تاثیر زاویه دید بر شیوه‌ی نگارش




عنوان داستان : گمشده
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

راوی: من
برای آخرین بار در اتاق خواب را باز کردم . چمدانم را همانجا رها کردم و با گام هایی سنگین به سمت آینه و میز آرایش رفتم. همه ی آن لوازم آرایش رنگارنگ را با پول های کثیف او خریده بود. هیچکدام را نخواستم. هیچکدام را برنداشتم. ادکلنی که سالگرد ازدواجمان برایش خریده بودم هنوز دست نخورده بود. در کشوهای خاک گرفته دنبال آلبوممان گشتم. آن عکس هایی که اینقدر برای گرفتنش وسواس به خرج داده بودم و برای دیدنشان دل توی دلم نبود. آلبوم را ورق زدم و به عکس دو نفره رسیدم. لبخند به لب و دست توی دست.
دخترکی شاد با لباس توری سفید و گل های مریم در دست و مردی جذاب در کت و شلوار مشکی شیک.نگاهم به آینه می افتد. دخترک شاد را نمیبینم. خیلی وقت است در اینه گمش کرده ام.
عکس را بیرون می آورم. انگار پوسیده و فاسد شده. تاریخ انقضایش همین امروز بود.امروز صبح ساعت 11:40. وقتی آخرین امضاها را زدیم و حلقه های 5 ساله مان ار ردو بدل کردیم.
وقتی از پله های محضر پایین آمدم آن زن را دیدم. پشت یک درخت بزرگ کنار پیاده رو مخفی شد. منتظر او بود تا آزاد شود. انگار هنوز از آن شب آخرین سالگرد ازدواجمان که او را درست در این تختخواب دیده بودم ، خجالت می کشید.
قیچی را برداشتم دخترک شاد لباس توری را از مرد جذاب کت مشکی جدا کردم. اورا در کیف دستی ام گذاشتم . در اتاق خواب را محکم پشت سرم بستم و رفتم تا دخترک را پیدا کنم.

راوی: منِ تو
" برای آخرین بار در اتاق خوابمون رو باز کردم. اونجا نبودی. می دونم دیگه تو رو ، خودم رو و اونو تو این اتاق نخواهم دید. لوازم آرایش که با پول تو خریدم نمی خوام. برای او جا می ذارم . مثل این خونه، این تخت. این ادکلن. هدیه ای که اون شب آخرین سالگرد ازدواجمان برات خریدم استفاده نکردی. حتما کادوهای بهتری از او می گرفتی.
آلبوممون را ببین چه خاکی گرفته. همون آلبوم که با ذوق و شوق از عکاس تحویل گرفتی و برام آوردی تا دوتایی باهم ببینیم و کیف کنیم.
عکس دونفره مون را یادته؟چقدر لبخندت تو این عکس قشنگه. برعکس پوزخند امروزت ساعت 11:40 . می دونم دو ساله یه نگاه هم به این عکس ننداختی. دیگه نمی خوایش. درسته. تاریخ انقضاش رسیده. مطمئنم عکس های دونفره ی جدیدتری با او داری. راستی امروز دم در محضر دیدمش. منتظر تو بود و پشت درخت قایم شد. هنوزم از اون شبی که با هم توی تخت مون دیدمش خجالت زده ست.
دیگه نمی خوام حتی تو عکس هم کنار تو باشم. خودمو می بُرّم و با خودم می بَرَم."

راوی: منِ او
زن آرام و با گام هایی سنگین چمدان را تا دم در اتاق خواب با خود کشید . برای آخرین بار در را باز کرد و ناخودآگاه آن صحنه جلوی چشمش آمد. نگاهی گذرا به دور تا دور اتاق انداخت و خاطرات خوب و بد توی سرش وول خوردند. به سمت آینه و میز آرایشش رفت. لوارم آرایش رنگارنگ روی میز را نمی خواست. هرچیز که به او و پول او مربوط می شد حالش را به هم می زد. چشمش به ادکلن قرمز مردانه افتاد. هنوز از شب آخرین سالگرد ازدواجشان دست نخورده بود. با خود فکر کرد : با چه رویی می خواست استفاده کنه؟
توی کشوهای خاک گرفته ی دراور دنبال آلبومشان گشت و جایی زیر لباس ها پیدایش کرد. به یاد آن روز افتاد که با ذوق و شوق منتظر رسیدن او بود تا با هم عکسها را ببینند. به عکسی دو نفره شان که رسید پاهایش لرزید و دستش را به دسته ی صندلی گرفت. چقدر آن شب خوشحال بودند و بی اختیار لبخند می زدند. دخترک شاد لباس توری توی عکس برایش ناآشنا بود.نگاهی به آینه انداخت و دوباره به عکس خیره شد. اصلا شبیه او نبود.
باز یاد آن دو نفر افتاد. "حتما تو این دو سال کلی عکس دو نفره ی قشنگ با هم گرفتند." و یادش آمد که همین امروز صبح برای دومین بار آن زن را از نزدیک دیده بود. وقتی به سختی از پله های شیبدار محضر پایین آمده بود آن زن پشت درخت بزرگ کنار پیاده رو قایم شده بود. به خودش تلقین کرد شاید از آن شب سالگرد ازدواجمان که توی تخت با هم دیدمشان ، هنوز خجالت زده است.خود را به ندیدن زده و با اولین تاکسی از آنجا دور شده بود.
از جعبه ی لوازم آرایشش قیچی کوچک را برداشت. عکس را از وسط برید. خودش را یکبار دیگر نگاه کرد و لبخند تلخی تمام صورتش را پر کرد. نیمه ی عکس را توی کیف دستی اش جا داد. بدون اینکه به عقب نگاه کند از اتاق بیرون رفت و در را محکم پشت سرش بست.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
"بیدار که می‌شوی به دنبال حضوری دیگر در اتاق چشم می‌گردانی، و درمی‌یابی آن‌که پریشانت می‌کند آئورا نیست. حضور دوگانه‌ی چیزی است که در طول شب پدیدآمده. دست بر پیشانی می‌گذاری و سعی می‌کنی حواس پریشانت را آرام کنی..."

خانم سمانه سلطانی عزیز سلام. این سطرها را از "آئورا" ی فوئنتس برایتان نوشتم. خواستم سطرهایی درخشان از زاویه‌دید "من تو"، تخاطبی را دوباره با هم بخوانیم.
داستان "گمشده" را خواندم. داستان را با سه راوی اول شخص و سوم شخص محدود به ذهن و به صورت تخاطبی نوشته‌اید و در یادداشت خواسته‌اید در مورد معایب و مزایای زاویه دید شرح دهم. مختصر برایتان می‌نویسم.
دوست عزیز هیچ زاویه‌دیدی به‌طور ذاتی و مطلق بهتر از سایر زاویه دیدها نیست. نویسندگان درجه یک همه‌ی دیدگاه‌ها را به کاربرده‌اند تا داستان‌هایی شگفت‌انگیز خلق کنند. اما هنوز هم انتخاب زاویه دید مهم است. محدودیت اصلی روایت اول شخص این است که راوی مجبور است در صحنه‌های کلیدی حضور داشته‌باشد. راوی شما نیز زنی است که تنگاتنگ درگیر یک عمل داستانی است و در صحنه حضور دارد. حال مسئله این است که اگر رویدادی بسیار مهم مثل جدایی در داستان شما یا مثلا مرگ رخ‌داده‌باشد؛ راوی اول شخص اگر روایتش احساساتی باشد، نوشته سانتی‌مانتال می‌شود. اگر خیلی مشروح باشد، هیجان آن غیرقابل تحمل می‌گردد و اگر روایت سرد و خونسرد نوشته‌شود، مخاطب او را سرد و سنگدل خطاب می‌کند. راوی اول شخص در واقع نزدیکی بیشتری با مخاطب ایجاد می‌کند و میزان همذات پنداری نیز بیشتر است. خواننده به سرعت با شخصیت ارتباط برقرار می‌کند.
در واقع شما همگام با تغییر مکان دوربین‌تان و تغییر زاویه دید، شیوه‌ی روایی مناسب با داستان را انتخاب می‌کنید. صدای داستان به شما می‌گوید کدام زاویه بیشترین نفوذ و تاثیر را در مخاطب دارد. برسیم به متن شما با چند زاویه دید.
در سه متن پیشِ‌رو، زاویه‌دید اول و سوم شخص محدود به ذهن را بهتر نوشته‌اید. روایت اول شخص کمی نیاز به پرداخت بیشتر و عمیق‌شدن به لایه‌های درونی شخصیت دارد. روایت بدون مکث نوشته‌شده‌است. سطرهایی که نوشته‌اید: "همه ی آن لوازم آرایش رنگارنگ را با پول های کثیف او خریده بود. هیچکدام را نخواستم. هیچکدام را برنداشتم." این‌ها کمی اطناب دارد. یا تکرار این‌که دخترک شاد را نمی‌بینم یا دنبال دخترک شاد می‌گردم، به داستان لطمه می‌زند و حالت واگویه پیدا می‌کند. خواننده نیاز به دیدن سکوت‌ها و مکث‌هایی پس از این اتفاق دارد. راوی همه‌ چیز را گفته‌است و جای سپیدخوانی متن برای خواننده باقی نگذاشته‌است. این زاویه دید خطر افتادن به ورطه‌ی حدیث نفس دارد.
میان سه متنی که از داستان "گمشده" فرستاده‌اید، راوی سوم شخص قابل لمس‌تر و تاثیرگذارتر پرداخت شده‌است. باز انتخاب با شماست که خالق اثرید. به نظرم روایت سوم شخص در این داستان، خونسردتر است. به ورطه‌ی سانتی‌مانتالیسم نیفتاده‌است. فاصله با مخاطب حفظ شده‌است و خواننده احساس نمی‌کند واگویه‌های درونی را می‌خواند. اگر به قدرت داستان خود مطمئن هستید، روایت سوم شخص محدود، سبک منظم و بی‌پیرایه‌ای را برایتان فراهم می‌کند. قصه‌ای ساده به زبان ساده. اما اگر می‌دانید قدرت نوشتن و نثری خیره‌کننده دارید، زاویه دید اول شخص امکان بازی با زبان را بهتر فراهم می‌کند.
نکته‌ای دیگر این‌که تغییر زاویه دید به این معنا نیست که فقط ضمیرها و فعل‌ها تغییر کنند. شما در سه متن داستانی که فرستاده‌اید، زبان و لحن یکسان است. زاویه ی دید بر همه ی عناصر دیگر داستان یعنی : شخصیت و فضا پردازی، گسترش و تکوین پیرنگ و روابط علی و معلولی داستان، شیوه‌ی نگارش اثر می‌گذارد. به نوعی نقش تعیین کننده دارد.
همان‌طور که می‌دانید زاویه دید "منِ تو" بسیار به شعر نزدیک است. بنابراین از امکانات شعر بهره می‌برد. مفاهیم در شعر تراشیده‌تر، درخشان‌تر، عاطفی‌تر و تصویری‌تر و تخیلی‌تر است. در راوی منِ تو نیز زبان و لحن اندکی به شعر نزدیک‌تر است و خطر افتادن به ورطه‌ی حسی و عاطفی بیشتر. در راوی "منِ تو" داستان را به زبان محاوره نوشته‌اید که سطح زبانی را پایین می‌کشد. به نظرم راوی منِ تو درخشان نوشته نشده‌است. مگر روی لحن و شیوه‌ی روایت کار شود تا بتواند تاثیرگذاری بیشتری داشته‌باشد. پیشنهاد می‌کنم اگر چنین قصدی دارید یک‌بار دیگر "آئورا" را با ترجمه عبدالله کوثری بخوانید. سپس این روایت را دوباره با لحنی متفاوت بنویسید و به تغییر ضمیرها بسنده نکنید.
در مجموع از داستان لذت بردم. منتظر ویرایش کارتان هستم.
ممنون از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۴
سمانه سلطانی » سه شنبه 16 مهر 1398
در واقع این سوال رو می خواستم بپرسم که در راوی دوم شخص زبان نوشته باید چگونه باشد؟ باید به زبان معیار نوشت یا مثل دیالوگ به زبان محاوره ای؟
مریم اسحاقی » شنبه 20 مهر 1398
منتقد داستان
سلام خانم سلطانی گرامی. زبان محاوره در راوی دوم شخص سطح نثر را پایین می‌آورد. البته هیچ قانون خاصی وجود ندارد. ولی معمول، زبان معیار است و اندکی شاعرانه. کار فوئنتس را حتماً بخوانید.
سمانه سلطانی » سه شنبه 16 مهر 1398
سپاس از شما استاد گرامی. بسیار آموزنده بود.
مریم اسحاقی » شنبه 20 مهر 1398
منتقد داستان
بزرگوارید. منتظر کارهای دیگرتان و ویرایش همین داستان هستم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت