انگیزۀ قوی برای اشاره‌های تکراری




عنوان داستان : شوکر دراپ
نویسنده داستان : مریلا مرادی

بچه‌های کلاس برای رفتن به نمایشگاه قرار گروهی گذاشته‌اند. من تنها می‌روم. سینما، موزه، حتا ماهیگیری را ترجیح می‌دهم تنها بروم. در جغرافیایی که زندگی می‌کنم برپایی چنین نمایشگاهی از آثار هنرمندان خارج از مرزهایِ ما، یک اتفاق استثنایی است. بی‌خیال‌ترین همکلاسی‌ها هم از این رویداد کم‌نظیر به هیجان آمده‌اند. چشم پوشیِ سانسورچی بغایت عجیب است. آقای مدیر گفت که به قشنگ‌ترین گزارش از نمایشگاه جایزه می‌دهد. حالا چه جایزه‌ای، دقیق نمی‌دانم. اما همین که پوز چندتا از این خود شیرین‌کن‌های لوس را بزنی حسابی کیف دارد. بابای پیر مدرسه هم با توهماتش نعنا داغ ماجرا را بیشتر می‌کند. همان طور که از توی باغچه‌ی حیاط مدرسه قوطی‌های ما را به نوبت از کرم پر می‌کند درباره‌ی جایزه‌ی آقای مدیر می‌گوید. به جز خودش هیچ کس به بهانه پیدا کردن کرم حق زیر و رو کردن خاک باغچه‌ی مدرسه را ندارد. بچه‌ها برای آخر هفته قرار دسته جمعی ماهیگیری دارند و به پیرمرد قول داده‌اند بزرگترین ماهی صید شده را برای او بیاورند. بابای مدرسه هم برای این که نشان دهد نقش مهمی در ماهی‌هایی که قرار است گرفته شود دارد درباره اهمیت سایز و رنگ کرم‌ها اظهار فضل می‌کند. راستش هیچ وقت نتوانسته‌ام رابطه‌ی دوستانه‌ای با بابای پیر مدرسه‌مان داشته باشم. به نظرم زیادی خالی بند و بد کینه است. همه‌ی گزارش‌ها را خودش به آقای مدیر می‌دهد. خودم چندبار مچش را موقع چغلی کردن گرفتم. هیچوقت درباره این به همکلاسی‌هایم چیزی نمی‌گویم. چون ممکن است یکی از همین خودشیرین‌کن‌ها حرفم را بگذارد کف دستش و دیگر او برایم از باغچه‌ی جادویی مدرسه کرم نگیرد. این کار را با یکی از همکلاسی‌هایم کرد. این موضوع صحت دارد که کرم‌های باغچه‌ی مدرسه‌ی ما جادویی هستند. کنار رودخانه فقط بچه‌های مدرسه‌ی ما می‌توانند ماهی بگیرند و مردهای شهر را با آن لنسرهای حرفه‌ای به حیرت وا داشته‌ایم. هیچ کس نباید راز کرم‌ها را لو دهد. چون اول کسی باور نمی‌کند و دوم این‌ که کرم‌های جادویی حق مسلم ماست. مجازاتی که برای خائن در نظر گرفته شده است آن قدر سخت و شرم‌آور است که تا امروز فضول‌ترین شاگرد مدرسه هم راز را لو نداده است. به هر حال من قصد ندارم آخر هفته به ماهیگیری بروم. دیدن تابلو مورد علاقه‌ام و نمایشگاه از هر چیزی جذاب‌تر است. خارج از توصیه آقای معلم، شاید این آخرین فرصتِ دیدن نمایشگاه برای من باشد. در میان آثار به نمایش گذاشته شده، مشتاقانه در انتظار دیدنِ از نزدیکِ اثر هنرمند مورد علاقه‌ام هستم. اثری از یک هنرمند دورگه روسی - آمریکایی مربوط به دهه‌ای پیش از تولدِ من. اثری با نام بیگ فیش.
هنرمند این اثر ماهی بزرگی را کشیده که در ترکیب‌بندی تابلو قابل دیدن نیست. سال‌ها بعد از مرگ هنرمند صاحب اثر، منتقدان و کارشناسان هنری روی تابلو تحقیق کردند و فقط چند نفری ادعا داشتند ماهی توی نقاشی را دیده‌اند. به هر کس دیگری هم که نشان دادند آن دیگری ندیده. پدر من هم از جمله‌ی کسانی بود که ادعا کرد بلاخره ماهی داخل تابلو را دید. پدرم یک آنتیک فروش بود. مغازه‌ی کوچکی در محله‌ی یهودی‌ها داشت. پر بود از چیزهایی که من نمی‌دانم چرا مردم بابت آنها حاضر می‌شدند پول بدهند. به هر حال بعد از دیدن ماهی در تابلو بیگ فیش پدر توانست تعداد زیادی از کپی آن تابلو را بفروشد. اگرچه هیچ کدام از مشتری‌ها حرف پدرم را تکذیب نمی‌کردند اما موفق به دیدن ماهی در تابلو هم نشدند. آخر سر همین تابلو بلای جانش شد.
پدرم اولین بار تابلو را در نمایشگاه می‌بیند. این‌ها را خودش در حالی که چای را با قاشق طلایی دسته بلندی هم می‌زد برایم تعریف کرد. روی شزلون نباتی رنگ نشسته بود و پای کوتاهش تقریبا آویزان بود. مدام از من می‌خواست که حرف‌هایش را فراموش نکنم و مواظب باشم. پدر معتقد بود که بعد دیدن ماهی داخل تابلو دیگر زندگی خانواده ما تا نسل‌ها در معرض خطر است. قاشق چای خوری به بدنه فنجان بلوری می‌خورد و مثل ساز ناکوکی بین صحبت‌های پدرم بود. شب قبل از رفتن به نمایشگاه به دوستش زنگ می‌زند، فقط به این دلیل که مدت زیادی بود با هم تماسی نداشتند و نمی‌خواسته که دلخوری بین آن‌ها پیش آید. خمیردندان ویژه دندان‌های حساس را به اندازه چند میلی روی برس مسواک می‌مالد و دندانهایش را می‌شوید. تا آخر عمرش از همین خمیر دندان مخصوص استفاده می‌کرد. از برنامه‌ی رفتن به نمایشگاه چیزی به دوست جدیدش نمی‌گوید. وانمود می‌کند که قرار است خانه بماند و درس‌های عقب مانده را مرور کند. حتمن دختره متوجه دروغ پدرم شده، اما اهمیتی نمی‌دهد. پدرم همیشه موقع صحبت کردن درباره‌ی یک موضوع جدی خاطره‌‌های بی‌ربط تعریف می‌کرد. حسابی کلافه می‌شدم. مجبوری گوش می‌دادم. رابطه‌ی او و دوست جدیدش بیشتر شبیه یک نمایش لوس عاشقانه بوده و برای هیچ کدام از آن دو جدی نبوده. به هر حال این چیزهایی است که پدرم در حال هم زدن چای با قاشق طلایی تعریف می‌کرد. پدرم به دختره شب بخیر می‌گوید. پدرم به دختره می‌گوید شب بخیر شوگر دراپ. در حالی که به نوچیِ آبنباتی فکر می‌کردم که پدر بعد از لیسیدن دوباره در پوست شفافش می‌پیچید، طوری که روز بعد دوباره بتواند از لفاف شفافش درآورد و دوباره بمکد، خاطرات پدر را هم یادداشت می‌کردم. این همه چیزی است که از شب قبلِ رفتن به نمایشگاه یادش بود. مطمئن بود هیچ داروی یا خوراک خواب آوری مصرف نکرده و تقریبا هشت ساعت خواب مفید داشته. پدر با وجود مرض قند همه جور شیرینی مصرف می‌کرد.
جلوی ساختمان نمایشگاه خیلی شلوغ بوده و صف طولانی. پدرم از ایستادن در صف طولانی کلافه بوده. به هر حال چاره‌ای جز انتظار نداشته. تمام مدت به لباس بنفشِ بدرنگ نفر جلویی فکر می‌کرده و خورده‌های بیسکوئیت‌هایی که موقع گاز زدن از دهان دختری که کنارش بوده می‌ریخته. البته دست فروش آن سمت خیابان هم نظرش را جلب کرده بوده. زمان بیست دقیقه‌ای که در صف بوده احتمالا شصت کاپ ذرت بخارپز فروخته. این محاسبه پدرم بود از یادآوری خاطره‌ای نسبتا دور. البته به این موضوع اشاره کرد که آمار دقیقی نیست با توجه به این که تمرکزش فقط یک جا نبوده. یک فروشنده دیگر هم کنار او بساط کتاب داشته. از فاصله‌ای که پدرم بوده نمی‌توانسته تشخیص دهد چجور کتاب‌هایی برای فروش دارد. کسانی که مشغول تماشای کتاب‌هایش بودند در دستشان یک کاپ ذرت بخارپز داشتند. دوباره مشغول بنفشِ بدرنگِ جلویی می‌شود که کسی از پشت شانه‌هایش را لمس می‌کند. کتاب فروشِ دوره گرد بوده. صورتش را تا حد زیادی به پدرم نزدیک می‌کند. آنقدرکه بوی دهانش قابل حس می‌شود. نه بوی خوبی بوده نه بوی بد. یک بوی داغ نگران کننده که آدم را ناخواسته به عقب پس می‌زند. این توصیف پدرم بود از بوی دهان دوره‌گرد. با صدای آرامی می‌پرسد:
چرا می‌شماری؟ این آمار را برای چی می‌خوای؟
- می‌شمُرم؟
دوباره آرام می‌پرسد(تقریبا چیزی شبیه زمزمه): کاپ ذرت؟
- آه من فک کردم کار شما از ذرت فروشه جداست.
به کتاب توی دست پدرم نگاه می‌کند.
- اصلا می‌شمُرم که می‌شمُرم. این شما را اذیت می‌کنه؟
بعد فکر کرده بوده که بهتر بود این حرف را نمی‌زده. بنابراین خیلی سریع جمله‌ای را به جمله قبلی می‌چسباند:
_ و خیلی معذرت می‌خوام اگر این شما را اذیت کرد و مزاحم کاسبی شما شدم. اگر ایرادی نداشته باشه یک کاپ ذرت سفارش بدم. می‌بینید که صف را نمی‌تونم رها کنم. اگر باعث زحمت شما نباشه.
اما دوره‌گرد با لحنی مخلوط از خشم و سرزنش گفته بوده: من کتاب می‌فروشم. ذرت بخارپز نمی‌فروشم.
قبل از اینکه حاضر به شنیدن کلام دیگری از پدرم شود، به سمت بساطش آنطرف خیابان برگشته بوده. این ماجرا را پدرم می‌گفت در حالی که مطمئن بودم چای دیگر نیازی به هم زدن نداشت اما پدر پیوسته چای را هم می‌زد و به صورت من نگاه نمی‌کرد. این‌جا در دفتر خاطراتم دور بعضی قسمت‌ها را با خودکار خط پررنگ کشیدم. مثلا این قسمتی که پدر درباره‌ی بازدیدکننده‌گان گفته: « دنبال تابلو مورد علاقه‌ام بودم. از راهنمایِ به جا نصب شده در تالار اصلی، مکان نمایش بیگ فیش را خیلی سریع پیدا کردم. در حین مسیر رسیدن به تابلو مورد علاقه‌ام به بقیه آثار نگاه کردم. نه خیلی دقیق ، نه خیلی جدی.
هیچ یک از بازدیدکننده‌گان کاپ بخارپز نداشتند. ورود با خوراکی ممنوع بود. جلوی تابلو، صف عظیمی از بازدیدکننده بود. با آن حجم تماشاچی بعید بود بتوانم در فاصله‌ای کمتر از یک متر از تابلو با خیالی راحت قرار بگیرم. شخصی درباره‌ی تابلو با صدای بلند صحبت می‌کرد و دیگران گوش می‌دادند. صدا توی سالن می‌پیچید. من به سختی متوجه حرف‌های سخنران می‌شدم. بهتر بود کمتر داد می‌زد.» بابای پیر مدرسه بلوف می‌زند. درباره این که ماهیگیر قهاری است. بچه‌ها زیرپوزی می‌خندند. معتقد است ماهیگیری ربطی به طعمه ندارد. همیشه هم دامنه چاخان‌هایش می‌رسد به حکایت تکراری پیرزنی که با یک کدوی گنده فرار کرد. این قصه را که می‌گوید بچه‌ها دیگر نمی‌توانند جلوی خودشان را بگیرند و بلند بلند می‌خندند و به او متلکی می‌اندازند. آن‌قدر درباره‌ی این قصه با جدیت حرف زد که یک‌بار مثل احمق‌ها از دوستم درباره فرار پیرزن سوال پرسیدم. دوستم کلی به من خندید. خب شاید دوستم هم اگر چیزهایی که پدرم آن روز در نمایشگاه دیده بود، می‌شنید، به قصه پیرزن و کدوی قلقله زن بیشتر فکر می‌کرد. پدرم بلاخره موفق به دیدن تابلو مورد نظر می‌شود. دقیقا در لحظه رویارویی با تابلو دوباره سر و کله کتابفروش دوره‌گرد پیدا می‌شود.
- خواستم بابت برخورد بدی که داشتم از شما عذرخواهی کنم. باید برای خرید ذرت بخارپز به شما کمک می‌کردم. و این کتابی که می‌خوانید... داستان جذابیه. جلد دوم این کتاب هم نوشته شده.
پدرم حق داشته نسبت به تغییر موضع مشکوک کتابفروش شک کند. بنابراین از او فاصله می‌گیرد و در زاویه‌ دیگری مشغول تماشای تابلو می‌شود. جایی که کمترین مزاحمت از طرف بقیه بازدیدکننده‌ها وجود داشته باشد. چیز بعیدی نظرش را جلب می‌کند. گوشه سمت چپ تابلو به اندازه چند میل از روی شاسیِ آن بلند شده بوده. یا بهتر است بگویم ورقه کرده بوده. فشار سنگینی روی شقیقه‌هایش احساس می‌کند. صداهای اطرافش یکباره قطع می‌شود. عرض و طول تابلو یکباره شروع به بزرگ شدن می‌کند. هیچ کس عکس العملی نشان نمی‌دهد و همچنان به صحبت های آن شخصی گوش میدادند که درباره‌ی تابلو در حال وراجی بوده. نگران آن می‌شود که اگر رشد تابلو منجر به تخریب سقف شود چطور در آن ازدحام پا به فرار بگذارد. اما خوشبختانه رشد تابلو قبل از رسیدن به سقف متوقف می‌شود. میل عجیب غیر قابل وصفی در او اصرار می‌کند برای جدا کردن آن قسمت بلند شده ورق تابلو از شاسی. در بین آن همه بازدید کننده غیر ممکن بوده بتواند به قسمت ورقه شده دسترسی پیدا کند. پدرم در این قسمت فنجان چای را روی میز مرمر گذاشت و در پاسخ سوال من که پرسیدم بعد چی شد سکوت کرد.
برای لحظه‌ای فکر می‌کنم می توانم از فکر مزاحمِ تابلو بیگ فیش راحت شوم و به خانه برگردم و تمام بقیه روز زیر لحاف بمانم. کنار دریاچه شلوغ است. انگار شخصی در آب غرق شده. کتاب فروشِ دوره گرد و پیرزن از آن سمت خیابان برایم کلاه از سر برمی‌دارند.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم مریلا مرادی سلام

«شوکر دراپ» را خواندم. نثر ساده و روان است و سوژه هم سوژۀ جالبی است اما داستان به دو بخش تقسیم شده که بخش اول به بابای مدرسه و ماهیگیری مربوط می‌شود و بخش دوم جایی است که راوی از پدرش به طور مشخص حرف می‌زند و به خاطرۀ پدر از تابلو اشاره می‌کند یعنی اینجا «...پدرم اولین بار تابلو را در نمایشگاه می‌بیند. این‌ها را خودش در حالی که چای را با قاشق طلایی دسته بلندی هم می‌زد برایم تعریف کرد...» و به عقیدۀ من داستان باید از همین جا شروع می‌شد و اصلا بابای مدرسه و ماهیگیری و ماجرای بچه‌ها و ماهیگیری رفتن و ... خیلی اضافی و باسمه‌ای شده‌اندیعنی ماجرای ماهیگیری و ماجرای پدر راوی تابلو درست به هم پرچ نشده‌اند؛ البته معلوم است که شما برای ربط میان این دو تلاش کرده‌اید اما اتفاقی که باید می‌افتاده نیفتاده است. داستان باید از همین پدر و تابلوی نقاشی آغاز می‌شد و با همان ماجرا ادامه پیدا می‌کرد و در همان به پایان می‌رسید. نکتۀ دوم اینکه همانطور که می‌دانید «ماهی بزرگ» نوشتۀ دانیل والاس، اثر شناخته‌شده‌ای است و اقتباس سینمایی تیم‌برتون از روی آن هم بسیار مشهور است. اگر این داستان خواننده را به آن اثر ارجاع بدهد اتفاق بدی نیست خیلی هم خوب است شاید بشود گفت نوعی بینامتنیت ضمنی در آن هست اما نکته اینجاست که تنها نقطۀ اتصال این اثر و آن «ماهی بزرگ» این است که پیرزن و کتاب‌فروش کنار دریاچه بخشی از خیال‌پردازی‌های پدر و بابای مدرسه به نظر می‌رسیده‌اند که حالا تجسم عینی پیدا کرده‌اند خوب این نخ ارتباطی خیلی دم‌دستی است. حالا که دارید از همان عنوان در این اثر استفاده می‌کنید به نخ ارتباطی دراماتیک‌تری نیاز دارید. خواننده باید برای انگیزۀ اشاره‌های مکرر به «ماهی بزرگ» دلیل قانع‌کننده‌تری بیابد. از نظر من اگر این رابطه را کنار می‌گذاشتید و فقط به داستان تابلوی نقاشی که پدر برای دیدن آن به نمایشگاه رفته بود می‌پرداختید با داستانی به مراتب یکدست‌تر و خواندنی‌تر از این مواجه بودیم. خود ماجرای نمایشگاه نقاشی و اتفاق‌هایی که برای پدر می‌افتد و تابلوی عجیبی که در آنجا می‌بیند پتانسیل داستانی دارند. پدرِ راوی داستانی‌ترین شخصیت این اثر است و می‌تواند شخصیت محوری باشد در حالیکه خود راوی هنوز در سایه است و به اصطلاح چهره ندارد. در هر حال، پیشنهاد می‌کنم به مطالعه و تمرین ادامه بدهید و برای حذف هر صحنه یا هر بخشی که اضافی است و کمکی به پیشبرد داستان نمی‌کند، ترس و تردید نداشته باشید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت