موارد استثنایی در داستان‌نویسی حرفه‌ای قاعده محسوب نمی‌شوند



عنوان داستان : انتظار

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «امید» منتشر شده است.

با هر نفس موهای لَخت زن مانند پرده‌ای سیاه، جلوی صورت گندم‌گونش چین می‌خورد و گاه می‌شکافت. با هر شکافْ تصویر تار لیوان چای سرد و سیاه که روی میز کوچک مقابلش جا خوش کرده بود، در مردمکان چشمان سرخش می‌چکید. در گوشه‌ای از سالن، چهارزانو و قوز کرده، فرورفته در راحتی دو نفره‌ خاکستری، چنان گرفتار خیالْ ناخن‌های کبود به دندان می‌جوید که بعید ملتف شده باشد خورشید از گوشه‌ای دیگر، دامن خود را آرام آرام از پنجره بیرون می‌کشید. این قاب تکرار شد و تکرار تا تکه‌ای از ناخن در گلویش پرید و ناگزیر به سرفه افتاد. رشته سرفه‌ها تکه‌تکه جانش را از دهان بیرون ‌کشید تا ناخن دست از سماجت برداشت و از گلو بیرون جهید. با انگشتان دو دست، پرده موها از میان شکافت و پشت گوش‌ها گیراند. چشم‌هایش که چون کاسه‌‌های ترک خورده در انتظار تلنگری که لبریز شوند، در زمینه روشن فرش پی ناخن، بین گل‌های قالی چرخیدند. ناامیدی که بر سینه چشم‌ها تیغ کشید، به سمت تلفن سیاه، راه کج کردند. دست چپ دراز کرد و انگشتان را دور دستی تلفن حلقه زد. با شنیدن صدای بوق خیالش آسوده شد. دستی تلفن را سرجایش رها کرد و چشم‌ها را روی آن به پرسه گذاشت. در حالی که تنها گوشه دامن کدر خورشید بر هره پنجره باقی‌مانده بود، ناخن‌ اشاره دست راست به سینه لب‌ها و نیش دندان‌ها سپرد.
صدای زنگْ سکوت خانه را فرو ریخت. قلبش چون قلب مادیانی که ساعتی تاخته باشد، شروع به تپیدن کرد. فاصله پنج شش متری تا دربازکن را به تاخت رفت. گوشی درباز کن را به چنگ گرفت و فشرد تا از دستش نیفتد.
-بله؟
صدای پیرِ زنی که گویی از اعماق چاه، خود را با شرمساری و جان کندن بالا می‌کشید، در گوش‌ زن نشست.
-خانم جان خدا خیرت بده. دو تا جوون مریض دارم. گرفتارم. بیوه و بی‌پناهم. ترو خدا یه کمکی کن. خدا عوضش رو بهت می‌ده. دست ابوالفضل نگهدارت باشه.
دلمه زخم بغض زن سرباز کرد. گلویش تنگ شد و هقی کرد. اشک از گوشه‌های دو چشم رها شد و تا چانه‌ لرزانش، لغزید. گوشی در بازکن را سر جایش نشاند. ساعد دست چپ روی سینه دیوار گذاشت و سر روی ساعد دست چپ. رشته اشک راه خود به سمت بینی کج کرد و از آنجا تا حاشیه‌ فرش فرو افتاد. آخرین قطره که در تار و پود فرش نشست، پشت به دیوار داد و نشست. دو زانو به سینه کشید و دست روی کاسه‌های زانو گذاشت. در نور مبهم اتاق، نگاهش در حلقه ازدواج بی‌نقش و نگارش گیر افتاد. گویی نوری در تاریکی غاری عمیق دیده باشد، آرام گرفت. لبخند روی لب‌هایش جوانه زد.
«حتما تماس می‌گیره. اینکه تا الان زنگ نزده عجیب نیست. مثل همیشه صبر می‌کنه تا به قول خودش من از خر شیطون پیاده شم.... اما من که خیلی وقته آروم شدم، پس چرا خبری ازش نیست. چرا زنگ نمی‌زنه؟.... اصلا چرا باید زنگ بزنه؟ خودش برمی‌گرده. مثل دفعات پیش که بر‌گشت....»
چیزی یادش افتاد. کمر از دیوار کند و ایستاد. دست راست به سینه دیوار گذاشت تا تعادلش حفظ شود. نگاهش را تا جاکلیدی چوبی میخ شده به دیوار، کشاند. چشمانش که به دو دسته کلید آویزان رسید، سرش تاب ‌خورد. دست چپ به قصد یاری دست راست، به دیوار ستون کرد.
-کلید خونه رو می‌زارم که خیالت راحت باشه این‌بار بر نمی‌گردم. پلی پشت سرم نیست که خرابش کنم؛ جاش کلید بر نمی‌دارم که دیگه هوس بازکردن هیچ قفلی به سرم نزنه. این تو بمیری با دفعات پیش توفیر داره.
-خیالم راحته. خیال تو هم تخت باشه. کلید رو هم ببری، این‌بار شب نشده قفل در رو عوض می‌کنم. از این به بعد اینجا فقط خونه منه. دیگه کاروانسرا نیست که کلیدش دست هر کس و ناکسی باشه. زیاد نگران خودت هم نباش. سرت رو هر جا بذاری به نفس دوم نرسیده خوابت می‌بره. همیشه اینجوری بوده که اگه دنیا رو هم آب برده، تو رو خواب برده.
زن پیشانی به دیوار کوبید. کوبید و نفرین کرد. نفرین کرد و کوبید. درد در سرش پیچید؛ از پیشانی تا پشت سر، اما باز نفرین کرد و کوبید.
«لعنت به لجبازی‌های من. لعنت به لجبازی‌های تو. لعنت به هر دومون. چرا کلید رو با خودت نبردی لعنتی؟»
از روی میز، پاکت سیگار و فندک طلایی رنگ را برداشت. خود را روی راحتی یله داد و یک نخ سیگار میان لب‌های پوست پوست شده‌ و رنگ پریده‌اش گذاشت. بوی داغ و تند سیگار در سرش پیچید. جای درد را گرفت. دود، ریه‌هایش را گزید. صدای سوختن سیگار و نفس‌هایش در پی هم افتادند. اما گوش‌هایش پی شنیدن صدایی دیگری بود که گاه فریاد می‌شد.
-نکش این لعنتی رو، نکش. چی داره این سیگار کوفتی که نفست به نفس‌هاش بند شده. آخرش مثل یه مار که دور گردنت داره می‌رقصه و تو از سردی فلس‌هاش کیفوری، نفست رو می‌بره.
-این لعنتی، کوفتی و یا هر چی که هست، کارش جون گرفتنه. ببین،‌ چشمات رو بازکن. روی پاکتش درشت، جوری که هر چشم باباقوری بتونه ببینه، نوشته من خطرناکم. می‌کشم. خفه می‌کنم. نابود می‌کنم. ادای آدم‌های خوب رو در نمیاره. تکلیف همه رو با خودش یکسره کرده. اما تو لعنتی، تو کوفتی، از این سیگار خطرناک‌تری. ظاهر خوبی داری که هر کس از دور ببینه دلش غنج می‌ره. اما من می‌دونم نزدیکت چه زهره‌ای از آدم آب می‌کنه. من که باهات زیر یک سقف بودم می‌دونم چقدر فریبکاری.... نه. حتی من هم نمی‌دونم چقدر. حتما چیزهایی هست که هنوز من هم نمی‌دونم. هنوز پلیدی‌های زیادی هست که چشمای من هم نتونسته تشخیصشون بده.
میان طعم هر کام سیگار، طعم گوشه راست ناخن انگشت اشاره دست چپ را می‌چشید. نه از این سیر می‌شد و نه از آن دیگری دلکن. در میان این دو، ناسزا بین لب‌ها می‌چرخاند. ناسزا به زبان خویش که حتی در خیال هم نمی‌تواند به نرمی بچرخد. تند مزاجی همیشه او را بدهکار می‌کرد. بدهکار خویش. بدهکار او. همیشه دلش می‌خواست او هم صدایش را در سرش بیندازد، اما در تمام مجادلات، سکوت روی لب‌های او لنگر می‌انداخت. آنقدر آرام بود که آرامش او را نفت می‌دید بر آتش خویش. الو می‌گرفت، شعله‌ور می‌شد، بیشتر می‌سوخت. غیر این‌بار که هر دو آتش بودند. دم به دم هم می‌دادند و یکدیگر را بیشتر شعله‌ور می‌ساختند. غیر این نوبت که چنان در را به هم کوفت و رفت که صدایش رعشه بر دیوارهای خانه و شانه‌های زن انداخت. هیچوقت در را بی‌محابا نمی‌کوفت. بارها رفته بود، اما همیشه آرام. همیشه، غیر از اینبار.
«من هم کم در به هم نکوفتم؛ اما اون حتی یه بار هم رو ترش نکرد. این همه شعبون یه بار هم رمضون. نوبتی هم حساب کنیم، دیگه اون باید در رو به هم می‌کوفت. فقط یه زنگ بزنه. فقط برگرده. به جان خودش زبونم رو افسار می‌زنم، لال می‌شم»
-ببخش که با اون وضعیت رفتم. عذر می‌خوام که در رو اونجوری بستم. ببخش که کلید خونه رو نبردم. دست خودم نبود. می‌دونم نباید اینطور می‌شد. شرمنده که شد. یک لحظه افسار زبونم از دستم در رفت. نفهمیدم درونم چه شور مسخره‌ای گرفت. حالا هم که می‌بینی، مثل سگ پوزم رو خاکه و دمم لای پام. من اشتباه کردم، اما تو ببخش.
طعم شوری روی لب‌هایش نقش بست. در گوشه راست انگشت اشاره دست چپ، خون جوشید. انگشت را مکید. شوری بر روی زبان نشست. ته سیگارهای داخل جاسیگاری چینی را به گوشه‌ها تاراند و سیگار به خط انتها رسیده را در میان جاسیگاری خفه کرد. سگرمه‌هایش بی‌آنکه باز شوند سرخی ناخن را ورانداز کرد.
-همیشه با این جور حرف زدن‌ رو اعصابم راه می‌ری. جوری حرف می‌زنی که انگار اتفاقی نیفتاده. حتی حرف‌های خودت هم یادت می‌ره. یادت میره که گفتی دری که پشت سرت به هم کوفتی، دیگه نباید برگردی بازش کنی. یادت میره که ‌گفتی صدای در خونه‌ای که به هم کوفته میشه، تو بندبند دیوارهای خونه ته‌نشین می‌شه و با هیچ خونه تکونی پاک نمیشه. حالا با این حرف‌ها من باید این فریاد ته‌نشین شده رو تحمل کنم؟ چند سال طول می‌کشه که این صدا از خاطرات این خونه پاک شه؟
به انتظار پاسخی از خیال خویش سکوت کرد اما صدایی نشنید. نفس را در سینه به اسارت گرفت. خاموش ماند. گوش تیز کرد. دریغ از نیشخندی. دست مشت کرد و مشت را چون درختْ سنبه که منقار بر تنه درخت، بر لب‌های خود کوفت. در میان کوبش مشت‌ها، نفس از سینه گریخت.
همینکه خیالش راحت شد صدای بوق ممتد همچنان از گوشی تلفن بیرون می‌ریزد، آن را سرجایش بازگرداند. با دندان لب پایین ‌گزید. پاهایش بی‌امان می‌جنبید. اندیشید همان بهتر که امشب تماس نگیرد. بازنگردد. درونش انتظارِ ترس اندودی بی‌تابی می‌کرد؛ اما یقین داشت کینه در گوشه و کنار جانش پنهان شده و پی فرصت مناسب برای چنگ و دندان نشان دادن، در کمین است. گمان برد شاید یک مشت آب سرد روی صورت کمی آرامش کند. خود را تا روشویی کشاند. از هیبت چشم‌هایی که زیر سایه ابروهای نازک، در آینه به او زل زده بودند، هراسید. چشم‌های فرو رویخته و خشمگین، کم مانده بود از حدقه‌های سیاه بیرون بیفتد. چشم از نگاه درون آینه گرفت و پایین انداخت. شیر را باز گذاشت تا آب کمی خنک شود اما خیلی منتظر نماند. کمر خم کرد. کف دو دست را انحنا داد و زیر شیر آب گرفت. آب که سرریز شد، دست‌ها را سمت صورت گرگرفته‌اش پرتاب کرد. پس از سه بار سیلی آب بر صورت، دست‌ها را زیر شیر نگه داشت و لب‌ها در گودی پر آب دست‌ها گذاشت. آب فرو برد تا نفسش تمام شود.
خیال کرد صدای تلفن را می‌شنود. شیر را آب پیچاند. گوش تیز کرد. سر از درگاه روشویی بیرون آورد. چشم‌هایش به تلفن هجوم بردند. اما سکوت چنان در خانه پهن شده بود که صدای قلب خویش را می‌شنید و گاه فریاد قطراتی که از دهانه شیر آب سقوط می‌کردند.
«کاش تلفن زنگ می‌خورد. کاش...»
-چند دقیقه پیش تو زنگ زدی و قطع کردی؟
-جواب ندادی قطع کردم. فکر کردم دستت بند باشه یا نشنیدی.
-دستم بند نبود. شنیدم.
-پس چرا گوشی رو برنداشتی؟
-نمی‌دونستم اگر تو باشی باید جواب بدم یا نه. نمی‌دونستم حرفی دارم یا نه. اصلا چرا باید جواب می‌دادم؟
-الان چرا جواب دادی؟
-که اگه تو بودی بهت بگم حرفی برای گفتن ندارم. که دلیلی برای زنگ زدنت نمی‌بینم. که نمی‌تونم خودم رو قانع کنم ببخشمت. که بگم دیگه تحمل این زندگی رو ندارم. که نمی‌تونم ادامه بدم. که ...
-طوری حرف می‌زنی که انگار فقط من مقصر این شرایطم؟
-تو غیر این فکر می‌کنی؟
-هر کدوم باید سهم خودمون رو ببینیم؛ اما الان نمی‌خوام سر این چیزها بحث کنم. قبول دارم که مقصرم و می‌خوام کمک کنی این جنگ رو تموم کنیم. به هر روشی بگی حاضرم عذرخواهی کنم. خواهش می‌کنم عذرم رو بپذیر و تمومش کن.
سیگار دیگری آتش زد و ناخن دیگری به نیش کشید. خاطراتش را ورق زد. همیشه عذرخواهی‌های او عذابش داده بود. او هیچگاه اجازه نداده بود برای عذرخواهی پیشقدم شود. حتم داشت با این کار می‌خواست فداکاریش را به رخ بکشد. می‌خواست اثبات کند که عاشق‌تر است. می‌خواست نشان دهد برای این زندگی از خودگذشتگی بیشتری دارد. اطمینان داشت که در خیلی از مشاجرات مقصر بوده اما او چنان فروتنانه در عذرخواهی و آرام کردن اتمسفر خانه پیشقدم می‌شد، که زن از خودخواهی خویش منزجر می‌گشت.
-این‌بار اجازه نمی‌دم با عذرخواهی من رو تحقیر کنی. من نیازی به عذرخواهی تو ندارم. اگه خودت رو به در و دیوار هم بکوبی این‌بار هیچ عذری رو قبول نمی‌کنم.
-این چه حرفیه؟ تحقیر دیگه چیه؟ نمی‌دونم چرا همچین احساسی داری. برای من، زندگیمون و غرور تو مهمترین چیز بوده و هست. دلم نخواسته و نمی‌خواد هیچ وقت از کسی عذرخواهی کنی. حتی از من. حتی اگر مقصری.
-زندگی؟ این زندگی یه شهر زلزله زده‌ست که همه اهالیش مردن و کسی نمونده جنازه‌ها رو از زیر آوار بیرون بکشه. اگر هم تو تنها بازمونده این شهر باشی، حاضر نیستم دست به جنازه من بزنی. حتی اگر من زنده باشم نمی‌خوام این آوارْ آباد بشه. می‌خوام برای همیشه یادم بمونه که زلزله با زندگی و روح من چه کرد؟
-هیچ زلزله‌ای نیست که یه شهر رو کامل نابود کنه. یا جوری نابود کنه که دیگه نشه ساختش. مگه اینکه اهالی اون شهر خودشون اون شهر رو نابود کنند.
-تو این کار رو با شهر زندگیمون کردی.
زیر لب چنان که خود بشنود و دیوارهای خانه نجوایی گنگ، تکرار کرد.
«ما اینکار رو با شهر زندگیمون کردیم»
صدای جیغ تلفن در سالن پیچید. انگار روح دیده باشد در جایش تکان خورد. لرزید. تلفن نفسی می‌گرفت و به تکرار جیغ می‌زد. سیگار به نیمه راه رسیده را لبه جاسیگاری به امان خود گذاشت. دستش از اولین جیغ تا به تلفن برسد و از آنجا تا کنار گوش، چون اندام کودکی رها شده در گورستان می‌لرزید. صدایش بیش از دستانش به لرزه افتاد.
-بفرمایید.
صدایی پیر از آن سوی خط انگار دنبال کلمات می‌گشت.
-سلام‌ دخترم. خوبی؟ بچه‌ها خوبن؟
زن ماتش برد. نفسش در سینه دنبال راه فرار می‌گشت. چانه‌اش می‌‌لرزید. هر چه پی کلمات ذهنش را زیر و رو می‌کرد، چیزی نمی‌یافت. نفس‌های آن سوی خط، صدای انتظار می‌داد؛ اما توانی نبود که به آن پایان دهد. می‌دانست انتظار یعنی چه. می‌دانست انتظار چه درد بزرگیست اگر بی‌انتها باشد. می‌دانست باید دست آنکس که آنسوی خط در انتظار فرو می‌رود را بگیرد و نجاتش دهد و سپس، ریشه انتظار خویش بخشکاند.
-مادر جان اشتباه گرفتید.
تلفن را قطع کرد. نفسی عمیق کشید. تلفن را از روی میز برداشت. سیمش کشیده شد و دوشاخه از پریز درآمد. سیم تلفن پشت سر زن تا پنجره خزید. پرده‌ را کنار زد و دهان پنجره را گشود. باد بین موهایش افتاد و آنها را بیشتر آشفت. بوی باران درون شش‌هایش رخنه کرد. خنکای هوا در جانش پیچید. نگاهی به پیاده رو انداخت. کسی رد نمی‌شد. چند ثانیه بعد، تکه‌های تلفن در سینه نمور پیاده‌رو پخش و پلا بودند.
پنجره را باز رها کرد و روی راحتی چمپاتمه نشست. زانو به سینه برد. با کامی سنگین آتش سیگار را زنده کرد. دودْ درون سینه کشاند. به صدای ضجه‌ی ناخن‌ها زیر دندان‌ها گوش داد. سرفه‌اش گرفت. تکه‌های سرفه از گلویش بیرون جهید. سیگار را در جاسیگاری خفه کرد. نگاهی به ساعت انداخت. کمی تا هشت مانده بود. باد پرده‌ را می‌رقصاند و راه خود به سالن باز می‌کرد و پوست صورت و بازوان زن را نیشگون می‌گرفت. به سمت پنجره رفت. دست در پهلوی پرده گذاشت و رقصش را خراب کرد. پرده را کنار زد. دست روی هره پنجره گذاشت و بالاتنه از دهانه پنجره بیرون داد. باد سیلی سردی روی صورتش نواخت. سر روی سینه انداخت. پیرزنی تکه‌های تلفن را با پا وارسی می‌کرد. انگار چیز دندانگیری باقی نمانده بود. گوشه لب‌هایش طعم دریا گرفت. از دهانه پنجره خارج شد و سمت در رفت. پابرهنه به سمت آپارتمان روبرویی گام برداشت. دستش را روی کلید زنگ فشرد. کمی بعد، نور روی هیکلش نشست.
-ببخشید.... گوشی تلفن ما خراب شده.... منتظر یک تلفن خیلی حیاتی هستیم. اگه گوشی اضافه دارید یا اگه امکانش باشه.... گوشی تلفنتون رو امشب تا ساعت ۱۲ به ما امانت بدید.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم.
معمولاً هر داستان موفق و ماندگاری، نیازمند اسمی متفاوت، جذاب و تأثیرگذار است تا در همان برخورد اول، موفق به جذب و ایجاد اشتیاق خواندن در مخاطب حرفه‌ای بشود. اسم اثر ارسالی شما هم، گرچه با موضوع سوژۀ داستان انطباق دارد، اما تأثیر چندانی در تکمیل و پیشبرد سیر منطقی روایت ندارد؛ چندان متفاوت و تأمل‌برانگیز نیست و منظور سوژه را تا حدی زیادی برملا می‌کند، بنابراین پیشنهاد می‌کنم که در صورت صلاحدید و پس از مطالعۀ دقیق و دوبارۀ این اثر، اسمی مؤثرتر برایش انتخاب کنید.
از طرف دیگر، یکی از مشکلات رایج در آثار برخی از دوستانی که به تازگی وارد این حرفۀ سخت و قاعده‌مند شده‌اند، عدم رعایت صحیح و دقیق «زبان معیار» (زبان رسمی کشور که در اخبار، کتاب‌های درسی و داستانی و...، در روزنامه‌ها، سخنرانی‌ها به کار برده می‌شود.) است؛ البته شما در این داستان تا حد قابل قبولی وجۀ رسمی بودنِ زبان تعریف شده برای داستان‌نویسی را رعایت کرده‌اید و بدنۀ اصلی اصلی داستان تا حد ممکن به زبان «محاوره» (عامیانه و خودمانی) مبتلا نشده است که چنین مدیریت صحیحی اتفاق خیلی خوبی است؛ آفرین بر شما
اما عدم رعایت وجۀ رسمی بودن زبان داستانی، تنها مشکل رایج در بین این گروه از دوستان نویسنده نیست، بلکه عدم رعایت جایگاه تعریف شدۀ ارکان جمله و در نتیجه آهنگین و شاعرانه شدن زبان، یکی دیگر از مشکلات رایجی است که موجب اختلال در ارائۀ روند صحیح روایی می‌شود. البته دوستانی هم هستند که علاوه بر ایجاد زبان شاعرانه، حتی متن داستانی خودشان را هم، از واژگانی پرطمطراق و جملاتی مطنطن انباشته می‌کنند و به جای داستان حرفه‌ای، متنی مملو از تشبیه‌های صرفاً زیبا و شاعرانه ارائه می‌دهند؛ طبعاً چنین روندی کارکرد متناسبی با قواعد تعریف شده در داستان‌نویسی حرفه‌ای ندارد.
متأسفانه این اثر ارسالی هم، مملو از از چنین مواردی است که متن شما را تا حدی بسیار زیادی از بستر داستانیِ خودش خارج کرده است: «...، چون کاسه‌‌های ترک خورده در انتظار تلنگری که لبریز شوند...، بر سینه چشم‌ها تیغ کشید...، چشم‌ها را روی آن به پرسه گذاشت...، دامن کدر خورشید...، نیش دندان‌ها سپرد...، سکوت خانه را فرو ریخت...، که ساعتی تاخته باشد...، به چنگ گرفت و فشرد...، اشک از گوشه‌های دو چشم رها شد...، لبخند روی لب‌هایش جوانه زد...، کمر از دیوار کند و ایستاد...، سکوت روی لب‌های او لنگر می‌انداخت...، آرامش او را نفت می‌دید بر آتش خویش...، نفس را در سینه به اسارت گرفت...، نفس از سینه گریخت....، از گوشی تلفن بیرون می‌ریزد...، چشم‌هایش به تلفن هجوم بردند. اما سکوت چنان در خانه پهن شده بود...، و گاه فریاد قطراتی که از دهانه شیر آب سقوط می‌کردند...».
لطفاً جهت بازنویسی این اثر و همچنین تألیف سایر آثار داستانی خودتان، برای مدت زمانی، موارد زیر را بیشتر و دقیق‌تر رعایت کنید: 1- در انتخاب اسم داستان، حساسیت و دقت‌نظر بیشتری داشته باشید. 2- جایگاه تعریف شدۀ ارکان جمله را کاملاً رعایت کنید. 2- در داستان‌نویسی به دنبال تشبیه‌های شاعرانه و موارد استثنایی نباشید؛ زیرا آن‌ها قاعدۀ اصلی نیستند. 3- برای ارائۀ صحیح روایت، جزئیات ضروری وقایع را به صورت جزءپردازنه و از طریق «توصیف پویا» به مخاطب منتقل کنید. 4- لطفاً و حتماً، داستان‌هایتان را در طول این مدت زمان، در حداکثر صفحۀ A4 (معادل حداکثر «هشتصد» واژه) بنویسید تا فرصت بیشتری برای مدیریت کردن عناصر مهم داستانی (اعم از پیرنگ، شخصیت‌پردازی، ضربان، همزادپنداری، اقتصاد واژگانی و...) داشته باشید.
دوست نویسندۀ گرامی، صادقانه عرض کنم که علی‌رغم مشکلات موجود که در این متن ارسالی مورد بررسی قرار گرفتند، شما از استعدادی بالقوه‌ و تخیلی تحسین‌برانگیز برای نوشتن داستان‌های «فراوقع» برخوردار هستید که در صورت مطالعۀ برنامه‌ریزی شدۀ کتاب‌های مرتبط، تمرین نوشتاری مستمر، می‌توانید که در نوشتن داستان‌های «رئالیسم جادویی»، به نتیجۀ موفقیت‌آمیزی برسید. بی‌صبرانه منتظر ارسال اثر بعدی شما هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت