مسیر صحیح ارائه مفهومی اثر




عنوان داستان : محبوبه‌ی شب
نویسنده داستان : سارا سرایلو

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «بوی گُل و خاک باران خورده» منتشر شده است.

عمو ایوب عاشق بود. این را توی نامه‌‌اش خواندم. نامه‌ای که از جبهه برای بابا فرستاده بود و من بعدها یواشکی از توی کمد برداشتم‌ و چپاندم توی جیب مانتو تا از روش انشا بنویسم.کمد توی اتاقی است که شده موزه. همه‌ی وسایل عمو، کفش و لباس‌ و بیشتر عکس‌ها و پرتره‌ای را که دوستش کشیده گذاشتند همان‌جا. بی‌بی که در را باز می‌کند بوی گُل و خاک باران خورده می‌زند بیرون. درست هجده سال می‌شود نماز را توی همین اتاق می‌خواند. یک دفعه دیدم بعد نماز رفت و نمی‌دانم چرا لبش را به دیوار زیر پنجره‌‌ چسباند. پنجره‌ای که وقتی بچه بودم برام مثل یک راز بود. سرم را که بالا می‌آورم دست را به چارچوب می‌گیرد و پشت می‌کند به من. موقع بستن در نفس عمیق می‌کشد. نفسش مثل موتوری که استارت بخورد صدای هق‌هق می‌دهد. می‌گویم: «بی‌بی تو این‌طوری نبودی!» با پَر روسری‌ اشکش را پاک می‌کند و می‌گوید: «بی‌بی دُمش‌و دیگه رو کولش گذاشته.» پا می‌شوم و می‌گویم «دور از جونت.» اما راست می‌گوید. دیگر روحیه‌اش مثل سابق نیست. بس که این مدت گریه کرده چشم‌هاش بی‌نور و سفید شده. چشمم می‌افتد به در سفید و کلیدی که توی قفلش جا مانده. دست‌های لاغر و استخوانی‌اش را می‌اندازم دور گردنم و کمک می‌کنم بنشیند روی تشکچه. آن‌طور که بی‌بی تعریف می‌کرد یادگار موقعی‌ست که برای سربازها چیز میز می‌دوخته. خبر شهادت عمو را سربازهای خبررسانی آوردند. نشسته بودند روی همین تشکچه که اینجا کنار در اتاق هم نبوده. پای دیوار هال، زیر ساعت، پهن بوده انگار. همین ساعت قدیمی که الان ده بار دینگ دینگ کوبید. بی‌بی عقب‌عقب می‌رود و لرزان می‌نشیند. می‌گفت دو نفر بودند. سرشان را انداختند پایین. مِن و مِن ‌کردند. سر آخر یکی دستش را می‌کشد به ریشش و دل به دریا می‌زند و تعریف می‌کند که تو این عملیات نیروهای عراقی برای اولین بار در جبهه‌ی جنوب از سلاح شیمیایی استفاده کردند. بعد درباره‌ی این‌که توی نیزارها چه اتفاق‌هایی افتاد و خطوط دفاعی چه کردند و چه شد و چه نشد... بی‌بی گفت خب دو زاریم کج نیست که! فهمیدم خبر ایوب را آوردند. گفت موقع اذان هم بود. تلفن زنگ خورد. پا شدم گوشی را برداشتم. بابات بود. کمی سر به سرم گذاشت بعد گفت مشتلق بده رحمته. همان شد که دوست داری و خبر دنیا آمدن من را داد و بعد نوبت بی‌بی شد. در آمد که تو هم باید مشتلق بدی. اما به بابا نگفت مشتلق چی. آمد نشست روبروی مأمورها و گفت که خدا نعمت را گرفت جاش رحمت داد. آنها پرسیدند چی؟ و بی‌بی توضیح داد اولین نوه‌اش به دنیا آمده. برای همین به بی‌بی گفتم تو این‌طوری نبودی. بی‌بی می‌گوید: «خیر ببینی دختر اون دوای منم بیار.» نزدیک هفتاد سالش است اما نه قند دارد، نه چربی و نه فشارخون. همیشه دوست داشتم مثل بی‌بی زندگی کنم. بابا می‌گفت آنقدری کارهای خانه از نان پختن توی تنور تا شستن لباس، جارو و رفت و روب را انجام ‌داده که بدنش اینجور ورزیده شده و قلبش عینهو ساعت می‌زند. بابا می‌گفت تا رسیدن تابوت عمو به هیچ‌کی حرفی نزده. با این‌که داغدار بود به مأمورها کمک کرده کوچه را چراغانی کنند و پارچه‌ی توی حجله را هم خودش گل دوخته و پهن کرده و عکس عمو را گذاشته روی گل‌های سفید. تازه همان‌جا بقیه خبردار شدند. وقتی هم تابوت را آوردند گذاشتند توی حیاط کِل کشیده و نقل پاشیده سر عمو. سر بی‌بی را می‌گیرم توی دستم. دسته موی حنا بسته‌اش را می‌کنم زیر روسری. می‌گویم: «دهنت‌و باز کن خودم بذارم.» می‌خندد. می‌گوید هنوز آنقدر ناتوان و درمانده نشدم. می‌گویم چند روز دیگر برمی‌گردم خانه خودمان و هیچ‌کی نیست نازت را بکشد. بعد اجازه می‌دهد که قرص خواب را ته حلقش بگذارم. بی‌بی تنها برای خوابیدن قرص می‌خورد. خیلی هم به من می‌گوید چقدر می‌خوابی و این‌طور وقت‌ها کلی سر و صدا راه می‌اندازد. استکان را به نعلبکی می‌کوبد، قند را عادت دارد گوشه لپش هُل دهد اما به عمد موقع نوشیدن چای هورت می‌کشد. یک‌بار وقتی بیدارم کرد بهم گفت: «دنیا رو آب ببره تو رو خواب می‌بره، این‌جوری می‌خوای دانشگاه قبول شی نشو. بی‌نوا مردمی که می‌خوان زیر دست شما بیفتن، تا صلات ظهر پشت در بسته می‌مونن.» و آنقدر غر زد که من جام را عوض کردم و دیگر خودش توی هال کنار در موزه تنها خوابید. با این همه فکر نمی‌کنم بی‌بی هیچ‌وقت برعکس من احساس تنهایی کند. چون همیشه حرف‌هاش را به همه می‌زند اما من برای زدن حرف‌هام مجبورم بنویسم. داستان و خاطره فرقی ندارد. اغلبِ شب‌ها می‌نویسم که خاطرات را زنده نگه‌دارم. به همین دلیل نوشتن برام مثل آب خوردن شده است و تنهایی‌ام را پر می‌کند. آب را می‌گیرم جلوی لب‌های چروک بی‌بی. موقع خوردن می‌ریزد روی چانه‌اش. با زانوی نازک و تیزش می‌زند به زانوم و می‌گوید: «چشمم آب نمی‌خوره تو با این دست و پاچلفتی بودنت یه چیِ خوب قبول شی.»
دستم را می‌کشم به چانه‌اش تا خیسی را پاک کنم. می‌گویم: «جوجه رو آخر پاییز می‌شمرن بی‌بی خانوم.» چند تا دانه ریش سفید می‌خورد به کف دستم. خار‌خاری است. خوشم می‌آید یک بار دیگر دستم را می‌کشم روش. می‌گوید: «پا شو برو تا.... استغفرالله ببین این موقع شب چجوری صدای این پیرزن رو در می‌آری؟»
می‌گویم: «اصن همون که خودت گفتی.. دُمت‌و چی کار کنی؟»
-‌ تو هم عینهو اون بابای خدا بیامرزتی هی سر به سرم می‌ذاری..
حدودن دو سال از رفتن بابا می‌گذرد. حالا پیش خداست. شش ماهه بودم و علی رغمی که بابا تنها مرد باقی مانده‌ی خانواده بود به مرکز ثبت‌نام اعزام نیروها رفت و اسمش را به عنوان داوطلب نوشت و بعد چند روز تحقیقات محلی بهش گفتند قبول شده و می‌تواند برود جنگ. سه سال در جبهه بود و دفعه آخری که از مرخصی برگشت فاو با گاز خردل مسموم شد. دیگر توی بیمارستان نتوانستند نگهش دارند و برش گرداندند. یادم می‌آید وقتی آمد مدام سرفه می‌کرد و هر بار کلی خون بالا می‌آورد. حالش هیچ‌وقت خدا خوب نشد. می‌خواهم حال بی‌بی عوض شود. صدام را شبیه پیرزن‌ها می‌کنم و می‌گویم: «اما.. ایوب یک‌بار اذیتم نکرد.» بی‌بی دهنش خشک شده. نمی‌تواند لجبازی کند و جواب بدهد. پلک‌هاش انگار که وزنه روش گذاشته باشند. سنگین شده‌اند. می‌دانم دوست دارد بگوید «پا شو تا این زبانت از حلقومت نکشیدم بیرون.» و بعد بخندد اما به جاش خمیازه می‌کشد. به کلید روی در نگاه می‌کنم. غم روی دلم سنگینی می‌کند. مامان یادم داد که پشت تلفن بگویم دلم برات تنگ شده. بابا گفت این‌جور شیرین زبانی نکن که دنیا برام تنگ می‌شود. هفته بعدش مرخصی گرفت و برگشت گنبد. آخرین مرخصی‌اش بود و تو همین سفر برام سوغات آورد. یک جفت کفش مخمل که گفت از اهواز خریده. و من همیشه به این فکر می‌کنم وسط آن بمباران چجوری رفته وکفشی پیدا کرده که روی پارچه‌ی قرمرش گل سفید دارد. بی‌بی آن را توی کمد پیش باقی وسایل موزه گذاشته. هیچ‌کی غیر خودش حق پا گذاشتن به اتاق را ندارد. یک بار یک گروه فیلم‌برداری ‌ از تلویزیون آمده بودند برای ساختن مستند. کنجکاو بودند بدانند توی آن اتاق چه خبر است. وقتی کارگردان درخواست کرد آن‌جا‌ را می‌شود دید گفت «نه.» فیلم بردار گفت «چند تا تصویر فقط از اتاق می‌گیرم. خودتان هم باشید.» و کارگردان گفت «بایستید جلوی در و فقط به اتاق نگاه کنید. این‌جوری چطور؟» باز هم گفت «نه.» همه سکوت کردند. بی‌بی پرسید روایت فتح را شما ساختید؟ آن‌ها هم گفته بودند دوستشان مرتضی ساخته. که شهید شده. بی‌بی پرسید برای همین دیگر پخش نشدس؟ آن‌ها گفتند معلوم است دوست داشتید برنامه را. بی‌بی روایت فتح را خیلی دوست داشت. یادم می‌آید هر وقت تابستان پیشش می‌آمدم دو ساعت جلوتر تلویزیون را روشن می‌گذاشت. می‌گفت یک بار عمو را نشان داده. بعد از آن همه‌اش چشمش به تلویزیون می‌ماند تا دوباره پسرش را زنده پشت شیشه‌ی این جعبه ببیند. می‌گفتم: «بی‌بی آنقدر جلو نشین، چشات اذیت می‌شه.» صدای تلویزیون زیاد بود. مجری برنامه بعدی را اعلام کرد. توی گوش‌های بی‌بی انگار پنبه فروکرده‌ باشند. چیزی نمی‌شنود اما چشم‌هاش. چشم‌هاش شعله می‌کشد. روشن است. روشن و پرامید.گفتم:‌ «بی‌بی مطمئنی عمو بوده؟»
جوری با اخم و تخم نگاهم کرد که انگار بهش حرف بد و بیراه زده باشم. گفتم «بی‌بی خسته نشدی انقدر چشم به راهی؟ به نظرم الکی امیدواری. نه عمو را نشان می‌دهند نه بابا را.» بی‌بی اما هیچ‌وقت آتش امید در وجودش خاموش نشد. تا این‌که یک شب خودم با چشم‌هام عمو را دیدم. توی بیمارستان بود. دیوارهای بیمارستان زرد و کثیف بود و پر از خط خطی و یادگاری. دقیقا همان جوری که وقتی گفتم «بی‌بی مطمئنی عمو بوده» تعریف کرده بود برام. با همه‌ی جزییاتش. گفت که عمو روی تخت دراز کشیده بود و چشم‌هاش را بسته بودند و خیلی لاغر شده بود و پوستش به استخوان چسبیده بود و وقتی دوربین از روی چهره‌اش رد می‌شود لبخند می‌زند. بعد فهمیدم چرا بی‌بی به تلویزیون می‌چسبید. دلش می‌خواست پسرش را بغل کند و ببوسدش. بابا را هیچ‌وقت اما نشان ندادند. بی‌بی جلوی روم برای بابا بی‌تابی نمی‌کرد. دوست نداشت میان نوه و پسر فرق بگذارد. می‌گفت تو همان حال و هوای علی را داری برای من. امشب قلبم بی‌قرار است. دلم برای بابا علی خیلی تنگ شده. فردا نتیجه‌ی نهایی کنکور اعلام می‌شود. کاش بود و زنگ می‌زد به بی‌بی و مشتلق می‌گرفت. بی‌بی خوابش برده. باز به کلید نگاه می‌کنم. یادم می‌آید وقتی کوچک بودم این اتاق برام حکم یک جزیره کشف نشده را داشت. رطوبت همه‌ جاش را گرفته بود و موقعی که در باز می‌شد بوی گل قاتی با خاک نمور می‌زد بیرون. این تنها اتاقی است که هیچ‌وقت رنگ نشد و همان‌طور گچ خاکی ماند.
کلید را در قفل می‌چرخانم. یک‌دفعه صدای بی‌بی را می‌شنوم که می‌گوید: «محبوبه.» نگاهش می‌کنم. خواب می‌بیند. کلاس چهارم بودم که اولین بار داخل اتاق را دیدم. باید انشا می‌نوشتم. موضوع انشا این بود که نامه‌ای عاشقانه به مادرتان بنویسید و من نمی‌دانستم اصلا این عشق که می‌گویند چیست. و یاد نامه‌های عمو افتادم. نامه را چپاندم توی جیبم. هول هولکی کاغذ کاهی تا خورده‌ای را برداشتم که تای وسطش از دو طرف پاره بود و برای بابا نوشته بود. نوشته بود از وقتی آمده جبهه معنای عشق را عمیق‌تر فهمیده. از انفجارها نوشته بود و حمله‌های هوایی و تیرباران. از دست‌های جدا شده‌ای که دیگر نمی‌توانند دستی را بگیرند یا جمجمه‌های خرد شده‌ای که دیگر هیچ رویایی توش نیست یا قلب‌های خمپاره خورده‌ که روی خاک می‌تپد و جاش توی سینه خالی می‌ماند. نوشته بود این‌ها را خودت بهتر می‌دانی اما بی‌بی نمی‌داند. چیزی هم بهش نگو. نوشته بود وقتی آدم عاشق است راضی نمی‌شود عشقش را اذیت کند. نوشته بود فرمانده‌شان دارد با دختر همسایه‌ که همبازی بچگی‌اش است عروسی می‌کند. برای همین این عید را مرخصی نمی‌گیرد و جایگزین فرمانده می‌ایستد پادگان. چند روز پس پشت همین نامه جنازه‌ی عمو می‌رسد و من بعد خواندن این نامه بود که فهمیدم عشق چیست و عمو چقدر عاشق بود. من عاشق بویی هستم که اتاق را پر کرده. می‌روم جلوتر. چیزی عوض نشده. کمد گوشه دیوار است و درش قفل است و روی آن پرتره‌ای از عمو که خیلی هم قاب بزرگی دارد. عکس‌ها توی قاب طلایی ‌به دیوار آویخته شده. بیشتر می‌چرخم. روی دیوار پنجره‌ای هست که هیچ‌وقت نفهمیدم به کجا باز می‌شود. می‌نشینم. همان‌جا زیر پنجره رد پنجه‌ای است که از طاقچه تا پایین کشیده شده. یادم به موقعی افتاد که بی‌بی را دیدم. که لبش را به دیوار چسباند. پنجره را باز می‌کنم. رو به حیاط خلوت است. تا به حال ندیده بودمش. دو تا گلدان سفالی بزرگ می‌بینم که توش گل محبوبه شب کاشته. همان عطری که همراه رطوبت از اتاق می‌زد بیرون. خم می‌شوم. دستم را می‌گذارم روی رد انگشت‌های دیواری که بی‌بی هرگز اجازه نداد گچ بشود. گفته بود آجر به آجر این خانه را با پسرها روی هم گذاشته. ساعت هال 12 بار دینگ دینگ می‌کوبد. از اتاق می‌آیم بیرون. امروز نتیجه نهایی کنکور را اعلام می‌کنند. کاش بی‌بی را اذیت نکرده بودم و بهش می‌گفتم رتبه‌ی یک را آوردم و قرار است "یک چیِ" خوب قبول شوم. بعد به این فکر می‌کنم آن پنجه حتما جای انگشت‌های عموست.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، خانم سارا سرایلو
اسم انتخابی داستان شما، با این که برملا کنندۀ سوژه نیست، اما چندان هم موجب تکمیل و پیشبرد سیر منطقی روایت شما نمی‌شود و گرچه سعی شده است که جهت تأثیرگذاری در بخشی از داستان، مورد استفاده قرار بگیرد: «...، یک‌دفعه صدای بی‌بی را می‌شنوم که می‌گوید...»، اما به دلیل عدم حضور مؤثر در متن، صرفاً برای بخش انتهای داستان تعبیه شده است: «...، دو تا گلدان سفالی بزرگ می‌بینم که...». شاید که انتخاب «بوی گُل و خاک باران‌ خورده»، ارتباط مؤثرتری را با متن روایی شما برقرار کند؛ البته مطمئناً خود شما با دوباره‌خوانیِ دقیقِ این اثر، بسیار بهتر از بنده می‌توانید که اسمی نافذتر و نیرومندتر برای داستان‌تان انتخاب کنید.
شما بخش‌هایی از داستان را از طریق شیوۀ جزءپردازنه «توصیف پویا» و به گونه‌ای ملموس، باورپذیر و قابل تصور کردن ارائه کرده‌اید: «...، بوی گُل و خاک باران...، صدای هق‌هق می‌دهد...، کلیدی که توی قفلش...، دست‌های لاغر و استخوانی‌اش را...، استکان را به نعلبکی می‌کوبد...، هورت می‌کشد...، دستم را می‌کشم به چانه‌اش تا خیسی را پاک کنم...، کلید را در قفل می‌چرخانم...، آجر به آجر این خانه را...»؛ آفرین بر شما، لطفاً تمامی متن خود را با چنین دقت و حساسیت جزءپردازانه‌ای بنویسید.
مطابق مواردی که در بالا به آن‌ها اشاره شده است، پیشنهاد می‌کنم که برای مدت ‌زمانی، به صورت کارگاهی و تمرینی، در هنگام نوشتن داستان‌هایتان، توصیه‌های زیر را بیشتر و دقیق‌تر مدنظرتان قرار بدهید:
1- به شخصیت‌پردازی بیشتر اهمیت بدهید و فقط به جزءنگاری یکی-دو شخصیت نپردازید.همه شخصیت‌ها در داستان مهم‌اند.
2- پیرنگ (رابطۀ علت و معلولی) مستحکم و برنامه‌ریزی شده‌تری را برای آثارتان تنظیم کنید.
3-به مکان و زمان تقویمی بیشتر بپردازید با جزءنگاری بسیار؛ طوری که «صحنه» جلوی چشم مخاطب «مجسم» باشد؛ بلکه بیشتر: مخاطب، خودش را داخل صحنه و کنار شخصیت‌ها ببیند.
4-به «تلاطم» در مسیر روایت، بیشتر اهمیت بدهید. یک داستان خوب، نیاز به «غافلگیری منطقی» با «زمینه‌سازی مناسب» دارد تا مخاطب را بیشتر با وقایع درگیر کند.
3- لطفاً و حتماً در این مدت زمان، داستان‌هایتان را بیشتر از حداکثر دو صفحۀ A4 (معادل حداکثر «هشتصد» واژه») ننویسید تا فرصت بیشتری برای مدیریت کردن عناصر مهم داستانی (اعم از پیرنگ، شخصیت‌پردازی، همزادپنداری، اقتصاد واژگانی و...) داشته باشید.
خانم سرایلو، شما از استعداد بالقوۀ تحسین برانگیزی در انتخاب سوژه‌هایی ملموس، جزءپردازی‌هایی روایی و ایجاد حس «همزادپنداری» در متن، برخوردار هستید که با هدفمند کردن سیر مطالعات، تمرین نوشتاری مستمر و پذیرفتن توصیه‌های تقدیمی، آیندۀ موفقیت‌آمیزی در انتظار شما خواهد بود. مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما هستم. با سپاس و احترام

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۴
بهمن دلدار » یکشنبه 14 مهر 1398
سلام خانم سرایلو داستان تان را خواندم و در قسمت هایی از آن بشدت گریستم. چرا!؟ یقینا از قدرت قلم و نثر زیبایتان است. به شما تبریک عرض می کنم و مطمئناً با بکارگیری توصیه های اساتید محترم حتما پیشرفت چشمگیری خواهید داشت. موفق و سربلند باشید.
سارا سرایلو » دوشنبه 15 مهر 1398
سلام، ممنونم برای لطف بی‌اندازه‌ی‌تان، خیلی خوشحالم که داستان مورد قبول مخاطب‌های عزیز برای من واقع شده.
کیوان سلحشوری‌مهر » یکشنبه 14 مهر 1398
منتقد داستان
عرض درود و ادب دارم، خانم سرایلو، خوشحالم که توصیه‌های تقدیمی مورد عنایت بزرگوارانه‌تان قرار گرفته است، با آرزوی موفقیت روزافزون و با سپاس و احترام بسیار
سارا سرایلو » یکشنبه 14 مهر 1398
سلام آقای سلحشوری. ممنونم برای توصیه‌های موثرتان. داستان را با توجه به نکاتی که نوشتید بازنویسی می‌کنم. و حتماً تمرین‌ها را انجام خواهم داد. دیدگاه‌تان دربارهٔ سوژه‌یابی بی‌اندازه خوشحالم کرد.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت