مکان مناسبی برای گسترش تخیل‌هایی تأمل‌برانگیز




عنوان داستان : این جا جایی برای پیرمردها نیست...
نویسنده داستان : شعیب یوسفوند

تو مثل برق و باد از شهر کوچکش می رفتی و او لحظه به لحظه پیر و پیر تر می شد.از دروازه ی شهر که خروج کردی همان لحظه در همان دم ،برق رفتنت بر جان نحیفش زد و پیر شد ، پیر پیر.پیری که نه عینکی برای دیدن داشت و نه عصایی برای رفتن اما پیرمرد شده بود.گودی چشم هایش ، دست های چروکیده اش ، پاهای بی رمق و خس خس گلویش همه و همه خبر از پیری می داد. دو تا زلف رقصان شده در بادش هم سپید سپید بودند دقیقا مثل پدربزرگ مادری ام.چهره اش پیرتر از پدربزرگ پدری ام شده بود ، منظورم این است که چشم هایش گودتر ، کمرش قوز زده تر و موهایش سپیدتر بود ، خیلی سپیدتر.آن قدر سپید که دانه های برف دربرابر سپیدی موهایش روسیاه بودند و از شرمساری آب می شدند.برف که می بارید انگار از سپیدی موهاش کم می شد.به خاطر همین عاشق برف بود.برف حکم جوانی اش را برای دقایقی امضا می کرد و بعد از اتمام بارش ، این قرارداد به پایان می رسید.یک شب بارانی که دلش گرفته بود عزمش را جزم کرد که به دروازه خروجی شهر برود.چند سگ هار گرسنه دورش را گرفتند.از ترس به خودش... .مثل سگ ترسیده بود ولی سگ ها ول کن نبودند.سگ کوچک ، پیرمرد را بو کرد و به پدرش گفت :
_پدر؟
_جانم سگ کوچولو
_گوشت خوبی نیست
_مگه میشه ؟ خوب بوش کردی ؟
_خوب نیست چون پیرگوشته.من برا روز تولدم گوشت تازه می خوام.
آن شب بارانی گذشت و در شب بارانی دیگری به بیرون از خانه رفت.خوشحال بود که سگ ها به او آسیبی نرسانده اند ، سر هر کوی و برزن از سگ ها تعریف می کرد و می گفت: بچه سگی به خاطر این که پیرگوشتم مرا نخورده است و هر کسی که می شنید قاه قاه می زد زیر خنده.وقتی هم که می گفت سگ مذکور به خاطر روز تولدش مرا نوش جان نکرده است مردم احمق روده بر می شدند.برایشان غیرطبیعی جلوه می کرد که پسری که در یک لحظه پیر شد چشم بصیرت دارد که بداند سگ ها چه می گویند و حرف هایشان را بشنود.عاقبت همه گفتند:"پیر شده.از سگم تعریف می کنه.چهارتا هم گذاشتن روش.پس صداش زدن دیوونه."
بهش می گفتن دیوونه اما به نظرم یه عاقل عاشق بود.
_ناراحت نمی شد ؟
_از چی؟
_از این که صداش می زدن دیوونه ؟
_عاشق این بود بهش بگن مجنون
_چه عاشق شیرینی.کاش بدونم کی عاشقم شده.
_مگس دور شیرینی نباش.دختر خوبی باش و گوش کن
_مشتاقم
روزای آخر عمرش بود.هر کدوم از اهالی روستا یه چیزی می گفتن.یکی می گفت ۲۰ سالشه ولی پیره.یکی می گفت :نه ۲۳ سال
_چندسالش بود ؟
۱۹سال.
روزی که پیر شد هنوز یادمه.تو رو دید که از دروازه بیرون می رفتی.دروازه رو که بستن پیر شد.آوردنش تو خونه.حتی مادرش نشناختش اما حسش کرد.قبولش کرد ولی افسرده بود.برف و تو تنها چیزایی بودین که دوس داشت.
_ چه خوب.با بچه ها بازی می کرد ؟
_بیشتر با پیرمردا سر کوچه های شهر می نشست اما لحنش در رفت و آمد بود.گاهی مث جوونا حرف می زد گاهی مث پیرمردا.دست خودش نبود.
_ ولی اون که جوون بود.
_اما اسمشو گذاشتن پیر پسر.
_زن که نگرفت ؟ ها؟ راستشوبگو. اصلا چرا بهم نگفت دوسم داره؟
_یه روز مونده به ۲۰ سالگی مرد.نگفت چون خجالتی بود.بعدشم که پیر شده بود ، از عاشقی پیر شده بود.اما پیری براش مهم نبود.نبود تو براش مهم بود.حتی با موهاش حال می کرد.با برف عشق بازی می کرد.پیری اذیتش می کرد ولی نبود تو مثل خوره به جونش افتاده بود.هیچکی نمی دونست کجایی.
_گفتی عاشق برف بود؟
_ اون برف رو به فال نیک می گرفت.
_یعنی چی؟
_یعنی می گفت خبر خوبی بهم می رسه.
_مثلا چی ؟
_سیاه سفید بود.یا خبر مرگش یا خبر اومدنت
_خبر مرگ؟! چطوری مرد؟
یه شب برفی باز زد بیرون. سرخوش و شیدا بود ،شیدای شیدا.دور و برش رو نگاه کرد ولی ماشینی ندید.انقدر شیدا بود که سی گاری از اجداد به خاک رفتش به دل بست
_اجداد به خاک رفته ؟!
_کسی که حرف سگ رو می شنوه و در یه لحظه پیر میشه از فراق یارش نمی تونه چندتا گاری فکسنی از اجداد به گور رفتش ارث ببره ؟
_تسلیم.
.به دروازه نگاه کرد ، مستقیم مستقیم ؛ مث یه گاو خشمگین با یه سیگار رو لب .شروع کرد به حرکت.می رفت و می رفت و نفسش به شماره می افتاد.با غرور خاصی راه می رفت.
_سیگار هم دهنش بود ؟!
_می کشید مثل پیپ ، مثل اگزوز ، مثل مثل...
_مثل چی؟
_مثل یه عاشق
با تمام توانش گاری ها رو می کشید، عرق می ریخت و فریاد می زد ،نفس نفس می زد ، سیگار پشت سیگار.تنها استراحتش روشن کردن سیگار بعدی بود.آخرین نخ سیگار رو که روشن کرد دم دروازه رسید.احساس خفگی کرد و نفس هاش به شماره افتاد.ده ،نه ، هشت
_هفت ،شش ، پنج ،
_چهار ،سه ، دو ،یک
مرد و رو قبرش همون حرفی رو نوشتن که دوس داشت
_چه حرفی ؟
_پسری که تو را دید و پیر شد.پیر پسری که مادرش او را نشناخت

_چه زیبا.اون پیرمرد رو بهم نشون میدی بنجامین مهربان؟

_ اون دیگه پیرمرد نیست
_مگه میشه ؟
_ آره دوست تازه وارد.این جا جایی برای پیرمردها نیست...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای شعیب یوسفوند
قبل از هر چیزی بایستی بگویم که داستان ارسالی شما به دلیل سوژۀ منحصر به فرد و خلاقیت تحسین‌برانگیزیش، بسیار جذاب و تأمل‌برانگیز است، پس صرفاً جهت ترمیم و نافذتر شدن اثر، چند مورد ضروری را به اختصار یاد‌آوری می‌کنم.
با توجه به اسم انتخابی داستان «این جا جایی برای پیرمردها نیست...» که خود شما هم مطابق شیوۀ حرفه‌ای رایج، در پیام داستان‌نویس برای منتقد، اشاره کرده‌اید که برگرفته از نام فیلم مشهوری است (مطابق رمان«جایی برای پیرمردها نیست»، نوشتۀ «کورمک مک‌کارتی» و به کارگردانی «جوئل کوئن» و «اتان کوئن» که در سال 2007 ساخته شده است). و به کار بردن اسم «بنجامین»، کاملاً مشخص است که شما درون ذهن خودتان، نقشۀ روایی نافذ و منسجمی را ترسیم کرده‌اید؛ اما صادقانه عرض کنم که این برنامه‌ریزی ذهنی، هنوز در داستان شما کاملاً اجرایی نشده است.
لطفاً در نظر داشته باشید که داستان‌های تأویل‌پذیری که دارای پیچید‌گی‌ها روایی مختص به خودشان هستند، بایستی که با دقت‌نظر بیشتری تنظیم و ارائه شوند تا دچار نامفهومی روایی نشوند، درواقع گاهی از اوقات ممکن است که نویسندۀ محترم، روایت پیچیده‌اش را آن چنان در فضایی مبتنی بر ظرافت‌های تأویل‌گونۀ ذهنی ترسیم کند که ناخواسته متن از مسیر دقیق و حساس پیچیده ‌نوشتن خارج بشود و در نتیجه سرنخ‌های ربط‌دهندۀ روایت، دور از دسترس مخاطب مکاشفه‌گر قرار بگیرد.
شما در بخش‌هایی از داستان، «شهرزاد قصه‌گوی» (منظورم الزاماً قصه‌نویسی و قصه‌گویی نیست، بلکه جذابیت بخشیدن به جزئیات ضروی روایت است که می‌تواند مخاطب را تا انتهای داستان با خودش همراه بسازد.) قدرتمندی را به کار گرفته‌اید و همچنین به مدد توصیف‌هایی دقیق و جزءپردازانه، مخاطب سخت‌پسند را با فراز و نشیب‌های درون روایت، نزدیک‌تر و هم‌رأی‌تر کرده‌اید: «...،چشم‌هایش، دست‌های چروکیده‌اش، پاهای بی‌رمق و خس‌خس گلویش...، در شب بارانی دیگری به بیرون از خانه رفت...، عرق می‌ریخت و...، تنها استراحتش روشن کردن سیگار بعدی بود...، احساس خفگی کرد...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن را با چنین شیوۀ جزءپردازانه‌ای بنویسید.
البته بخش‌هایی از متن روایی شما، به سمت تشبیه‌هایی زیبا و شاعرانه سوق پیدا کرده‌اند: «...، آن قدر سپید که دانه‌های برف در برابر سپیدی موهایش روسیاه بودند و از شرمساری آب می‌شدند...، برف حکم جوانی‌اش را برای دقایقی امضا می‌کرد و بعد از اتمام بارش، این قرارداد به پایان می‌رسید...» که علی‌رغم جذابیت ظاهریشان، تناسب چندانی با سوژۀ جذاب و تأویل‌پذیر شما ندارند و در پیشبرد سیر پیچیده و قاعده‌مند این روایت متفاوت نوشته شده، تأثیر محسوسی ایجاد نمی‌کنند.
لطفاً درصورت صلاحدید و در هنگام بازنویسی این اثر، موارد زیر را بیشتر و دقیق‌تر مدنظر قرار بدهید: 1- در حد یک پاراگراف، خلاصۀ داستان را با رعایت سیر توالی حوادث بنویسید و روابط علت و معلولی دقیق‌تر و شفاف‌تری را برای این نقشۀ روایت برنامه‌ریزی کنید (البته با رعایت و مدیریت پیچیدگی‌های جذاب روایی موجود در سوژۀ منحصر به فرد شما.). 2- تمامی وقایع ضروری داستان را مطابق شیوۀ روایی «توصیف پویا» ارائه کنید. 3- تا جایی که ممکن است با جایگزینی توصیف‌های جزءپردازانه، از ورود به «دیالوگ‌»های غیر ضروری اجتناب کنید. 4- در هنگام نوشتن دیالوگ‌هایی که کاملاً ضروری هستند، در اجرای قواعد تعریف شدۀ این ابزار قدرتمند ارتباطی بیشتر دقت کنید؛ البته چنین اتفاقی در بخش‌هایی از گفتگوهای درون متن رخ داده است: «...، مگه میشه؟ خوب بوش کردی...، سیگار هم دهنش بود...»، لطفاً مابقی دیالوگ‌هایتان را هم با چنین حساسیت تأویل‌گونه‌ای بنویسید. 5- مراقب باشید که تا حد امکان، وجۀ رسمی رسمی بودن زبان معیار را توسط راوی داستان رعایت کنید تا به راحتی از دیالوگ‌های درون روایت قابل تشخیص باشند.
آقای یوسفوند عزیز، شما از استعداد بالقوۀ منحصر به فردی جهت نوشتن داستان‌های فراواقع برخودار هستید و امیدوارم که در این گونۀ داستانی جذاب و تأویل‌پذیر به موفقیت چشمگیری برسید. مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت