هیچ مسیر میان‌بُری به جز مطالعه مرتبط و تمرین مستمر وجود ندارد




عنوان داستان : فوتبالیست ها
نویسنده داستان : مجید رستم خانی

این داستان ویرایشی از داستان «فوتبالیست ها» می باشد.

مجید در نوک حمله تیم سوباسا در حال بازی کردن است که شوت میزند و توپش به تیر برخورد میکند و در زمان برگشت به صورت مجید برخورد میکند و مجید یک دفعه از خواب بیدار میشود . خودش را در تخت خوابش میبیند . پنجره اتاقش را نگاه میکند . کنار پنجره میرود و بچه های محل را که در حال فوتبال بازی کردن هستند میبیند. به اطراف اتاقش نگاهی می اندازد . کتانی های میخی اش را برمیدارد و با سرعت به جلوی در میرسد که بچه ها در حال فوتبال بازی کردن ، هستند . بچه ها به او محل نمیگذارند و اسم هرکدامشان را صدا میزند ولی هیچکدام عکس العملی نشان نمیدهند . زمین بازی در ته کوچه ای بن بست است و مجید به سمتی که انتهای کوچه است میرود . هر ازگاهی که بچه ها توپ را به این سمت شوت میزنند مجید هم توپ را به آنها برمیگرداند . بعد از نیم ساعت که حوصله اش سر رفته ، با ناراحتی به بچه ها نگاه میکند . توپ برای بار چندم زیر پای مجید می اید . از روی عصبانیت شوت محکمی میزند . توپ از روی هردو دروازه عبور میکند . به پنجره ی خانه متروکه ای که در انتهای کوچه قرار داشت برخورد میکند . شیشه پنجره شکسته میشود و توپ به داخل ساختمان میرود . بچه ها با خشم به مجید نگاه میکنند .
حسین تپل که از همه درشت تر بود و به همه زور میگفت به سمت مجید میرود و یقه پیراهن مجید را میگیرد و میگوید : میری توپ رو میاری یا همین جا لباس نو ورزشیت رو جر میدم بچه ننه .
مجید به بچه ها نگاهی می اندازد ولی هیچ کمکی را نمیبیند . به ساختمان متروکه نگاهی می اندازد . ساختمانی قدیمی که تمام شیشه هایش ترک خورده و کهنه است . شایعاتی که در مورد جن و پری این ساختمان شنیده است ، در ذهنش خودنمایی میکند . یادش می افتد که همین هفته پیش یکی از همین بچه های محل داخلش رفته و از ترس بیهوش شده و به اورژانس منتقل شده بود .
با دست و پای لرزان به سمت ساختمان متروکه قدم برمیدارد . پاهایش سنگینی میکند . تمام تنش از عرق گرم شده و مثل این میماند که در لحظه دوش اب گرم گرفته است . شلوار و پیراهن ورزشی اش به تنش چسبیده است . هرچه به ساختمان متروکه نزدیک تر میشود نگاهش به قسمت های تاریک ساختمان دقیق تر میشود . بچه ها در سرجایشان میخکوب شده اند و منتظر هستند که ببینند مجید وارد ساختمان میشود یا نه؟؟؟
در لحظه ورودش به ساختمان اشک چشمانش را پاک میکند و با دستان کوچکش در را باز میکند . همه جا تاریک و خوفناک است .صدای قرچ قرچ و فش فش از هر طرف شنیده میشود . ارام ارام قدم برمیدارد . از پله ها بالا میرود . به طبقه ای که توپ از پنجره اش واردش شده است ، میرسد . به اطراف نگاه میکند و نورهای پراکنده دلش را قرص تر میکند .
توپ را در گوشه ی اتاق میبیند . توپ به رنگ های مختلف دیده روشن و خاموش میشود . چشمانش را پاک میکند و دوباره نگاه میکند . توپ همچنان به رنگ های مختلف دیده میشود . با تردید به آن نگاه میکند بعد از چند لحظه بیخیال از تعجبش به سمت توپ خیز برمیدارد . دو قدم مانده که به توپ برسد زیر پایش خالی میشود . در حفره ای می افتد . فریاد بلندی میکشد . در تاریکی سقوط میکند . حس این را دارد که در تونل تاریکی ، در حال سقوط است .
با ضرب به زمین برخورد میکند . همه جا تاریک هست . به بدن ریزه میزه اش دست میکشد ، تعجب میکند تمام تنش سالم است و هیچ شکستگی احساس نمیکند . بلند میشود و به اطراف دست میکشد و بالاخره کلید چراغی را میابد .خودش را در اتاقی بزرگ که پر از کمدهای لباس است ، میابد . روی تک تک کمد ها عکس صورت پسر های هم سن و سال خودش را میبیند ولی عکس ها بصورت کارتونی هستند . قدم زنان در راه به جلو حرکت میکند و چهره ها را وارسی میکند . لحظه به لحظه چشمانش گشاد تر میشود . عکس بازیکن های کارتون مورد علاقه اش ، فوتبالیست ها که حتی در خواب هم آن را میبیند ، مشاهده میکرد . عکس سوباسا را که میبیند دهانش از تعجب برای چند لحظه باز میماند ، چشمانش را چند بار میمالد سرعتش را بیشتر میکند . نزدیک خروجی راهرو صدای جمعیت را میشنود . از در خروجی که بیرون میاید ، در جایش خشکش میزند ، بازیکن های تیم سوباسا را میبیند که روبروی تیمی بازی میکنند که کاپیتان انها از همه درشت تر هست و به همه تنه میزند و با زور توپ را میگیرد . یاد حسین تپل بچه محل می افتد که به همه تنه میزد . مجید کنار زمین بازی انها را تماشا میکند . سوباسا دایم حرکات اکروباتیک انجام میدهد و شوت های متفاوت از دور و نزدیک میزند . زوجی که در کنارش است به اندازه سوباسا خوب نیست و نمی تواند او را همراهی کند . بازیکن تیم حریف که اسمش زوگیتو است به همراه زوجش چند باری به سمت دروازه حمله میکنند . زوگیتو به سمت بالای دروازه شوت میزند و زوج زوگیتو از طریق تیر دروازه استفاده میکند و به هوا می پرد و با قیچی برگردان به توپ ضربه میزند و توپ داخل دروازه میرود . این تکنیک بارها انجا میشود و هربار گل میشود . زوج سوباسا با زوگیتو درگیر میشود و با ضربه ای که زوگیتو به او میزند مصدوم میشود و تیم سوباسا بازیکن دیگری ندارد که جای زوج سوباسا را بگیرد . مجید کنار زمین با لباس ورزشی که عکس سوباسا رویش چاپ شده است ، ایستاده است و بازیکن ها نگاه میکند . سوباسا به اطراف در حال نگاه کردن است که لباس مجید نظرش را جلب میکند . به سمت مجید میرود : شما تازه وارد هستی؟ تاحالا ندیدمت. عکس من رو لباست چیکار میکنه؟
خب من کارتون شما رو زیاد نگاه میکنم برای همین عاشق بازی شما هستم
کارتون من؟ یعنی چی
منظورم اینه بازیتون رو خیلی دوست دارم خودمم سعی میکنم مثل شما شوت بزنم
ینی فوتبال بلدی بازی کنی؟
اره بلدم خوبشم بلدم
الان اماده ای جای اونی که مصدوم شد بازی کنی؟
اره که میتونم
پس بپر بیا تو.. دیگه بازیکن دیگه ندارم که بتونه مهاجم کنارم باشه
نیش مجید باز میشود و از اینکه همچین شانسی به او رو اورده با تکان دادن مشت هایش به هوا هیجان خودش را بروز میدهد .
بازی دوباره شروع میشود . مجید چند پاس حرفه ای به سوباسا میدهد و سوباسا میتواند گل های خورده شده را جبران کند . زوگیتو از این بازیکن جدید دل خوشی ندارد . هر بار که به مجید نزدیک میشود با شدت به او تنه محکمی میزند . مجید که هیکلی ریزه دارد سعی میکند از زوگیتو فاصله بگیرد که ضربه نخورد ولی باز زوگیتو به او تنه محکمی میزند و مجید به شدت درد میکشد . بار دیگر که زوگیتو به سمت مجید حمله ور میشود مجید با شدت تمام به سمت او شوت میزند ، توپ به صورت زوگیتو برخورد میکند و بر روی زمین می افتد و مجید توپ را میگیرد و به سمت دروازه حمله میکند و به کمک سوباسا گلی دیگر وارد دروازه حریف میکنند . مجید چند باری دیگر به سمت زوگیتو شوت میزند . توپ بار دیگر به صورت زوگیتو برخورد میکند و از روی درد فریاد بلندی میکشد و باز نقش زمین میشود . لبخندی بر روی لبان مجید نقش میبندد . زوگیتو دیگر به سمت مجید هجوم نمیبرد . تیم سوباسا این بازی را میبرد و مجید از این بازی حسابی خوشحال است .
مجید به همراه سوباسا و بقیه تیم به اتاق رخت کن میروند . وقتی وارد میشوند چراغ چند باری خاموش و روشن میشود . اخرین بار که خاموش میشود دیگر روشن نمیشود .
مجید خودش را در اتاق ساختمان متروک میبیند ، توپ در حال تغییر رنگ دادن است که ، نورش خاموش میشود و همه جا به حالت عادی اش برمیگردد . توپ را بر میدارد و از ساختمان خارج میشود .لبخند به لبانش دارد . با شدت هرچه تمام توپ را به سمت حسین تپل شوت میکند ...
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم، آقای مجید رستم خانی
اگر به لحاظ تمرینی و کارگاهی به بازنویسی این اثر توجه کنیم، می‌بینیم که دو تغییر قابل توجه و تحسین‌ برانگیز در این متن ارسالی رُخ داده است: 1- بر خلاف نسخۀ اولیه که حجم زیادی از آن به زبان محاوره نوشته شده بود، متن بازنویسی شده از زبان معیار صحیح‌تری برخوردار است و بدنۀ اصلی داستان به صورت رسمی نوشته شده است. 2- تغییر راوی از «اول‌شخص» (من‌گو) به «سوم‌شخص» (دانای کل)، تصمیم صحیح و آگاهانه‌ای که معمولاً موجب احتراز از یک‌جانبه‌گرایی در ارائۀ اطلاعات ضروری متن می‌شود؛ آفرین بر شما
البته هنوز هم داستان از مواردی رنج می‌برد که در نسخۀ اولیه هم به وضوح دیده می‌شدند: 1- هیچ تغییری در اسم انتخابی داده نشده است که هم برملاکنندۀ سوژه است، هم متفاوت و تأمل‌برانگیز نیست، هم در تکمیل و پیشبرد سیر منطقی وقایع نقش مؤثری ندارد و هم صرفاً یادآور کارتون خاطره‌انگیز و مشهور فوتبالیست‌ها است. 2- واقعیت این است شما در تبدیل این سوژۀ مشهور به اثری مختص به خودتان چندان موفق نبوده‌اید، دلیش هم کاملاً مشخص است، چون که سوژۀ اصلی بسیار قدرتمندتر و برنامه‌ریزی شده‌تر تألیف شده است. 3- معمولاً هر داستانی موفق و مؤثری، نیازمند رعایت دقیق و صحیح شیوۀ روایی «توصیف پویا» است تا جزئیات ضروری روایت به گونه‌ای ملموس، باورپذیر و جزءپردازنه، ارائه شده و به راحتی قابل تصور کردن بشوند؛ واقعیت این است که شما در هر دو نسخۀ ارسالی، وقایع درون متن خود را تا حدی زیادی از طریق «توصیف ساکن» (شیوۀ گزارشی-اخباری وقایع) بیان کرده‌اید که معمولاً چنین روندی چندان مورد قبول مخاطب حرفه‌ای قرار نمی‌گیرد.
شما در پیام داستان‌نویس برای منتقد، فرموده بودید که توصیه‌هایی جهت نزدیک‌تر شدن این متن، به داستانی فانتزی تقدیم حضورتان شود، راستش را بخواهید، بایستی صادقانه عرض کنم که متأسفانه هیچ مسیر میان‌بُری برای موفقیت در ارتقاء سطح کیفتی آثار روایی دوستان نویسنده وجود ندارد، به جز مطالعۀ مرتبط، تمرین مستمر و آموختن دقیق‌تر و صحیح‌تر عناصر مهم داستانی که طبعاً نیازمند صبوری و پشتکار بیشتری است؛ بنابراین بازهم پیشنهاد می‌کنم که به خواندن آثار ارزشمند ادبیات کودک و نوجوان ایران و جهان بپردازید که اتفاقاً در فضای مجازی هم به راحتی قابل دسترسی هستند.
آقای رستم‌‌خانی عزیز، پیشنهاد می‌کنم که برای مدت زمانی، این داستان را به کناری بگذارید تا ذهن شما بتواند که در زمانی مناسب‌تر و با احاطۀ بیشتری بر روی بازنویسی این اثر متمرکز بشود و همزمان با مطالعۀ آثار حرفه‌ایِ مرتبط، مشغول نوشتن چند داستان کوتاه فانتزی بشوید تا با کسب تجربۀ نوشتاری بیشتر، در تألیف صحیح‌ترِ این گونۀ جذاب و ماندگار داستانی، احاطۀ کامل‌تری پیدا کنید. مشتاقانه منتظر ارسال این آثار جدید شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت