منظر راوی




عنوان داستان : سایه
نویسنده داستان : امید قریب

جغد ساعت دیواری
هو، هو هو
یکساعت دیگر هم گذشت، دو ساعت دیگر تلویزیون ،گوشی تلفن و لامپ های اتاق همزمان روشن میشود، فرهاد چشمهایش را باز میکند، و میبندد دستش سیگار و فندک را پیدا میکند، و بوی تیز سیگار اول صبح کاملا بیدارم میکند، دست فرهاد صداهای بیدارباش را قطع میکند، اما من روبروی پنجره سر جای همیشگی همیشگی نشسته ام، قبل از اینکه حسین بیدار شود، قبل از اینکه نرگس برای گربه ها غذا بیاورد، روبروی پنجره مغازه ی خالد و کنارش خیاطی است، من خیاط را نمیبینم، چشمهای فرهاد که به نور عادت میکند اول از همه به من نگاه میکند، شاید میخواهد ببیند هنوز زنده ام یا نه!
نگاه که میکند تکانی میخورم تا اسوده اش کنم، بعد از تصادف وقتی بیشتر استخوانهایم مچاله شده بود، باید خلاصم میکردند، اما زنده ماندم و هنوز هم زنده ام!
رامین با اینکه خیلی چاق و کم تحرک بود کسی انتظار مردنش را نداشت،
سمت چپ پنجره ،راهروی باریک خانه ی رامین است ، زمینی بدرد نخور که ناچار نقش حیاط خانه را داشت، رامین وقتی پرنده ی چوبی هو هو ، هو هو ی دوم را میگفت از اتنهای راهروی باریک پیدا میشد ارام راه میرفت و تا رسیدن به درب کوچه خودش را میخاراند، دماغش را تمیز میکرد یا دکمه ای میبست!
فرهاد که بیدار میشود من از پنجره دور میشوم، مرا میبرد تا غذا بخورم! و خودش هم میرود سر کار!
من هیچوقت ورودش را به کوچه ندیده ام، نمیدانم از خالد خرید میکند؟ با رامین اشناست؟
رامین ،خالد و حسین میدانند من پشت پنجره نشسته ام، انها هم اول صبح به من نگاه میکنند، نرگس که خوابالود در را باز میکند یک دستش ظرف غذاست، دست دیگر سایبان نگاهش بسمت پنجره برای دیدن من، برای او تکان نمیخورم،
گربه ها بسمتش میدوند و خود را به پاهای او میمالند، اوایل دست تکان میداد ولی من تکان نمیخوردم، خالد که مغازه را باز کرده ارام از کنار در به نرگس نگاه میکند نرگس به گربه ها میخندد و قربان صدقه شان میرود گلوی بچه گربه را میخاراند، خالد ارام از پشت قفسه ی خوراکی ها نگاه میکند، اول صبح ادمهایی به سراغ خالد میایند، و خالد که حواسش به نرگس است انها را از سر باز میکند،
حسین که می اید کنار بشکه ی ابجوش لم میدهد و برادرش را به خانه میفرستد، او فقط اب جوش به مسافران میفروشد اما خیلی ها هم به او پول میدهند و ظاهرا چیزی نمیگیرند، فرهاد قبل از رفتن مرا با پتو و زیلو بلند میکند روبروی صفحه ی بزرگ تلویزیون روی کاناپه میگزارد و قبل از بستن در وقتی روی پله ها کفشش را پا میکند فقط میگوید خداحافظ، من تا شب کارتن نگاه میکنم.
پرتره سیاه قلم چهره زنی با خطوط کم رنگ و گیسوان اشفته و مواج روی دیوار است، او را که میبینم بوی خون تازه ،بوی بنزین روی اسفالت داغ بوی برانکارد، بوی مرگ توی مغزم میدوند، بوی پرستاری که به دوستش میگفت ؛ کار خدا رو ببین دختره تموم کرد ولی این جونور که له شده بود هنوز زنده س!

رامین بازاریاب خدمات بانکی الکترونیک بود! پایانه های فروش، ولی همیشه همان حوالی میپلید، وقتی عصرها خسته برمیگشت بوی ترشیدگی میداد انگارعرق تنش معجون امونیاک و سرکه و کپک بود، و اخرش هم دیروز مرد! توی راهروی باریک دستش را روی دیوار گذاشت مرا نگاه کرد و سعی کرد نفس بکشد، اما غروب اخرش بود فرهاد تازه امده بود دوش گرفته بود و مرا با متعلقات م اورده بود جلوی پنجره! حسین بشکه را پر میکند، کم کم برادرش میاید و او میرود، خیاط رفته است، هرگز رفت و امدش را ندیده ام، خالد به بچه ای بستنی میدهد و رامین ارام در راهروی باریک و بی خاصیت جان میدهد! فرهاد کله اش را با حوله محکم میمالد او هرگز نمیتواند بوی مرگ را چند متری اش تشخیص دهد! از من هم کاری ساخته نیست! استخوان ها یم را انگار به هم گره زده اند، اگر جوان بودم و سالم! همه را خبر دار میکردم! بالا پایین میپردیدم مثل وقتی که با فرهاد و سایه پارک میرفتیم! فرهاد سایه را زیارت میکرد و با سایه که بود تمام بدنش موج برمیداشت و بوی شیدایی و پرستش میداد، با من کاری نداشت بخاطر ادب گاهی دستی به گوش و گردنم میکشید و همیشه اسمم را یادش میرفت! من عاشق ماشین سواری بودم بخصوص توی هوای خنک عصر های پاییز هوای بی تحرک و بلاتکلیف که بوها را ته نشین میکند! سایه اصرار کرد و با فرهاد توی جاده تند راند، من سرم را از شیشه بیرون بردم زبانم اویزان شده بود و باد انرا بشکل خوشایندی میکشید؛ موهای سفید صورتم میخواستند فرار کنند و سایه میگفت تند تر ،تند تر از خوشی صداهایی میدادم، و انها برمیگشتند ببینند زبانم چقدر بیرون امده، از چشمهایم هم اشک میامد و زبانم موج برداشته بود سایه نگاهم میکرد و میخندید سر فرهاد چرخید به سمت من!من پارس کردم دوبار ! بعد همه چیز ایستاد و من مچاله شدم،فرهاد از شیشه بیرون پرتاب شد و سایه که کمربند بسته بود، گردنش شکست،‌ شکمش پاره شد،

...من خرد شدم، نمیدانم چطور زنده ماندم، کی از لای لاشه ی ماشین بیرونم اورد و یک ماه همه ی تنم را گچ گرفت ! و یک روز فرهاد امد و مرا به خانه اورد، گذاشت دم پنجره برایم زیرانداز و رخت دوخت، رامین که مرد وخالد کم حرف و خجالتی است، و نرگس بیوقفه به گربه ها غذا میدهد گاهی که غذا کم است نان را با ابگوشت و روغن خیس میکتد و جلوی گربه ها میریزد، از روز تصادف چند سال می گذرد و علاوه بر راه رفتن توان تکان دادن دمم را هم ندارم. زنده مانده ام؛ در این چند سال تنها اتفاقی که افتاده مرگ رامین بود! فرهاد هم اسم مرا نمیداند و طرح سایه ی روی دیوار هم مثل من چیزی نمیگوید، سالهاست که هیچ کس اسمم را نمیداند.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
هر داستانی را باید کسی روایت کند. این راوی می‌تواند خود نویسنده باشد در نقش یک راوی همه چیز دانا یا آگاه از برخی چیزها یا یک راوی قصّه‌گو یا شخصیتی باشد داخل خود داستان و یا... اینجا صحبت از راوی اوّل شخص است، راوی داخل داستان که می‌تواند نقش فعّال یا نقش غیرفعّالی در داستان داشته باشد؛ می‌تواند شخصیت اصلی باشد یا شخصیت فرعی یا صرفاً نظاره‌گری که مداخله‌ای در داستان ندارد. راوی اوّل شخص هر کس که باشد، باید دلیلی برای انتخاب او وجود داشته باشد. این در مورد راویان دیگر نیز صدق می‌کند. نویسنده می‌سنجد که آنچه را که می‌خواهد روایت کند، از عهده‌ی چه کسی برمی‌آید و روایت چه کسی منظور او را تأمین می‌کند. گاه راوی بی‌اهمّیتی که نظاره‌گر ماجراست، برای نقل داستان مناسب است، چون قرار نیست با خود راوی آنچنان مواجه شویم و غرض نویسنده کندوکاو درون شخصیت راوی نیست، بلکه آنچه او روایت می‌کند، مهم‌تراست تا خود راوی. گاهی نویسنده روایت را به عهده‌ی شخصیت اصلی یا شخصیتی مهم و مداخله‌گر می‌گذارد و با این انتخاب آشکار می‌کند که درون خود راوی و توجّه به شناخت او نیز مورد نظر بوده است.
داستان‌هایی هستند که راوی اوّل شخص آنها یک شیء بی‌جان، یک گیاه، یا یک حیوان یا هر چیز غیر آدمی‌زادی است که مداخله‌ی چندانی در داستان ندارد و تنها نظاره‌گر آن‌چیزی است که نقل می‌کند. اگر نویسنده‌ای چنین راوی خاصّی را برای نقل روایتش انتخاب می‌کند، ما را متوجّه می‌کند که آنچه روایت می شود، اهمیت بیشتری از خود راوی دارد.
در داستان «سایه» با یک راوی غیر معمول سر وکار داریم؛ یک سگ تصادف کرده‌ی علیل که ضمن نقل آنچه می‌بیند، از گذشته‌ی خود، صاحبان قبلی خود و نحوه‌ی تصادف نیز برای ما سخن می‌گوید. در داستان «سایه» فقط آنچه روایت می‌شود مهم نیست، بلکه خود راوی نیز مهم است، چرا که بر او رخدادی رفته است که از آن سخن می‌گوید و وضعیّت فعلی او در نظاره‌ی آنچه می‌تواند ببیند، نقش مهمّی دارد. نویسنده در داستان «سایه» سعی کرده است آنچه را از منظر راوی دیده می‌شود برای ما نقل کند و هر جا این قاعده را به خوبی پیش برده است موّفق بوده است. با این حال فرازهایی مثل «رامین با اینکه خیلی چاق و کم تحرک بود کسی انتظار مردنش را نداشت» یا «رامین بازاریاب خدمات بانکی الکترونیک بود! پایانه های فروش، ولی همیشه همان حوالی می‌پلکید.» عدول از منظر روایت راوی است. مشخّص است، نویسنده دریافته است که برای تأثیرگذاری روایتش منظر راوی را حفظ کند، یعنی هر چه را که قرار است خواننده دریابد، باید از منظر سگی نشسته در موقعیّتی خاص خودش باشد و آگاهی‌هایش فقط از همین موقعیّت فراهم شود. می‌توان گفت نویسنده در حفظ این منظر موّفق عمل کرده است و با یک بازنویسی می‌تواند فرازهای عدول از منظر راوی را تصحیح کند.
ورود ما به جهان ساده و روزمرّه‌ی آدم‌ها از منظر روایت یک سگ علیل و زمین‌گیر از دیگر ویژگی‌های خوب داستان «سایه» است و بی‌شک نویسنده خواهد توانست با پرداخت بهتر داستان و بازنویسی از منظری که گفته‌شد و همچنین از منظر نگارشی و ویرایشی، داستان «سایه» را ارتقا بخشد و تأثیرگذارتر سازد.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۱
امید قریب » پنجشنبه 18 مهر 1398
ممنونم جناب شرفی کاملا حق با شماست وایرادی که فرمودید بجا و درست است؛ ممنونم از دقت و حوصله ی شما

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت