مکان و موقعیت را به مخاطب نشان بدهید




عنوان داستان : امینه خانم
نویسنده داستان : معصومه خزاعی

امینه خانم
اوه اوه چه خبره. چه سر و صدایی شده. نیره کجایی؟ کچل شی چه خبره؟ اونقدر سرک نکش به منم بگو.
هیچی امینه خانم عروس آوردن.
عروس آوردن؟ که چی بشه؟
مادرشو ببینه.
مگه مادرش اینجاست؟
لابد اینجاست دیگه. من که فضول نیستم مثل سکینه همه جا سرک بکشم.
هر کی نشناسدت، من که می شناسمت. چایی رو ور دار بیار. دفعه قبل تا روده پوده چمدون لباسای منو در نیاوردی ول کن نبودی. خوبه حالا منو و تو هم سایز نیستیم و گرنه معلوم نیست چند تا لباس کش می رفتی.
نیره زیر لب خندید.
ببین. خبر نداری عروسه میاد طبقه ما انگار.
تو خبر داری؟! می دونی چرا مادرش اینجاست.
آره آبجی مفصله. نه این که فکر کنی فال گوش وا می ستم ها، ولی خوب شنیدم پدرش، پدر عروسه رو می گم. معتاد بوده. دو تا پسر بچه شو جلو چشم زنش می کشه. زنشم تا سرحد مرگ می زنه. همسایه ها و مادر شوهرش به دادش رسیدن.
اونوقت این عروس گوگولی مگولی کجا بوده؟
خونه مادربزرگه گویا بوده، از خطر جسته.
نیره چای را نزدیک به امینه گذاشت. چشمش به ساک کوچکی کنار اتاق افتاد. دستش به طرف ساک رفت اما از ترس خشم امینه پای رفتن به طرف ساک را نداشت.
می گم امینه خانم نمی ری عروس رو ببینی؟
نه عروس دیدن نداره. اونم عروس چاق که نگا خودشو به زور جمع می کنه. یکی پشت لباسشو داره. اون زمونا عروسا قلمی و باریک بودن. موی سیاه بلند داشتن، طبق، طبق. نه مثل این زردچوبه ای. چشماشونم مثه گربه نبود. از سرمه سیاه بود. حالا این عروسه رو نگا، اصلا به عروسا شبیه؟ نیره! کجایی دیوونه؟ کجا رفتی؟
هیچی جایی نرفتم. دست به ساکتم نزدم به خدا. به جون اسفندیارم.
آره جون خودت. من می شناسمت چی برداشتی از تو ساکم؟
هیچی. نرسیدم توش رو درس ببینم. فقط درشو باز کردم. تازشم توش فقط دمپایی گذاشته بودی. کسی تو ساک دمپایی میگذاره؟به جون یه دونه پسرم راس می گم.

کشتی ما رو با اون یدونه پسرت که هیچ وقت ندیدمش. هیچ وقت نیومده. شایدم نیاد.
چرا میاد. نگا دندونم رو برام پول فرستاده دو تا از دندونامو طلا گذاشتم جای دندونای سیاهم. میاد. بچم راهش دوره. هر وقت اومد بهت نشونش می دم.
باشه حالا کو تا بیاد. می گم این گور به گور شده سکینه کجاست؟ ازش خبری نیست.
اون پایین بود. جلو عروس می رقصید. راستی امینه خانم دختر تو کی میاد پیت؟
کجا بیاد وسط شما دیوونه ها. من یه روز در می رم. من که دیوونه نیستم مثه شماها. دخترم شوهر کرده. رفته خونه خودش. یه خونه جدید خریده اون بالا بالاهای شهر که دیگه دست اسد به ما نرسه. داداشاشو ثبت نام کرده یه مدرسه از اون با کلاسا که تو خوابتم مثه اون نمی بینی.
خوش به حالت منم می ذاری باهت بیام یا بیام دیدنت؟ دلم برات تنگ می شه.
نه پسرت میاد تو نیستی. کجا بیاد دنبالت دیوونه. این سرو صداها چیه برو بگو تمومش کنن. دارم عصبانی می شم ها.
باشه الان می گم تو خودتو ناراحت نکن. گفتم مادر دختره اینجاست، ته سالن. آمدن دخترشو تو لباس عروسی ببینه شاید بعد ده سال چیزی یادش بیاد. نگا صداها قطع شد.
حتما صغرا پریده وسط. جادوگر برا خوشبختیش دعا می خونه. رمال و فال گیر بوده حالا شده دعا نویس و دعا بخون بره ما. یه نگا بنداز ببین تسبیحشم دستشه؟
ها . بذار ببینم. آره واستادن وسط سالن داره دعا می کنه براش. تسبیحشم دستشه هی دور سر عروسه می گردونه.
زنک دروغ گویی که دومی نداره. می گه آقامون رفته کربلا این تسبیح رو برام آورده. دوباره رفته کربلا. این بار که برگرده با هم می ریم مکه. خودم دیدم، کنار ایستگاه اتوبوس پره از این تسبیحا.
یعنی دروغ به هم بافته؟ چه بد قرار بود منم با خودشون ببره بین الحرمین. برم حرم حضرت ابلفضل دخیل ببندم، شاید اسفندیار زودتر بیاد دنبالم.
چقدر ساده ای اینا همه دیوونه ان. بی خودی نیست که آوردنشون اینجا. ولی ناراحت نباش پشت حیاط خانم جون، مادر شوهرم یه امامزاده هست. این هفته شب جمعه یواشکی می ریم دخیل می بندیم. من بلدم چیکار کنیم. مادر اسد آقا یادم داده چیکار کنم. نیره ببین کجا هستن؟
امینه به پنجره نگاهی انداخت. صدایی از نیره به گوشش نرسید. سرش را به طرف نیره برگرداندتا فریاد بزند ولی فقط دهانش را باز کرد و سرع بست. چند زن همراه با عروس چاق سفید پوش داخل اتاق بودند. برای چند لحظه سکوت حکم فرما شد.
د. نیره چرا اینا سر زده آمدن اتاق ما. فکر نمی کنن ما لباس نپوشیدیم. موها تو صاف کن جلو عروس بده. در ضمن بگو اتاق رو عوضی آمدن. ته سالن باید برن. ته سالن
کسی حرفی نزد و جوابی به امینه نداد. نیره به عروس جوان نگاهی انداخت. چشم هایش پر از اشک بود. دخترک چند قدم جلوتر رفت. شیرینی را روی تخت گذاشت و دسته گلش را به طرف امینه دراز کرد. امینه با تردید به صورت دخترک چشم دوخت. دستهایش را پشت بدنش پنهان کرد.
نیره جلو پرید و دسته گل را گرفت. عروس جوان گریه کنان از اتاق بیرون دوید و همراهش زنها ی دیگر هم بیرون رفتند.
نیره چرا گریه می کرد؟ مگه عروسا جدیدا گریه می کنن. قدیما رسم بود عروس وقتی می رفت خونه بابا و ننش برای خدافظی گریه می کرد.
نمی دونم. بیا شیرینی بخوریم. بگم سکینه هم بیاد؟ آره بیاد امینه خانم؟
آره بیاد. اصن بگو همه بیان. مثلا عروسی دختر منه. همتون دعوتین. این ماتیک من کجاس؟ تو برش نداشتی؟
چرا توی کشوی میزه.
چند لحظه بعد همه زنهای فاز یک در طبقه دوم جمع شده بودند. شیرینی می خوردند. روی میزها می زدند و می رقصیدند. نیره با عجله بالا و پایین می پرید و گاهی هم نیم نگاهی از پنجره به بیرون می انداخت. صدای ماشینی به گوشش رسید. نیره خودش را به پنجره رساند. ماشینی مقابل درب آسایشگاه پارک کرد. مرد جوانی وارد ساختمان شد. نیره آرام به سکینه نزدیک شد و زیر گوشش گفت: به گمانم اسفندیار آمده دنبالم. به امینه چیزی نگو. من می رم، دم در سالن.
سکینه هم متقابلا به نیره نزدیک شد. در حالی که می رقصید و صدایش می لرزید، در گوشش زمزمه کرد: باشه. برو که دیگه برنگردی.
نیره آرام کیف کوچکش را از زیر تخت برداشت واز اتاق بیون آمد. پشت به در سالن ورودی نشست. صدای پرستار را به وضوح می شنوید.
ببخشید آقای دکتر که زحمت شما شد. ولی چهار، پنج روزه که دواشو نخورده. می گه پسرم میاد بهم می ده. با این ریخت و پاش دختر امینه خانم امروز می ترسم حالش بد بشه. این شد که مزاحم شما شدم.
نیره یک لحظه چشمش را بست. بشکن زنان به طرف اتاق امینه رفت. از شادی در پوستش نمی گنجید. دستهایش را در هوا تکان می داد. نزدیک اتاق که رسید فریاد زد: سکینه بیا، بیا بیرون. من دارم می رم. به امینه چیزی نگو. دلتنگم می شه. بیا بیرون، ببین که اسفندیارم دکتر شده!!.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم معصومه خزاعی سلام

خوشحالم خوانندۀ تنها اثری هستم که برای ما فرستاده‌اید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. با توجه به تجربۀ کوتاه داستان‌نویسی‌تان، «امینه خانم» تمرین خوبی است. البته بهتر است از اسمهای غیرتکراری استفاده کنید از اسم امینه در ادبیات داستانی زیاد استفاده شده است. ماجرای امینه خانم داستان شما این است که با تعدادی از خانم‌های دیگر در جایی شبیه آسایشگاه زندگی می‌کند. عروس خانمی برای دیدن مادرش یا خداحافظی با او به آسایشگاه می‌آید. یکی از خانم‌ها از پشت پنجره ماجرا را گزارش می‌کند و بالاخره عروس یکراست می‌آید سراغ امینه خانم و معلوم می‌شود دختر امینه خانم است. شخصیت‌هایتان را محدود کرده‌اید که کار خوبی است اما اگر خط اصلی داستان هم روی امینه متمرکز می‌شد و با طرح و گسترش ماجرای سایرین به پراکندگی نمی‌کشید بهتر بود. ماجرای فرعی نیره و ادامۀ ماجرای او داستان را تا حدودی از ریل خارج می‌کند. نکتۀ دیگر اینکه فاصلۀ میان بده بستان گفت‌وگوها خالی است جز یکی دو مورد بسیار بسیار کوتاه و گذرا، از صحنه یا توصیف یا فضاسازی و سایر عناصر خبری نیست. ببینید جایی که این خانم‌ها در آنجا هستند، مکان سری و محرمانه که نیست. خیلی هم لزومی ندارد برای غافلگیر کردن خواننده، مکان را پنهان کنید. خواننده حق دارد بداند داستان در کجا اتفاق می‌افتد؛ بنابراین هیچ اشکالی ندارد اگر از همان ابتدا تکلیف مکان را روشن کنید و با فضاسازی مناسب تصویری داستانی و زنده از مکان در اختیار خوانندۀ داستان بگذارید. در مورد صحنه‌ها هم همینطور. امینه و نیره مدام با هم حرف می‌زنند خوب این مسأله ایرادی ندارد داستان می‌تواند دیالوگ‌محور باشد اما کنش‌ها و جزییات داستانی هم اهمیت دارند. جزییات کاربردی جهان داستانی شما را شکل می‌دهند اما در اینجا فقط دیالوگ داریم و تقریبا هیچ کنش کاربردی یا هیچ صحنۀ درخشانی نداریم؛ حتی وقتی عروس وارد اتاق می‌شود از صحنه‌های داستانی اثرگذار خبری نیست. عروس مثل برق می‌آید و مثل باد می‌رود و مخاطب از این صحنۀ مهم برخورد و مواجهۀ مادر و دختر چیزی نمی‌بیند جز اینکه عروس خانم شیرینی را روی تخت می‌گذارد و دسته‌گل را به طرف مادرش دراز می‌کند و بعد یکدفعه می‌زند زیر گریه و برمی‌گردد؛ همین. دیالوگ‌ها هم گاهی زیادی به نظر می‌رسند جوری که انگار تنها برای پر کردن فضا آمده‌اند. تمام گفت‌وگوهای میان خانم‌ها از ابتدا تا انتها هیچ مسأله‌ ویژه‌ای را برای مخاطب روشن نمی‌کنند و نمی‌توانند ماجرا را از سطح به عمق بکشانند و حس‌برانگیز و اثرگذار شوند. تنها مطلب مهمی که در گفت‌وگوها روشن می‌شود ماجرای کشته شدن پسرهای امینه‌خانم است. نیره دربارۀ زندگی عروس خانم چیزهایی شنیده که معلوم می‌شود هرچه شنیده و دارد تعریف می‌کند در واقع اطلاعات غیر مستقیمی است که دربارۀ زندگی امینه‌خانم به مخاطب می‌دهد. با این همه ماجرای تلخ و هولناک زندگی امینه هم با چنان شتابی طرح می‌شود که قدرت اثرگذاری ندارد. پیشنهاد می‌کنم این اثر را به عنوان دستگرمی و تمرین کنار بگذارید و سوژه‌هایتان را فهرست کنید. یکی از سوژه‌ها را که پتانسیل داستانی بیشتری دارد انتخاب کنید و در گسترش و پرداخت آن به همۀ عناصر فضاسازی، صحنه‌ها، توصیف‌ها، شحصیت‌‌پردازی، دیالوگ‌ها، کنش‌ها، کشمکش و تعلیق و ...توجه کنید. داستان‌های خوب هم فراوان بخوانید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت