استارت انفجاری




عنوان داستان : دخیل
نویسنده داستان : عبدالحمید انصاری


ببین دخترم؛ این دوره زمونه مردم انگار به هیچی اعتقاد ندارند. کی گفته دخیل بستن خرافاته؟ امام زاده ها زنده اند، عزت و آبرو دارند پیش خدا، همین محمد پسر عموت که الآن نوه هاش هر روز جلوی مغازه ما دارن توپ بازی می کنند. اگر دخیل نبسته بودیم به امام زاده، تا حالا معلوم نبود زنده بمونه!
پدر عصبانی بود، از حرف خودش کوتاه نمی آمد ودختر مصر بود که توسل با دخیل بستن فرق داره و دخیل خرافاته،
مهسا تازه دیپلم گرفته بود و کتابهایی در نقض خرافات خوانده بود. و می خواست پدر هفتاد ساله اش را قانع کند که دخیل جزو خرافاته و همه چیز، لطف خدا و تقدیره.
مهسا گفت: خوب باباجون هر چی شما بگید ، حالا اینقدر عصبانی نشید. ولی جریان عمو محمد رو نگفته بودی!
پدر سینی چایی را کمی عقب برد و بخاری نفتی (علاءالدین) را کمی جلو کشید و گفت: به همین چراغ اگر یک بار دیگه ببینم تو هم مثل جوونای بی بند و بار، اعتقادات جامعه رو زیر سوال بردی دخترم نیستی دیگه.
مهسا جا خورده بود. پدر خیلی ناراحت به نظر می آمد.تا خواست به قسم خوردنش ایراد بگیرد پیش خودش گفت: " قسمی خورده که جای برگشت باشه.!" خجالت کشید و اینبار حرفی نزد.
آرام به پدر نزدیک شد.نگاهش به دستان ضخیم و پر از پینه های قدیمی که بر اثر بیل زدن و کار زیاد، دیگر جزئی از پوستش شده بودند، افتاد، بغض کرد و بلند شد قوطی وازلین را آورد و آرام روی دست پدر کشید. به زور بغضش را فرو برد و گفت:
قربونت برم، نمی خواستم ناراحتت کنم. ببخشید، من همیشه راه بابایی رو تو زندگیم ادامه می دم حتما بهتر از من خدا رو می شناسی. قطعا اینطوریه بابا...
کربلایی عیسی آدم بسیار خوشرو و مومنی بود این را همه روستا می گفتند.همیشه لبخند روی لبش بود. کسی به یاد نداشت نماز کربلایی قضا شود.! بارها زیر آفتاب و یا شب در زمینهای کشاورزی روی سنگ و کلوخ هم در حال نماز دیده شده بود. کربلایی رو کرد به مهسا و گفت:
ببین دخترم من سوادم مکتبیه، مثل شما درس نخوندم ولی خیلی چیزها دیده ام که شماها ندیده اید.
مهسا خیزی برداشت و گونه آفتاب سوخته و شُل شده ی پدرش را بوسید و با ناز دخترانه ای گفت: بابا جون همه حرفاتون قبول؛ حالا جریان عمو محمد رو می گی برام.؟
مهسا فرزند آخر کربلایی بود، بیست و دو سالش بود. سه برادر بزرگ مهسا همه ازدواج کرده بودند، مهسا بعد از مرگ مادرش حاضر نشده بود دانشگاه برود، چون پدر تنها می شد. البته این را هیچ وقت نگفته بود و همیشه جواب اصرار پدر و برادرانش را برای دانشگاه "مغزم نمی کشه و دوست ندارم و... " می داد.
کربلایی که زمستان کارش کمتر بود. بیشتر روزها کنار بخاری نفتی می نشست و ساعتها برای مهسا خاطره تعریف می کرد.شاید اگر کسی نبود برایش خاطره تعریف کند، حس بیهودگی به او دست می داد!
پدر رو به مهسا کرد و گفت: دخترم؛ عمو محمد، بدجور مریض شده بود. اون موقع که مثل حالا این همه طبیب نبود اگه کسی مریض می شد، چند روز طول می کشید تا ببریمش شهر، تازه آیا طبیب باشه یا نه، برای همین، مردم از داروهای محلی استفاده می کردند و داروی بهتری که بود، توسل جستن به امام زاده ها بود. این دومی خیلی جواب می داد.
مهسا حرف کربلایی را قطع کرد و گفت
پس خدا چی؟!
پدر عصبانی شد، گفت:
معلوم هست تو مدرسه چی یادتون دادند؟ شاید کسایی از سر نا آگاهی زیاده روی می کردند. ولی بحث پرستیدن که نبوده، شب تا صبح دعا می کردند و از خدا می خواستند و همزمان خدا را به بزرگان دین قسم می دادند. اول به بزرگی خودش بعد به انسانهایی که پیش خدا محترم بودند و از ائمه و امام زاده ها می خواستند از خدا کمک بخواد. ما انسانها اگه مردیم فنا نمی شیم. ما روح داریم و البته که بعداز مرگ به خدا نزدیکتر هم می شیم. امامزاده ها هم زنده اند، و آبرومند پیش خدا.
مهسا از حالت پدر حسابی جا خورد. البته می دانست کم حوصلگی، اقتضای سن پدرش هست.آرام و شمرده گفت: ببخشید بابا جون، عمو چی شد؟.
کربلایی بخاری رو به عقب هل داد. کتری آب را از روی سینی برداشت و گذاشت روی بخاری، کتاب مفاتیح که بغل دستش بود برداشت و کنار پشتی گذاشت. گفت:
ببین دخترم هر چیزی رو تو زمان خودش ببین، الآن این چیزها برای تو غیر باوره چون مریض بشی فورا میری درمانگاه، یا اینکه خودت دنبال آرزوهات می گردی، چون دنیا به روت بازه، اون موقع کوچکترین مریضی باعث مرگ می شد و کسی به جایی دسترسی نداشت، دنیا همین کوه بود و دشت... دخیل مثل یه نشونه، همیشه دل ما رو به خدا گره می زد، یعنی خیالمون راحت بود که به خدا وصلیم و متوسل می شدیم به کسانی که برای خدا محترم بودند،
کربلایی زیر لب گفت،" الآن همه به دکترا متوسل میشن ایراد نداره ولی..." مهسا شنید ولی به روی خودش نیاورد می خواست پدر ادامه بدهد پس به چشمانش خیره شده بود.
کربلایی گفت: عموت داشت از دست می رفت هیچ راهی نداشتیم برای بهبودش، پول هم نداشتیم ببریمش شهر، اصلا مگه می شد! قسم می خورم، با زنجیر به همین امام زاده بستیمش و قفلش کردیم. پانزده نفر بودیم.گفتیم خدایا اگه می خوای بکشیش بفرما، التماس می کردیم، از امام زاده خواستیم از خدا کمک بخواد، خوابیدیم و صبح بیدار شدیم دیدیم قفل زنجیر باز شده.
مهسا از تعجب دهانش باز مانده بود، با عجله پرسید؛ عمو چی شد؟
کربلایی بی درنگ گفت : مُرد...!!
مهسا تا فهمید چه سوالی پرسیده، خجالت کشید!، کربلایی ادامه داد؛ ببین بابا جون، بحث نکن. شاید اعتقاد اون وقت بیشتر بوده. خدا بنده ی خودش رو تو هیچ شرایطی تنها نمی ذاره. بارها دخیل بستیم فایده نداشت، قفل بستیم باز نشد. کلا بیشتر از این نمی دونم.
مهسا حسابی جا خورده بود، به چشمهای مصمم و جدی پدرش نگاه می کرد و سکوت را بر هر چیز دیگری ترجیح می داد. اعتقاد، خرافات... ساعت داشت به اذان نزدیک میشد، مهسا بلند شد، هوا گرگ و میش بود. توی حیاط، هوای سرد و ابری، حس خوبی به مهسا نمی داد خاطرات بدی را برایش تداعی می کرد، ترس، دلهره، تاخیر در آمدن پدر از سر زمین... پالتویش را محکم دور خودش پیچاند، کمی می لرزید، داشت به حرفهای پدرش فکر می کرد که صدای در زدن، رشته ی افکارش را برید.
مریم خانم، خواهر کربلایی بود. پشت در بلند مهسا را صدا می زد.
مهسا تا در را باز کرد، عمه گفت:
_ بابات هست؟
_ سلام، آره عمه جان بفرما تو
عمه مریم با شصت سال سن، عرض بیست متری حیاط را با کمتر از بیست قدم طی کرد و مهسا هم به دنبال عمه می دوید.!
عمه مریم، بعد از سلام به کربلایی گفت: یکی از گوسفندام برنگشته می خوام دَم بَند کنی برام.
کربلایی بعد از دعوت کردن خواهرش به آرامش، قفل را از او گرفت و دعایی خواند و قفل را بست،
و گفت: آبجی حواست به گوسفندا باشه و به بچه ها بگو برن دنبالش بگردن به این اکتفا نکن. مهسا تا خواست حرفی بزند، پدر انگشت اشاره را جلوی لبش گذاشت و...
عمه مریم که رفت، کربلایی رو به مهسا کرد و گفت:
دخترم، شما درستش رو بپذیر و خرافاتش رو نه، دعا خوبه، شاید خدا دلش به حال این پیرزن بسوزه و گوسفندش رو از دندان گرگ حفظ کنه! قفل رو که بستم ، دعا کردم دهان گرگ هم بسته بشه، این از قدیم بوده ،من دعا می کنم و بقیه با خدا...
مهسا گیج و مبهوت بود. گوشه اتاق، موبایلش رو برداشت و رفت زیر پتو...
مهسا چند روز بعد برای زیارت به امام زاده رفت و از خدا خواست ازدواجی بکنه که بتونه دست پدرش را بگیرد.و مجبور نباشه تو این سن و سال اینهمه کار کند!
رضا پسر همسایه ی کربلایی، دو نفر از دوستانش را بعد از جشن فارغ التحصیلی دانشگاه، برای تفریخ به روستا آورده بود. وقتی از کنار امام زاده رد می شدند، رضا گفت: این امام زاده خیلی برای مردم ما محترمه نظرتون چیه فردا زیارتی کنیم. قاسم موافق بود ولی رسول اعتقادی نداشت و البته حوصله هم نداشت و می گفت این چند روز بریم کوه و دشت صفا کنیم. ولی چون به قول خودش به دموکراسی اعتقاد داشت قبول کرد که فردا زیارت امام زاده بروند ولی به شزطی، بساط کباب را هم راه بیندازند.!
ساختمان امام زاده ساده بود اتاقی چهار گوش حدود سی متری که ضریح، وسط قرار داشت رسول که انگار اولین بار بود وارد چنین محیطی می شد همه چیز برایش جالب بود مخصوصا چیزی که توجه اش را جلب کرد سنجاق قفلی قفلی هایی بود که به مخمل سبز رنگ دور ضریح زده بودند تعدادشون آنقدر بود، که دلیلش را از رضا بپرسه و رضا هم دخیل بستن را برایش توضیح داد و گفت:
البته بیشتر قدیمی ها این کار را انجام می دن.ولی بعضی دخترا سنجاق قفلی می بندند تا بختشون باز بشه البته در صورتی که قفل سنجاق قفلی باز بشه، مرادشون را گرفته اند.! رسول خنده ای کرد و شروع به باز کردن قفل سنجاق قفلیها کرد. رضا او را از این کار منع کرد و سنجاق قفلیها را بست و گفت: "به باورهای دیگران احترام بذار،" رسول که دست بردار نبود یکی از آنها را که زرد طلایی بود و با دیگر سنجاق قفلیها فرق داشت دور از چشم رضا باز کرد و بیرون رفت.
رسول در خانواده ای پولدار بزرگ شده بود که اعتقادات مذهبی ضعیفی داشتند ولی حرفهای رضا و چیزهایی که دیده بود علامت سوال بزرگی برایش بود. اخر شب به رضا گفت فکر نمی کنی دخیل بستن به امام زاده احمقانه باشه؟ رضا گفت، توسل جستن یه چیزه دخیل بستن چیز دیگه، گره زدن و سنجاق قفلی بستن برای خودم هم قابل هضم نیست،
رسول گفت: کاش اینترنت داشتیم تا سرچ می کردیم تا حالا من از این اعتقادات تو کشور بی اطلاع بودبم،
قاسم گفت: البته فقط کشور ما نیست، ولی ما به روح امام زاده ها که آبرویی پیش خدا دارند متوسل می شویم تا آنها هم ما را دعا کنند و البته این بحث خیلی تخصصیه من هم زیاد نمی دونم ولی هیچ وقت دخیل نبستم و نمی بندم.حالا هم بذار بخوابیم.
رسول که ول کن قضیه نبود گفت: اینجا روحانی داره، فردا بپرسیم؟
رضا گفت: فقط ماه محرم و رمضان روحانی اینجا میاد ولی کسایی هستند که می تونیم بریم پیششون، فقط بذار امشب رو بخوابیم، خواهش می کنم. رسول با حس تمسخرآمیزی نفسی عمیق کشید و سرش را تکان داد.
صبح وقتی کربلایی داشت برای بچه ها چایی می ریخت گفت: من چیزهایی رو که می دونستم گفتم، اصراری هم ندارم باور کنید. فقط به چیزی که ما را به یاد خدا میاره احترام بگذارید. مهسا که میوه و چایی برای مهموناشون آورده بود کنار پدر به حرفها ی تکراری پدر و سوالهای آشنای رسول گوش می داد. و رسول آنچنان که زیر چشمی حواسش به مهسا بود به حرفهای پدر مهسا نبود!
یک ماه بعد پدر و مادر رسول، مهسا را از کربلایی خواستگاری کردند و کربلایی گرچه از دل رضایت نداشت ولی با اصرار مهسا و برای پیشرفت دخترش قبول کرد، دو سال بعد مهسا با دخترش نگین که شش ماهش پر نشده بود به امامزاده ی بالای روستا رفت و شروع کرد به گریه کردن می گفت خدایا چرا اینطور شد. حالا با این بچه چیکار کنم؟! مهسا وقتی فهمیده بود رسول به او خیانت کرده و بدون اذن او زن دوم گرفته دادخواست طلاق داده بود و از او جدا شد، وقتی حرفهای رسول توی دادگاه را به یاد می آورد دوست داشت می مرد و این ازدواج سر نمی گرفت، فریاد می زد خدایا؛ من املم؟! هق هق گریه می کرد، وقتی به خودش آمد، نگین با سنجاق قفلیهای قفل شده به پارچه ضریح بازی می کرد به یکباره یاد دخیل خودش افتاد، سنجاق قفلی زرد طلایی یادگار مادرش را دید، بدون توجه به باز بودن سنجاق قفلی آن را برداشت و توی کیفش گذاشت، دو رکعت نماز زیارت خواند و خدا را برای همه نعمتهایی که به او داده بود شکر کرد و راهی خانه کربلایی شد ...
نقد این داستان از : رامبد خانلری
دوست عزیزم سلام، داستان شما را خواندم. اگر برای شروع کار است داستان بسیار خوبی است. اگر داستان را با عجله نوشته‌اید هم طبیعی است که اگر این داستان را سر حوصله بنویسید ایرادهای کمتری به آن وارد است. شما ذهن داستان‌سرایی دارید و به خوبی می‌توانید از دغدغه‌های فکرتیان داستان بسازید و این دقیقا همان چیزی است که برای داستان‌نویس شدن بیشتر از هر چیزی به آن نیاز دارید. داستان شما هم سرگرم‌کننده و روان بود و هم حرف مهمی را در دلش داشت و مخاطب را به فکر کردن وادار می‌کرد، این‌ها برای شکل‌گیری یک داستان خوب و موفق از نان شب هم واجب‌تر هستند. بیایید مسیر اتفاق‌های داستان شما را از ابتدا تا انتها با هم مرور کنیم. دختر کربلایی و او بر سر اعتقاد به بستن دخیل با هم صحبت می‌کنند و همین که صحبت آن‌ها به پایان رسید خواهر کربلایی از راه می‌رسد و از او برای پیدا شدن گوسفند گم‌شده‌اش او را دم‌بند کند. به نظر شما کمی غیر طبیعی نیست که درست بعد از این گفت و گو میان کربلایی و دخترش خواهر کربلایی از راه برسد و چنین درخواستی از او بکند؟ به من مخاطب این حس دست می‌دهد که دنیای داستان شما تسلیم مقدرات داستانی است و تمام اتفاق‌ها در دنیای شما در جهت پیشبرد هدف داستان می‌افتند و به همین خاطر نمی‌توانم به راحتی این دنیا را باور کنم و هیچ چیزی برای نویسنده بدتر از این نیست که دنیای داستانش باورپذیر نباشد. حالا بیایید یک جابجایی ساده انجام یعنی داستان از آن‌جایی شروع شود که خواهر کربلایی از راه برسد و به بهانه گوسفند گم‌شده‌اش او را دم‌بند کند. این یکی برای شروع داستان موضوع جذاب‌تری است و مخاطب را بیشتر جذب داستانت می‌کند. واقعیت این است که شروع داستان نقش مهمی در ارتباط گرفتن مخاطب با آن دارد. مخاطب داستانی را که جذاب‌تر شروع شده باشد سخت‌تر رها می‌کند. این مساله دم‌بند کردن برای من جذاب بود چون چیزی از آن نمی‌دانستم و احتمالا به همین دلیل برای مخاطبان دیگر داستانت هم جذاب است. از طرفی وقتی داستان با این مساله شروع می‌شود طبیعی است که به دنیا آن گفت و گوی میان کربلایی و دخترش با محوریت مرز باریک میان خرافه و باور و تقابل داستان شکل بگیرد و دیگر سیر روایی داستان تو تسلیم مقدرات داستانی نباشد و راحت‌تر بشود دنیای داستانی تو را باور کرد و تو به همین راحتی دنیای داستانی باورپذیرتری داشته باشی. ما داریم با هم از مساله‌ای صحبت می‌کنیم به نام «مهندسی اطلاعات» در داستان که برای نوشتن یک داستان تکنیکی لازم و ضروری است، به ویژه در نوشتن داستان مدرن مهندسی اطلاعات اهمیت ویژه‌ای پیدا می‌کند. بعد از این وقتی داستانت را نوشتی پیش از بازنویسی خرده روایت‌های داستانت را جدا کن و آن‌ها را به صورت جداگانه روی کاغذ بنویس. آن وقت با خودت محاسبه کن و ببین که این اولویت‌بندی برای حضور این خرده‌روایت‌ها و نوبت آن‌ها در قرارگیری در راستای همدیگر و ساختن داستان، بهترین اولویت‌بندی است؟ اگر نبود در بازنویسی بعدی این ترتیب را عوض کن. در این جابه‌جایی، این مساله را مد نظر داشته باش که کدام ترتیب داستان روان‌تری به تو می‌دهد؟ کدام ترتیب دنیای داستانت را باورپذیرتر می‌کند؟ کدام ترتیب داستانت را از جای بهتری شروع می‌کند؟ و این‌که آیا برای شکل‌گیری داستانت این خرده‌روایت‌ها کافی هستند؟ اضافه یا که کم نیستند؟ لازم نیست خرده‌روایتی از آن‌ها کم کنی یا که به آن‌ها اضافه کنی؟
اما مساله بعدی در ادامه داستان است؛ نظرگاه به یک‌باره از کربلایی و دخترش جدا می‌شود و به جوانانی که برای تفریح و تفرج به روستا آمده‌اند می‌پیوندد؛ آیا راه دیگری وجود نداشت که این شکست در داستانت نباشد؟ مثلا نمی‌شد نظرگاه به دنبال دختر کربلایی تا امامزاده برود بعد همان جا بماند تا جوانها از راه برسند و پیش داستان مربوط به آن‌ها مخالفت یکی با آمدن به امامزاده را همان‌جا متوجه شویم؟ این بخش هم کمی تا قسمتی به همان مهندسی اطلاعات مربوط است. سعی کن در مسیر داستانت کمترین گسست در خط روایت باشد. هر چیزی که مخاطب را از همراهی پیوسته با داستانت باز دارد برای داستان تو یک ضعف به حساب می‌آید و این جابجایی نظرگاه ناگهانی در داستانت به دل ننشست و من را به عنوان مخاطب یکی دو قدم از داستانت عقب انداخت. یک جایی در دلم داستانت را تحسین کردم، یعنی از داستانت رو دست خوردم، آنجایی که کربلایی به دخترش می‌گفت کسی را که زنجیر کرده‌اند مرد، اما از یک‌جایی به بعد مسیر داستانت کاملا قابل حدس بود از همان‌جایی که فهمیدیم قرار است این یکی با آن یکی ازدواج کند. وقتی این توانایی در تو هست که به عنوان نویسنده مخاطب را تا این حد غافلگیر کنی اگر یک جایی من مخاطب بتوانم دست تو را بخوانم این را از کم‌کاری نویسنده می‌بینم. به نظرم برای درام انتهای داستانت باید فکر دیگری بکنی. داستانت جای درستی تمام می‌شود، یعنی پایان‌بندی خوبی دارد اما این دو سال در داستانت نه شبیه داستان که شبیه قصه می‌گذرد درست مثل همان جایی که راوی شیرین‌سخن قصه می‌گوید سال‌ها از پی سال‌ها گذشت و در چند کلمه این‌همه سال می‌گذرد، در قصه تو هم به یک چشم به هم زدن سال‌ها از پی سال‌ها می‌گذرد. به نظرم باید برای انتهای داستانت خرده‌روایت دیگری بنویسی چون با این یک‎سوم پایانی، یعنی با ورود جوان‌ها نرخ رشد داستان هم به هم می‌ریزد. به فرض مثال اگر تا این قسمت، داستان تو با سرعت 10 متر بر ثانیه جلو می‌رفت در یک سوم پایانی داستانت با سرعت 200 متر بر ثانیه رشد می‌کند و این برای داستان خوب نیست و داستانت را به داستانی با پایان شتابزده تبدیل می‌کند. پیشنهادم این است که به طرح داستانت و رابطه میان آدم‌ها و شکل گرفتن این رابطه بیشتر فکر کنی.
امیدوارم که به همین زودی داستان‌های بیشتری از تو بخوانم داستان‌هایی که در میان آن‌ها بازنویسی شده همین داستان هم باشد. فقط یادت نرود که برای شروع، این داستان زیادی خوب است.

منتقد : رامبد خانلری

در سال ٨٥ در رشته مهندسی شیمی صنايع پتروشیمی از دانشگاه آزاد اراک فارغ‌التحصيل شدم. از سال ٨٦ شروع به نوشتن داستان کردم. سال ٩١ اولین مجموعه داستانم را برای انتشار به ناشر سپردم و از همان سال شروع به نوشتن در روزنامه‌ها کردم. در حال حاضر دبیر داستان ...



دیدگاه ها - ۱
عبدالحمید انصاری » چهارشنبه 20 دی 1396
درود استاد عزیز خوشحالم که داستانم را نقد کردید، زود نوشتم، ویرایش کردم، فرستادم تا زود نتیجه بگیرم. دیگه نخواندمش تا شما نقد کنید. در این نقد نقطه ضعفهای خودم رو فهمیدم و تلاش می کنم برای رفع آنها... سایت فوق العاده است از همه شما ممنونم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.