رج زدن شتابزده تا سطر آخر




عنوان داستان : رضا
نویسنده داستان : مهدی بایگی

حالا می توانم به تو بگویم اگر خواستی نشانی از ما در تاریخ این کشور پیدا کنی کافی است روزنامه های بیست و هشتم و شهریور سال هزار سیصد و نود هشت را بخوانی، همان تیتر بزرگی که نوشته بود، یک جوان سی ساله به دلیل مشکلات مالی خودش را از ساختمان ده طبقه ی مسکن مهر در شهرک شهید رجائی پایین انداخته است
من آن جوان نبودم، رضا دوست من بود
من عصر همان شبی که رضا خودش را کشت با او بیرون رفتم
اینکه روزنامه ها بنویسند دلیل خودکشی مسائل مالی بوده و اینکه پدرش با گریه به روزنامه ها بگوید پسرش یک سال بی کار بوده و حتی پول سوار شدن به اتوبوس را نداشته تنها قسمتی از واقعیت تلخ خودکشی رضا بود، اینکه روزنامه ها با جنازه رضا مفصل روی فقر و مشکلات اقتصادی اسکی کنند هیچکدام اینها تراژدی این مرگ را بیان نمی کند
آن روز عصر رضا به زخم صورتم نگاه کرد و گفت: بزرگترین تراژدی زندگی مرگ است، اینکه ما باید بمیریم، ما باید بمیریم، می فهمی، چطور وقتی نمی توانیم مطمئنم باشیم شب که چشم می بندیم فردا بازش می کنیم یا نه، چطور مطمئن باشیم سعادتمند خواهیم شد؟
رضا را از دوران دبیرستان می شناختم هم محله ای بودیم، هم کلاس شدیم، رفیق فابریک شدیم، بیرون رفتیم، خندیدیم، بزرگ شدیم، او دانشگاه رفت و من هم رفتم، من ترک تحصل کردم او ادامه داد من زن گرفتم او مجرد ماند، من در کارخانه ی تزریق پلاستیک کارگر شدم و او دنبال کاری میـگشت که به افکار و رویاهایش بیاید و بعد او خودش را کشت من زنده ماندم
رضا نمی توانست نگاهش را از زخم های صورتم بگیرد می گفت: هنوز هم در کار آشغالی، رضا همیشه من را به خاطر کار در کار خانه ای که پلاستیک های زباله ی شهری را بازیافت می کردند و به پلاستیک های جدید تبدیل می کردند مسخره می کرد،
فکر می کرد ارزش من خیلی بیشتر از اینـکارهاست ولی چه کسی می تواند ارزش دیگران را تعیین کند؟
به رضا گفتم: برادر زنم من را زده، به او گفتم بزرگترین تراژدی انسان معاصر زمانی رقم می خورد که جلوی خودپرداز بانک بایستد و موجود حسابش تنها هفت هزار تومن باشد، گفتم تراژدی این است که با زنت در خیابان قدم بزنی و از خودت بپرسی آیا این زن آنقدر که من می خواهم زیبا هست؟تراژدی این است که در نگاه زنت ببینی این مرد، مرد رویاهایم نیست اما تنها مردی است که نصیبم شده تراژدی این است که در نگاه و رفتار زنت تردیدی نسبت به خودت ببینی،تراژدی این است که برادر زنت به خاطر طولانی شدن دوران عقد کتکت بزند
از سوپر مارکت رو به روی پارک رجاء پنج نخ سیگار گرفت، گفت فقط پنج نخ، همین بس است، حالا که خاطر ی آن عصر را مرور می کنم، نمی فهمم رضا تصمیمش را گرفته بود یا نه، یعنی آنطوری که در مورد سیگارها گفت همین بس است، همان لحنی و تُن صدایی که گفت: بس است. انگار چیزی درونش شکل گرفته بود
سیگاری آتش کردیم و سنگ فرش کنار پارک را قدم زدیم نمی دانم چند دور به دور پارک چرخیدم فقط می دانم چند ساعتی همان اطراف پرسه زدیم
رضا گفت: بلخره دلیلی هست برای زندگی برای زنده ماندن
رضا طوری قدم برمی داشت که هر قدمش درست وسط سنگ فرش های رنگی که با فاصله کف پارک نصب کرده بودند بیفتد، انقدر روی اینکار دقیق شده بود که باعث شد بپرسم چه کار می کند؟ گفت می خواهم همانجایی قدم بگذارم که باید، باد ملایمی بلند شده بود و موهای خرمایی رنگ و لَخت رضا را اینطرف و آنطرف می چرخاند رضا هی حرف می زد،
یادت هست عاشق فائزه شده بودم؟ دختر مریم خانوم، همان دختری که فکر می کردیم زیباترین دختر جهان است
آره
این روزا دائم به فائزه فکر می کنم، خوشگل ترین دختر جهان نبود ولی چون فکر می کردیم هست، شده بود
آره
چقدر در رویا بوسیده بودمش، به نظرت الان چکار می کند؟
ازدواج کرده، بچه دار شده و همین الان دارد به حرف های بچگانه ی بچه اش می خندد
هدف زندگی همین است، ازدواج، بچه دار شدن، پیر شدن و مردن؟ معنای زندگی واقعا چیست؟
معنای زندگی این است که همین الان به این فکر کنی که باید فردا ساعت هشت سر کاری باشی که هیچ علاقه ای به آن نداری، و حرف های بزنی و بشنوی که هیچ علاقه ای به آن نداری
مردها و گاهی اوقات زن هایی که برای کارخانه ی ما پلاستیک می آورند اکثرا معتادند، انسان هایی که از زندگی و معنا و هدف بریده اند، می دانی همین آدم ها وقتی کیسه های پر از آشغالشان را روی باسکول داخل کارخانه خالی میـکنند تا پلاستیک ها را جدا کنند طوری فیلسوفانه هدف زندگی را به چالش می کشند که باورت نمی شود این آدمها شب ها نئشه داخل جوب ها می خوابند
زندگی عطا نشده، چپانده شده، زورکی و بی اختیار
کمی از برگ درختان زرد شده بودند و هوا بوی پاییز می داد بوی سردی بوی نشاط، چند نوجوان دو دروازه کوچک وسط راه پارک گذاشته بودند و گل کوچیک باز می کردند، توپشان به سمت ما آمد رضا طوری توپ را زیر پایش لمس کرد که انگار دارد به شهود بزرگی نسبت به آن توپ کوچک و گرد پلاستیکی می رسد، بعد نگاهی به چهر های عرق کرده و نفس نفس زدن نوجوان ها انداخت ضربه ی آرامی به توپ زد و مسیر توپ را تا رسیدن به یکی از آن نوجوان ها دنبال کرد
رضا گفت: چیزی که امروز هستیم اصلا شبیه با آن چیزی که باید باشیم نیست،
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای مهدی بایگی سلام

خوشحالم اثر دیگری از شما می‌خوانم و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. عنوان «رضا» نشان می‌دهد قرار است داستانی شخصیت‌محور داشته باشیم. داستانی که هر حادثه و اتفاقی داشته باشد به هر حال روی شخصیت رضا متمرکز است و قرار است رضا در مرکز داستان قرار بگیرد. از همان جمله‌های ابتدایی هم پیداست که راوی بنا دارد رضا را به ما نشان بدهدیعنی یکی از بهترین و صمیمی‌ترین دوستانش را. این اثر دو امتیاز مشخص دارد که از همان ابتدا به چشم می‌آید؛ انتخاب زاویۀ دید مناسب و ضرباهنگ خوب. انتخاب زاویۀ دید درست کمک بزرگی به پیشبرد کار می‌کند. ضرباهنگ هم خوب درآمده است. نثر هم روان است و نثر آزاردهنده‌ای نیست اما مشکل عمدۀ داستان جای دیگری است. یکی از مشکلات این داستان کلی‌گویی‌های شتابزده است. راوی تمام مدت دارد کلی‌گویی می‌کند و خاطره‌ها و ماجراها را رج میزند تا به سطر آخر برسد. داستان در هیچ بخشی به مخاطب مجال مکث کردن نمی‌دهد. اجازه نمی‌دهد خواننده جزییات اصلی‌ترین اتفاق را درست و دقیق ببیند و در آن تأمل کند. تقریبا هیچ صحنه درخشانی در این اثر نیست. این کلی‌گویی باعث می‌شود جهان داستان زنده و پویا و اثرگذار نباشد باعث می‌شود جهان داستان، دنیای سایه‌واری شود که می‌آید و می‌گذرد اما اثرگذاری حسی چندانی ندارد. دومین نکته به خود شخصیت‌پردازی مربوط می‌شود. داستان قرار است داستان رضا باشد اما ما رضا را درست نمی‌بینیم. متن داستان هیچ درک و شناخت درست و کاملی از رضا در اختیار مخاطب نمی‌گذارد. راوی بیشتر و بهتر از رضا دیده می‌شود و کم‌کم به نظر می‌رسد داستان، داستان راوی است نه داستان در حالیکه از ابتدا انتظاری می‌رفت با داستان رضا مواجه باشیم . برای همین است که تا پایان کار، انگیزۀ رضا برای خودکشی روشن نیست و انگار داستان ناتمام مانده است. راوی می‌گوید رضا مشکلات مالی داشته است و مشکلات مالی تنها بخشی از مشکلات گوناگون رضا بوده است اما حتی همان بخش کوچک مشکلات رضا را به خواننده داستان نشان نمی‌دهد فقط می‌گوید مشکلاتی بوده است اما اینکه چه جور مشکلاتی مورد نظر راوی است بر مخاطب معلوم نمی‌شود؛ چون ما هیچ مشکلی را به طور مستقیم و بی‌واسطه نمی‌بینیم. اصلا از کیفیت زندگی رضا، خانه‌اش، خانواده‌اش و ... هیچ تصویر روشنی نداریم. حتی یک صحنه نداریم که در آن رضا با مشکلاتی که دارد دست به گریبان باشد نکتۀ دیگر مجموعۀ نظریاتی است که از زبان راوی و رضا بیان می‌شود. نظریه‌هایی دربارۀ زندگی، رنج و مسائلی از این دست. این نظریه‌پردازی‌ها زمانی به کار می‌آیند که در تکمیل بخشی از شخصیت‌پردازی یا به جلو کشاندن داستان مؤثر باشند؛ بنابراین گاهی می‌شود از حجم این نظریه‌پردازی‌ها کم کرد اما بر تعداد صحنه‌های پرکنش کاربردی افزود. به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت