ایده‌ای که در سطحی‌نگاری محو می‌شود




عنوان داستان : در من
نویسنده داستان : سمیه کاتبی

روبه روی هم نشسته ایم،دست راستم رابالا می برم،دست چپش را بالا می آورد، پای چپم را تکان می دهم،پای راستش راتکان می دهد.همه چیزمان با هم درآمیخته است ،حتی نگاه کردنمان ،لبخند زدنمان و حتی ...
می گویم ؛اگه گفتی گل توکدوم دستمه؟نترس فقط یکیش پوچه!
ساکت است وچیزی نمی گوید،دست راستم را به طرفش درازمی کنم اوهم دستش را درازمی کند ولی منکه می دانم دردستان اوچیزی نیست او فقط شبیه من است . کم کم دارداین گل باعرق دستم وا می دهد.
می گویم ؛می دونی دکترچی گفت؟ حرفی نمی زند .بدون اینکه منتظرجوابش باشم برگه را توی هوا تکان می دهم وبا دست چپ می زنم روی سینه ام، طرف راست اینجاست.
خیلی وقته که اینجا خوش نشسته واینقدربزرگ شده که دکترهم نتونست ناراحتی ش رو پنهون کنه .میگه بایدهرچه زودتردرمان روشروع کنیم .
قطره اشکی ازگوشه چشم چپش سرمی خورد تا روی گونه داغش .
مبینی دنیا چقدرکوچیکه،انگارهمین دیروزبود که شبیه این غده لعنتی روی سینه مامان هم جا خوش کرده بود وکم کم ازپا درش آورد. یادته که؟
دارد آرام وبی صدا گریه می کند داغی اشک هایش را که حالا خطی باریک شده اند و دارند ازروی صورتش تا زیرچانه راهشان را پیدا می کنند احساس می کنم .
می گویم؛ با گریه که چیزی درست نمیشه .دکترمیگه؛بایدهرچه زودترشیمی درمانی روشروع کنم . نظرتوچیه ؟هرچند لازم نیست چیزی بگی خودم می دونم توهم مثل من نمی تونی درد کشیدن مامان رو فراموش کنی مگه نه ؟یادته که روزهای آخرچقدراذیت شد. پس من راه اونو نمیرم .بذارتاهروقت که این بدن می تونه خودش مقاومت کنه، من که ازجام تکون نمی خورم.نظرتوهم همینه مگه نه؟
حالا قطره های اشک اززیرچانه اش می ریزند روی دستش. با پشت دست خیسی اشک هایش را می گیرد.صندلی ننویی اش را بازهم جلوترمی کشد،مشتم را دوباره نشانش می دهم و می گویم؛می دونی این چیه ؟ هر چی که هست کارشو خوب بلده ،زیاد منتظرت نمی گذاره ظرف سه الی چهار ساعت کاروتموم می کنه. فقط وقتی تصمیمتوگرفتی باید با یک لیوان آب بندازیش بالا و بعد دیگه همه چی تمومه .
می بینم که حالش بد می شود،می بیند که حالم بد می شود. شنیدن حرفها ی من و حرفهای دکترانرژی اش را گرفته است. بلند می شوم،با نگرانی بلند می شود.نگاهی به کف دستم می اندازد ،نگاهی به کف دستش می اندازم .می ترسم ازگلی که با عرق توی دستم داردعجین می شود .به طرف دستشویی می روم .آبی به سروصورتم می زنم ،مشتم هنوزبسته است. اشکهایم با قطرات آبی که ازصورتم می ریزند پایین یکی شده اند .نمی توانم جلوخودم را بگیرم .دوباره روبه رویش می نشینم می پرسم؛توازمرگ می ترسی؟ حیران است،توی چشم هایش ولوله ای برپاست .
می پرسم؛ به معجزه ایمان داری ؟ روبه رویم سرش را به طرفین به نشانه نه تکان می دهد . می گویم من هم اعتقادی به این چیزها ندارم.دوباره می پرسم ؛به نظرت خدا وجود داره ؟توی چشم هایم زل می زند. من هم به چشمهایش خیره می شوم.
می گویم؛من هم جوابی ندارم.با نگاهش می پرسد؟اگه خدا وجود داشته باشه می خوای چکارکنی؟خودش می داند که نمی دانم. قطعا اگه خدایی باشه و این خدا حواسش به ما هم باشه باید یه جایی بلاخره خودشو بهم نشون بده.باید یه نشونه ای ،چیزی داشته باشه مگه نه ؟ساکت است ودارد به قطرات آبی که هنوز دارندازسروصورتم سر می خورند پایین نگاه می کند. دستش را روی قلبش می گذارد اوهم ادای مرا درمی آورد.
می گویم؛یک چیزی اینجا داره تکون می خوره،نگاهش به طرف قلبم است .یک چیزی درست سرجاش نیست بعد بلند داد می زنم ،چرا من؟یعنی ازمن گناهکارترتوی این عالم وجود نداشت که خدا این غده لعنتی رو بندازه به جونش ؟چرا ما ؟چرا باید مادربخت برگشته من شاهد زجر کشیدن خواهرش باشه؟چرامن باید زجرکشیدن مادرم رومی دیدم و تو؟ چرا توباید ناظرتمام رفتارو حرکات من باشی .مگه ما چکارکردیم که باید اینجوری تاوان پس بدیم ؟ به نقطه ای خیره می شوم اشک های توی صورتم مانع خوب دیدنم می شوند شیشه ادکلن راازروی میزبرمی دارم و پرت می کنم به طرف ش. با صدای وحشتناک شکسته شدن چیزی به خودم می آیم . مات و مبهوت ازحرکتم توی صورتم زل می زند .با نگاهش می فهماند که این راهش نیست .شیشه ادکلن درست خورده است به قسمت بالای سرش . حالا صورتش را کامل نمی بینم . نیمی از صورتش دریک طرف است و نیمی درطرف دیگر.کمی صدایم را پایین ترمی آورم و ادامه می دهم .من ازمرگ خیلی می ترسم ،نه حتی یکم ،خیلی زیاد. مامان رو که یادت هست ،صورتش سفید شده بود ،بدنش کاملا سرد بود. انگاریه آدم دیگه بود اصلا شبیه مامان روزهای قبلش نبود.تولحظه های آخردستم روگرفته بودوداد می زد که نمی خوام بمیرم، تروخدا کمکم کن .مرگ روحشو دزدید ،مگه مامان چند سالش بود ؟مگه من چند سالمه ؟ من هنوزکلی برنامه برای آینده دارم نمی خوام به این زودی برم زیرخاک . تازه اگه واقعا دنیای دیگه ای وجود داشته باشه منکه تا به حال به چیزی معتقد نبودم حالا باید چکارکنم . نگرانی ازنیمه راست صورتش می خزد طرف دیگرش و درشکاف بین این دو گم می شود .بلند می شود دستش را به سمتم درازمی کند .من هم بلند می شوم به مشتم که هنوزبسته است نیم نگاهی می اندازد ،مشتم را باز نمی کنم . دنبالش می روم ،دارد می رود توی تراسٍ دررابرایش بازمی کنم اشاره می کند به گلدان های شمعدانی که سال پیش خریده بودم . گلدانی که درابتدا پرازگل وغنچه بود و حالا جزچند شاخه نیمه خشک و چند گل کاملا خشک چیزی ازش باقی نمانده بود .با دست راستش دستی به روی گلهای خاک گرفته ش می کشد همیشه از دست کشیدن روی برگهای شمعدانی خوشش می آمد اعتقاد داشت برگهای شعمدانی بوی خوبی می دهند .دستم را روی برگها می کشم و بعد دستم رابومی کنم حالم کمی بهترمی شود . به دست بسته ام اشاره می کند لبخند کوچکی هم می زند بعد سرش را برمی گرداند .با اشاره می فهماند که همه چیزرامی داند. می پرسم؛اگه گلدون رو ببریم توی اتاق حالش بهترمیشه ؟با سراشاره می کند .گلدان را می برم توی اشپزخانه و کمی آب به برگهایش می پاشم وگلهای خشک شده اش را جدا می کنم، روبه رویم کمی آنطرف ترایستاده است
می گویم ؛ولی چه فایده داره بگذاراینم زودترخشک بشه وقتی من نباشم کی می خواد بهش آب بده ؟به چه امیدی چند روزبیشترسبزبمونه، شاید یه غنچه ای هم بده بعدش چی ؟
حرفی نمی زند همانجاساکت ایستاده است وازروبه رونگاهم می کند می دانم توی دلش آشوب است و مثل من که وقتی استرس زیاد دارم می خواهم بالا بیاورم ولی با این حال می پرسم؛ به نظرت دوا درمون نتیجه داره ؟ دستش را به سمتم درازمی کند اشاره می کند باز کن.دستم را جلوآورده ام توی صورت هم نگاه می کنیم دستم را بازمی کنم. می گویم ؛دیدی پوچ نبود. به کف دستم نگاه می کنم کمی وا رفته است اما هنوز قابل استفاده است . می گویم ؛قرص برنجه . اخمی می کند و نگرانی نگاهش را می دوزد به کف دستم .نگرنی اش دو تکه شده است بخشی که درطرف راست است نگرانی اش مشخص است و بخشی که در طرف چپ است ازعصبانیت می خواهد خرخره ام را بجود .
می گویم خودم می دونم با هام چکارمی کنه .اول نفسم رومی گیره بعد که نفسم تنگ شدبه جان تک تک سلولهای بدنم می افته و کم کم که اعضاءم از کارافتادند قلبم رو نشونه میره و درهمه این حالها من هوشیارم و می فهمم و می بینم که مرگ چطورودرچند ساعت جسمم رو تسخیرمی کنه .این خیلی دردناکه مگه نه ؟ ترس را توی چهره اش می بینم .چهره اش شکسته شده است،دوتکه شده واو درهردوتکه هست و درهیچکدامشان نیست .با هردوقسمت با من حرف می زند وازهیچکدامشان صدایی به گوشم نمی رسد . دستم را بالا ترمی آورم جلوش بازمی کنم، همه نیرویش را جمع می کند وبایک حرکت دستم را می گیرد و می کشد .قرص نم کشیده می افتد روی زمین .اشکهایش را می بینم که دارند ازروی صورتش سر می خورند .حرفی نمی زند به قرص نگاه می کنم به قرص نگاه می کند .در یک آن پای چپش رابرمی دارد و می گذارد روی قرص .تلاش نمی کنم قرص را پس بگیرم . بگذارکارخودش را بکند بگذارمانعم شود و من نتوانم در یک حرکت سریع قرص را پس بگیرم . بگذاراین من که توی آینه شکسته روبه رویم نشسته است مانع مرگ آنی ام شود . بعد از نیم ساعت کشمکش قرص را ازروی زمین برمی دارم و می اندازمش توی دستشویی، حالا دارد با آبی که ازدست و صورتم می ریزد توی روشورکم کم محو می شود .خودم را درآینه کوچک دستشویی نگاه می کنم هنوزهم ازمرگ می ترسم هنوزهم صدای مادرم درگوشم می پیچد اما باید فکر کنم که من شبیه هیچکدامشان نیستم .نه شبیه مامان و نه شبیه خاله .احتمالا من شبیه گلدان شمعدانی روی تراس هستم که برگ هایش خشک شده اند و گلهایش هم ریخته است ودراین حال هنوزهم بوی خوبی ازبرگ هایش متصاعد می شود وساقه اش زنده است .ساقه ام زنده است برگ هایم سبزمی شوند واحتمالا روزگاری هم غنچه خواهند داد فقط باید زنده بمانم .شاید کسی هست که می خواهد خودش را دراین سبزی دوباره نشانم بدهد.شاید بایددرد بکشم تا بتوانم ازاین ساقه بالا بیایم ، درد بکشم تا برگ دهم و به هرطرف که خورشید می تابد سربچرخانم تا به بار بنشینم .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سرکار خانم کاتبی سلام. فکر نمی‌کنم کسی از همکارانم در پایگاه به قدر من داستان‌های شما را خوانده باشند. اینکه اغلب داستان‌های شما به دست من می‌رسد، دو حسن دارد. اول آنکه من کاملا با سبک و سیاق نگارش شما آشنایم و از سوی دیگر می‌توانم مترصد پیگیری نکاتی که هر بار گوشزد می‌کنم، در داستان‌های بعدی باشم. و اما این داستان... سوژه داستان خوب است. می‌شد از دل این ایده داستان غافلگیرکننده درجه‌یکی بیرون بیاورید؛ اما با سطحی‌نگاری ایده حرام شده است. از همان خطوط اول داستان کاملا لو می‌رود که راوی روبروی تصویر خودش در آینه نشسته و با تصویر خود در آینه درگیر یک مونولوگ طولانی است. نه تنها داستان از روی خبط و خطای تاکتیکی لو نرفته، که حتی گویا به عمد تلاشی در پنهان کردن یکی بودن هر دو نفر حاضر در داستان نکرده‌اید. در حالی‌که این داستان را که اصولا پیرنگ پرتعلیق و پرماجرایی هم ندارد، تنها با همین به خرج دادن ذکاوت و گیر انداختن مخاطب می‌توان نجات داد. بهترین کار این بود که روایت دیالوگ بین دو نفر جوری اتفاق می‌افتاد که خواننده تا به انتها نمی‌فهمید راوی با تصویر خود حرف می‌زند. اشکال عمده‌ای که موجب رو شدن دست شما در داستان می‌شود پرش زاویه دید است. راوی داستان شما هر حرکتی را که از سوی خود روایت می‌کند. سریع همان را با معکوس کردن سمت و اصطلاحا یک چرخش آینه‌ای، باز روایت می‌کند که همین کار داستان را خراب کرده. غیر از این داستانی که بر پایه دیالوگ نوشته می‌شود باید روی تک‌تک جملاتی که بین دو سوی دیالوگ رد و بدل می‌شود فکر کنید. باید گفتگوی پینگ‌پونگی که ترتیب دیده‌اید جوری به نظر نرسند که گویی شما قرار است مستقیم اطلاعات بدهید. قبل از نوشتن هر بخش از دیالوگ‌ها به این فکر کنید که آیا اگر در واقعیت کسی با همزاد خود درگیر گفتگو باشد لزومی دارد این ماجرا را تا این اندازه لخت و عیان و درست مانند یک گزاره خبری برای او تعریف کند؟ درواقع تصویر توی آینه همزاد راوی است و چیزی نیست که راوی بداند اما از او پوشیده بماند. بنابراین گفتن از سابقه بیماری و مادر و خاله و باقی چیزهایی مثل اعتقادات و علاقمندی‌ها نباید سوالاتی اینقدر رک و مستقیم و بازجویانه باشد. امیدوارم توانسته باشم منظورم را بفهمانم. مسئله دیگر این است که داستان شعاری بدترین داستان است. داستان باید دامن خود را از هرگونه شعار و درس اخلاق و پایمردی پاک کند. تا می‌توانید از جملاتی که بار تبلیغاتی و شعاری دارند در داستانتان پرهیز کنید چرا که به شدت پس‌زننده هستند. اگر می‌خواهید خواننده را به امید و مبارزه دعوت کنید این را باید با یک حرکت داستانی و سمبلیک نشان دهید یا رویدادی را رقم بزنید که خواننده در اثر مواجهه با آن خودبخود پایداری و مقاومت را برگزیند. شعارزدگی آفت بزرگ داستان است. درباره شخصیت داستان هم هرقدر بتوانید دیالوگ‌های جاندار و غیرباسمه‌ای و طبیعی و باورپذیرتری بنویسید، در خلال آن شخصیت‌پردازی‌تان هم درست‌تر صورت پذیرفته است. پیروز و موفق باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت