حضور بینامتنیت در داستان راهی برای پویایی متن




عنوان داستان : وقتی سینوزیت صد ساله شد
نویسنده داستان : مهرانگیز محمودی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «وقتی سینوزیت صد ساله شد» منتشر شده است.

برای نوشتن هیچ داستانی ندارم. داستان اصلی خودم هستم. خودم را ممکن است کسی نشناسد. و نمی‌دانم این خوب است یا بد؟ این بو ها که می‌آید نمی‌دانم مطبوع است یا نا مطبوع؟ این صدا ها را درست نمی‌شنوم. شنواییم کمی خش برداشته است. شامه ام فقط مریضی را حس می‌کند. تنهایی را حس می‌کند. سرمای زمستان را حس می‌کند. انگار زندگی پر شده از ویروس های متعدد. اگر عیبم نکنند فلج هم می‌شوم. اما من یک انسانم. باید که طاقت هر دردی را داشته باشم. من همان داستانی هستم که گویا مفید است اما به هیچ کاری نمی‌آید. فقط اسمی که برایش انتخاب می‌کنم آدم را به فکر وا می‌دارد. تاوانکس اسم یک کپسول است که دکتر ها برای درمان باکتری ها تجویز می‌کنند. آن هم در صورتی که دارو های دیگر تأثیری روی بیمار نکنند. یک دارویی که تا وقتی داری آن را می‌خوری حس می‌کنی روز به روز مریضیت بدتر می‌شود. ولی وقتی دوره اش تمام شد می‌فهمی که نسبت به دارو های پیشین چه قدر تأثیرش بهتر بوده و تو بهبود یافته ای.
دارد غروب می‌شود. کلماتم را دیگر فراموش کرده ام. مغز سرم تیر می‌کشد.
سوم آبان چهار شنبه بود. به خوبی می‌دانم که جمعه نبود و امروز جمعه است. 5-آبان-1396.
اما نه. تاریخ این روز ها هم از مصرف گذشته است. من درست نمی‌دانم کی چندم چه روزی است. همان طور که نمی‌دانم تعریف کپسول تاوانکس را مثل همه تعریف کرده ام یا نه؟
به هر حال آن چیزی که من می‌بینم این است که دیگران نمی‌بینند. یک نوع دیگرانی وجود دارند که شاید می‌توان گفت کلمات را برای خودشان خیلی سخت می‌کنند. من پزشک نیستم. اما دارویی مصرف کرده ام که نتیجه ی تصویرش این طور است. اما آن دیگران تصور می‌کنند که فقط پزشک ها می‌توانند از دارو هایی که تجویز می‌کنند حرف بزنند.
این یک شوخی نیست. حرف مردم هیچ وقت کف پایشان نیست. این یک نوع عقیده ی منفی است. ممکن است راه خیر کسی را کف پایت انداخته باشی. مردم همیشه حرف می‌زنند اما بعضی وقت ها حق را باید از لا به لای حرف هایشان پیدا کرد. ولی در یک جای زندگی لازم است به حرف های مردم تا حدودی اهمیت ندهم. چون اگر حرف هایم را نگویم صدای وزوز سرم را می‌شنوم. بعد دیگر هیچ صدایی غیر از این نمی‌شنوم. بعد چشم هایم بسته می‌شود. بعد دیگر نمی‌دانم کجای دنیا و در چه تاریخی قرار گرفته ام. دوستی که سه سال پیش ترکش کرده بودم حالا یک ماهی است که شدید دلتنگم شده بود! درست گفتم، دقیقا یک ماه تمام. تازه امروز صبح احساس کردم که از مسافرت برگشتم خانه، شاید هم مسافرت نرفته بودم، بلکه مهمانی داشتم که وقتی من خوابم برد قصد کرد به خانه ی خودشان برود! حالا دوست سه سال پیش بود یا مسافر بودم یا مهمان داشتم در هر صورت به خوبی در ذهن دارم که با او تندی نکرده بودم، هر دو نیم روز ها در کنار هم مثل دو نوزاد تازه متولد شده در آغوش مادر خورشید گرم چرت زدن بودیم، تا این که شب شد و تاریکی افتاد و هر دو با هم بیدار شدیم. باد سردی وزید و من را متوجه دست ها و صورت نم‌دارم کرده بود، که خیس عرق شده بودند. ما دو نفر بیشتر از پیش با هم صمیمی شده بودیم، او، آن شب خیلی ترسیده بود، کشان کشان بردمش و نشستیم کنار بخاری، البته نمی‌دانم من او را بردم یا او من را؟، به هر حال دیدم که او سرم را روی زانوی خشک و سردش گرفته و پیشانی و گوش ها و بینیم را نوازش می‌کند.
زانو هایش خشک و سرد بود ولی من خوابم برد! از آن شب وقتی بیدار می‌شدم غیر از صدای او هیچ صدایی را نمی‌شنیدم. گویا که زندگی با همه ی محتویاتش هیچ طعم و بویی نداشت، مثل روزی که بی رنگی تصمیم گرفته بود با من انس بگیرد. همه ی خوراکی ها شده بودند فقط: قند و نمک و فلفل و قارا، بادام تلخ و ترب چه ی ترد!. بعضی از طعم ها انگار همان آب ولرمی بودند که هر روز صبح به دهانم می‌زدم، تازه طولی نکشید که آن طعم‌های مذکور هم طعم آب ولرم را به خود گرفتند. دوست یا مهمان یا محل مسافرت من را از خوردن اینها هم منصرف می‌کرد ولی من اجتناب نمی‌کردم، لب به همه چیز می‌زدم، دیگر باورم شده بود که مدت زیادیست با این حال و روز اوقاتم را می‌گذرانم، کم کم دیدم که من میهمانی نداشتم و دوست سه سال پیشم هم به هیچ وجه این همه صمیمی نبود، او یک دفعه آمده بود و از قبل هم خبر نکرده بود، ولی حالا.....
انگار که سالیان درازیست آمدم به یک دنیای جدید، دنیایی که فقط حواس یک و نیم گانه دارد، یعنی لمس و نیمه شنوایی!. آدم های اینجا غیر از رفتن آرزوی دیگری ندارند. از تنها چیزی که خوششان می‌آید آغوش گرم و دل چسب مادر خورشید است، هرچند! آنجا هم آرامش آن چنانی ندارند. چه داستانی می‌شود برایشان طرح کرد؟. مثل این است که دست و پا شکسته و بی حافظه افتاده ای کنج یک اتاق سرد و بی روح و به وضوح می‌بینی که همین طور خواهی نخواهی ظرف زندگیت دارد خالی می‌شود.
دیشب لای رخت خواب که تکان می‌خوردم، پشت دیوار هر چرتی اول جسد مرده ای را می‌دیدم که از سمت راست بالای سرم به دیوار تکیه داده و سایه می‌اندازد روی دیوار، کنار بالشی که من موبایلم را روی آن به شارژ زده بودم، تا من را بترساند. واقعا اولش کمی ترسیدم بعد اعتنایی نکرده پتو را روی سرم کشیدم. دیوار چرت دومم این طور شکسته شد: رکسانای توی صندوق عقب ماشین کاوه! همان مردی که دنبال لنگ قرمزش می‌گشت تا رد خونی را از روی موزایک ها پاک کند! :خودش است! در صندوق را باز کرده و با صورت چاله چوله با چشم های متلاشی شده اش دارد بر و بر از پایین پا هایم به من نگاه می‌کند!: زدم به کوچه ی علی چپ، دوباره پتو را گرفتم بالای سرم و به پهلوی راست چرخیدم، ترس برایم خنده دار شده بود، در همین حال گفتم: تو هم برو آشغال هایی که شوهرت ریخته وسط پذیرایی جمع کن.
از چرت سوم بگویم: با شنیدن این جمله ی کاوه از خواب پریدم: در سطل را که باز کردم بوی کثافت......: گزاره اش را خیلی زود فراموش کردم، شما فکر کنید همه جا را پر کرده بود یا حمام را برداشته بود. برای من مهم نهادی بود که در دنیای صد ساله ی حواس یک و نیم گانه ی من هیچ تصویری نداشت و من اصلا درکش نمی‌کردم. بعد خوابیدم!. بله، خوابم برده بود. و نفهمیدم این خواب مرگ بود یا خواب آدمی زاد؟، شاید هم خستگی راه بوده باشد. توی عالم رؤیا حتی تاوانَکس هم نتوانسته من را به دنیای عادی و حقیقی خودم برگرداند. آخه پزشک گفته بود این آخرین راه درمان است. شاید پزشک من را به تمسخر گرفته بوده باشد! شاید هم راست گفته باشد! یعنی شغل پزشک می‌تواند به تمسخر گرفتن بیمار باشد؟ یک جای زندگی هم دسته ای از آدم ها اطرافیان خودشان را تمسخر کرده و به رویشان لبخند می‌زنند. چون فکر می‌کنند زیادی موضوعی را بزرگ کرده اند. من نمی‌دانم درستش کدام است؟ اما در حقیقت اگر من میهمان داشتم یا مسافر بودم هر دوی ما وقتی که رمان رکسانا شروع شده بود هم دیگر را ترک کرده بودیم. دیگر پشت دیوار ها هیچ چیز ترس ناکی نبود. بر عکس عالم رؤیا و عوض نهاد جمله ی کاوه با بوی عطر شالی که دور سرم پیچیده بودم از خواب بیدار شدم.
فقط، شال خودم بوی عطر می‌داد، همه چیز انگار گندیده شده بود. همه چیز بوی سطل آشغال کاوه را می‌داد، حضم جملات قاسم کشکولی برایم سنگین بود، چه تصوری باید از یک چنین زندگیی کرد؟. هرگز نمی‌توان آن را انکار کرد، که: یک زنی زنگ بزند به شوهرش و متوجه شود که زن سابقش توی خانه اش است بعد بیاید پیراهنش را ببیند بعد...... شد آنچه که نباید بشود.
همیشه زندگی چیزی را می‌پذیرد که جامعه آن را از خودش دور می‌کند. مثل پذیرفتن کپسول تاوانَکس: این بو ها همه جا هستند، انگار که همه ی آدم های زندگی همان جسد های متحرک بالای سر من بودند، دیشب همه هم سعی در ترساندن من داشتند. مزه ی گند چای را با موسیقی که خاطرات کودکیم را با آن گذراندم تصور می‌کنم، هر دو یک مزه ندارند، به هیچ وجه!.
چای همیشه مزه ی خودش را دارد و موسیقی هم حال و هوایش را وقتی برد که کودکی رفت. دیگر بر نمی‌گردد: موسیقی را می‌گویم. ولی طعم چای هر روز صبح تا عصر و حتی تا دم دمای خواب شب چشیده می‌شود. هیچ تغییری هم نکرده این را چند بار بگویم تا دلم خنک شود؟! فنجانش شیشه ای و به لبه ی فنجانش بوی زهم و روغن خوش چسبیده. هوا بوی زهم می‌دهد، عطر‌ها بوی زهم می‌دهند، عود‌ها هم همین طور. من خیالاتی شده ام یا این که زندگی از بدو تولد همین بود؟. مصرف تاوانَکس همراه با مریضیست، دارد می‌گوید که بیماری با قضاوت درمان نمی‌شود، با دارو درمان می‌شود. من منظور حرف هایش را نمی‌فهمم. دارد می‌گوید اگر همه چیز بوی سطل آشغال کاوه را می‌دهد دلیلش جایی پنهان شده. می‌گوید زرچوبه بیمار است و غذا را هم بیمار می‌کند، طعم شکلات برای تاوانَکسی ها بد است، مزه ی زهرمار می‌دهد، زندگی هم معده و روده برای ورم کردن و افونت گرفتن دارد، من منظور حرف هایش را نمی‌فهمم، جمله ی کلاه خودت را قاضی کن خیلی قشنگ است، اگر به کار نمی‌آمد پس چرا همه جا حرف اول را می‌زند؟.
صبحانه یادم نیست چه می‌خورم، ولی اگر همه ی تاوانَکسی ها شکلات خوردند و مردند و من جا ماندم چی؟. اگر به این کپسول حساسیت داشتم چی؟. آهان، یادم آمد: یک پنیر شور و ترش که هیچ طعمی ندارد. اگر کمی بینیم را دست بکشم حتما مزه ی شیر خشکش را می‌فهمم. اختیار این کار با خودم است، چرا باید این طعم بد را بچشم؟. ناراحتیم از این است که با نبودن این حواس زندگی دچار تغییر می‌شود، پس مجبورم تلاش کنم برای چشیدن مزه ی بد شیر خشک توی پنیر پاستو ریزه.
این جمله هم خیلی قشنگ است: انسان مسئول سر نوشت خویش است، همچنین مصراع: صلاح مملکت خویش خسروان دانند. ولی آیا جبر ها اجازه ی نفس کشیدن به این کلمات را می‌دهند؟. همه می‌گفتند: به خاطر یک دنیای بی‌رنگ است. آیا راست می‌گفتند؟.
هنوز همه چیز بوی زهم می‌دهد. مادر می‌گوید: این بوی پاییز است، بوی سرماست، بوی برف و جاده های یخ زده دره های پر از قورباغه. برای من پاییز وقتی تمام شد که چکمه های کشاورزی پدر پاره شد و ما چیزی برای روی آب راه رفتن نداشتیم. برای من پاییز از آن به بعد شده فصل عهد و پیمان، من از برگ ریزان درخت ها بوی میثاقی جدید استشمام می‌کنم، از آسمان خشک چند سال اخیر بوی وفاداری حس می‌کنم. فقط کافیست لب تر کنم. همه چیز فراهم می‌شود، حتی اگر لازم باشد دوست سه سال پیشم باز می‌آید و می‌رود. اما زندگی قانون دارد،
در این دنیای بی رنگ، همه جور آرزویی می‌کنم. یک روز آرزو کردم نقاشی دنیا را ببینم، اولین آرزو و تنها آرزویی که هیچ وقت درکش نمی‌کردم. اگر چشم هایم را باز می‌کردم چه قدر دوست و هم بازی داشتم!، آن وقت مادرم دیگر هیچ وقت گریه نمی‌کرد. ولی از همان بدو تولد چرخه ی یک چنین سرنوشتی کج چرخیده بود. اگر دنیای بی رنگی من نبود اشک با مادرم رفیق نمی‌شد. این را کی و کجا فهمیدم؟ .
اولین عهدی که روز های یکی از فصل های پاییز با خودم بستم: که دیگر هیچ وقت آرزوی دیدن نکنم. از آنجا بود که لطف و وفا و صداقت با من رفیق شد. از آنجا به بعد بود که کافی شد فقط لب تر کنم. علتش را هرگز نفهمیده و نمی‌فهمم. نمی‌پرسم چرا من؟! . فقط می‌پرسم علتش چیست؟. وقتی همه چیز بوی زهم می‌داد، سرما نفس زندگی را در سینه حبس کرده بود، برگ و بال درخت محبت فرو ریخت، جاده ها هموار نبودند، نور خورشید چشم هایم را می‌سوزاند، آغوشش هیچ وقت گرم نبود، صدای کسی را نمی‌شنیدم که از روی انسانیت حرف بزند، بازی چه ای شده بودم در دست طوفان اضطراب، همه ی غذا ها طعم دلهره می‌دادند، تیر آرزو های محال سینه ی خواب شب را شکافته بود: من آرزو کردم و لبخند ماه در چشمانم خشک شده بود، آن شب ماه از وفاداری پاییزی حرف می‌زد و من معنی نگاهش را نمی‌فهمیدم. این بار آرزویم خشک شدن اشک مادرم نبود، آن شب حتی حوصله ی ماه را هم نداشتم، چه سود؟، وقتی می‌دانستم می‌خواهم زندگی را ترک کنم؟، نگاه کردن به ماه چه سودی داشت؟. من، انتخابم را کرده بودم، غافل از این که راه را درست رفته بودم یا اشتباه. برایم هیچ چیز مهم نبود، حتی نظاره ی ماه، سرمای پاییز نفس زندگی را در سینه حبس کرده بود و من نمی‌خواستم در جاده های نا‌هموارش دیگر نفس بکشم. بعد از اولین آرزو خواب شفاعت دیده بودم، ولی فراموش کردم، حالا که سرما بیداد می‌کند آن را به یاد من آورده بودند، اما چه سود؟ . من انتخابم را کرده بودم، سرما نفس زندگی را در سینه حبس کرده بود و....
در کوچه پس کوچه ها قدم بر‌می‌داشتم، خواب را توی ذهنم تصور کردم و با بی میلی به ماه نگاهی انداختم: به هیچ کدام از اهدافم نرسیدم، فرصت نشد آرزو کنم مسلمان بمیرم، تو که داری می‌بینی، سرما نفس زندگی را در سینه حبس کرده و من...... ، اینجا پر از ناهنجاری و نا همواریست، من کجا و خانه ی کعبه کجا؟، مهم نیست چقدر بترسم، فردا تا پا از این آغوش سرد و بیروح بیرون گذاشتم مثل پرندگان بال هایم را به سمت یک زندگی جدید به پرواز در‌می‌آورم، هر طور می‌شد باید مسیر آرزویم را عوض می‌کردم، چاره ای نداشتم، بیشتر از این یخچال را نمی‌توانم تحمل کنم، بگذار بیشتر از این زندگی سرد و بیروح جلوه ندهد، یک ماه دیگر آن بالا منتظر چشم های بی فروغ من است، دیگر هیچ وقت به اینجا بر نمی‌گردم، اطراف شبکیه ام سیاه شد، ماه سرش را برگرداند و به آسمان شب اشاره کرد: این طور نیست که تو فکر می‌کنی، شاید حق با تو باشد اما زندگی قانون دارد، برای خودت زندگی کن، همه چیز درست می‌شود، وقتی برگردی قول می‌دهم شب ها برایت دور از اضطراب و استرس باشد، من و تو رفیق هستیم، یادت نرود. سرم را پایین انداختم: حالا می‌بینی که من می‌روم، من دیگر بر نمی‌گردم، شب هایت را برای یک کس دیگر مایه ی آسایش می‌کنی. ماه دیگر چیزی نگفت، من هم دیگر هیچ وقت نگاهش نکردم.
برگشتم پشت سرم، رو به قبرستان، بی صدا با من نجوا کرد: وقتی برگردی قول می‌دهم مایه ی اضطراب و استرس بیشترت نشوم، تو هم شب ها برای همه ی اموات فاتحه بخوان. فکر کردم خیالاتی شده ام، به زمین که نگاه می‌کردم چشم هایم بی اختیار به سمت آسمان بالا رفت: غیر از من هیچ کس صدای خواهش هایت را نمی‌فهمد، برگشتی برای تسکین دردت بارانی که آرزو کنی برایت می‌بارم. نجوای هیچ کدامشان را درک نمی‌کردم: من نمی‌خواهم برگردم، من دیگر تصمیم خودم را گرفتم، زندگی به چه کار من می‌آید وقتی سرما نفسش را در سینه حبس کرده و من......
من غریبه بودم، همه چیز غریبه بود، به انگشت های یخ زده ام فکر می‌کردم که توی دست نسبتا سرد شخص سمت چپم گره خورده بودند. او را می‌شناختم: همین فردا هم سایه هایم عوض می‌شوند، همه آشنایی می‌دهند و از زندگیشان با هم حرف می‌زنیم. شاید برای آخرین بار سوزشی در دلم احساس کردم: من چه به آنها بگویم؟، نکند باید مثل وقت هایی که مدرسه می‌رفتم و معلم ها و دانشآموز های توی کلاسم باهم از موضوعی حرف می‌زدند من زبان توی دهان به سکوت بگیرم؟، همه نگرانند که از خانواده هایشان جدا شده و من......
کوچه پس کوچه ها خلوت بودند و خاکی و من تازه معنی تنهایی را فهمیده بودم. ماه گفت: تو تنها نیستی. مگر می‌شد؟. تصورش و باورش سخت بود، لبخند تلخی زدم: از من تنهاتر نیست، شاید اگر بهتر از این زندگی می‌کردم حالا تنها نبودم. به خانه ی آخرین آرزویم رسیدم، صدای نوزاد توی گهواره دل‌تنگ‌ترم می‌کرد. به همین راحتی همه چیز را باختم و پا به فرار گذاشتم، زندگی قانون دارد، روح به همین راحتی از جسم جدا نمی‌شود، این هم قانون خودش را دارد، من نه فهمیدم و نه هم می‌خواستم بفهمم، این تنها قضاوتی بود که می‌توانستم برای زندگیم بکنم، وقتی سرما نفس زندگی را در سینه حبس کرده بود و من......
از خودم نپرسیدم چرا این باید خواسته ی من باشد؟، فکر پیش از این که روح به پرواز در بیاید خاموش شده بود. او، خاموش نبود، شاید من دنبال خاموش کردنش می‌گشتم، من او را کشته بودم وقتی که سرما نفس زندگی را در سینه حبس کرده بود و من.....
روز موعود رسیده بود، زندگی فقط برای چند ثانیه در نظرم شفاف شده بود، همه جا و همه چیز مثل روز روشن شده بود، اگر چه در واقع روز بود، اما نه روز بودن به معنی روشنایی زندگی من. شاید البته این فقط فکر من بود، حالا که روح داشت جسم را ترک می‌کرد چرا همه جا روشن شده بود؟، فراموش کرده بودم که شب پیش در نظر ماه و آسمان و توی کوچه پس کوچه های خلوت و خاکی آرزو کرده بودم. همان لحظه ی اول پرواز روح فهمیدم که چقدر خودم را دست کم گرفته بودم! وگرنه هرگز این طور آرزو نمی‌کردم. کم کم همه جا تاریک شد و من از ترس فریاد می‌زدم، تاریکی نه به معنی وقتی که خورشید غروب می‌کند؟. انگار که همه ی سنگینی زندگی را در یک حربه ی آهنین توی سرم برای یک لحظه ی کوتاه کوفته بودند. وقتی هوشیاریم برگشت همه چیز سر جایش بود، آدم ها، روز و شب، همان ماه، همان آسمان، همان قبرستان، همان کوچه پس کوچه های خلوت و خاکی، فقط من به معنی واقعی خودم سر جایم نبودم، زندگی پر از استرس و اضطراب شده بود، تا آن روز من برای دنیا و محتویاتش غریبه بودم از آن روز به بعد تا امروز دنیا و همه ی محتویاتش برای من غریبه شده بود. حق با آسمان پر ستاره ی آن شب بود، در این دنیای پر از اضطراب و استرس فقط کافی بود لب تر کنم تا در یک چشم به هم زدن همه چیز مال من باشد: برای خودت زندگی کن، همه چیز درست می‌شود، زندگی قانون دارد. اگرچه سخت بود ولی برای خودم زندگی کردم، حتی اگر چیزی درست نشود آرامش امروز بهتر از اضطراب و دلهره ی دیروز است. خانه ی فکری که خراب کرده بودم در یک چشم به هم زدن آباد شد، آرامش شب راه برای تنفس فردای زندگی باز می‌کرد، عصر ها که به قبرستان سر می‌زدم همه ی استرس ها از من دور می‌شد، زمین مایه ی آسایش شده بود و من فهمیدم که لازم نیست از آدمهای اطرافم چیزی بخواهم. خوردن برف درشت دانه ای که با نم نم باران تر شده باشد چه لذتی دارد!. تازه فهمیدم که آدم ها اگر اختیارشان با خودشان بود جان به ملک الموت هم نمی‌دادند، چه رسد به این که یک هلیم گرم و ساده برای سفره ی صبحانه یشان بپزند؟. پس با این حساب چه دلیلی دارد که زندگی بوی تعفن سطل آشغال کاوه را بدهد؟. مسیر زندگی را عوض کردم و شعله ی آرزو های پیشین را روشنتر. به آنها پر و بال می‌دهم و هر روز به پرواز در‌می‌آورم‌شان.
چند ساعت بعد به خوبی متوجه شدم که هوا دیگر بوی زهم نمی‌دهد، لبه ی فنجان چای تمیز است و پنیر صبح گاهی دیگر طعم شیر خشک ندارد. به همین راحتی، انگار که سالهاست از آن خانه ی کذایی فاصله گرفته ام، توی خیابان خلوت صبح قدم می‌زنم، صدای دانشآموز های توی مدرسه، بوی کیف و کتاب همه جا را پر کرده بود، عطر دل‌نشینی داشت، تا حالا به این شکل از زندگی لذت نبرده بودم، آغوش مادر خورشید گرم و دل چسب بود، آسمان صاف و زلال می‌درخشید، دیدم که همه چیز برای زندگی فراهم است، عطر خوش زندگی را از برگ ریزان پاییز استشمام می‌کنم.
نقد این داستان از : مریم اسحاقی
سلام خانم مهرانگیز محمودی عزیز
ممنون از داستانی که برایمان فرستادید. "سینوزیت صدساله‌ شد" عنوانی پرکشش برای داستان است و بسیار قابل تاویل. می‌تواند اشاره به طولانی و مزمن شدن چرک داشته باشد. اشاره به زخمی مزمن در زندگی. همین که عنوان داستان مخاطب را به اندیشه وامی‌دارد قدم بزرگی است. اما برسیم به خود متن.
داستان در واقع به صورت جریان سیلان ذهن نوشته‌شده‌است. به نظر می‌رسد راوی در حالتی وهم‌آلود روایت می‌کند و فلش‌بک‌هایی از گذشته‌دارد و نشانه‌هایی مبهم از دوستی که ترکش‌کرده. البته همین ترک‌کردن را نیز راوی با تردید بیان می‌کند. تمام این تردیدهای متن، خواننده را به این نتیجه می‌رساند که راوی قابل اعتماد نیست، که البته چیز بدی نیست. راوی غیر قابل اعتماد می‌تواند کودک باشد یا شخصی روان‌پریش که پراکندگی افکار و بیان دارد یا دارویی مصرف کرده‌است. زمانی که مخاطب با راوی غیرقابل اعتماد مواجه می‌شود، در جستجوی نشانه‌هایی در متن است که به درونمایه و حادثه‌ی داستان پی‌ببرد. این‌جاست که نقش نویسنده پررنگ می‌شود. اگر نشانه‌ها به‌قدر کفایت و پیرنگ داستان استخوان‌دار باشد؛ علیرغم جریان سیال ذهنِ داستان، باز خط روایت در ذهن نویسنده شفاف است و درونمایه‌ای که می‌خواهد بیان کند، به مخاطب منتقل می‌شود.
به نظرم در این داستان روایت‌های فرعی گاه حالت اطناب دارد و متن را از مسیر داستان منحرف و به واگویه نزدیک می‌کند. یکی از این روایت‌های فرعی نام بردن و شرح دادن در مورد کپسول تاوانکس است. راوی در متن به اثر ضدباکتری تاوانکس اشاره می‌کند. این اشاره‌های مبسوط در متن و اثر ضدباکتری این دارو (هر چند ارتباط با سینوزیت هم دارد.) اما در متن داستان جانیفتاده است و تناقض دارد. اگر راوی داستان آن‌قدر گیج است که حواس مختلف‌اش قابل اعتماد نیست و دائم اشاره به نمی‌دانم دارد، چطور در مورد این کپسول به دقت شرح می‌دهد. از طرفی مصرف این دارو هم توجیه‌کننده حالت‌های توهمی شدید راوی نیست.
بینامتنیت دیگر در متن‌تان اشاره به کتاب "این سگ می‌خواهد رکسانا را بخورد" قاسم کشکولی و اشاره به نام کاوه و رکسانا شخصیت‌های این رمان است. به نوعی نویسنده تلاش می‌کند حالت‌های شک و تردید راوی را با شخصیت‌های این رمان پیوند بزند. اما این پیوند باورپذیر و خلاق اجرا نشده‌است. اگر متن‌تان را خواننده‌ای بخواند که رمان کشکولی را نخوانده‌باشد. نام‌های کاوه و رکسانا برایش بی‌ارتباط و بی‌مفهوم می‌شوند. اگر هم این رمان را خوانده‌باشد خیلی ارتباط معناداری پیدا نمی‌کند، مگر نام رکسانا را در داستان زودتر بیاورید و این هم‌ذات‌پنداری و موازی سازی با رکسانا را دقیق‌تر نشان دهید. حضور بینامتنیت در داستان راهی برای پویایی متن است. ثمره‌ی این پویایی متن از بین رفتن قطعیت معناست و از طرفی فضا را برای تکثر خوانش‌ها و تاویل‌های مختلف باز می‌کند. اما باید این بینامتنیت در تاروپود داستان نشسته‌باشد. روایت سیال ذهن اگر هیچ نخِ روایتی در آن نباشد و اشاره‌ای به گذشته‌ی راوی نباشد، تاروپودش از هم گسیخته‌شده و این خطر وجود دارد که خواننده متن را به پایان نبرد.
دوست عزیز به نظرم در بازنویسی جاهایی که اطناب دارد یا از تکرار رنج می‌برد، دوباره‌خوانی و دوباره‌نویسی کنید. برخی از این تکرارها را به عنوان موتیف می‌توان درنظر گرفت. اما مثلا تکرار این جمله "زندگی قانون‌های خودش را دارد،" کمی به متن آسیب می‌زند.
پاراگراف اول متن اگر پاره‌ای از آن حذف‌شود، اتفاقی برای داستان نمی‌افتد. فرض کنید داستان را این‌گونه بخوانیم: "این بو ها که می‌آید نمی‌دانم مطبوع است یا نا مطبوع؟ این صدا ها را درست نمی‌شنوم. شنواییم کمی خش برداشته است. شامه ام فقط مریضی را حس می‌کند. تنهایی را حس می‌کند. زندگی پر شده از ویروس های متعدد. دارد غروب می‌شود. کلماتم را دیگر فراموش کرده ام. مغز سرم تیر می‌کشد." به نظرم همین سطرها کافی است. حذف برخی سطرها سبب درخشان‌تر شدن باقی متن می‌شود.
میان سطرهای وهم‌آلود بعدی نیز فرصت خوبی برای پرداختی مختصر به گذشته و سن راوی و موقعیت کنونی او و داروی مورد نظر و حس هم‌ذات‌پنداری با "رکسانا" است. در این صورت بینامتنیت رمان خوب قاسم‌کشکولی نیز قابل توجیه می‌شود.در مورد پایان‌بندی کار هم تغییر و چرخش شخصیت ناگهانی است. نه دلیل مبرهنی دارد و نه زمینه‌سازی برای آن انجام‌شده‌است. خواننده‌ی هوشمند این تغییر ناگهانی و عطر خوش زندگی را باور نمی‌کند.
ممنون دوست عزیز. امیدوارم داستان را دوباره ویرایش کنید. به عنوان خواننده‌ی بیرونی دوباره بخوانیدش و واگویه‌ها را حذف کنید. داستان را پس از بازنویسی برایمان بفرستید. از خواندن دوباره‌ی آن حتمن لذت خواهم‌برد.

منتقد : مریم اسحاقی

متولد رشت دی ماه 1348 دانش آموخته رشته پزشکی فعالیت وبلاگ نویسی و انتشار نقدها در سایت های ادبی و روزنامه فرهیختگان از سال 81 فعالیت جدی در داستان نویسی از سال 1386



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت