منطق داستان کانون وجاهت آن است.




عنوان داستان : مرغ عشق
نویسنده داستان : معصومه آشتیانی پور

این داستان ویرایشی از داستان «مرغ عشق» می باشد.

کلید را توی قفلِ در چرخاند. دستانش می لرزید. انگشتانش جان نداشت برای نگه داشتن دسته کلید. باد سرد، لای لباسهایش پیچید. سرما در جانش موج انداخت.
برای آخرین بار همه توان خود را جمع کرد و فشار داد. در باز نشد. آه کشید. ابری کوچک، از بخار نفسش به هوا رفت. سینه اش به خس خس افتاد.
دست به جیب بغل کتش فرو برد. اسپری اش نبود. داروی آسمش را در خانه جا گذاشته بود .
دیگر نمی توانست روی پا بایستد .
درخلوت کوچه، تنها بود . آرام کلید را از قفل بیرون کشید. کنار دیوار رفت. به عصایش تکیه زد و چشم به آسمان دوخت. چند کلاغ قار زنان از بالای سرش رد شدند.
دم و باز دمش دردناک شده بود و صدا دار. خاطرات در سرش دور می زدند؛ عین چرخ فلک.
« زری همیشه ، در رو باز می کرد؛ کمکم می کرد تا از پله ها برم بالا. پشتمو ماساژ می داد. برام چای می ریخت با همون خنده های از ته دلش که غم دنیا رو از یاد آدم می برد .»
یاد خنده های زری لبخندی کم رنگ بر لبش نشاند.
«یعنی شمعدانی هاش هنوز گل می‌ دن؟»
تک و توک رهگذری از جلویش رد می شد. دلش می‌خواست به یکی بگوید در را برایش باز کند، ولی رویش نمی شد ....
سرما آزارش می داد. آسمان پر از ابر بود .
سینه اش می‌سوخت.راه نفسش تنگ شده بود. داروی آسمش را لازم داشت.
زیر لب زمزمه کرد:« با این حال، به داروخانه هم نمی رسم. تازه بی نسخه هم که دوا نمی دن. لعنت به این حواس، همه دواها رو جا گذاشتم»
باران گرفته بود. چراغهای سر کوچه روشن شدند. نزدیک غروب بود.
خم شد و روی دو زانو نشست. سرش را گذاشت روی دستش که به عصا تکیه داده بود. قطره های سرد باران، پشت هم روی صورتش میافتادند.
رهگذران بی توجه به او، برخی سر در یقه فرو برده، بعضی دیگر چتری بر سر گرفته، می گذشتند و بخاری سفید، دنبالشان کشیده می‌شد. چند نفر هنگام عبور از کنارش، چند اسکناس و سکه برایش پرت کردند.
پولها را که دید خرد شد. ناتوان و زار، اشکهایش سرازیر شد، ولی صدایش در نمی آمد.می لرزید. سر را در گریبان فرو برده بود.بازدم داغ نفسش با هق هقی بی صدا، روی پوست سینه اش می دوید و گرمش می کرد.
جوانی از آنجا می گذشت؛ بارانیِ تیره رنگی به تن داشت. گردنش را با یقه بارانیش پوشانده بود. بخار نفسش ازمیان شال بافتنی که صورتش را پوشانده بود، به سختی، بیرون می‌خزید. بند بلند کیف چرمیش را بر دوش انداخته و تند تند راه می رفت.
لرزش شانه های پیرمرد، توجهش را جلب کرد. چند قدمی دور نشده بود که برگشت. بند کیفش را روی شانه جا به جا کرد. خم شد. دستی بر شانه پیرمرد زد، پرسید : «پدر جان کمکی از دست من بر میاد ؟»
پیر مرد سرش را بالا گرفت. همه چیز تار بود.مردد بود کمک بخواهد یا نه. با صدایی گرفته، بریده بریده گفت:«در...درو، برام باز کن. مرغ عشقام گرسنن. زری رو بردن. کسی نیست درو باز کنه.»
دست لرزانش را به سمت او دراز کرد. دسته کلید خیس و سرد، میان مشتش پیدا بود.
مرد جوان کلید هارا گرفت. و گفت:« چشم ، ناراحت نباش پدر جان.»
صدایش با ابری که از دهانش خارج می شد در آمیخت.
پیمرد سعی کرد بلند شود ولی نتوانست.
جوان کلیدها را یکی یکی به در آزمایش کرد. هیچکدام به قفل نمی خورد.
پرسید:« مطمئنی این کلیدا مال این خونه اس؟»
پیر مرد درون گودال بیچارگی گیر افتاده بود. نا نداشت تکان بخورد. سرش را به زیر انداخت.
مرد جوان زنگ در همسایه ها را یکی یکی زد . هیچ کس پیر مرد را نمی شناخت.
چند رهگذر کنجکاوانه ایستادند. ابرهایی کوچک و مه آلود، بالای سرشان به دنیا می آمدندودرجا می مردند.
نفس صدادار پیرمرد ، به شماره افتاده بود.مرد جوان به پولهایی که جلوی پیرمرد ریخته بود، با تأمل نگاه می کرد. رهگذرها چیزهایی زمزمه می‌کردند.
بی توجه به مردم با موبایلش شماره ای را گرفت.
چیزی نگذشت که یک ون جلوی کوچه ایستاد.
نور چراغ های گردان روی ون، انگار که دنبال کسی می گردند، در کوچه دویدند. دو مرد با روپوش سفید از ماشین پیاده شدند.
باران تند می بارید.
مردم دور پیر مرد جمع شده بودند. کسی چتری روی سرش نگرفته بود . پرستارها از میان مردم خود را به پیر مرد رساندند. ترس رمق زانوهای پیرش را گرفته بود. زیر بازوهایش را گرفتند. پیر مرد توانی برای مقاومت نداشت.
یکی از پرستارها به مردمی که جلوی راه را بسته بودند گفت:«کسی که به ما خبر داد اینجا ست؟»
مرد جوان گفت:«من زنگ زدم آقا.»
پرستار گفت:« بیا دم ماشین، باید یه گواهی رو امضا کنی.».
پیرمردرا کشان کشان به سمت ماشین بردند.
پیر مرد درحالیکه سعی داشت بازوهایش را آزاد کند فریاد ضعیفش در کوچه پیچید:« دروغ نمی گم. مرغ عشقام گشنن، تشنن، زری نیست ، باید برم پیششون....»
کسی صدای اورا نمی شنید. فقط ابر سفید کوچکی از دهانش خارج می‌شد و می پیچید در هوا.
باران می بارید. پولهایی که رهگذران برای پیر مرد پرتاب کرده بودند زیر باران وشالاپ قدمهای مردم ، رها مانده وبا نسیم وباران آمیخته بود .
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز سلام. داستان مرغ عشق به خوبی ویرایش شده است. دست مریزاد. از منظر راوی دانای کل محدود به پیرمرد که در ورژن اولیه ایراد داشت حالا ایرادی وجود ندارد. راوی شما درست و سالم و سرپا است. درباره تعلیق داستان هم حالا خیلی بهتر از قبل شده. ماجرای آلزایمر پیرمرد و زوال عقل او تا پایان داستان پنهان می‌ماند. در واقع تا آخر داستان خواننده را دنبال چرایی ماجرا می‌کشد. حالا تنها مسئله‌ای که داستان را دچار لغزش کرده این است که داستان باورپذیر نیست. چرا؟ دو علت دارد. اول درباره پیرمرد است. از پوشش و ظاهر پیرمرد چیزی نمی‌دانیم جز اینکه عصا دارد و کت به تن کرده است. از سوی دیگر لوکیشن داستان شما یک کوچه خلوت است بنا به گفته قاطع و صریح راوی داستان. بنا به عقل و روال متکدی توی کوچه به گدایی نمی‌نشیند. بیشتر در جاهای پرتردد و خیابان‌ها کاسبی می‌کنند. از سوی دیگر ظاهر این پیرمرد چیزی ندارد که گواه از مستمندی و فقر او باشد. پس این چیزی که در داستان از پیرمرد می‌دانیم به ما اجازه نمی‌دهد که باور کنیم کسی برایش سکه و اسکناس پرت کند. قاعدتا در یک کوچه اگر فردی با این وضع دیده شد کسی به سراغش می‌رود تا چند و چون ماجرا را بفهمد، عوض سکه انداختن. مسئله دیگر این است که معلوم نیست چرا پیرمرد از کمک خواستن ابا دارد و نمی‌خواهد کلید را به کسی بدهد تا به او در گشودن در کمک کند. این هم با توجه به این که راوی دانای کل محدود به پیرمرد است کماکان پوشیده و لاینحل می‌ماند. و اما مسئله آخر ماجرای زنگ زدن جوان است. تمام افراد سالخورده‌ای که دچار آلزایمر هستند و گم می‌شوند، توسط مردم به اولین کلانتری فرستاده می‌شوند و از آنجا پلیس سعی می‌کند خانواده وی را بیابد و در غیر این صورت سراغ آسایشگاه‌ها می‌روند. گو اینکه چقدر احتمال اینکه جوانی شماره یک آسایشگاه را بگیرد و آن آسایشگاه دقیقا همانجایی باشد که پیرمرد از آنجا فرار کرده یا هر آسایشگاه دیگری را می‌توان پذیرفت؟ و آیا اصلا آسایشگاه‌ها به محلی که کسی زنگ بزند اورژانس اعزام می‌کنند؟ باید وقتی داستان رئال اجتماعی می‌نویسید از هر حیث مطمئن باشید منطبق بر واقعیت اجتماعی و قانونی و عرف می‌نویسید تا کسی نتواند از آن ایراد منطقی بگیرد. نکته آخری که شاید بد نباشد به آن هم فکر کنید، اینجاست که نسبت زری با پیرمرد معلوم نمی‌شود اما گواهی‌ها نشان از این دارد که زن اوست. اما در جایی از داستان پیرمرد جمله‌ای دارد با این شکل «یعنی شمعدانی هاش هنوز گل می‌ دن؟» این جمله دلالت می‌کند بر آگاهی گوینده آن بر اینکه از چیزی حرف می‌زند که در بودن و نبودن آن مشکوک است میداند زمان از آن عبور کرده و متعلق به گذشته است. در حالی که بزرگترین معضل در افراد مبتلا به آلزایمر این است که چیزی به نام گذشته را درک نمی‌کنند. خاطرات گذشته آنها و حافظه طولانی‌مدت ایشات به شکل زمان حال به کار در می‌آید و این جمله با کمی دستکاری زمانی می‌تواند درست شود و بد نیست به این هم دقت کنید. پیروز باشید و ممنونم که اینقدر با دقت و وسواس برای بازنویسی زمان گذاشتید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
معصومه آشتیانی پور » دوشنبه 15 مهر 1398
متشکرم از شما و وقتی که صرف اصلاح نوشته های ما میکنید ،پایدار باشید

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت