مقدمه نوشتن، تحقیق و آگاهی است



عنوان داستان : لکه‌های زرد خونی

بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم

کیف بافتنی‌ام را بین دست‌هایم مچاله کردم که انگشتانم، در بافت‌های درشت منگوله‌دارش فرو رفت. دم در خانه‌اش ایستادم و به تَرکه‌هایی که دورتادور درب خانه را قاب گرفته بود، نگریستم. نفسم را جایی در کنارِ گره‌ روسری‌ام، گره زدم، تا قطرات اشک، قربانی وحشتم نشوند که راه رفته را بازگردم. انگشت‌هایم را بیشتر در سوراخ‌های کیفم فرو کردم. تیغی که به‌حتم از جلدش بیرون آمده بود، انگشتم را -که لابه‌لای بافت‌ها فرو رفته بود- برید. انگشتم را از بین بافت‌ها بیرون کشیدم و در دهنم فرو بردم و چشمانم را محکم بستم که شاید حصار بین جنینی که در وجودم تکان می‌خورَد، تنگ‌تر شود.
- این تیغ تو کیفت باشه هر وقت میای آرایشگاه با همین صورتت رو اصلاح کنم. آخه بند بندازم، مادر شوهرت پاچه می‌گیره، میگه بچه می‌افته! زنکیه‌ی خرف!
صدای قهقهه‌ی دختری که در آرایشگاه بود هنوز در مغزم می‌پیچید و دور زنگوله‌ی آویزان از درب خانه‌ی قابله، چرخ می‌زد و صدای ناقوسِ مرگ سر می‌داد.
- پسر بزا واسه رندان، دختر بزا واسه مردان. دلت خوشه‌ها! اول جوونی بچه می‌خواستی چی‌کار که شیکم قلنبه کردی؟
باد سردی وزید و مرا یک قدم به جلو هل داد و نوک کفش‌هایم با دیواره‌ی پله‌های سیمانی، برخورد کرد. دهنم خونی شده بود، انگشتم را بیرون آوردم و کیف بافتنی‌ام را بیشتر به شکمم فشار دادم. زیر لب زمزمه کردم:
- هیس! مامانی هیس! قراره از این لجن‌زار نجاتت بدم، آروم باش، آروم!
می‌دانم ناآرامی نمی‌کرد. اصلاً یک بچه‌‌ی نصفه‌نیمه، گوشی نداشت که دلِ ناآرامش با نجواهای مادرانه‌ام آرام شود...
فقط سرما بود و سرما که روی بدنم بوسه می‌زد. روی انگشتانم را می‌بوسید، روی گونه‌ام را می‌بوسید. باد سرد، با من معاشقه می‌کرد. گونه‌ی چپ، گونه‌ی راست. بدنم از معاشقه‌ی باد می‌لرزید؛ ولی من مصرانه با چشمانم، به درب چوبیِ رنگ‌ورورفته‌ی خانه نگاه می‌کردم. باد روی بینی‌ام را بوسید، پیشانی‌ام... . باد وحشی می‌شد؛ ولی من پایم را روی پله‌ی اولی می‌گذاشتم. باد گوشه‌ی چشمم می‌نشست و چشمانم پر از اشک می‌شد. «مهم نیست، مهم نیست، برگرد برگرد. اون‌هم حق زندگی داره این حق رو ازش نگیر.» پا روی پله‌ی دوم گذاشتم و مورچه‌هایی که در این عصر پاییزی به سوراخ‌سنبه‌هایشان می‌رفتند، فرار کردند. پله‌ی سوم... و مثل پاره‌شدن لباس‌هایم توسط باد و سرمایی که بدنم را سوزن‌سوزن می‌کرد. کیف را بیشتر روی شکمم فشار دادم. افکار لعنتی پراکنده شدند.«اما گناه داره، توی این دنیا زجر می‌کشه.»
- چـ... چه بیماری‌ای؟!
- بیماری سندروم‌دان. بعید می‌دونم پزشک‌قانونی مجوز سقط بده.
چه‌کار می‌کردم؟ دستم را به ستونی که سقف شیروانی به آن تکیه داده بود، گرفتم. چه‌کار می‌کردم وقتی‌که مهر قرمز پزشک‌قانونی روی صورتم سیلی می‌زد و شوهرم یقه‌ام را می‌گرفت و می‌گفت «تو باید به دنیا بیاریش، بیماری اون هیچ اهمیتی نداره.» (؟)
باید مادر باشی تا از تمام‌شدن نترسی. بیم آن را نداشته باشی که خود کوچک شوی برای بزرگی او؛ ولی من می‌ترسیدم... می‌ترسیدم؛ چون حال که بی‌رحمی وجودم را گرفته بود تلخیِ آن کام عزیزم را تلخ‌تر کند. من طاقت تلخیِ دیگری را نداشتم... .
سرم را به دستم، که روی ستون بود، تکیه دادم. نفسم که از بند آزاد شد، دستم را به روسری‌ِ طوسی‌رنگم گرفتم؛ چراکه فکر می‌کردم گره‌اش شل شده است که نفس من، به‌راحتی بیرون آمده و موهای خرما‌یی‌ام، دو طرف صورتم را قاب گرفته است.
درب خانه‌ی قابله، که تخته‌های موازی‌ازهمش، مثل قالی ریش‌ریش‌شده بود؛ به‌شدت باز شد و صدایش، روسری‌ام را که دست‌های بی‌جانم به‌زور آن را گرفته بود، از سرم انداخت.
- برو گم شو بیرون پدرسگِ حرومی، من غلط کردم تو رو زاییدم. گم شو بیرون تا شبم پیدات نشه.
زنِ نسبتاً مسنی، یقه‌ی پسر جوانی را گرفته بود و به بیرون از خانه هدایتش می‌کرد. گرمای خوشایندگی که همراه با بوی عرق به‌سمتم دویده شد، سرمای باد را از بدنم کند و گوشه‌ی خانه‌ی قابله، کنارِ دکل‌های زنگ‌زده انداخت.
پسر جوان به‌سرعت از پله‌ها پایین رفت و آن زنِ مسن همان‌طور که با پایین پیرهن گلدارش دماغش را پاک می‌کرد، آرام‌آرام، شروع به بستنِ دربِ خانه کرد که...
درب را نبسته باز کرد و من نگاهم را به‌سختی از چروک‌های روی شکمش گرفتم و به سنگ‌ریزه‌های کف ایوان دوختم.
- تویی؟!
سنگینی سنگ‌ریزه‌ها روی چشمم افتاده بود و نمی‌خواستم به او نگاه کنم. کیفم را بیشتر روی شکمم فشار دادم و نگاهم را به زنِ مسن دوختم.
پیراهنش را پایین داده بود و حالا با چشمانی شکاک به من نگاه می‌کرد. روسریِ شیری‌رنگی که بیشتر شبیه کهنه‌ی بچه می‌مانست، به پشت گردنش گره خورده بود و من فهمیدم که منبعِ این بوی عرق، بین موهای حنا‌زده‌ی این زن است که به پیشانی‌اش چسبیده.
- کری؟! میگم تویی؟!
منظورش را از «تویی» فهمیده بودم. شاید «تو» همان مادرِ بی‌رحم است که طاقتِ بزرگ‌کردن یک بچه‌ی مبتلا به سندروم‌دان را ندارد.
دستم را که با لرزش محسوسی موازی پاهایم قرار می‌گرفت، مشت کردم. کیف را بیشتر روی شکمم مچاله کردم و به نوک کفش‌هایم خیره شدم.
- بله خودمم.
صدای فین‌فینش آمد.
- بیا تو.
دماغم را چین دادم و سعی کردم که با گرمای خانه عشق‌بازی کنم و به خودم مجال فکرکردن به بوی عرقی که از خانه‌ی قابله می‌آمد، ندهم.
خم شدم و کفش‌هایم را گوشه‌ی کف‌بندِ تَرکه‌ای درب خانه، جفت کردم و به حرف‌های آن زنِ مسن که اشاره می‌کرد کفش‌هایم را داخل جاکفشی سفیدرنگی که روغن از سررویش می‌چکید قرار بدهم، توجهی نکردم. «خدایا این قابله نباشه، خواهش می‌کنم. من این‌طوری نمی‌تونم.»
دستم را به درگاه گرفتم و تا آمدم یک پایم را داخل خانه بگذارم، فهمیدم که زمین، نیم‌متری از درگاه فاصله دارد؛ برای همین یک ‌آن، پایم که بیرون خانه جا مانده بود، از زمین جدا شد و سکندری در داخل خانه خوردم. دستم را به دیوار گرفتم و با قهقهه‌ی آن زنِ مسن متوجه شدم که دیوار، جنسی کاهگلی دارد؛ ولی بس‌که چرک است، رنگش به قهوه‌ای تیره می‌زند. ترسیده دستم را برداشتم و دو دستی، کیفم را روی شکمم مچاله کردم. طیف قهوه‌ای خانه‌ی قابله و آن نورهای زردرنگی که از دالان‌هایش بیرون می‌آمدند بیشتر شبیه قتلگاه می‌مانست. «تو قاتلی، تو قاتلی. برگرد! برگرد! اهمیتی نداره که بچه‌ت مشکل داره. تو مادری، سنگدل نباش، نباش.»
به پشت سرم که زنِ مسن همچنان نزدیک درب ایستاده بود، نگریستم. پایین در را گرفته بود و بالا می‌داد تا در چهارچوب در چفت شود.
- پدرسگ گفتم بهش پله بسازه، به خرجش نرفت که نرفت. تا حالا کار پنج‌تا زنِ آبستن که می‌خواستن بچه بندازن رو راحت کرده؛ یعنی کار منو راحت کرده.
قهقهه می‌زد؛ ولی من با وحشت، آرام‌آرام دستانم را از روی کیف سُر می‌دادم و زیر شکمم می‌بردم که مبادا با لکه‌ای قرمز روی مانتوی طوسی‌رنگم مواجه شوم. «آروم باش، آروم باش! هیچی نیست، هیچی نیست؛ ولی این قابله‌ست، قاتل بچه‌ت! برگرد دختر! برگرد! تو یه مادری.»
قابله، کمد کنار درب ورودی را باز کرد و همان‌جا بدون توجه به من لباسش را بیرون آورد. شکمش حکایت چندین زایمان را می‌داد. «تا حالا بچه‌های خودت رو انداختی؟ چطور دلت میاد آخه.» سؤالات چرت‌وپرتی که در سرم جولان می‌داد و نگاهم را به چروک‌های روی سینه‌اش می‌کشاند. کنار نافش، کنار پهلویش...
چشم‌هایم را بستم، تا شده یک لحظه هم نور زردی که از پستوها و دالان‌های کاهگلی بیرون می‌آید، حالم را ملتهب نکند.
صدای هوهوی باد که به داخل خانه می‌آمد، نشان می‌داد که قابله همه‌ی درز و دوز‌های خانه را گرفته است و مجالی برای نفس‌کشیدن به من نمی‌دهد.
لباسش را که عوض کرد از کمد فاصله گرفت و دست پشت کمرم گذاشت.
شاید لرزش تنم محسوس بود و جریانش، سلول‌های او را پشیمان کرده بود که دستش را از پشتم برداشت.
- برو تو این اتاق تا وردستم بیاد.
وارد اتاقی شدم که به‌جای در، پارچه‌ی سفیدی مثل پرده سردرش را قاب گرفته بود. «خدایا کمکم کن، من آدم بدی نیستم. می‌ترسم، خدایا می‌ترسم.» باید هم می‌ترسیدم. وقتی پرده را کنار زدم، نمی‌دانستم عکس حضرت ابوالفضلی که وقتی وارد خانه شدم به دیوار چسبیده بود را باور کنم یا لگنی که خون‌های لخته و خشک‌شده به آن چسبیده بود را... طیف زردرنگِ مُرده و مریض، در کل این اتاق هم پرده انداخته بود و قطرات عرقی می‌شد و روی پیشانی‌ام و بعد روی تیغه‌ی بینی‌ام سُر می‌خورد. آب دهنم را قورت دادم، کیفم را مچاله کردم...
باریکه‌ی نوری روی تخت افتاده بود و لکه‌های خونِ روی تخت را دنبال می‌کرد و به آن نمی‌رسید.
قلبم جایی در نزدیکیِ گلویم می‌زد و حتی دستم را که روی گلویم گذاشتم، نتوانست قلبم را به پایین بسُراند.
صدای قطار که از بیرون خانه می‌آمد، نشان از آن بود که کیلومترها از شهر دوریم و حتی تیغ و چاقوهای نو و به‌روز روی میز، این حقیقت را تغییر نمی‌داد.
- برو بخواب روی تخت.
با صدای قابله به خود آمدم، قلبم سرجایش می‌زد؛ ولی محکم‌تر از هربار...
چطور روی آن تخت می‌خوابیدم؟ روی آن تختی که تخته‌هایش کهنه و فرسوده شده بود و تشکی رویش نینداختند و من میخ‌هایش را از زیر ملحفه‌ی سفیدِ خونی می‌دیدم.
کیف بافتنی‌ام را با فاصله روی میزی که پر از الکل و پنبه بود گذاشتم و نگاهم را از کشوهای بی‌دسته‌اش گرفتم.
- تمبونت رو درمیاری یا معذبی بهت دامن بدم؟
دامنی زردرنگ به لباسش، که با تعویض آن تنها گل‌هایش درشت‌تر شده، چسبانده بود. سرم را تکان دادم که بدون تعلل دامن را روی صورتم پرت کرد. رنگ‌ها در ذهنم جابه‌جا می‌شدند و تنهای رنگ زرد بود که پشت پلکم را قرمز می‌کرد و هرچه پلک‌هایم را بیشتر روی هم فشار می‌دادم، سرخ‌تر و سرخ‌تر می‌شد. «من مادر بدی نیستم، نه! من نمی‌خوام بچه‌م بعد‌ها من رو سرزنش کنه. نه من مادر بدی نیستم.»
- دِ مثل آدم بخواب که میخ تو کمرت فرو نره کار دستمون بدی.
بالشت را پشت کمرم تنظیم و پاهایم را محتاطانه روی تخت دراز کردم. حالا باریکه‌ی نور روی دامن زردرنگم افتاده بود و دنبال ردِ خونی می‌گشت.
قابله درحال شستن دست‌هایش در سینک کنار میز وسایلش بود. حتی رغبت نمی‌کردم به لوله‌ی آویزان سینکش که کثافت از سرورویش می‌بارید، نگاه کنم.
- حالا چرا می‌خوای بندازی؟
چرا می‌خواستم؟ شاید آن‌قدر بی‌رحمی در جانم رسوخ کرده و وجودم ‌سوراخ شده بود که با قطرات خونِ عزیزم می‌خواستم حفره‌ها را پر کنم.
- مریضه، سندروم داره. پزشک‌قانونی مجوز سقط بهم نمیده. نمی‌تونم تحمل کنم که بچه‌م وقتی بزرگ میشه هرروز توی این اجتماع زجر بکشه.
پوزخندِ قابله برایم قهقهه می‌زد و می‌گفت «برو خودتو گول بزن مادر بی‌رحم.»
- چه مادرِ فداکاری!
سرم را پایین انداختم و به زخم روی انگشتم که با تیغ بریده بودم نگاه کردم. آرام زمزمه کردم و نگاهم را به پایین تخت سوق دادم. تازه متوجه شده بودم که اتاقش فرش ندارد.
- خود... خودت چرا این عذاب رو به جون می‌خری و بچه‌های این و اون رو میندازی؟
قابله دست‌هایش را در سینک تکان داد تا آب از دستش بچکد، شاید هم آلارم می‌داد که قرار است قطره‌قطره آب از سر من بگذرد.
- من اگه دوتا به دنیا میارم یکی رو میندازم.
- الان چی؟ الان دوتا به دنیا آوردی می‌خوای بچه‌ی منو بندازی، یا اول می‌خوای بچه‌م رو بندازی بعد بگردی دو نفر رو به دنیا بیاری؟
با یک لیوان آب و دو قرص به‌سمتم آمد. لیوان را به دستم داد.
- بخور مسکنه.
خیره نگاهش کردم. باریکه‌ی نور روی سمت راست صورتش افتاده بود و خال گرد کنار دماغش را براق نشان می‌داد. شاید می‌خواستم با سؤال-جواب‌کردنش به این نتیجه برسم که بی‌رحم‌تر از من هم وجود دارد تا روح ناآرامم را کمتر ملامت کنم.
- جوابم رو ندادی.
چشم‌هایش را بست و نفسش را فوت کرد. حوله را روی میز انداخت.
- می‌دونی؟ مادروپدری که بچه‌شون به قتل می‌رسه بی‌رحم نیستن؛ چون قاتلِ بچه‌شون رو انتخاب نمی‌کنن.
ادامه‌دار نگاهش کردم و منتظرش ماندم. ادامه داد:
- ولی بی‌رحم‌تر از قاتل، مادریه که بچه‌ش رو میندازه؛ چون قاتل بچه‌ش رو خودش انتخاب می‌کنه.
حرف‌هایش، لایه‌لایه تاری به چشم‌هایم اضافه می‌کرد. سرم را بالا گرفتم و به سقف کاهگلی و ترک‌ترکش نگاه کردم تا اشک‌هایم پایین نیایند. «مامان‌جانم! صدای قلبم رو می‌شنوی؟ به خدا می‌ترسم، به خدا می‌ترسم. این‌ها فقط به‌خاطر توئه من مامان بدی نیستم.»
کاش صدایم را می‌شنید و دلهره‌هایم را استشمام می‌کرد. من مادر بدی نبودم... .
شانه‌اش را بالا انداخت.
- درهرحال از من راضین، چه براشون بزام چه بندازم. اگه اون دنیایی بود، خدا یقه‌م رو می‌گیره، حق‌الناس گردنم نیست. خدا بخشنده‌ست حالا این یه قلم رو ببخشه.
پیش‌نشین که آمد، قابله کلام آخرش را گفت:
- نبخشید هم بذار یه‌کم خدا عذاب‌وجدان بگیره و درک بکنه که یکی آدم کمتر، بهتر! کمکش کردم کمتر از دستِ گناه‌های سگ‌توله‌ی این‌واون حرص بخوره.
پیش‌نشین دخترِ ریزنقش و کوتاه‌قد، دست‌هایش را با الکل ضدعفونی کرد.
زرد، رنگ گرمی بود و پلک‌هایم را روی هم می‌انداخت. از گرما متنفر شدم... از رنگ زرد...
- آمنه لگن رو وردار بیار. دِ پاهات رو وا کن.
ناخن‌هایم را در تخته‌ی زیرم فرو می‌کردم. فریاد می‌زدم و با هر «زور بزن» قابله جیغ می‌کشیدم. دردی به زیر دلم خط می‌کشد و رگِ روی پیشانی‌ام را برجسته می‌کرد. پاهایم را بی‌جان می‌کرد و من پشیمان می‌شدم از مادر بودنم، از بی‌رحم بودنم، از خودم که وقتی بچه‌ای از من می‌پرسید مادر یعنی چه؟ می‌گفتم «دلسوز.» زیر شکمم نبض می‌زد و با فشار دست قابله به مرگ می‌رسیدم. پاهایم را به تخته فشار می‌دادم و کمرم به میخ‌های تخته کشیده می‌شد و من دوباره جیغ می‌زدم. لکه‌های قرمز خون روی دامن زردرنگم و خوش‌حالی باریکه‌ی نوری که به دنبال لکه‌های جدیدِ خون افتاده بود هیچ تفاوتی در این درد به وجود نمی‌آورد. عرق‌های روی پیشانی‌ام و عرق‌های روی پیشانی قابله و ترس چشم‌های پیش‌نشین که نمی‌دانست عرق‌های من را پاک کند یا قابله را؛ برای همین مدام صدای پس‌پس دعا خواندنش می‌آمد و جیغ خفه‌ای می‌کشید.
- خانوم‌جان داره از حال میره یه کاری کن.
زردی هوای اتاق، بوی خون گرفته بود و پوسته‌ی هوا را خون‌مرده می‌کرد. گویی هوا از شدت جیغ‌های من که خدا را صدای می‌زدم، کبود شده بود.
نفس‌هایم به‌سختی بیرون می‌آمد و کنار باریکه‌ی نور می‌نشست. چشم‌هایم آرام‌آرام بسته می‌شد و شخصی با مدادرنگی، مادربودنم را زرد می‌کرد. زردی مُرده و مریض، که بی‌رحم‌بودنم با لکه‌های خون، عیان می‌شد. مادربودم... با لکه‌های زردِ خونی... .

«پایان»
تابستان ۹۸
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست نوجوانم سلام. هیچ چیز قشنگ‌تر از خواندن داستان‌هایی که هم‌سالان شما برای ما ارسال می‌کنند نیست. روح تازه‌نفس و پرشور نویسندگی در خط به خط نوشته‌هایشان که اغلب کال و کم‌تجربه است موج می‌زند. داستان شما را هم با لذت تا به انتها خواندم. داستان شما قبل از هرچیزی نوید ظهور بانوی جوانی را در عرصه نویسندگی می‌دهد که بلد است چطور شاگرد خلف نویسندگانی جزئی‌نگر و توصیف‌گرا باشد. شما در ساخت فضا و توصیف حالات و احوال، در کشاندن پای خواننده در مکان داستانتان دقیقا بیخ گوش راوی و شخصیت‌های دیگر مهارت بسیار خوبی دارید که از سن و سالتان بعید است. تجسم آن زن جوان و تردید و اضطرابی که برای ورود به خانه قدیمی و ناآشنایی برای سقط جنین دارد، درک آن فضا و آن اتاق و آن قابله کاملا شدنی و ملموس بود. خواننده گام له گام با زن باردار قصه پیش می‌رفت و درد او را به جان می‌خرید. اما دوست نوجوانم داستان تنها توصیف و تعریف دقیق و مو به موی اجزای داستان و شخصیت‌ها و فضاسازی نیست. بلکه به چیز دیگری هم نیاز دارد و آن پلات است. نقشه راه داستان. نقشه‌ای که قرار است خواننده را از نقطه الف به نقطه ب برساند و این میان چیزی دستگیرش شود. بیایید جور دیگری به داستان شما نگاه کنیم. داستان را به صورت یک خلاصه سه‌خطی برایم روایت کنید. خلاصه داستان می‌شود این: « زن جوان و بارداری به قصد سقط مخفیانه جنین‌اش که مبتلا به سندروم داون است نزد قابله‌ای می‌رود و بچه را سقط می‌کند.» خب این خلاصه بسیار چکیده و فشرده، یک گزاره خبری است. سقط کرد، بعدش چه شد؟ چه چیزی روی داد؟ چه چیزی این سقط غیرقانونی را از هزاران سقطی که در روز رخ می‌دهد متمایز کرده؟ چه چیزی در این ماجرا هست که شما خواسته‌اید آن را به داستان تبدیل کنید و فکر کرده‌اید حرف نویی برای گفتن دارد؟ یک چیزی این میان هست که با پرداخت به آن می‌توانستید داستانتان را از ورطه تکراری بودن نجات دهید و این همان مسئله سندروم داون جنین است. طبق آخرین اطلاعی که من دارم اگر بعد از آزمایشات غربالگری سندروم جنین محرز شود، در صورت عدم تمایل والدین به ادامه این بارداری، خیلی راحت و به شکل قانونی می‌توان بارداری را متوقف کرد و جنین را سقط نمود. اصلا آزمایشات غربالگری برای همین منظور رخ می‌دهد. می‌شد از این ماجرا جان تازه‌ای به داستانتان بدمید. آن هم اینکه پدر مخالف سقط جنین مشکل دار است و مادر موافق و خب این چالش و درگیری دستمایه اصلی داستان می‌شد و نه سقط جنین آن هم در یک بیغوله که بیشتر روایت عین به عین کلیشه‌های سینمایی درباره مراکز غیرقانونی سقط جنین است. در حالی که توصیف اتاقی که برای زایمان و سقط در داستان شما هست هیچ مطابقتی با شکل واقعی اتاق سقط و زایمان ندارد. سقط بر خلاف زایمان نیازی به زور و فشار مادر ندارد و حتی یک سری ابزار و المان دیگر در داستان شما هست که تنها برآمده از بی‌تجربگی شما در حیطه علم پزشکی زنان و زایمان است و اینکه در عصر امروز که آزمایشات پیشرفته مشکلات و معایب یک جنین را پیش از تولد نشان می‌دهد، حتی مراکز سقط غیر قانونی هم بسیار مجهز و درست و حسابی‌اند و اصلا شبیه این طویله کاهگلی داستان شما نیستند. بگذریم از خیل عظیم پزشکانی که خیلی شیک و تر و تمیز در مطب شخصی خود با کمال احترام و تشریفات و امکانات پزشکی این کار را به راحتی انجام می‌دهند. پیشنهاد می‌کنم قبل از نوشتن در هر موضوعی به خوبی درباره آن تحقیق کنید. همه ما مسلما به همه علوم واقف نیستیم اما وقتی تصمیم گرفتیم درباره آن داستان بنویسیم باید و باید و باید زحمت تحقیقات میدانی گسترده را بر خود هموار کنیم تا کسی نتواند ایراد و گاف از داستان بگیرد. من به آینده شما در نوشتن بسیار امیدوارم. شما جنس نوشتن و کلمه را خوب می‌شناسید و این عالی است. فقط تا می‌توانید تمرین کنید و از خواندن و مطالعه دست نکشید. هیچ چیز به قدر مطالعه مفید و مستمر برایتان آموزنده نخواهد بود. منتظر داستان‌های بعدی شما هستم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت