«محور عرضی» روایت نیازمند دقتی جزءپردازانه است




عنوان داستان : بوی گُل، بوی خاک باران‌خورده
نویسنده داستان : سارا سرایلو

این داستان ویرایشی از داستان «بوی گُل و خاک باران خورده» می باشد.

عمو ایوب عاشق بود. این را توی نامه‌‌اش خواندم. نامه‌ای که از جبهه برای بابا فرستاده بود و من بعدها یواشکی از توی کمد برداشتم‌ و چپاندم توی جیب مانتو تا از روش انشا بنویسم.کمد، داخل اتاقی است که سال‌هاست تبدیل شده به یک موزه. همه‌ی وسایل عمو، کفش و لباس‌ و بیشتر عکس‌ها و پرتره‌ای را که دوستش کشیده، گذاشتند همان‌جا. بی‌بی که در را باز می‌کند بوی گُل و خاک باران خورده می‌زند بیرون. درست هجده سال می‌شود نماز را همین‌جا یعنی در اتاق عمو می‌خواند. یک دفعه دیدم بعد از نماز، رفت و لبش را به دیوار زیر پنجره‌‌ چسباند. یادم است وقتی بچه بودم پنجره برام مثل یک راز بود. سرم را که بالا می‌آورم، می‌بینم دست را به چارچوب می‌گیرد و پشت می‌کند به من. موقع بستن در نفس عمیق می‌کشد. نفسش مثل موتوری که استارت بخورد صدای هق‌هق می‌دهد. می‌گویم: «بی‌بی تو این‌طوری نبودی!» با پَر روسری‌ اشکش را پاک می‌کند و می‌گوید: «بی‌بی دُمش‌و دیگه رو کولش گذاشته.» پا می‌شوم و می‌گویم «دور از جونت.» اما راست می‌گوید. دیگر روحیه‌اش مثل سابق نیست. بس که این مدت گریه کرده چشم‌هاش بی‌نور و سفید شده. چشمم می‌افتد به در سفید و کلیدی که توی قفل جا مانده. دست‌های لاغر و استخوانی‌ بی‌بی را می‌اندازم دور گردنم و کمک می‌کنم بنشیند روی تشکچه. آن‌‌طوری که او تعریف می‌کرد یادگار موقعی‌ست که برای سربازها چیز میز می‌دوخته. خبر شهادت عمو را سربازهای خبررسانی آوردند. نشسته بودند روی همین تشکچه که اینجا کنار در اتاق هم نبوده. پای دیوار هال، زیر ساعت، پهن بوده انگار. همین ساعت قدیمی که الان ده بار دینگ دینگ کوبید. بی‌بی عقب‌عقب می‌رود و لرزان می‌نشیند. می‌گفت دو نفر بودند. سرشان را انداختند پایین. مِن و مِن ‌کردند. سر آخر یکی دستش را می‌کشد به ریشش و دل به دریا می‌زند و تعریف می‌کند که تو این عملیات نیروهای عراقی برای اولین بار در جبهه‌ی جنوب از سلاح شیمیایی استفاده کردند. بعد درباره‌ی این‌که توی نیزارها چه اتفاق‌هایی افتاد و خطوط دفاعی چه کردند و چه شد و چه نشد حرف زدند... بی‌بی گفت خب دو زاریم کج نیست که! فهمیدم خبر ایوب را آوردند. گفت موقع اذان هم بود. تلفن زنگ خورد. پا شدم گوشی را برداشتم. بابات بود. کمی سر به سرم گذاشت بعد گفت: «مشتلق بده رحمته. همون شد که دوست داری.» و خبر دنیا آمدن من را داد و بعد نوبت بی‌بی شد. در آمد که تو هم باید مشتلق بدهی. اما به بابا نگفت مشتلق چی. آمد نشست روبروی مأمورها و گفت که خدا نعمت را گرفت جاش رحمت داد. آنها پرسیدند چی؟ و بی‌بی توضیح داده اولین نوه‌اش به دنیا آمده. برای همین به بی‌بی گفتم تو این‌طوری نبودی. بی‌بی می‌گوید: «خیر ببینی دختر! اون دوای منم بیار.» نزدیک هفتاد سالش است، اما نه قند دارد، نه چربی و نه فشارخون. همیشه دوست داشتم مثل بی‌بی زندگی کنم. بابا می‌گفت آنقدری کارهای خانه از نان پختن توی تنور تا شستن لباس، جارو و رفت و روب را انجام ‌داده که بدنش اینجور ورزیده شده و قلبش عینهو ساعت می‌زند. بابا می‌گفت تا رسیدن جنازه‌ی عمو به هیچ‌کی حرفی نزده. با این‌که داغدار بوده، به مأمورها کمک کرده کوچه را چراغانی کنند و پارچه‌ی توی حجله را هم خودش گل دوخته و پهن کرده و عکس عمو را گذاشته روی گل‌های سفید. تازه همان‌جا بقیه خبردار شدند. وقتی هم تابوت را آوردند گذاشتند توی حیاط، کِل کشیده و نقل پاشیده سر عمو. سر بی‌بی را می‌گیرم توی دستم. دسته موی حنا بسته‌اش را می‌کنم زیر روسری. می‌گویم: «دهنت‌و باز کن خودم بذارم.» می‌خندد. می‌گوید هنوز آنقدر ناتوان و درمانده نشدم. می‌گویم چند روز دیگر برمی‌گردم خانه خودمان و هیچ‌کی نیست نازت را بکشد. بعد اجازه می‌دهد که قرص خواب را ته حلقش بگذارم. بی‌بی تنها برای خوابیدن قرص می‌خورد. خیلی هم به من می‌گوید چقدر می‌خوابی و این‌طور وقت‌ها کلی سر و صدا راه می‌اندازد. استکان را به نعلبکی می‌کوبد، قند را عادت دارد گوشه‌ی لپش هُل دهد اما به عمد موقع نوشیدن چای هورت می‌کشد. یک‌بار، وقتی بیدارم کرد بهم گفت: «دنیا رو آب ببره تو رو خواب می‌بره، این‌جوری می‌خوای دانشگاه قبول شی نشو. بی‌نوا مردمی که می‌خوان زیر دست شما بیفتن، تا صلات ظهر پشت در بسته می‌مونن.» و آنقدر غر زد که من جام را عوض کردم و دیگر خودش توی هال کنار در موزه تنها خوابید. با این همه فکر نمی‌کنم بی‌بی هیچ‌وقت برعکس من احساس تنهایی کند. چون همیشه حرف‌هاش را به همه می‌زند اما من برای زدن حرف‌هام مجبورم بنویسم. داستان و خاطره فرقی ندارد. اغلبِ شب‌ها می‌نویسم که خاطره‌ها را زنده نگه‌دارم. به همین دلیل نوشتن برام مثل آب خوردن شده است و تنهایی‌ام را پر می‌کند. آب را می‌گیرم جلوی لب‌های چروک بی‌بی. موقع خوردن می‌ریزد روی چانه‌اش. با زانوی نازک و تیزش می‌زند به زانوم و می‌گوید: «چشمم آب نمی‌خوره تو با این دست و پاچلفتی بودنت یه چیِ خوب قبول شی.»
دستم را می‌کشم به چانه‌اش تا خیسی را پاک کنم. می‌گویم: «جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن بی‌بی خانوم.» چند تا دانه ریش سفید می‌خورد به کف دستم. خار‌خاری است. خوشم می‌آید، یک بار دیگر دستم را می‌کشم روش. می‌گوید: «پا شو برو تا.... استغفرالله ببین این موقع شب چجوری صدای این پیرزن رو در می‌آری؟»
می‌گویم: «اصن همون که خودت گفتی.. دُمت‌و چی کار کنی؟»
-‌ تو هم عینهو اون بابای خدا بیامرزتی، هی سر به سرم می‌ذاری..
حدودن دو سال از رفتن بابا می‌گذرد. حالا پیش خداست. شش ماهه بودم و علی رغمی که بابا تنها مَرد باقی مانده‌ی خانواده بود به مرکز ثبت‌نام اعزام نیروها رفت و اسمش را به عنوان داوطلب نوشت و بعد چند روز تحقیقات محلی بهش گفتند قبول شده و می‌تواند برود جنگ. چهار سال در جبهه بود و دفعه آخری که از مرخصی برگشت فاو با گاز خردل مسموم شد. دیگر توی بیمارستان نتوانستند نگهش دارند و برش گرداندند. یادم می‌آید وقتی آمد مدام سرفه می‌کرد و هر بار کلی خون بالا می‌آورد. حالش هیچ‌وقت خدا خوب نشد. می‌خواهم حال بی‌بی عوض شود. صدام را شبیه پیرزن‌ها می‌کنم و می‌گویم: «آما.. ایوب یک‌بار اذیتم نکرد.» بی‌بی دهنش خشک شده. نمی‌تواند لجبازی کند و جواب بدهد. پلک‌هاش انگار که وزنه روش گذاشته باشند. سنگین شده‌اند. می‌دانم دوست دارد بگوید «پا شو تا این زبانت را از حلقومت نکشیدم بیرون.» و بعد بخندد اما به جاش خمیازه می‌کشد. به کلید روی در نگاه می‌کنم. غم روی دلم سنگینی می‌کند. وقتی بابا جبهه بود مامان یادم داد که پشت تلفن بگویم دلم برات تنگ شده. بابا گفت این‌جور شیرین زبانی نکن که دنیا برام تنگ می‌شود. هفته‌ی بعد مرخصی گرفت و برگشت گنبد. آخرین مرخصی‌اش بود و تو همین سفر برام سوغات آورد. یک جفت کفش مخمل که گفت از اهواز خریده. و من همیشه به این فکر می‌کنم وسط آن بمباران چه‌جوری رفته وکفشی پیدا کرده که روی پارچه‌ی قرمرش گل سفید دارد. بی‌بی آن را توی کمد پیش باقی وسایل موزه گذاشته. هیچ‌کی غیر خودش حق پا گذاشتن به اتاق را ندارد. یک بار یک گروه فیلم‌برداری ‌ از تلویزیون آمده بودند برای ساختن مستند. کنجکاو بودند بدانند توی آن اتاق چه خبر است. وقتی کارگردان درخواست کرد آن‌جا‌ را می‌شود دید گفت «نه.» فیلم بردار گفت «چند تا تصویر فقط از اتاق می‌گیرم. خودتان هم باشید.». و کارگردان گفت «بایستید جلوی در و فقط به اتاق نگاه کنید. این‌جوری چطور؟» باز هم گفت «نه.» همه سکوت کردند. بی‌بی پرسید روایت فتح را شما ساختید؟ آن‌ها هم گفتند دوستشان مرتضا ساخته. که شهید شده. بی‌بی پرسید برای همین دیگر پخش نشد؟ گفتند معلوم است دوست داشتید برنامه را. بی‌بی روایت فتح را خیلی دوست داشت. یادم می‌آید هر وقت تابستان پیشش می‌آمدم دو ساعت جلوتر تلویزیون را روشن می‌گذاشت. می‌گفت یک بار عمو را نشان داده. بعد از آن همه‌اش چشمش به تلویزیون می‌ماند تا دوباره پسرش را زنده پشت شیشه‌ی این جعبه ببیند. می‌گفتم: «بی‌بی انقدر جلو نشین، چشات اذیت نیست؟» صدای تلویزیون زیاد بود. مجری برنامه بعدی را اعلام کرد. توی گوش‌های بی‌بی انگار پنبه فروکرده‌ باشند. چیزی نمی‌شنود اما چشم‌هاش. چشم‌هاش شعله می‌کشد. روشن است. روشن و پرامید.گفتم:‌ «بی‌بی مطمئنی عمو بوده؟»
جوری با اخم و تخم نگاهم کرد که انگار بهش حرف بد و بیراه زده باشم. گفتم «بی‌بی خسته نشدی انقدر چشم به راهی؟ به نظرم الکی امیدواری. نه عمو را نشان می‌دهند نه بابا را.» بی‌بی اما هیچ‌وقت آتش امید در وجودش خاموش نشد. تا این‌که یک شب خودم با چشم‌هام عمو را دیدم. توی بیمارستان بود. دیوارهای بیمارستان زرد و کثیف بود و پر از خط خطی و یادگاری. دقیقن همان جوری که وقتی گفتم «بی‌بی مطمئنی عمو بوده؟» تعریف کرد برام. با همه‌ی جزییاتش. گفت که عمو روی تخت دراز کشیده بود و چشم‌هاش را بسته بودند و خیلی لاغر شده بود و پوستش به استخوان چسبیده بود و وقتی دوربین از روی چهره‌اش رد می‌شود لبخند می‌زند. بعد فهمیدم چرا بی‌بی به تلویزیون می‌چسبید. دلش می‌خواست پسرش را بغل کند و ببوسدش. بابا را هیچ‌وقت اما نشان ندادند. بی‌بی جلوی روم برای بابا بی‌تابی نمی‌کرد. دوست نداشت بین بچه و نوه فرق بگذارد. می‌گفت تو همان حال و هوای علی را داری برای من. امشب قلبم بی‌قرار است. دلم برای بابا علی خیلی تنگ شده. فردا نتیجه‌ی نهایی کنکور اعلام می‌شود. کاش بود و زنگ می‌زد به بی‌بی و مشتلق می‌گرفت. بی‌بی خوابش برده. باز به کلید نگاه می‌کنم. یادم می‌آید وقتی کوچک بودم اتاق عمو برام حکم یک جزیره کشف نشده را داشت. رطوبت همه‌ جاش را گرفته بود و موقعی که در باز می‌شد بوی گُل قاتی با خاک نمور می‌زد بیرون. این تنها اتاقی است که هیچ‌وقت رنگ نشد و همان‌طور گچ خاکی ماند.
کلید را در قفل می‌چرخانم. یک‌دفعه صدای بی‌بی را می‌شنوم که می‌گوید: «محبوبه.» نگاهش می‌کنم. خواب می‌بیند. کلاس چهارم بودم که اولین بار داخل اتاق را دیدم. باید انشا می‌نوشتم. موضوع انشا این بود که نامه‌ای عاشقانه به مادرتان بنویسید و من نمی‌دانستم اصلن این عشق که می‌گویند چیست. و یاد نامه‌های عمو افتادم. نامه را چپاندم توی جیبم. هول هولکی کاغذ کاهی تا خورده‌ای را برداشتم که تای وسطش از دو طرف پاره بود و برای بابا نوشته بود. نوشته بود از وقتی آمده جبهه معنای عشق را عمیق‌تر فهمیده. از انفجارها نوشته بود و حمله‌های هوایی و تیرباران. از دست‌های جدا شده‌ای که دیگر نمی‌توانند دستی را بگیرند یا جمجمه‌های خرد شده‌ای که دیگر هیچ رویایی توش نیست یا قلب‌های خمپاره خورده‌ که روی خاک می‌تپد و جاش توی سینه خالی می‌ماند. نوشته بود این‌ها را خودت بهتر می‌دانی اما بی‌بی نمی‌داند. چیزی هم بهش نگو. نوشته بود وقتی آدم عاشق است راضی نمی‌شود عشقش را اذیت کند. نوشته بود فرمانده‌شان دارد با دختر همسایه‌ که همبازی بچگی‌اش است عروسی می‌کند. برای همین این عید را مرخصی نمی‌گیرد و جایگزین فرمانده می‌ایستد پادگان. آخرش هم نوشته بود ضمیمه‌ی برگه‌ نامه دیگری هم هست که قبل‌تر درباره‌‌اش حرف زدم و باید به دست صاحبش برسانی. چند روز بعد جنازه‌ی عمو پس پشت نامه می‌رسد و موقع خواندن همین نامه بود که فهمیدم عشق چیست و عمو چقدر عاشق بود. من عاشق بویی هستم که اتاق را پر کرده. می‌روم جلوتر. چیزی عوض نشده. کمد گوشه دیوار است و درش قفل است و روی آن پرتره‌ای از عمو که خیلی هم قاب بزرگی دارد. عکس‌ها توی قاب طلایی ‌به دیوار آویخته شده. بیشتر می‌چرخم. روی دیوار پنجره‌ای هست که هیچ‌وقت نفهمیدم به کجا باز می‌شود. می‌نشینم. همان‌جا زیر پنجره رد پنجه‌ای است که از طاقچه تا پایین کشیده شده. بالای طاقچه بی‌بی پارچه‌ی گلدوزی شده‌ای را مثلثی پهن کرده و یکی از عکس‌های دو نفره‌ی پسرها را روی آن گذاشته. توی این عکس عمو کنار باغچه روی پای بابا نشسته و به دهن او نگاه می‌کند. بابا ده سالی بزرگتر است و عمو خیلی حرفش را می‌خواند. قاب را برمی‌دارم و می‎آورم نزدیک تا شاید صدای خش‌دار بابا را بشنوم. تا شاید قصّه‌ی دختری را بشنوم که با گل‌ها مهربان بود. دختری که بعد مردن محبوبش می‌رود و هیچ‌کی نمی‌داند کجاست. شاید اسمم را بشنوم وقتی صدام می‌زد؛ با یک دخترم بعدش یا حتا شاید صدای نفسی بشنوم پر از خس‌خس، سرفه‌ای پر از خون. اما هیچ صدایی نیست. سکوت محض. عکس را بر می‌گردانم سر جاش. چشمم به شیئی می‌افتد که از زیر ضلع وسطی مثلث بیرون آمده. خنده‌ام می‌گیرد از این چیز میز قایم کردن‎های بی‌بی. کلید کمد است.
کمد را باز می‌کنم. چشم‌هام را می‌بندم و تصادفی یکی از نامه‌ها را از توی جعبه بیرون می‌کشم. به عکس لای نامه نگاه می‌کنم. به دختر جوانی که با چادر سفید کنار پنجره ایستاده. توی جا گلدانی‌های نرده چند شاخه‌ی سبز آویزان است. دختر انگشت‌های لاغر و باریکش را جوری روی برگ‌ها گذاشته که انگار دارد چنگ می‌نوازد. موهای سیاهش از زیر چادر در آمده و صورت سفیدش را هاشور زده. نگاه دختر به جایی در پایین و سمت راست است. عکس را بر می‌گردانم. بلند می‌خوانم: فروردین ماه هزار سیصد و شصت و سه. نامه را باز می‌کنم. کاغذش زرد شده اما زیاد از پاکت بیرون نیامده چون تایش نو مانده و پاره نشده. نامه برای دختری است به نام محبوبه. یادم به ضمیمه‌ای می‌افتد که عمو در آخرین پاکت گذاشته بود و من آن روز ندیده بودمش. نوشته وضعیت من معلوم نیست. نمی‌خواستم در نبودم رنج بکشی.. این بار اگر برگردم برات عروسی می‌گیرم. تا آن موقع جایم را سبز نگه‌دار......نفسم می‌گیرد. عکس را می‌گذارم لای برگه و نامه را داخل جعبه. به مقدار زیادی هوا نیاز دارم. می‌روم جایی که بی‌بی را دیدم. جایی که لبش را به دیوار چسباند. پنجره را کامل باز می‌کنم. رو به حیاط خلوت است. تا به حال ندیده بودمش. دو گلدان سفالی بزرگ روی نرده‌ی بالکن همسایه‌‌ی سمت چپ توجهم را جلب می‌کند. توش گل محبوبه‌ی شب کاشتند. همان عطری که همراه رطوبت از اتاق می‌زد بیرون. فکر می‌کنم روی تراس زنی است که انگشت‌های لاغر و باریکش را به گل‌ها می‌کشد. جوری که انگار چنگ می‌نوازد. هول می‌کنم. می‌ترسم از رو در رو شدن با شبح زنی که شبیه محبوبه‌ست. خم می‌شوم. روی زانوها می‌نشینم و لت‌های چوبی پنجره را می‌بندم و دستم را می‌گذارم روی رد انگشت‌های دیواری که بی‌بی هرگز اجازه نداد گچ بشود. یادش آرامم می‌کند. گفته بود آجر به آجر این خانه را با پسرها روی هم گذاشته. ساعت هال دوازده بار دینگ دینگ می‌کوبد. از اتاق می‌آیم بیرون. امروز نتیجه نهایی کنکور را اعلام می‌کنند. کاش بی‌بی را اذیت نکرده بودم و بهش می‌گفتم رتبه‌ی تک رقمی آوردم و قرار است "یک چیِ" خوب قبول شوم. بعد به این فکر می‌کنم آن پنجه حتمن جای انگشت‌های عموست.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم سارا سرایلو
تغییر اسم انتخابی این اثر، از «محبوبه شب» به «بوی گُل، بوی خاک باران‌خورده»، به روند ملموس‌تر و مفهومی‌تر شدن این داستان، کمک مؤثرتری می‌کند، هم به لحاظ برملاکننده نبودن سوژه (البته اسم قبلی هم از چنین مزیت ارزشمندی برخودار بود.)، هم به لحاظ متناسب بودن با نیازمندی‌های روایت و طبعاً تأثیر تکمیل‌کننده‌ای که در پیشبرد سیر منطقی وقایع دارد و هم این که صرفاً برای چند سطری از داستان انتخاب نشده است؛ بلکه علاوه بر حضورش در بخشی از داستان، خودش را به طرز همزادپندارانه‌ای در تار و پود روایت گسترش داده است (البته با تغییراتی که در بخش پایانی داستان اضافه کرده‌اید، اسم قبلی هم تا حدی کارایی بیشتری پیدا کرده است.).
شما داستان قبلی را با حدود «هزار و نهصد و هفتاد و چهار» واژه نوشته بودید که در هنگام بازنویسی، این میزان از کلمات به کار گرفته شده، به حدود «دوهزار و سیصد و هشتاد و پنج» واژه رسیده است، عملکردی که تأثیر چندان ملموسی در تحکیم و گسترش پیرنگ داستانی نداشته است. اگر خاطرتان باشد، بنده به لحاظ رعایت «مدیریت واژگانی» (بهرۀ حداکثری مفهومی از حداقل واژگان به کار گرفته شده در داستان.)، اجتناب از اطناب در متن و ایجاد فرصت بیشتر و دقیق‌تری جهت رعایت مؤثرترِ عناصر مهم داستانی، از شما خواهش کرده بودم که داستان‌هایتان را بیشتر از حداکثر دو صفحۀ A4 (معادل حداکثر «هشتصد» واژه») ننویسید؛ توصیه‌ای کاربردی که متأسفانه مورد عنایت شما قرار نگرفته است.
از طرف دیگر، به وضوح می‌بینیم که تغییرات انجام شده در داستان، به صورت محسوسی در بخش پایانی اثر شکل گرفته‌اند. لطفاً در نظر داشته باشید که رابطۀ مستحکم علت و معلولی در داستان، صرفاً در «محور طولی» گسترش پیدا نمی‌کند، بلکه «محور عرضی» روایت هم نیازمند دقتی جزءپردازانه است، درواقع شما در هنگام بازنویسی این اثر، فقط داستانی جذاب و تأثیرگذار را به انتهای متن اضافه کرده‌اید که خودش به تنهایی توانایی حضور در داستانی مستقل و ماندگار را دارد، اما متأسفانه چندان در خدمت استحکام روایت قرار نگرفته است.
البته با وجود تمامی موارد اشاره شده، اصلاً نگران نباشید، چون که این اولین تجربۀ بازنویسی حرفه‌ای شما است و مشکلات پیش آمده، به راحتی قابل ترمیم هستند؛ بنابراین پیشنهاد می‌کنم که به صورت تمرینی، توصیه‌های بنده را مورد عنایت بزرگوارنه‌تان قرار بدهید: 1- برای مدت زمانی به این داستان دست نزنید تا به مرور زوایای دیگری از روایت برایتان آشکار بشود. 2- در طول این مدت زمان، چند داستان کوتاه جدید بنویسید؛ درواقع همین بخش اضافه شدۀ پایانی از قابلیت داستانیِ تأمل‌برانگیز و ماندگاری برخوردار است. 3- به هنگام بازنویسی، داستان را با زاویۀ دید «سوم‌شخص» (دانای کل) امتحان کنید تا پس از مطابقت دادن هر دو زاویۀ دید ارائه شده، حق انتخاب صحیح‌تر و نیرومندتری داشته باشید. 4- لطفاً و حتماً برای مدت زمانی، هم در بازنویسی این داستان و هم در زمان تألیف سایر آثارتان، روایت‌تان را فقط با حداکثر «هشتصد» واژه تنظیم و اجرایی کنید. 5- پس از هربار بازنویسی، داستان را برای دوستان و اطرافیان بخوانید و نظر آن‌ها را جویا بشوید؛ درواقع هیچ منتقدی بهتر از مخاطب حرفه‌ای اثر، نمی‌تواند که شما در در جریان میزان تأثیرگذاری روایت‌تان قرار بدهد.
خانم سرایلو، بخش اضافه شده در انتهای این داستان، به لحاظ تخیل متفاوتی که در آن دیده می‌شود، نشان‌دهندۀ استعداد تحسین‌برانگیز شما در نوشتن داستان‌های «فراواقع» و به ویژه گونۀ جذاب و ارزشمند «سیال‌ذهن» است، لطفاً در صورت صلاحدید، این گونۀ متفاوت و تأثیرگذار روایی را هم تجربه کنید. لطفاً در نظر داشته باشید که نیت منتقد از ارائۀ توضیحاتی شفاف و صادقانه، صرفاً ارتقاء هرچه سریع‌تر و صحیح‌تر آثار دوستان فرهیخته و با استعدادی چون شما است. بی‌صبرانه منتظر داستان تأثیرگذار جدید شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۲
کیوان سلحشوری‌مهر » چهارشنبه 17 مهر 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم سرایلو گرامی. بابت دقت و اعتمادی که نسبت به توصیه‌های تقدیمی دارید، صمیمانه تشکر می‌کنم. مشتقانه منتظر داستان‌های بعدی شما هستم، با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سارا سرایلو » چهارشنبه 17 مهر 1398
سلام آقای سلحشوری مهر، ممنونم . تصورم از هشتصد کلمه به‌عنوان تکلیف شب بود، همین داستان را با هشتصد کلمه بازنویسی خواهم کرد به عنوان تمرین و درباره پیرنگ هم بیشتر فکر می‌کنم. پیرنگ داستان امید است و سعی کردم در شروع و میانه و پایان از آن استفاده کنم ولی اگر پیرنگ در داستان دیده نمی‌شود پس باید دقت بیشتری کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت