نثر ناسازی که همه چیز را بلعیده است




عنوان داستان : برای نا
نویسنده داستان : محمد صالح فصیحی

رویش را به من کرد و پس از رفتنِ او افزود:« تو آرامَش کن! بالاخره سنش بیشتر به تو نزدیک است تا به من. متوجه هستی که چه می-گویم؟» و من سر تکان دادم. او سرش را پایین آورد و تسبیحش را – که همیشه در دستانش داشت – نگریست. سپس گفت:« برو خدا به همراهت!» و من از در سنگر بیرون آمدم. شب، بی¬انتها عمیق بود. هیچ صدایی بر گوش سایه نمی¬انداخت. و اگر شب را در جنگ برای دفعه¬ی اول دیده بودم، آن را مرموز می¬یافتم – در عین حال عمیق.
دو ماشین در کنار هم در جاده¬ می¬راندند. جاده در کنار دره بود. بیش از دو ماشین نمی¬توانست که هم¬زمان در جاده عبور کند. ماه، جایگزین چراغ¬های ماشین¬ها بود. صدای سنگ¬ها و سنگ¬ریزه¬ها، افتادنِ چرخ¬های ماشین در چاله¬¬یی خشک، چرخیدن چرخ بر سطح خاک و تولد گرد و خاک را هر دو راننده احساس می¬کردند. چنان نزدیک بودند که فاصله¬ی آیینه¬هایشان از ذباب کم¬تر بود و تمام حواسشان معطوف که کیشی به فیشی نشود. صدای پشتِ سر ملغمه¬یی از ترس و امید بود؛ دل¬انگیز و هراسناک.
من مدتی می¬شد که راننده بودم. ابتدایِ امر زیاد رانندگیِ خوبی نداشتم. از رانندگی، گواهینامه را داشتم – که البته در آن موقع به دردی نمی¬خورد. مهم راندن بود؛ و دورِ دور شدن، یا بالعکس قریب قریب. و مقصد را زیر پای ماشین آوردن و نفس به آسودگی کشیدن و در انتهای دل حتی، خود را خوش¬شانس خواندن – که زاییده¬ی ترس بود. و این اول امر بود. کم¬کم چون یخ بر آتش، ترس کوله¬بار خود را روی دوش گذاشت و رفت. زمانی که سنگ و کوزه با چشم دیده شد و با گوش شنیده. زمانی که اگر یک¬لحظه می¬ایستادی، اطراف را در هیاهو و غوغا می¬دیدی.
رفاقت ما گل انداخت و رفیقِ گرمابه¬ی هم شدیم. گاه در شب که ستاره¬ها سینه¬ریز ماه بودند، با هم به گفتگو می¬نشستیم و از هر دری سخن به میان می¬آوردیم. گاه هم در همان شب¬های بی¬انتها، زیر نورِ بدر، او جلو می¬ایستاد و من پشتِ سر به او قامت می¬بستم. خیلی آرام و متین نماز را می¬خواند. این البته برای مواقعی بود که هر دو نرسیده بودیم به نماز جماعت؛ و فرصتِ خلوت داشتیم. سپس پس از نماز، من باز دهان به خنده و شوخی می¬گشودم. روی زانو جلو می¬رفتم تا حرفی بزنم، چیزی بگویم تا لبانِ او رنگِ خنده بر خود هموار سازد. لیک به¬نظرم در آن اوقات، از من شرم داشت؛ یا شاید دیگر من را دوست نداشت. چشمانش تر بود و گونه¬هایش – با تمامِ لطافت – چون کویری بود که از بالا ردِ پایی پیوسته، بر آن دیده شود: ردِ اشک. من دو زانو خود را عقب می¬کشیدم و دراز می¬کشیدم و به آسمان می¬نگریستم و به حرف¬های فرمانده می¬اندیشیدم.
اندک کسی بود که هنوز تَرَکی بر لبانش جای نگرفته بود. دهان¬هایشان خشک بود. هیچ اما، تلخ¬زبان و سرد¬ سخن نمی¬شدند؛ همگی گویی بر قراری گذاشته نشده، تلخی می¬چشیدند و دم بر نمی¬آوردند. چند روزی می¬گذشت که وضع بر این منوال می¬گذشت. تهی شده بود و داغ و گداخته – از دشت، جوشان¬تر. از فاصله که می¬نگریستی هرمی نیز متصاعد می¬شد از او. دیگر کسی به کنارش نمی¬رفت تا امیدِ خود را بازیابد؛ نه برای خود. چراکه ناامید از بازار خالی رجعت می¬کرد. دیگر کسی نمی¬رفت. همه می¬دانستند و فقط فرمانی اگر داده می¬شد، به دقت انجام می-دادند. سخن کوتاه شد و لب¬ها خشک و خشک¬تر. و یورش تشنگی از هر طرف.
پوست لبم را با دندان کندم. قطره خونی بر لبم آمد. انگشت روی آن گذاشتم. خون بر رد اثر انگشتم خوابید. دیگر خون نیامد. همان¬قدرکم. نیازی به توضیح نداشت. هیچ¬احدی اعتراض بر زبان جاری نمی¬ساخت. کسی کاری نمی¬توانست انجام دهد. ما از دو سو در تهدید بودیم. قرارگاهِ ما پشت چند تپه بود. تپه¬هایی که اگر از رویش بالا می¬رفتی و آن¬طرف را می¬دیدی یک جاده بود، یک دره و روبرویِ ما یک کوه. ابتدای کوه به دره می¬رسید و انتهایش قله بود. قله¬یی رفیع و بلند. دوست داشتم وقتی که جنگ به اتمام رسید، دستش را بگیرم و با هم از کوه بالا برویم. آن¬جا به سخن بنشینیم. منظره¬ها و افق¬های دور دست را نظاره کنیم. و هنگامی که خورشید خواست وداع کند، آن را با حیرت و شگفتی بر صفحه¬ی چشم راه باز کنیم. و غرق لذت شویم. به¬راستی غروب از آن بالا، از آن ارتفاع و رفعت چه ظاهری را بر اندام دارد؟
من هم نظرش را پسندیدم. بدم نمی¬آمد. یک فردی که هم¬سنِ من باشد، تنها او بود. این یک جایگاه داشت. آن عذابی هم که همه¬ی سربازها تحمل می¬کردیم، یک جایگاه. رودی در نزدیکیِ ما جریان داشت. با طراوت و بسیار زلال نبود اما آبش قابل خوردن بود. می¬شد استفاده کرد. مرتفع می¬کرد عطش و تشنگی را. بر این امر واقف شدم و با تمامِ جان دریافتم که آن زمان، آن که خود نامش لحظه¬یی در عزا و غیرِ ماتم از زبان ما نمی¬افتد، چه کشیده است و چه سختی¬یی را بر خود و اهلش خریده است. سهل نیست. آسان گفتن و تلفظ کردن، قطره¬یی از دریا را می¬شناساند؟ من که چشمم آب نمی¬خورد. زبانم که به کنار.
روزی سربازی پای رود رفت. دستانش را به هم چسباند و آب را بالا آورد و به دهان نزدیک کرد. بر خستگی، آب گشود. چندبار دست را پایین و بالا آورد. گفتی که سیراب شد، از رود فاصله گرفت و به سنگر خویش رفت. و او که تک نبود! سربازانِ دیگر نیز گاه از این می¬نوشیدند. کسی می¬گفت که از چشمه¬یی نشات می¬گیرد و می¬جوشد. ولی کسی نرفته بود تا ببیند. و با حرارتی سخن می¬گفت و میدانِ سخن را فراخ می¬دید که انگار قدرتِ آن دارد که چشمه¬یی علم کند و از زمین آب را قُل¬قُل¬وار بجوشاند. کسی توی ذوقش نمی¬زد. همه بر او گوش می¬کردند و او هم در این بین گاه لودگی می¬کرد و قهقه¬ی سرباز جماعت را در دشت به طنین می¬انداخت. در حین سخنانش، چند نفری از خنده پس افتادند. او که این¬طور دید، از خود خوشش آمد و بر چاشنیِ کلامش افزود. کم مانده بود که با فرمانده هم شوخی کند. و گویی هیچ¬کس از دستش در نمی¬رفت. ولی از حریمش خارج نمی¬شد. این را می¬دانست که نمی¬خواهد کارش از خوش¬نامی به بدنامی کشیده شود. اکثراً هم دوستش می¬داشتند.
دلم برایشان سوخت. چه¬کسی رنج دیگران را می¬بیند و خوش¬حال، سرمست و کیفور می¬شود؟ چه¬کسی بر قلبِ خویش قفل از جنس سنگ می¬بندد؟و چه¬کسی تاب زجر هم¬نوعش را دارد؟ من چیزی را که دیدم، با اشک آمیخته شد، شوریِ اشک در دهانم چکیده شد و بهت را دیدم. اول از همه خودم. گیج و منگ شده بودم. عرق بر پیشانی¬م نشست و عبورش را بر پوستم به راحتی احساس می¬کردم. انگار که برای بار اول توپی، خمپاره¬یی، موشکی یا هر کوفت و زهرماری در اطرافت خورده شود و آن¬گاه گوش¬هایت سوت بکشد – بلندِ بلند – و هیچ نشنوی، و قلبت تبدیل به طبلی شود و محکم به¬تپش بیافتد و چیزی نمانده باشد که نه از آن آشغالِ مشتعل، بل از ضربات بی¬محابایِ قلبت به ترس بیافتی و دور نباشد که قالب تهی کنی؛ و دعوت ازلی را لبیک گویی. چیزی را که دیدم، هیچ بر خشمم نیافزود، بر نفرتم اضافه کرد. من سربازانی را دیدم که در آن شامورتی بازی، انگار که درختی باشند که سِیلی مستقیم و مستقم بر آنان مشت می¬نواخت و آنان از پشت – همان¬گونه که نشسته بودند – افتادند. غش کردند و از حال رفتند.
تعجبی در کارش نبود. انگار از یک¬روزِ عادیِ جنگ هم عادی¬تر باشد. در آن سنگر کوچک برای من، مکررات را تکرار کرد. من خود می¬دانستم. نیازی به توضیح نبود. شاید او هم یک¬جفت گوش شنوا نیاز داشت، شاید از آن فرماندهان و مقام¬ها، خسته یا دل¬زده شده بود. یا لااقل می¬خواست که با یک سرباز جوان¬تر حرف بزند و دردِدل کند. بالاخره سخن با سرباز جوان یا جوان¬تر، یا کم تجربه¬تر و کم¬اندوخته¬تر، هیچ فایده و منفعتی نداشته باشد، این سود را در پی دارد که از احوالات و نوع قول¬های او و هم¬قطاری¬هایِ او پرده¬ی نظرات و عقاید کنار می¬رود. و تکرار کرد و گفت که او نیز تشنه است. حالا که آب رود را مسموم یا آلوده کرده¬اند، راه ما برای آب آوردن به بن¬بست خورده است. گفت که باید منتظر عقب باشیم تا برایمان آب بیاوردند. گفت که خبر داده و آن¬ها گفته¬اند پس¬فردا آب خواهد رسید. ما به شهر دور نبودیم. اما نمی¬شد. ادامه داد که اگر هم خودمان بخواهیم آب از عقب بیاوریم، یا تانکر آب را از دست می-دهیم یا ماشین¬ را. از دست هم داده بودیم – یک¬بار. در جایی از کوه که ما نمی¬دانستیم کجاست، یک تک¬تیرانداز بزخو کرده بود و در کمین بود و کوچک¬ترین چیزی را که احتمال می¬داد به ما مربوط می¬شود، به تیر می¬بست.
صدای بلندی به گوش رسید و دو راننده دستشان لرزید. یک¬لحظه ترسیدند. پا بر پدال گاز فشار دادند و سعی کردند که مانندِ قبل – به درستی و در کمالِ صحت – اما با سرعتِ افزوده برانند. و همین کار را نیز کردند. گرد و خاک بود که از خود بر جای می¬گذاشتند و سنگ¬ریزه بود که به جنب و کناری پرتاب می¬شد. گاه سنگ¬¬ریزه به پایین، در دره می¬افتاد و گاه به بدنه¬ی فلزی و خاکیِ ماشین کناری می¬خورد. مشتاق و تشنه در سنگر نشسته یا خوابیده بودند. جمعی در سنگری که خالی بود، مفاتیح به دست گرفته و با صدایی کم¬توان و ضعیف – گفتی که از قعر چاه بالا می¬آید – دعا می¬خواندند. حالا بر این امر واقف بودند که اگر از زخم و جراحتِ دردناکِ جسم شهید نشوند، از تشنگی مانند مردی که دل به او دخیل بسته بودند، در مرورِ زمان، شهید خواهند شد. و راننده¬ها می-راندند.
این¬گونه از خدایم هم بود. چه باک؟ دوست هم داشتم. چه افتخاری از این برای من عظیم¬تر و بزرگ¬تر بود که لب تشنه شهید شوم؟ در خواب هم نمی¬دیدم. اما دوستانم چه؟ رفقا و هم¬رزم¬ها و سربازانِ دیگر چه؟ آن¬ها را کجای دلم بگذارم؟ هیچ؟! همین¬طور دست روی دست بگذارم و یک¬گوشه قرآن به سر بگیرم که همین فردا، صبح¬علی¬الطلوع جام شهادت را لاجرعه سر بکشم؟ این به درد شاید بخورد، اما نه برای من! چند وقت بیشتر نیست که با ایشان هستم، اما مگر زمان ملاک است؟ من چیزهایی را لمس کرده¬م که دیگر حکم ظرف در رفاقت برایم پرت است. ما یک¬بار امتحان کرده¬ بودیم. من حاضر بودم که بار دوم را آزمایش کنم. چند احتمال که بیشتر نداشت. یا تانکر سوراخ می¬شد، یا ماشین صدمه می¬دید یا اصلاً داغان می¬شد، یا من چیزیم می¬شد. غیر این¬ها که نبود. باید می¬رفتم و می¬گفتم.
به من گفت. من هرچه شنیده بودم برایش مو به مو تعریف کردم و می¬شود گفت که مسئله را برایش حلاجی کردم و توضیح دادم. لبخند ملیحی بر لبانش جای گرفت. گفت که همه را می¬داند، و اگر نمی¬دانست که فکرش به همچو عملی خطور نمی¬کرد. مصمم شده بود. من در چشمانش خواندم که حتی اگر فرمانده موافقت نکند، او آستین سر خود، به¬کارش که تازه قصد از سر گرفتن دارد، ادامه می¬دهد. راننده هم بود. از همان شهر هم اعزام شده بود. از کفِ دست...بعله! بهتر می¬شناخت شهر را. و پیِ آن بود که قصد را جامه¬ی عمل بپوشاند. به سنگر رفتیم و ابتدا از در ملایمت و سپس از در اعتراض سخن آغاز نمود.
پرده را کنار رفت و وارد. هر سه روبرویِ هم. گفت که چه قصدی دارید؟ این را می¬دانید که بالاخره باید کاری کرد. جوان مردم نمی¬شود که بیهوده و الکی تلف شود. و فرمانده گفت که به جنگ آمده¬اند؛ راه تفریح از میدان جنگ عبور نمی¬کند. آن¬شب غضبناک و خشمگین بود. انگار با پدرکشته¬ش سخن می¬گفت. گفت این حرف¬ها در این زمان هیچ¬سودی ندارد. جز ضرر در اصل هیچ عایدی ندارد. شما هم که دلتان نمی¬خواهد مثل آبِ¬خوردن سرباز از دست بدهید؟و خودِ جناب¬عالی با این درد تشنگی چه می¬کنید؟ وفرمانده تند و سریع – گویی از قبل در این مورد فکر کرده باشد – گفت که با یاری خدا، تحمل می¬کنم. رنگ از رخش پریده بود و کمی پلکش می¬پرید. انگار که ناخواسته یک¬دستی یا طعنه خورده باشد. سپس خودش را جمع¬و¬جور کرد و بر خود مسلط شد. و او گفت که من می¬خواهم بروم و آب بیاورم. فرمانده در حرفش پرید و گفت که بیخود! مگر شهر هرت است؟ سرجایت می¬نشینی وهروقت که من گفتم رانندگی¬ت را می¬کنی. و وقتی که برخاسته بود گفت:« من برای فرماندهی که سربازی ندارد، رانندگی نمی¬کنم.» سپس فرمانده پس از خروج او سخن گفت.
راه افتادم و به جای همیشگی¬مان رفتم. دست بر خاک گذاشتم و تیمم کردم. خاک خنک بود. با خود گفتم که کاش آب بود. و سپس اندیشیدم که دلیلِ مخالفت فرمانده چیست؟ چرا هیچ تلاشی نمی¬کند و خودش را به در و دیوار نمی¬زند که آب به دست آوریم؟ چرا فرمان عملیاتی صادر نمی¬شود؟ چرا آن تک-تیر¬انداز – یا تک¬تیر¬اندازها – را به حال خود گذاشته¬ییم؟ چرا آب شدن ما و خودش... خودش؟ و از جایم بلند شدم و به سمت ماشین رفتم.
باز مکررات را تکرار کرد. خب معلوم است که حواسم همیشه به او جمع است و مگر من چند رفیق دارم؟ از برق خیره¬ی نگاهش دریافتم که من خلع سلاح هستم و درمقابل او هیچ سد راهی نمی¬توانم شوم. تصمیم گرفتم که اگر قرار است سد راهش نشوم، لااقل کمکش کنم. دو نفر بهتر از یک کار ممکن است که برآیند. نه؟ رفتم جلو و با خوش¬رویی گفتم که من هم می¬آیم با تو. در حینِ راه رفتن نظری انداخت و گفت که چطور؟ و من گفتم آن با من! فقط می-آیم. او تایید کرد و کلید ماشین را که تانکر رویش بود از جیبش درآورد. من ایستادم وگفتم که من با تو نمی¬آیم، هم¬راهت می¬آیم. و گفت می¬توانی جور کنی؟ من سر تکان دادم.
دو ماشین به سرعت جاده را می¬پیمودند. گرد و خاک از پشت¬سرشان زوزه می¬کشید و ماشین گهگاه در چاله¬یی می¬افتاد. صدای آب، زیبا، دل¬فریب و امیدبخش بود. درست همانطور که دلهره¬آور و ترسناک. ماشینِ حاملِ تانکر آب در سمت راست جاده – در سمت تپه – بود و ماشین دیگر در سمت چپ – کنار دره. راه طولانی¬یی به موازات کوه رد نمی¬کردند اما هراسی که تیرهای آن کمین¬گر بر دل¬ها انداخته بود، کم نبود و نادیده نمی¬شد گرفتش. در دل سنگر فردی ار فرط تشنگی برخاست و پابرهنه خود را به دامان رود انداخت. دهان را حریصانه گشود و آب را بلعید. انگار که هیچ نمی¬دانست. صدای بلندی آمد. نگاهشان به سمت چپ کشیده شد، اما سریعاً به جادهِ خاکی بازگشت. دو ماشین به سرعت می¬راندند. سرعت یکی از ماشین¬ها کاسته شد. ماه در سکوت نگاه می¬کرد.
شیشه شکست! پیشانی¬م خراش برداشت. من آن¬موقع هم لب¬تشنه بودم. شاید تمامِ... شاید هم نه! من که خدا نیستم. اگر قرار بود، صورت می¬گرفت. این برای چندروز بیش¬تر نبود. نمی¬دانستم که اخلاق فرمانده، درست زمانی که مرا دید و تانکرِ آب را، چرا به¬هم ریخت و داغان شد؟ کسی که خبری نداده بود به او. تمام بچه¬ها وقتی مرا دیدند، انگار سال¬ها انتظار کشیده باشند، به سمت من دویدند. من گوشه یی ایستادم. و نوشیدن آن¬ها را تماشا کردم. و به کسی تا آن موقع نگفته بودم که دوستم تیر خورد و سرعتش کاسته شد و فرمانش کج؛ وبه دره سقوط کرد. هنوز به هیچ¬کس نگفته بودم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمدصالح فصیحی سلام

«برای نا» را هم خواندم. هیچ تغییری در نثر شما اتفاق نیفتاده است. نثر همچنان پر از اشتباه، دارای ساختاری به شدت نادرست و از ریخت افتاده و غیرقابل فهم است. ببینید شما بسیار جوان هستید و اگر در این راه ثابت قدم باشید بدون تردید به هر توصیه‌ کاربردی توجه خواهید کرد. وقتی در نقد بر نکته‌ای تأکید و تکرار می‌شود فقط و فقط برای این است که راه‌ها و بیراهه‌های این مسیر را روشن‌تر ببینید. وقتی می‌گویم با این نثر مطلقا نمی‌شود داستان نوشت یعنی که پاشنه‌آشیل کارتان را بشناسید و بدانید ضعف بزرگ کار شما نثر است و به دنبال تلاش و تمرین برای برطرف کردن این ضعف باشید. اگر بنا باشد مدام بر اشتباه آشکارمان اصرار داشته باشیم در واقع در نوعی جهل مرکب دست و پا خواهیم زد. نمی‌دانم شنیده‌اید که می‌گویند «دستتان را به دهانتان نزدیک کنید؟» یعنی اینکه همانطوری بنویسید که حرف می‌زنید؛ به همان سادگی و به همان اندازه روان و قابل فهم. ممکن است سوژه‌های خوبی در ذهنتان داشته باشید اما تا زمانی که نثر شما اینطوری است هیچ عنصر داستانی دیده نمی‌شود. این نثر پرغلط عین باتلاق عمل می‌کند و همه چیز در باتلاقی که ساخته‌اید فرو می‌رود. تا پیش از این اثر فکر می‌کردم خوب نثر نادرست است و نویسنده حتما متوجه می‌شود که برای سر و سامان دادن به آن باید تلاش کند اما این بار به نظرم رسید خودتان در مغناطیس همین نثر و زبان قرار دارید و به اشتباه تصور می‌کنید به زبان ویژه‌ای دست یافته‌اید و دارید با آن بازی می‌کنید. اگر این گمان درست باشد یعنی یکی از بدترین اتفاق‌های ممکن افتاده است. در این صورت راه را به خطا می‌روید. لطفا به این نمونه‌ها نگاه کنید: «هیچ صدایی بر گوش سایه نمی‌انداخت...» صدا بر گوش سایه نمی‌اندازد. «...چنان نزدیک بودند که فاصلۀ آیینه‌هایشان از ذباب کمتر بود و تمام حواسشان معطوف که کیشی به فیشی نشود...» «...اما هراسی که تیرهای آن کمین‌گر بر دل‌ها انداخته بود، کم نبود و نادیده نمی‌شد گرفتش...»، «با حرارتی سخن می‌گفت و میدانِ سخن را فراخ می‌دید که انگار قدرتِ آن دارد که چشمه‌ای علم کند و از زمین آب را قُل‌قُل‌وار بجوشاند...» «...در همان شب‌های بی‌انتها، زیر نورِ بدر، او جلو می‌ایستاد و من پشتِ سر به او قامت می‌بستم...»چرا ذباب؟ چرا بدر؟ «میدان سخن را فراخ می‌دید»؟ مگر داستان به کدام دورۀ تاریخی مربوط می‌شود؟ کیشی به فیشی نشود؟! از نظر خود شما این جمله‌ها به شوخی شبیه‌تر نیستند تا به نثری داستانی؟ پشت سر به او قامت می‌بستم یا به او اقتدا می‌کردم؟ «دیگر کسی به کنارش نمی‌رفت تا امیدِ خود را بازیابد؛ نه برای خود. چراکه ناامید از بازار خالی رجعت می‌کرد...»؟ قرار نیست جوری بنویسید که دیلماج بخواهد. لطفا داستان بخوانید. تا می‌توانید بخوانید و روی نثر کار کنید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت