به اولین اتفاق و کنشی که به ذهن تان می رسد، رضایت ندهید




عنوان داستان : نيمكتِ پارك ساعي
نویسنده داستان : محمد بيدگلي


قدم زنان، گام به گامِ خيابان وليعصر را متر كردم،خنكيِ ناگهاني هوا بهم فهماند كه به پارك ساعي رسيده ام،خيابان و پاركي كه ذاتِ گره خورده اي با خاطره دارد،
انگار ساخته شده تا آدمها را معتاد خود كند،فقط كافيست عاشق باشيد و فكر مكاني براي ملاقات با معشوقتان باشيد،آنوقت اگر از آن حوالي بُگذريد،محالِ ممكن است جاذبه ي رمز آلود پارك شما و معشوقه تان را درون خود نكشد...از آن نيمكت هاي لعنتيِ راه باريكه هاي پارك كه برايتان نگويم...از همان نيمكت ها كه وقتي رويش مينشيني و به دلِ پارك زُل ميزني،حس و حالي شبيه نشخوارهايِ ذهني ِ نيمه شبِ يك فيلسوف را تجربه ميكني،
به همان اندازه پر مفهوم و سنگين و به همان اندازه پوچ و مبهم...
به خودم كه آمدم ديدم باز هم ناخودآگاه روي همان نيمكت ها نشسته ام...آخ كه هر چه ميكشم از همين نيمكت است...جايي كه بهترين خاطره ام رقم خورده بود...چقدر دلم تنگش بود! هدفون رو از جيبم خارج كردم،آرام و با حوصله گره خوردگي هايش را باز كردم،غمگين ترين موزيك ممكن را انتخاب كردم و پلي كردم...لحظه به لحظه ي آن
خاطرات از جلوي چشمانم ميگذشت،تازه،ناب،زنده...انگار همين لحظه در جريان بودند...
درست در لحظه اي كه بغضم در حال تركيدن بود ديدمش!
او هم هدفون در گوش، قدم زنان به همان نيمكت ها نزديك ميشد،باورم نميشد...يعني او هم با ياد من خاطره بازي ميكرد؟
پس چرا اينقدر از هم دور افتاده بوديم؟
خواستم از جايم بلند شوم كه پيشش بروم،
دستاني را به روي شانه هايم احساس كردم،
دو نفر دست هايشان را در آرنج هايم قفل كردند و مرا بلند كردند،تقلا كردم،فرياد زدم،نميفهميدم،كاري نكرده بودم،جرمي مرتكب نشده بودم، اصلا آنها كه بودند ؟!
فرياد ميزدم ولي آنها در سكوت مرا ميكشيدند...
رويم را برگرداندم،نگاهش كردم،هدفون در گوشش بود،به روي نيمكت نشسته بود،هر لحظه دور و دور تر ميشدم...دلم نميخواست لحظه اي تماشا كردنش را از دست بدهم،اشكش را ديدم...
آن دو نفر مرا وارد عمارتي كردند،باورم نميشد،وسط پارك ساعي چنين ساختماني وجود نداشت،وارد اتاقي شديم،دنبال پنجره بودم،پيدايش كردم،آن پنجره به آن نيمكت ديد داشت،ديدمش...
آن دو نفر با ضربه اي مرا به روي تخت انداختند،دستانم را بستند،پاهايم را بستند،تكان ميخوردم،فرياد ميكشيدم؛بگذاريد فقط به پنجره ديد داشته باشم...
يكي از آن دو بي مقدمه سرنگي را در دستم فرو و تزريق كرد و هر دو از اتاق خارج شدند...
سرم سنگين شد،خودم را تا جايي كه ميتوانستم كشيدم،باز هم ديدمش،هدفون در گوش،اشك در چشم...
صدايي را از بيرون اتاق شنيدم:
آمپولش تا چند ثانيه ديگه اثر ميكنه

برايم مهم نبود آنها چه ميگويند،فقط ميخواستم او را تماشا كنم،باز هم رو به سمت پنجره كردم...
او نبود!
نيمكت خالي بود...
درختانِ پارك يكي يكي محو ميشدند
نگاهي به در اصلي پارك انداختم...
رويش تابلويي را ديدم
"آسايشگاه رواني"
...

نگاهم را گره زدم به نيمكتِ خاليِ حياطِ آسايشگاه

يادم آمد

گريه ام گرفت...
نقد این داستان از : نازنین جودت
آقای بیدگلی عزیز، سلام. ممنون که داستان‌تان را برای پایگاه فرستادید و این جسارت را داشتید که کارتان نقد شود، اشکالاتش را متوجه شوید و در بازنویسی برطرف‌شان کنید.
شما موضوع خوبی را برای داستان‌تان انتخاب کردید. روان انسان و پیچیدگی‌هایش از موضوعاتی است که همیشه جای کار دارد و هر چه داستان درباره‌اش نوشته شود باز می‌شود از زاویه‌ای جدید و با پرداخت متفاوت داستان تازه و جذابی نوشت. اما قبول کنید کم کاری کرده‌اید و داستان‌تان را آن قدر که باید جدی نگرفته‌اید. داستان شما شخصیت محور است. روایت زندگی مردی که از فرط عاشقی مجنون شده و در آسایشگاه بستری است. آقای بیدگلی، عاشقی اتفاقی است که همه‌ی آدم‌ها کم و بیش در زندگی‌شان تجربه کردند و می‌کنند. برای همه‌مان موضوعی ملموس است، پس اگر مردِ داستان باورپذیر نباشد، روایتش به دل خواننده نمی‌نشیند و او را متاثر نمی‌کند. خودتان را در موقعیت آدمی فرض کنید که مجنون شده. چنین آدمی می‌تواند راوی داستان نیمکت پارک ساعی باشد؟ آیا شروع داستان و جمله‌هایی کاملا فکر شده و توصیفاتی این‌چنینی از عهده شخصیت داستان شما برمی‌آید؟ راوی‌ای که روانِ بیماری دارد آشفته روایت می‌کند. اول و آخر و میانه‌ی ماجرا را جابه‌جا تعریف می‌کند. راویِ داستان‌هایی از این دست غیر قابل اعتماد‌اند و خواننده هر چه جلو می‌رود از روایت‌های ضد و نقیض و پس و پیش، مطمئن می‌شود که یک جای این داستان می‌لنگد و راوی در موقعیت طبیعی نیست.
شروع داستان در همان حیاط آسایشگاه باشد که راوی فکر می‌کند، پارک ساعی است. این ایده خیلی خوبی بوده. حالا برای این مرد شیفته و مجنون داستان بسازید. مرد روی نیمکتی می‌نشیند و منتظر معشوقی می‌ماند که مدت‌هاست رهایش کرده. جسور باشید آقای بیدگلی. داستان زندگی مرد را بگویید. صحنه‌هایی از گذشته اش را به‌خاطر بیاورد که عاشقانه‌اش فضای داستان‌تان را دلنشین کند. با روایت‌های جا به جا از گذشته، ذهن خواننده را درگیر کنید و بعد معشوق را وارد داستان کنید. مرد داستان را به او نزدیک کنید. چرا نگهبان‌ها یا پرستارهای آسایشگاه بدون این‌که مرد کاری کرده باشد باید او را به اتاقش ببرند و آرام بخش تزریق کنند؟ بگذارید جلو برود و به معشوقش نزدیک شود. بحث کند، حتی درگیر شود. ( شما که نویسنده این داستان هستید می‌دانید که معشوقی در کار نیست و مرد یکی از بیماران یا ملاقات کننده ها یا پرستارها را اشتباه گرفته. از این فرصت استفاده کنید و داستان را جذاب کنید) خواننده از میان حرف‌های راوی و زنی که گرفتار این ماجرا شده و رسیدن نگهبان‌ها و حرف‌هایی که بین‌شان رد و بدل می‌شود، می‌فهمد که مرد جوان در آسایشگاه است. این‌که شخصیت در پایان به حیاط نگاه کند و چشمش به تابلو بیافتد و یادش بیاید در آسایشگاه است، خواننده‌ی امروز را راضی نمی‌کند. شخصیت آن‌قدر حالش بد بوده که دست و پایش را بسته‌اند و بهش آرام بخش تزریق کرده اند و قبل از این که به خواب برود، یادش می‌آید که در آسایشگاه است. به نظرتان باورپذیر است؟
آقای بیدگلی عزیز، حیف است که موضوع خوب داستان‌تان را دست کم بگیرید و از کنارش راحت بگذرید. اولین اتفاق یا ماجرا یا کنشی را که به ذهن‌تان می‌رسد، بنویسید اما در بازنویسی‌ها درباره‌شان فکر کنید و ببینید با چه ترفند و ایده‌ی بهتری می‌شود داستان را جذاب و ماندگار کرد. من هر چه گفتم پیشنهاد دوستانه بود. از نگارش شما عیان است که به داستان و داستان نویسی علاقه‌مندید و قطعا خودتان فکرهای ناب‌تری برای بازنویسی این داستان دارید.
بخوانید و بنویسید و داستان‌های‌تان را برای پایگاه بفرستید. روزگارتان پر از ایده‌های داستانی.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.