دیالوگ‌های باورپذیر




عنوان داستان : به وقت رفتن
نویسنده داستان : مهدی محدثی عبدل آبادی

_ مبارک باشه آقا محسن، ایشالا چرخش برات بچرخه
پوزخندی میزنم
_ ممنون امیرعلی جان
هفته پیش بود که به اصرار من باغ اناری مان را فروختیم و کتاب های کنکور و لپ تاپ گرفتیم
هیجان زده بودم، تا حالا فقط تعریف لپ تاپ و اینترنت را ازهم کلاسی هایم شنیده بودم، تا صبح با اشتیاق به فردا فکر می کردم
_ محسن پاشو، چقدر می خوابی؟
_ چیه، چه خبره؟
_ پاشو پسر، یه برنامه پیدا کردم توپ، کلی عشق و حال می کنیم
چت روم، برنامه ای که در اوخر دهه هشتاد برای خودش آوازه ای دست و پا کرده بود و خیلی از پسران و دختران برای خوش گذرانی و البته دوست یابی به سراغ آن می رفتند
_ وای پسر، اینجا رو ببین، پارمیدا ۱۸، آرزو خانوم، دختر تنهای شب، چه خبره اینجا
_ امیرعلی بیخیال، من آدم این کار نیستیم، بیا بیرون
_ عه باز پسر مامانی شدی، خدارو چه دیدی شاید نیمه گمشته تو هم اینجا باشه
حوصله کل کل با امیر علی را نداشتم، به سراغ کتاب های کنکور رفتم تا خودم را سرگرم کنم
_ محسن بدو بیا، بدو پسر
_ چیه چی شده، باز چه گندی زدی؟
_ عه باز شروع نکن، بیا یه دوست برات پیدا کردم، بیا باهاش صحبت کن
_ امیرعلی تو که منو میشناسی، من اهل این برنامه ها نیستم، بیخیال من شو
_ ای بابا، باز شروع کردی، لولو نیس که تورو بخوره، من که برای خودم دارم، بیچاره پس فردا داری میری دانشگاه کاری کن که بهت نگن امل بی سواد
گندم ۱۸، اسمی که گوشه مانیتور در صفحه ای جداگانه جلو چشمانم بود
_ سلام آقا محسن، خوبین؟
_ سلام خانوم محترم، متشکرم، شما خوب هستید؟
_ وای چه جنتملن، مرسی، آقا امیرعلی خیلی از شما تعریف کردن، مشتاق شدم با شما بچتم
_ آقا امیرعلی لطف دارن، از آشنایی با شما خوشحال شدم، ببخشید باید برم به کارم برسم، عذرخواهی من رو پذیرا باشد، بدرود
_ امیرعلی خواهشا به من گیر نده، من اهلش نیستم
صفحه کلید را جلو امیرعلی گذاشتم و خودم را سرگرم کتاب هایم کردم، کمتر از یک سال دیگر زمان کنکور بود
_ ای امل بدبخت، بیچاره تو پس فردا می خوای دانشجوی مملکت باشی، یه دختر تو دانشگاه که ازت جزوه بخواد تو که وا میری، اصلا می دونی چیه تقصیر منه که می خوام تورو آپدیت کنم، تو بهتره با همون درس و مشقت باشی
چند روزی گذشت، سرو کله امیرعلی هم پیدا نبود، من هم از صبح تا شب مشغول درس خواندن بودم و لپ تاپ هم گوشه اتاق خاک می خورد، انگار حق با خواهرم بود، خرید لپ تاپ نه اشتباه بلکه واجب نبود
تلفنم زنگ می خورد!
_ سلام بچه درس خون، چطوری؟ زنده ای؟
_ سلام امیرعلی کجایی؟ خبری ازت نیست
_ یه خبر برات دارم پسر، گندم ۱۸ رو یادته؟ اون دختری که باهاش چت می کردیم
_ اره یادمه، خب که چی؟
_ ترش نکنیا، شمارتو بهش دادم، بابا دمت گرم پسر، تو هم خوب بلد کار شدیا، من موندم چطور اینقدر خاطرخواه تو شده، بادا بادا مبارک بادا ایشالا مبارک بادا
_ چی داری میگی؟ چیکار کردی؟ به چه حقی شماره منو بهش دادی؟
_ ای بابا، خواهشا باز شروع نکن، طرف از تو خوشش اومده، از متانتت، دیونم کرد از بس اصرار کرد شمارتو بهش بدم، حالا هم برو حالش ببر، به جمع ما خوش اومدی، من دیگه باید برم، کار دارم خداحافظ
شکه شده بودم، گیج و منگ بودم، تا حالا با دختر خانومی حرف نزده بودم، حالا با این آشی که امیرعلی برای من پخته بود باید چکار می کردم؟
ساعتی گذشت، تلفن زنگ می خورد
_ سلام
صدایی آرام و نازک، به تته پته می افتم، عرق از سر رویم سرازیر می شود
_ سسلام
_ خوبید، آقا محسن؟
_ ممنون خانوم محترم، ببخشید شما
صدای خنده ای ریز از پشت تلفن به گوشم می رسد
_ گندم ۱۸ هستم
انگار سر امتحان فیزیک بودم، از بس که عرق کردم، البته درس فیزیک هم اینقدر استرس نداشت، خودم را جمع و جور کردم
_ خوبید شما، امری دارید در خدمتم
صدای آن خنده ریز از پشت گوشی دوباره به گوشم رسید، نمیدونم چرا این بار بهتر از قبل بود
_ امری که نداشتم، میشه بیشتر باهاتون آشنا بشم؟
انگار شر شر عرق هایم به آخر خط رسیده بود، نمی دانم چرا ولی آرام شده بودم، حسن خوبی داشتم، هر روز که از آشنایی مان می گذشت حس خوب من بیشتر و بیشتر می شد، تا جایی که وقتی امیرعلی زنگ می زد گوشی را رد می دادم تا مبادا او زنگ بزند و من مشغول باشم
_ به به، داشتیم آقا محسن، حالا که خرت از روی پل رد شده دیگه جواب مارو هم نمیدی؟
_ امیرعلی حالم یه جوریه، یه جور خاص
_ اوه اوه، وای مامانم اینا، عاشق شدی؟
پوزخندی میزنم، باورم نمیشد آیا من همان محسن ۶ ماه پیش هستم؟
_ امیر علی، آخرش چی میشه؟
_ چقدر عجولی پسر، شیش ماه نگذشته تو دنبال آخرشی؟ فقط حواست باشه، بچه ها بهم گفتن گندم خانوم شما آدم خوش گذرونیه
برای یک لحظه ترسی عجیب به سراغم آمد، اگر همانطور که آمد برود چه می شود، مگر نه اینکه هر آمدنی یک رفتنی دارد؟ آیا او می ماند یا می رود؟؟؟
تلفنم زنگ می خورد!
_ سلام
این سلام با سلام های این شش ماه فرق داشت، سرد و بی روح بود
_ سلام، گندم خوبی؟ حالت خوبه؟
_ آقا محسن...من...
از آخرین باری که آقا محسن صدایم زد حدود چهار ماه گذشته بود، گیج و منگ شده بودم
_ من چی؟ چیزی شده؟ جونم به لبم رسید
_ آقا محسن من باید برم، برای همیشه خدانگهدار
حالا یک سال از آن جریان می گذرد و من با خودم می گویم، کاش باغ اناری مان را نفروخته بودیم، کاش او نمی رفت، کاش او بیاید...
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
دوست عزیز سلام
خوشحالم دست به قلم برده‌اید و با پایگاه نقد داستان همکاری می‌کنید. این اولین اثری است که از شما می‌خوانم.
نام خوبی برای داستان انتخاب‌کرده‌اید. "به وقت رفتن" علیرغم این‌که برملاکننده‌ی سوژه است، حس کنجکاوی مخاطب را تحریک می‌کند. داستان را با دیالوگ شروع کرده‌اید که در تاثیرگذاری داستان و ایجاد کشش نقش مهمی دارد. ماجرای پسری است که تعریف می‌کند باغ اناری‌شان را فروخته‌اند و لپ‌تاپ و کتاب کنکور خریده است. اینترنتی با دختری آشنا می‌شود و پس از چند ماه تماس تلفنی، او ترک‌اش می‌کند. اما برسیم به نکاتی که متن از آن رنج می‌برد. حقیقت این‌که اثرتان تا داستان‌شدن فاصله دارد و به صورت خاطره نوشته‌شده‌است. در همان سطرهای ابتدا که نوشته‌اید: ”هفته پیش بود که به اصرار من باغ اناری مان را فروختیم و کتاب های کنکور و لپ تاپ گرفتیم." این سطرها کاملا حالت خاطره‌نویسی و دادن اطلاعات به خواننده دارد. یا در سطرهای بعد را با هم بخوانیم: "چت روم، برنامه ای که در اوخر دهه هشتاد برای خودش آوازه ای دست و پا کرده بود و خیلی از پسران و دختران برای خوش گذرانی و البته دوست یابی به سراغ آن می رفتند" این سطرها خاطره است، تعریف می‌شود و به داستان بدل نشده و از متن بیرون می‌زند.
در واقع داستان به نوعی وامدار خاطره است، اما خود نیز جهان مستقلی دارد. جهانی که به ذهن خیال‌پرداز نویسنده بستگی دارد. خاطره از صافی ذهن نویسنده گذر می‌کند و با توجه به جهان‌بینی نویسنده و ترکیب تخیل و واقعیت به صورت داستان پرداخت می‌شود.. داستان کوتاه در یک آن و یک زمان رخ می‌دهد و باقی ماجرا در تار و پود ساختار تنیده می‌شود. برای تبدیل‌کردن به داستان نیاز به ساختار محکم و گسترش طرح و نقشه‌ی کار دارید. دیوید لینچ می‌گوید: "ساختار روایت مانند شبکه‌ی تیرهای حمال است که ساختمان بلندی را نگه می‌دارد. آن را نمی‌بینید اما شکل و شمایل ساختمان را حفظ می‌کند."
متن تناقض‌ها و نکات مبهمی دارد. باغ اناری که فروخته‌شده است، آیا پس از فروختن باغ تغییری در زندگی محسن رخ داده‌است؟ آیا با دوستش زندگی می‌کند؟ چون جایی در متن اشاره‌کرده‌اید که می‌گوید محسن بیدارشو. خواننده مایل است جایگاه(جای+ گاه) داستان را بداند. می‌خواهد مکان روایت و زمان آن را حس‌کند. زمان داستانی، زمان مشخصی است. این‌که در پایان اثر نوشته اید " حالا یک سال از آن جریان می گذرد و من با خودم می گویم، کاش باغ اناری مان را نفروخته بودیم، کاش او نمی رفت، کاش او بیاید" این‌ها نوعی نتیجه‌گیری است و نشان ‌می‌دهد زمانی از روایت گذشته‌است و راوی در بخش‌هایی از داستان در حال تعریف‌کردن خاطره و در بخش‌هایی دیگر در حال نشان‌دادن زمان حال است. امیدوارم در بازنویسی این‌ها بهتر به هم پرچ‌شوند و ساختار داستان حفظ شود. نکته‌ی پایانی در مورد دیالوگ‌هاست. برخی از گفتگوها نشان از این دارد که گفتگو‌های رایج در سن نوجوانان را می‌شناسید. اما معمولا در گفتگوی دو رفیق صمیمی دائما اسم هم را تکرار نمی‌کنند. کافی است به گفتگوهای اطرافیان و افراد کوچه و خیابان گوش‌دهیم. امیرعلی و محسن با هم شوخی می‌کنند، اما دائما نام هم را صدا می‌کنند: امیرعلی جان/ آقا محسن. این‌ها متن را تصنعی می‌کند و از کشش متن می‌کاهد.
دوست عزیز سوای نکات تئوریک داستان‌نویسی و دانش و شناخت مبانی داستان، بیشترین چیزی که به یک داستان‌نویس کمک می‌کند خواندن داستان‌های بسیار است. آن‌قدر که ملکه‌ی ذهن‌تان شود. چه بسا ایده‌ای یا خاطره‌ای در ذهن داشته‌باشید یا تجربه‌ای زیست‌شده یا مشاهده‌شده، اما پرداخت صحیح به آن خاطره و سبک نوشتار، اثر را به داستان تبدیل می‌کند. پیشنهاد می‌کنم برای واقعی‌تر نوشتن دیالوگ‌ها نیز نمایشنامه زیاد بخوانید.
موفق باشید.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت