اهمیت نقطه‌ی اوج




عنوان داستان : مادر
نویسنده داستان : نجمه خادم(المومنین فولادی)

(تقدیم به همه‌ی مادران سرزمینم)

غروب جمعه بود و خانم کوچولو خانه حوصله‌اش سررفته بود، با شیرین زبانی‌اش راضی‌ام کرد تا برویم پارک.
از دور تاب و سرسره را که دید دستم را ول کرد و به طرف محوطه‌ی بازی دوید و در یک چشم به هم زدن غیب شد.
من هم رفتم روی نیمکت روبروی اسباب‌بازی‌ها نشستم. گوشی‌ام را درآوردم و شروع کردم به چت کردن با دوستم، خانمی کنارم نشست و به بچه‌ها نگاه می‌کرد.
چندباری نفس عمیق کشید و آهی از ته دل کشید، برگشتم و نگاهی به چهره‌اش کردم.
زنی سی چهل ساله‌ای بود با ابروان پهن و چشمان عسلی درخشان، چشمانش غمگین بود، چهره‌ای آشنا و مهربان داشت. وقتی نگاهش کردم نگاهمان در هم گره خورد، لبخندی به او زدم.
رو به من گفت: سلام
- سلام
- تنها اومدی پارک؟
با خنده گفتم: نخیر با اون خانم کوچولوی شیطون اومدم.
- ای جان پس شما هم دختر دارید؟
سرم را زیر انداختم و مشغول چت کردنم شدم و آرام گفتم: بله یه دختر لوس شش ساله که پدرمُ در اُورده...
- چرا؟
- آخه همش حوصله‌ش سرمی‌ره می‌خواد بیاد اینجا...
-خب پس چرا نمی‌رید پیشش؟
مثل بازجوها فقط سوال می‌کرد، سرم را تکان دادم و با بی‌میلی برگشتم به سمتش و گفتم: داره بازی می‌کنی.
با غم و بغض گفت: خب بازی کنه تو هم برو کنارش مراقبش باش.
-حواسم بهش هست.
نگاهی به گوشی توی دستم کرد و گفت: با بازی با گوشیت چطوری حواست به اونم هست؟
ترسی وجودم را گرفت نگاهی به محوطه بازی کردم و دخترم را دیدم که روی تاب نشسته، با لبخند محوی گفتم: اوناهاش روی تابه.
سرش را تکان داد و به سمت دیگر پارک نگاه کرد.
خیلی کنجکاو شدم که آیا خودش تنها آمده ولی روم نمی‌شد ازش بپرسم، نباید تصور می‌کرد من دارم زیادی سوال می‌کنم ولی اگر تنها نبود چرا خودش روی نیمکت نشسته و کنار دخترش نبود.
آرام و شمرده رو به او کردم و پرسیدم: شما تنها اومدید پارک؟
- نه با دخترم اومدم.
- پس اون کجاست؟
داشت بازی می‌کرد من هم مثل همیشه روی این نیمکت نشستم و مشغول بازی با گوشیم شدم ولی وقتی حواسم نبود غیبش زد.
سرش را تکان داد و تند تند زیر لب گفت: وای نکنه به طرف در خروجی رفته باشه، باید پیداش کنم.
و سراسیمه به طرف در خروجی دوید.
شوکه شدم و متعجب که چرا وقتی خودش بچه‌اش را گم کرده مرا مورد بازخواست قرار می‌دهد.
از ترس این‌که شاید من هم دخترم را گم کنم گوشی‌ام را خاموش کردم و در کیفم گذاشتم و چشم از دخترم برنداشتم.
پسر بچه‌ای روی نیمکت روبرو برای گربه‌ای تکه‌ا‌ی کالباس پرت کرد گربه سریع آمد و کالباس را به دندان گرفت و به زیر درخت کناری برد و کنار دو بچه گربه ملوسش گذاشت و شروع کرد به لیسیدن موهای تن دو بچه‌اش.
بعد از مدتی دختر جوانی آمد و از من اجازه گرفت و روی نیمکت نشست، خیره به محوطه بازی بچه‌ها شد و آرام آرام گریه کرد.
با بغض رو به من گفت: ببخشید خانم دستمال دارید؟
به ذهنم رسید شاید بچه‌دار نمی‌شود و دیدن بچه‌ها اشکش را درآورده، از کیفم دستمالی درآوردم و به سمتش گرفتم، چقدر چهره‌اش برایم آشنا بود، چشمانش عجیب برق آشنایی داشت. رو به دختر جوان گفتم: ما قبلا همدیگر را جایی ندیدیم؟
اشک گوشه‌ی چشمش را پاک کرد و گفت: نمی‌دونم، من سالهاست ایران نبودم. دیروز برگشتم و امروز هم بعد از سالها اومدم این پارک...دلم گرفته بود.
نگاهش کردم و گفتم: نمی‌دونم چرا چشمات برام آشناست، برق نگاهت...نمی‌دونم کجا دیدم. از کی اینجا نبودی؟
- از وقتی مادرم تصادف کرد با پدرم از ایران رفتیم، پدرم نمی‌تونست اینجا بدون مادر بمونه. من خیلی کوچیک بودم.
- آخ متأسفم...
- ممنون
و اشکی از گوشه‌ی چشمش چکید.
- چی شد عزیزم؟ ببخش باعث ناراحتیت شدم.
با بغض رو به من کرد و گفت: نه خانم...راستش سالها پیش وقتی کوچیک بودم با مامانم می اومدیم این پارک، مامانم همیشه روی این نیمکت می‌نشست و منم می‌رفتم بازی.
نگاهی به بچه‌ها کرد وسرش را تکان داد و ادامه داد: اون روز مامان اینجا با گوشیش کار می‌کرد منم بازی می‌کردم که بابام رسید، رفتیم تا از دکه بستنی بخریم، برای مامان بیاریم و سورپرایزش کنیم، ولی مامان تا می‌بینه من نیستم هول می‌کنه می‌ترسه که شاید گم شدم سراسیمه از در خارج می‌شه، چون خیلی نگرانم بوده با یک ماشین تصادف سختی می‌کنه و متاسفانه همان لحظه می‌میره.
اشک امانش نداد دستش را داخل کیفش کرد و عکس مادرش را درآورد و به سمتم گرفت.
خدایا مادرش همان زن بود...این عکس خودم بود...من...همان زن...
با سردرگمی به محوطه بازی نگاه کردم دخترم نبود به همه‌جا چشم دوختم و سراسیمه به سمت در خروجی پارک دویدم. ماشینی با سرعت به طرفم آمد خواستم خودم را به طرف پیاده‌رو پرتاب کنم اما پایم پیچید و یکباره خون گرم سرم را روی آسفالت حس کردم...
نقد این داستان از : نازنین جودت
خانم نجمه خادم عزیز، سلام. فکر اولیه داستان خوب است. اما در پرداخت اشکالاتی هست که با برطرف کردن‌شان، متن همان تأثیری را که نویسنده توقع دارد روی خواننده می‌گذارد. این ایده پتانسیل آن را دارد که به داستان خوبی تبدیل شود.
داستان شروعی رئال دارد. مادری دختر بچه‌اش را به پارک می‌برد و وقتی او مشغول بازی است روی نیمکتی می‌نشیند و با گوشی‌اش چت می‌کند. خانمی کنارش می‌نشیند و از زن می‌خواهد که مراقب دختر بچه‌اش باشد و بعدتر می‌گوید که بچه‌اش را گم کرده و به سمت در پارک می‌دود. تا این‌جا همه‌چیز داستان واقع‌گراست. اما وقتی خانم جوانی روی نیمکت می‌نشیند و سرگذشتش را می‌گوید و بعدتر عکس مادرش را به زن نشان می‌دهد، داستان از فضای رئال فاصله می‌گیرد. وقتی قرار است اتفاقی فرا واقعی در داستان بیافتد بهتر است خواننده را از همان ابتدای داستان آماده کنیم و با دادن یکی دو نشانه بستر را برای تغییری که بعدا قرار است بیافتد، فراهم کنیم. حتی یکی دو نشانه‌ی ساده مثل تاریخ فوت زن می‌تواند ذهن خواننده را آماده کند و بعدتر که آن اتفاق فرا واقعی افتاد، خواننده یاد نشانه‌ها بیافتد و شرایط جدید در متن را بپذیرد.
حضور زنی که اول کنار مادر می‌نشیند در داستان اضافه است. این زن قرار است چه کمکی به پیش‌برد روایت یا اتفاقی که بعدتر قرار است بیافتد، بکند؟ این بخش فقط متن را دچار اطناب کرده. قرار است حواس مادر پرتِ گوشی‌اش باشد و آن اتفاق ناگوار بیافتد. این‌که کسی او را آگاه کند و زن گوشی را در کیفش بگذارد و حواسش به دخترش باشد با آن‌چه در متن اتفاق می‌افتد، هم‌خوانی ندارد. گره با نشستن خانم جوان کنار مادر زده می‌شود. خانمی که غمگین است و سرگذشتش را برای مادر تعریف می‌کند. حضور او که بچه‌ی همین مادر است حالا بزرگ شده، برای این داستان کفایت می‌کند. دختر جوان به چشم مادر آشناست ولی نمی‌داند او را کجا دیده. دیالوگ بین آن‌ها خواننده را برای اتفاق آماده می‌کند. گر چه باید روی این بخش بیش‌تر کار شود. برای تبدیل این دیالوگ‌ها به گفتگو باید روی جمله‌هایی که بین خانم جوان و مادر رد و بدل می‌شود دقت بیش‌تری داشته باشید.
نقطه‌ی اوج داستان، نشان دادن عکس به مادر است. مادر از دیدن عکس خودش می‌ترسد. عکس او دست خانم جوان چه‌کار می‌کند؟ آیا او مادر این خانم است؟ این لحظه‌ی اوج باید ساخته شود. باید خودتان را جای راوی بگذارید و عکس‌العمل‌های او را حدس بزنید. ترس راوی باید به خواننده منتقل شود. وقتی چنین موقعیتی برای کسی پیش‌می‌آید برنمی‌گردد به خانمی که مقابلش است، چیزی بگوید؟ کنشی نشان نمی‌دهد؟ همان لحظه بی توجه به اتفاق غریبی که افتاده، از جایش بلند ‌شده و سراسیمه به سمت در پارک می‌رود؟ در بازنویسی به ساختن این لحظه‌ی اوج توجه داشته باشید.
داستان با جمله‌ی: «ماشینی با سرعت به طرفم آمد.» تمام می‌شود. آن چه بعدتر آمده اضافه است. خواننده با همین جمله می‌تواند به پایانی که قرار است اتفاق بیافتد، برسد. (گر چه این اتفاق در گذشته افتاده.)
بخوانید و بنویسید و باز هم برای ما داستان بفرستید که مشتاق خواندن هستیم.

منتقد : نازنین جودت

متولد 1352 شمیران. فارغ التحصیل مترجمی زبان انگلیسی، مقطع کارشناسی. بیش از 14 سال است که نوشتن را جدی دنبال میکنم.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت