رابطه‌ی بینامتنی نباید خودبسندگی داستان را مخدوش کند




عنوان داستان : تنهایی بی صدا
نویسنده داستان : الهام قهرمانی


یه بار دیگه پام رو بلند میکنم و میذارم روی پاگرد، یه نگاه به بالا میکنم. هنوز انگار یه طبقه دیگه مونده. چشمم میفته به نوک دیوار که با خاک نم شده نقاشی مارمولک روی دیوار کشیده اند.یه نفس عمیق می کشم و دوباره شروع می کنم از پله ها بالا رفتن سر پله سوم کامل به نفس نفس می افتم. دیگه نمیتونم برم بالا . یه دستم رو می گیرم روی نرده زنگ زده و با اون یکی خودم رو می کشم بالا. فک کنم این چهارمین باره که توی این سه ساعت از اینهمه پله اومدم بالا. بالاخره وامیسته سر در قهوه ای رنگ که بوی کهنگی گرفته. کلید رو میندازه و وارد میشه. میگه بیا تو. راه پله ها رو ول کنین بیاین داخل رو ببینید دیگه از فردا هی زنگ میزنین که براتون قولنامه اش کنم. بیاین تو ، ببینین کف سرامیکه، آشپرخونه بزرگ و عالی، نورگیره. وارد میشم راست میگه کف سرامیک سفید رنگه ، آشپزخونه اشم بزرگه اما دیوارهاش ترک دارند و انگار کل زمستون رو چکه کردن. میرم سمت اشپزخونه، سرامیکهای چرک بنفش رنگش خسته نگاهم میکنن و روغن و چربی و کثیفیه که از لب و لوچه اشون میباره. اب رو باز میکنم عین شیر سماور گرفته ، ازش آب میاد. میگم
- فشار آبش خیلی کمه
- تو همین ماه یه پمپ قراره بذارن درست میشه اونوقت با فشار آب اینجا، یه استخر رو سر دو دیقه میشه پر کرد.
یه نگاه به کابینتهاش میکنم همشون زنگ زده و لب پر شدند.
-کابینتهاش خیلی کهنه اند.
- خانوم اینا کار دو ساعته میدیم یه کابینت ساز سر دو ساعت یه نوش رو بندازه. شما خونه رو بپسند، بقیه رو کاریت نباشه. بیا اینجا نقشه خونه رو ببین....
وامیسته وسط حال و تند تند حرف میزنه . انقد وراجی میکنه حال خانوم "نوجنت" بهم دست میده، نگاه به صورتش میکنم شکل "شاگرد قصاب "نیس خیالم راحت میشه قرار نیس ازم پول اضافی بگیره(1) . تو همین فکر و خیال از آشپزخونه میام بیرون. پام گیر میکنه به چیزی و میفتم وسط حال. مچ پام درد میگیره انگار پیچ خورده، اشکم در میاد برمیگردم نگاه پشت سرم میکنم. یه سرامیک از جاش در اومده و زل زده به چشمام. دستپاچه میشه میاد سمتم. دستش رو دراز میکنه بلندم کنه. میپرسه: چیزیت شده؟ دستش رو پس میزنم و بلند میشم . مچ پام تیر میکشه و دردش تا مغز استخونم نفوذ میکنه . سرامیک رو برمیداره میذاره رو سنگ اپن. میگه لق شده باید بگیم یه نقاش بیاد هم یه دستی به در و دیوار خونه بکشه هم این سرامیکها رو یه دوغاب بزنه و سفت کنه. اما شما به این چیزاش فکر نکنید. بیاین اتاق خواب رو ببینید. نور فوق العاده ای داره . چراغ اتاق رو میزنه و داخل میشه. پشت سرش لنگان لنگان وارد میشم. همون اول پخی دیوارش تو ذوق می زنه. میپرسم چرا
- اتاقش کجه؟
- قبلا کمد دیواری بوده الان برش داشتند تا اتاقش بزرگتر بشه. از همون جا که رنگ گچش عوض شده. ... پنجره رو ببینین . بزرگه و رو به افتاب. صبح افتاب وسط اتاق طلوع میکنه.
یه پنجره اهنی رو به دیوار بلند خونه همسایه که برگهای درخت توت بزرگ با همه توان بهش فشار میاورن که بیان تو.. انگاری جای درخت توت رو غصب کرده باشه. می پرسم حمومش کجاست. میگه همینجا داخل اتاق خواب، به زور در باد کرده حموم رو باز میکنم سقفش ورقه ورقه شده و رو سرامیکهای زرد و جرم گرفته قهوه ای رنگ ریخته. از شدت کثیفی سر دوشی میخام بالا بیارم. با پای لنگم خودم رو میکشونم بیرون و دم در بلند میگم نه اینجا رو نمیخام خیلی کثیفه. پشت سرم دوان دوان میاد. میگه سخت نگیر مهم خود خونه است، نقشه هاشه که بپسندی بقیه چیزاش حل میشه کار یه روزه . به صاحبخونه میگم قبل تحویل ...... ..
پام خیلی درد میکنه یه نگاه به راهرو پیچ در پیچ میکنم که دوباره باید برم پایین. سرگیجه میگیرم. ته دلم به خودم فحش میدهم نمیدونم چرا این روزا مثل بابای "فردینان" (2) شدم. یه نفس عمیق میکشم تا خودم رو از پله ها بکشم پایین. یه طبقه بینمون فاصله میفته، صدای چرخوندن کلید رو میشنوم.
در فلزی سنگین رو باز میکنم خیلی تاریکه . حتی نمیدونم از کدوم سمت باید برگردم. مجبور میشم منتظرش بمونم. بالاخره من من کنان می رسه پایین. میگه
- ماشالله خانوم با این پات خوب پله ها رو تند اومدی پایین ها.
توی تاریکی چشاش برق میزنه. توی دلم خالی میشه. میخام هر طور شده خودم رو برسونم به خیابون اصلی . میگم
- شبتون بخیر خداحافظ.
بنا رو میذارم به دویدن. پام بی حس پشت سرم کشیده میشه.پشت سرم داد میزنه:
- این وقته شب تنها نرین خطرناکه بذارین برسونمتون.
نگاه ساعتم میکنم ده و نیم شبه. چه زود گذشت. راهمو ادامه میدم. پام رو پشت سرم جا میذارم. مجبور میشم وایستم. لج کرده نمیاد. میخاد همونجا تا صبح بشینم. به کاناپه خونه فک میکنم . بهش میگم
- فقط چند دیقه! تا سر کوچه، بعدش تا دم خونه دربست میگیرم. قول شرف.
با بی میلی قبول میکنه بیاد. نفس نفس زدنهاش رو پشت سرم حس میکنم . سایه اش زودتر از خودش بهم میرسه. میگه
- چرا اینوری میرین؟ این کوچه که بن بسته.
بن بست! چرا نفهمیدم؟ کی بن بستش کردن؟ تا همین عصری که کوچه بود. به خیابون اصلی راه داشت. گم شدم. یعنی احساس میکنم گم شدم. حالت تهوع بهم دست میده کنار دیوار خم میشم میخام بالا بیارم. دماغم پر شده از بوی ادرار حیوانات. کمی تو حالت خمیده وامیستم. چقدر بوی نم و ادرار بهم قاطی شده. چند بار عق میزنم .دوباره صاف میشم. همه جا ساکته . حتما همه محله رفتند هواخوری. میپرسه
- خوبین؟
- میشه منو برسونین.
- من که همون اول بهتون گفتم.

پشت سرش راه میفتم. دوباره شروع میکنه به حرف زدن .یه فرمول ریاضی کشف کرده میخاد باهاش نرم افزار بنویسه و فروش جهانی کنه. فقط یه آدم مطمین نیاز داره که فرمول ریاضیش رو وارد کامپیوتر بکنه. ازم میپرسه چقدر کامپیوتر بلدی میگم خیلی کم. میگه حیف شد. میخاستم باهاتون شریک بشم. حساب کردم این کار رو راه بندازم کمه کم ماهی ده تومن سودشه. اونم فقط سود خالص همین بیل زاکربرگ از همینجا پولدار شد. فقط باید یه آدم مطمین پیدا کنم. ازش میپرسم :
- قبلا شاگرد قصاب بودین؟ یا چه میدونم مامور مالیات؟
یه خنده میکنه میگه:
- نه بابا، ما جدا در جد تو کار معاملات ملک هستیم. چطور؟

بالاخره خیابون یه خودی بهم نشون میده . پام یه نیشی به استخونم میزنه و میگه :
- یادت باشه گفتی دربست میکنی.
نگاهش میکنم و میگم :
- پول لازمم می بینی که. با تاکسی بریم ؟ خونه که دم خیابونه.

محکمتر میزنه به استخونم، تعادلم رو از دست میدم.
- میخاین ببرمتون درمونگاه یه نگاه به پاتون بکنه ؟
- نه رگ به رگ شده. تا فردا خوب میشه.
ازش خداحافظی میکنم.پشت سرم داد میزنه هی خانوم کرایه 1500 تومنه. قبلا جوابش رو تو تاکسی داده بودم. بی تفاوت از خیابون رد میشم. کلید رو میندازم و وارد ساختمون میشم دارند همدیگرو فحش میدن. باز هم یه پانصد تومنی از کیف پسره سر خورده رفته تو کیف مادره. وارد خونه میشم. .ولو میشم رو کاناپه کرم رنگ سه نفره. خم میشم و از زیرش لبتابم رو میکشم بیرون. روشنش میکنم نورش خونه رو روشن میکنه . ویندوزش بالا نیومده صدای زنگ اسکایپش بلند میشه . هی زنگ میخوره حسش نیس جواب بدهم. قطع میشه . مسیج میده "چرا جواب نمیدی؟ قهری؟" دوباره زنگ میزنه. جواب میدم. آهنگ بندری گذاشته. وسطش داد میزنه
- چرا تو تاریکی نشستی ؟
- قطع کن حوصله ندارم.
- خونه پیدا کردی؟
- نه.
- خوب همینجا رو تمدید کن.
- از تنهایی پرهیاهوم (3) خسته شدم. می شنوی که؟
- این دفه پول کی گم شده؟
- پسره.
پا میشم چراغ رو روشن کنم میپرسه
- چرا میلنگی؟
- با زندگیم خواسته ست کنه.
میخنده. کتری رو میذارم رو اجاق. سیگارش رو روشن میکنه. میگم
- خوش به حالت سیگار میکشی.
- خوب تو هم بکش.
- نمیتونم. شکل آدمهایی میشم که ادا در میارن. نمیخام شکل کسی باشم.
- خوب تو خونه بکش شکل خودت باشه.
- نه بوش اذیتم میکنه.
به چند نفر پشت شیشه مغازه اش خداحافظ میگه.
- دعا کن خونه پیدا کنم.
- همینجا بمون به سرو صداشون عادت میکنی.
- نه اینجا سیفون نداره.
- مگه دستشویی ات بوی فاضلاب میده.
- نه ولی اگه همه کور بشند چی؟(4)
شروع میکنه به عکس فرستادن. همشون رو تو مغازه اش گرفته. رو فرشهای مختلف. میپرسه
- کدومش قشنگتره؟
- بقیه دخترا کدوم رو گفتن؟
- دومی و هشتمی.
- دومی قشنگ تره.
آهنگ هفت هشتی میذاره و شروع میکنه به مسخره بازی در آوردن با شال گردنش. خنده ام میگیره.
- بالاخره خنده شما رو دیدیم خانوم... مریم!! زندگی جدول کلمات متقاطع نیس اینقدر حلش نکن. بذار بگذره.
- من که دراز کشیدم کاری به جدول ندارم. ... تو میدونی ذهن روسپی یعنی چی؟
- نه ؟ یعنی چی؟
- یعنی مثل هم اتاقیم.
با تعجب نگاهم میکنه
- امید میگه اگر دو تا فکر متفاوت داشته باشی یعنی ذهنت روسپی شده.
- امید کیه؟
- یکی که عاشق خیانته . چند ماه پیش تولدش بود منم براش یه تابلو خریدم.
اخماش میره رو هم.
- ایناهاش زدم به دیوار.
- دوربین رو ببر نزدیکتر.
بلند میخونه. " من عاشق مطرودم، آوارگیم، دودم، اسطوره هرجایی، تاریخی نابودم....".
- مریم تو که هم اتاقی نداری؟


پی نوشت:
1- شاگرد قصاب اثر پاتریک مک کیب
2- مرگ قسطی اثر لویی فردینان سلین
3- تنهایی پرهیاهو اثر بهومیل هرابال
4- اشاره به کتاب کوری اثر ژوزه ساراماگو که در آخر داستان اب از سیفون برمیدارند.
نقد این داستان از : کاوه فولادی‌نسب
دوست عزیز، خانم قهرمانی، سلام
وقت‌تان به خیر. داستان‌تان ایده‌ی خوبی دارد که در روایت -به‌رغم محاسنش- خوب اجرا نشده و پر از ابهاماتی است که ارتباط با متن را مشکل می کنند. از جای خوبش شروع کنیم: داستان از سه صحنه‌ تشکیل شده -آپارتمان اجاره‌ای، خیابان، خانه‌ی مریم- که در اولین خوانش، سه رکن اساسی داستان -آغاز، میانه و پایان- را به ذهن خواننده متبادر می‌کنند. در صحنه‌ی اول قرار است با شخصیت محوری داستان و وضعیت‌وموقعیتی که در آن قرار دارد روبه‌رو شویم، در صحنه‌ی دوم روابط میان شخصیت‌ها و کیفیت‌های وضعیت‌وموقعیت داستان بسط و توسعه می‌یابند و در صحنه‌ی سوم قرار است داستان به «انجام» برسد. تا این‌جا می‌شود گفت نویسنده استراتژی خوبی برای روایت داستان و صورت‌بندی معنا اتخاذ کرده. اما بعد… صحنه‌ی اول جزییاتی دارد که خیلی زود تکراری می‌شوند و انگیزه‌ای در خواننده برای دنبال کردن ایجاد نمی‌کنند. سرامیک آشپزخانه و لب‌پر شدن درِ کابینت و قناسی اتاق‌خواب و شیر آب و سقف حمام، همه و همه، دارند یک حرف را می‌زنند و وجود تعدادی‌شان در داستان برای نشان دادن وضعیت و موقعیت کفایت می‌کند. صحنه‌ی دوم قرار است بسط و توسعه‌ی ایده و ماجرا و موضوع و روابط میان شخصیت‌ها باشد، این اتفاق تا حدودی رخ می‌دهد، اما نه کامل. در صحنه‌ی دوم داستان هیچ خبری از دوست اسکایپی نیست (در حالی که حضورش -طبعا حضور غیرفیزیکی‌اش- اهمیت زیادی در پیرنگ داستان و منطق‌مند کردن آن دارد)، و فقط به شکلی مبهم رابطه‌ی بین مریم و مرد بنگاهی به تصویر کشیده می‌شود. اما همین رابطه هم درست‌ودرمان برای خواننده ترسیم نمی‌شود. در صحنه‌ی سوم ناگهان با شخصیتی مواجه می‌شویم که گویا رابطه‌ای نزدیک با راوی دارد، اما تا این‌جای داستان نه حرفی ازش بوده، نه یادی و نه حضوری. لازم است رو‌ی تک‌تک صحنه‌ها (به‌طور مجزا) و روی رابطه‌های رواییِ میان‌شان خوب فکر و کار کنید.
رابطه‌های بینامتنی‌ای که خواسته‌اید در داستان‌تان بسازید، شکل نگرفته‌اند. و خودبسندگی داستان را مخدوش می‌کنند. یک وقتی شما می‌گویید اسکروج، یا خانم هاویشام، یا دایی‌جان ناپلئون؛ خب، خواننده‌ی شما می‌داند از چه کسی دارید حرف می‌زنید و نیازی به توضیح اضافه‌تری نیست و درک و دریافت معنای متن مخدوش نمی‌شود. اما خانم نوجنت -برخلاف آن‌هایی که اسم بردم و شخصیت‌هایی ماندگار در ادبیات و داستانند- شخصیتی شناخته‌شده برای خواننده نیست؛ یا باید در متن (و نه در زیرنویس) درست‌وحسابی معرفی‌اش کنید و بسازیدش (تا مثل سایر شخصیت‌های داستان‌تان در درون داستان ساخته و پرداخته شود)، یا هم که بهتر است بگذاریدش کنار و انعقاد معنا در داستان را مخدوش نکنید.
استفاده از نثر شکسته هم معمولا توصیه نمی‌شود؛ حتا در داستان‌های اول‌شخص.
همان‌طور که عرض کردم استراتژی خوبی برای روایت داستان‌تان در پیش گرفته‌اید. با دقت و تمرکز بیشتر، فکر می‌کنم این داستان می‌تواند به داستانی موفق بدل شود. برای‌تان آرزوی موفقیت دارم.
ارادت
کاوه فولادی‌نسب

منتقد : کاوه فولادی‌نسب

کاوه فولادی‌نسب (متولد ۱۳ مرداد ۱۳۵۹ برابر با ۴ اوت ۱۹۸۰) نویسندهٔ ایرانی، مترجم، روزنامه‌نگار ادبی و مدرس داستان‌نویسی است. تخصص دانشگاهی او معماری و برنامه‌ریزی شهری و منطقه‌ای است و در حال حاضر پژوهش‌گر دکترا در دانشگاه فنی برلین (TU Berlin) در ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.