فرار از قصّه‌گویی




عنوان داستان : رد پایی که رد شد
نویسنده داستان : ابراهيم حاجي نجفي

مي خواهي داستان بشنوي؟ يا حرف خودت را بزنی؟ يك لحظه اجازه بده ببينم اين مادرمرده ها چه مي خواهند. بعد یك خاكي توي سرمان مي ريزيم.
نمردیم و مخاطب دار هم شدیم! خوب اخوی , برادر, عزیز دل دنبال چه هستي ؟ فقط مي خواهي سرتُ تو زندگي بقيه بكني يا خوراک روشن فكري ات تموم شده و دنبال سوژه جديدي؟ راست و حسيني حرفت را بزن و بگو از من چه مي خواهي؟ حوصله ندارم دو ساعت قصه ببافم به ساز اين بابا برقصم آخر سر گوشه ي ابرويت را بالا ببري و پره دماغت را گشاد كني ايراد بني اسرائيلي بگيري . از همين اول خودت بگو تا باب ميل خود تعريف كنم . خودت ئيسم‌ش را مشخص كن براي منم ترجمه‌اش كن تا بریات همان جوری بگم.
اين چند تا خال موي سفيد بالاي گوش اين ننه مرده را ببين ؟ تو آسياب سفيد نكرده. يك چيزهايي بلديم. فرق رئال و سورئال ورئال مادريد اين چيز ميزا را مي فهميم . فقط نمي فهميم شما خلق الله چه ميخواهید.
خوب حالا ترش نكن برادر. يك لحظه ننويس! دوتا ما گفتم جو گير شدي فكر كردي خبريه! از اين ژست‌هاي عهد قجري هم نگير. زمانه عوض شده. ديگر خبري از تلگراف و دسته تلگراف كلاسيك نيست. الان ديگه همه چيز مدرن شده. حتي آن ور تر از مدرن. تلگرم آمده به جايش. اراده كني مي تواني چشم تو چشم نويسنده هر متني نگاه كني بگي چي داري مي گي عامو؟
آخر هم نگفتي چه از جان ما مي خواهي ؟حتما داري به نويسنده ي عزيز تر از جانم فحش مي دهي كه اين چرت و پرت ها چيست؟ اینکه داستان نيست. علت و معلول نداره! معلوم نيست راوي كدام خريه! مخاطب كي هست. اولا كه درست حرف بزن. دوما كمي صبر داشته باش. حالا بعد عمری يكي من را انتخاب كرده چشم نداري ببینی! جان مادرت سخت نگير. خوب راوي كه منم مخاطب هم تويي! يعني هر دو تاتون! يك لحظه اجازه بدهيد!
با شما نيستم دوست عزيز. بي خود كه نيامدم پاراگراف بعدي ! شما احترامتان واجب است. بگذاريد ما تكليفمان را با هم مشخص كنيم سفارش شما هم چشم. قول مي دهم دست خالي نرويد.
يك لحظه آن خودكار از دهان من بكش بيرون. ممنون. حالا كه خودمان دو نفر تنها هستيم . نظرت چيست بيايم مرگ مخاطب را مطرح كنيم. نه! چرا خوب؟ يك عمر به اسم مرگ مولف دو دستي زده اند توي دهانت نگذاشتند يك كلمه حرف بزني حالا كه دستمان باز شده مي گويي نه! يك بار شد از ما دفاع كني . شايد من زورم به اين جماعت نرسيد. مرگ منتقد چي؟ خوب نيست! باور كن شرخر ها بهتر نقد مي كنند. شرط مي بندم همين الان يكي شان با صورت سرخ شده نشسته يك طومار فحش نامه برايت مي نويسد.
چشم, چشم, يك لحظه! آقاجان تا ول نكردن نرفتند بگو چي مي خواي بگي _ يك غروب دلتنگ پاييزي كنار ساحل دريا زن و مرد جواني در هواي ابري و غم انگيز پاييزي قدم مي زنند.تا پشت صخره بزرگ رفتند بعد نيم ساعت يك نفرشان تنهايي بر مي گردد.
اين را كه خودم هم ديدم! نمي گويند خوب كه چي ؟ كي ؟ چرا ؟ كدوم برنگشته؟ چي شد اصلا! بدتر از خودمان معلوم نیست پيرنگ چيه اين وسط . علت و معلول ندارد. اين به زور ايده هم نمي شود حتما به جاي پيام هم مي خواي بگي هلوشو بدم ليموشو بدم!
بجنب ديگر برادر الان می گذارند مي روند. جان مادرت نرو؟ زن و بچه دارم ! بذار دست من هم جايي بند بشود.
يك كاري بكن . من كه نمي توانم تا آخر داستان با ننه من غريبي بازي نگه شان دارم .
اصلا تو بگو چي دوست داري؟دوست داري قصه پوآرويي تعریف كنيم برات يا مي خواهي اشك تمساح بريزي و دنبال فيلم هندي مي گردي؟ يا دوست داري توهمات ‌ندیده‌ات را ببیني ؟ يا مي خواهي ذات خود چوس پندار خودت را ارضا كني؟ قرار شد رو راست باشيم با هم! تو هم كه فقط مثل بز اخفش نگاه مي كني! شد يك كلمه بلغور كني بفهميم مزه ي زبانت چيست؟
يك لحظه قلم به دست بگير تا منتقد با چوب اطنابُ نكوبيد توي سرمان. اصلا مرغ يك پا دارد. من راوي هيستريونيك هستم. دلم مي خواهد تك گويي نمايشي روايت كنم و لا غير! يا همين كه من گفتم يا مي زنم تمام كاسه كوزه هايت را مي شكنم. باور كن براي هردو مون بهتراست.هم مخاطب خوشش مي آيد. هم منتقد انگشت به دهان مي ماند. حالا يك نفر را پيدا كن بايستد جلوي من صداش هم در نياد.
جان خودت درست انتخاب كردي ! تو اين ساحل فقط دكه‌ی من سر پا مانده. يك زمان اينجا غلغله بود . ملت مي آمدن و مي رفتن ولي از وقتي از بالا آب رودخانه را بستند و سرقفلي دريا را شوهر دادند بركت از اينجا رفته . كار و كاسبي كساد شده.
آن روز فقط من اينجا بودم يك پارس سفيد آمد همان گوشه پارك كرد. دو نفر پياده شدند زن و مرد جواني بودند رفتند سمت ساحل. من هم داخل دكه چرت مي زدم. نديدم كدامشان برنگشت .ولي فقط يك رد پا بود. حالا يك نفر را پيدا كن مثلا با من حرف بزند يك طوري قصه را تعريف كنم.
يكم خلاقيت داشته باش . پدر دختر! نه خوب نيست .ضايع است. پليس! نوچ ! خيلي زشت جنايي مي شود. خود پسر! لابد مي خواي بگي دو شخصيتي بوده نمي داند چه كار كرده! بدك نيست ولي در توان من نيست . اصلا خوشم نمی آید. كدام دختر, پاي آدم ديگري را مي خواهي باز كني؟ خيانت! آخر عمري رنگ روي ما را زرد نكن ! آبرو داريم. صبر كن بيام بيرون . بيا كنار هم بنشينيم و دريا را نگاه كنيم . ببین اين دكه ي منِ. پانزده متر آن ور تر از اين نيمكت هم درياست حالا خودت تصور كن كه دارند مي روند.
آها يعني يك نفر داستان را نصفه خوانده حالا آمده در محل تا ببيند قضيه چيه؟ خوب چرا نصفه خوانده؟ داخل روزنامه بوده پيچيدنش دور سبزي. نصف داستان دستش نبوده! خوب نويسنده گرامي داستاني كه پيچيدنش دور سبزي معلوم كسي تا تهش نخوانده. كاش منو دور تربچه بپیچند . من از شيشه پاك كردن متنفرم. نمي بيني شيشه دكه چقدر كثيف است.
حرف دهنتُ بفهم تو هم شده اي مثل آن مفتش ها! والله بالله تالله ما اين كاره نيستيم. اگر قاچاق هم بكنيم نهايتش دو بشكه گازوئيل يا خيلي فشار بهمون بياد خدا رو فراموش كنيم دو تا شيشه آب شنگولی ! مارا چه به قاچاق آدم! حال روز الان ما را نببين يك زمان آدم حسابي بوديم دستمان به دهانمان مي رسيد . برو بيايي داشتيم . حالا را نبين به خاطر يك لقمه نان بايد ننه من غريبم بازي در بياوريم.
حيف من با اين همه استعداد. هرچه به آن احمق گفتم مثل تو به خوردش نرفت برداشت يك داستان چاپ كرد توي روزنامه كه فقط به درد سبزي پيچيدن مي خورد.
نه آقا! اصلا كي گفته پاييز بود . دل تابستان بود. دم غروبم نبود سر ظهر بود آفتاب هم مثل شمر ذالجوشن مي كوبيد توي سر هايمان. دريا هم آرام بود. ليلي و مجنون هم نبودند. با دو متر فاصله راه مي رفتند . يكي يمين را نگاه مي كرد يكي يسار! من هم داخل دكه چرت مي زدم . بی خود پیاز داغ احساساتش را زیاد کرد مشتری پسند باشد. چه مي دانم چه غلطي مي كردند اصلا شايد موج زد رد پاي يك نفرشان گم شد.
الكي الكي باورمان شد مخاطب دار مي شويم ! ول كن برادر تو داستان نويس هم نيستي بي خود هم وقت منو گرفتي! حالا من به درك جواب اين مخاطب را چه بدهیم؟ اي كاش مي توانستم برايشان املت بزنم . هم آن ها سير مي شدند هم من يك دشتي مي كردم. اين همه هم خجالت زده نمي شدم. مي دانم گوشه لبت را جمع كردي و نگاه عاقل اندر سفيه به من مي اندازي مي گويي نويسنده عرضه نداشت, تو داشتي چه غلطي مي كردي. شايد هم كتاب هايت را توي ذهنت تورق مي كني و هنوز دنبال شاه پيرنگ مي گردي! برادر من بيرون گود ايستادي و مي گويي لنگش كن! مي بيني كه دهان من به دست شازده دوخته شده تا همين جا هم به زور دوام آوردم. وگرنه صورتم از زرد چوبه هم زرد تر بود.
ببخشيد شما را يادم رفت. حتما الان داستان را گذاشتي كنار و پشت سرت را مي خاراني با خودت مي گويي اين شر و ورا چيست؟ پيرنگ چه رنگيه؟
خوب نخند برادر من شايد كسي نداند. اصلا خودت مي داني اكسترمي پاورتي چيست؟ بورژا چيست؟ يقه طلايي يعني چه؟ من هم نمي دانم توي اينستاگرام ديدم.ولي جايش درد مي كند.
خدمت شما عرض كنم پيرنگ جداي از خزعبلات ارسطويي طرح و نقشه و نظمي است كه داستان روي آن ساخته مي شود.
شنيدي چه گفتم؟ نظم! حالا شما يك پيرنگ در زندگي ما پيدا كن بعد توقعش را داستانم داشته باش. گرفتاري سوز اسيد معده و زخم بواسير زمين گيرمان كرده بعد تو مي گويي نگاهت جنسيتي است . فقط برادر و اخوي صدا مي كني و اناث را فراموش كردي؟ تقضير من چيست كه ناخودآگاه اين كاتب هم از هم صحبتي اناث مي ترسد وگرنه من كه هرچه جان مي كنم براي زن و بچه ام است مارا از اين مباحث فمنيستي معاف كنيد.
از اصل ماجرا پرت افتاديم. راستش را بخواهيد همه ي اين ها را از خودم در آوردم چند نفري بيايند ابنجا اين خراب شده هم رونق بگيرد. فكر كرديم نويسنده اجير مي كنيم يك داستان خوب مي سازيم و ملت را مي كشانيم اينجا. تيرمان به سنگ خورد. كسي كه آفتاب توي سرش نخورده باشد و سنگ به شكمش نبسته باشد كه حرف ما را نمي فهمد. مجبور شديم قصه ي عاشقانه سر هم كنيم كه نشد. خوب ديگر بايد رفع زحمت كنم.
از همان اول كه ديدمت فهميدن اشتباهي آمدم. اين هم شانس گند ماست.هنوز نوبت من نرسيده. برو که حال راه رفتن نداريم چه برسد به صدا بلند كردن و اين غلط ها. رد ما را همين موج ها پاك مي كنند نه خاني آمده نه خاني رفته. برو با اين شاهكارت كسي برايت نوشابه باز نمي كند. آبروي مارا هم جلوي ملت بردي. دست شويي هم كنار پاركينگ پشت آن پارس سفيدِ.........
نقد این داستان از : معید داستان
سلام جناب حاجی‌نجفی. "رد پایی که رد شد" را به عنوان دومین داستان ارسالی شما به پایگاه نقد داستان خواندم. ابتدا چند نکته‌ی ساده را (که عدمِ رعایتِ آن‌ها احتمالاً ناشی از بی‌دقّتی نویسنده است و گمان نمی‌کنم خودتان به آن‌ها واقف نباشید) تذکّر می‌دهم و بعد به کلّیتِ داستان خواهم پرداخت:
- عدمِ یکپارچگی در محاوره‌نویسی. با توجّه به راوی دوم شخصی که نسبت به مخاطب و خطاب به او دارد حرف می‌زند لازم است نوعِ بیان، در طولِ متن از رسمی به محاوره یا برعکس تغییر نکند. توجّه کنید به استفاده از واژه‌ی "دیگر" در متن، در حالی که در جای دیگری از آن، واژه‌ی "دیگه" را استفاده کرده‌اید. یا استفاده‌ی دوگانه‌ی رسمی و محاوره از حرف "را" و هم‌چنین به کار بردنِ افعالِ رسمی و محاوره در یک جمله. به موارد زیر نگاه کنید:
فقط مي خواهي "سرتُ" تو زندگي بقيه بكني.
راست و حسيني حرفت "را" بزن.
آقاجان تا ول "نكردن" "نرفتند" بگو چي مي خواي "بگي".
- چند مورد غلط املایی که باعث مبهم شدنِ واژه شده است مانند "ئیسم‌ش" و چند نمونه بی‌دقّتی در ساختار جمله‌بندی‌های داستان مانند "يك لحظه آن خودكار از دهان من بكش بيرون". شاید مخاطب بتواند واژه‌ی صحیح را در ذهن بسازد یا جمله‌بندی درست را تصوّر کند امّا بدانید و مطمئن باشید که اگر مخاطب حسّ بی‌توجّهی و بی‌دقّتی نویسنده نسبت به داستانش را احساس کند تمام زحماتِ شما در اهمیت دادن به متن و انتقال پیام و سرگرم کردنِ خواننده بی‌نتیجه خواهد ماند. پس قبل از هر چیز متنتان را بارها بخوانید و چنین اشکالاتی را به صفر برسانید. مطمئن باشید که ضرر نمی‌کنید.
- در مورد انتخاب این جنس از راوی(که در داستان قبلی‌تان هم تکرار کرده بودید) پیشنهادی ندارم. چرا که معتقدم خودِ شما به عنوانِ نویسنده باید تشخیص بدهید محتوای مدّنظرتان در چه قالبی قرار می‌گیرد و آن قالب چه نوع از راوی‌ را می‌طلبد. اشکال اصلی به ساختار و محتوای کلّی داستان وارد است. پس انتخاب این راوی نسبت به داستان انتخاب غیرمنتظره‌ای به حساب نمی‌آید و بیش از این‌که این موضوع محلّ اشکال باشد باید در مورد کلّیت داستان صحبت کرد.
*
"رد پایی که رد شد" زبانی سرحال و زنده دارد. امّا حیف که داستانِ شما شلوغ است. پیشنهاد می‌کنم خودتان داستان را از جایگاهِ یک مخاطب چندباره بخوانید. می‌بینید که این پیچیدگی‌ها هیچ معنایی نمی‌سازد.آیا واقعاً چیزی ورای این همه از این شاخه به آن شاخه پریدن‌ها نهفته است؟ نیست. این‌ها فرار از قصّه گفتن است. انگار که نویسنده می‌ترسد. این خوب است که سختی قصّه گفتن را می‌فهمید امّا به هر حال باید دل را به دریا بزنید. قصّه تعریف کردن کاری است سهل و ممتنع. راهش پیچیده‌سازی و گنگ حرف زدن و انتخاب زاویه‌دیدهای نامتعارف نیست. راهش این است که با احتیاط قصّه بگویید. یک قصّه‌ی ساده. فرار نکنید. کاری که هم‌اکنون در "رد پایی که رد شد" انجام داده‌اید. تفاوتی هم نمی‌کند محتوای داستان با اصطلاحات نقد ادبی پر شده باشد یا مسائلی مربوط به شبکه‌های اجتماعی یا تبلیغات سخیف این روزهای تلویزیون در آن دیده شود. در هر صورت این داستان ماقبل این است که تاریخ مصرف داشته باشد. جناب حاجی نجفی قصّه‌های سرراست را روایت کنید. شما با همین دو داستان توانایی‌های خودتان را اثبات کرده‌اید. نوشتنِ داستان‌های ساده را تمرین کنید. وقت برای نوشتنِ داستان‌های بغرنج و سخت در ادامه‌ی راه زیاد است. با احترام.

منتقد : معید داستان

متولّد 1367. کارشناس ارشد مهندسی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی. عضو هیئت تحریریه مجله ادبی الفیا. مدیر اجرایی دوره‌های آموزش داستان‌نویسی آل‌جلال از سال 1396. برگزاری دوره‌های آموزش پیشرفته داستان کوتاه و رمان از سال 1397. کارشناس دفتر داستان بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان.



دیدگاه ها - ۱
ابراهيم حاجي نجفي » چهارشنبه 17 مهر 1398
سلام و عرض ادب و احترام و سپاس بابت زمانی که برای نقد گذاشتید. گاهی هم باید قصه های نانوشته را خواند.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت