دو ماجرای مجزا




عنوان داستان : همراه باد
نویسنده داستان : نرگس نادری

_اگه رهایی می خوای ؛ مخالف باد پرواز کن !
_نمیشه!!!نخ رو محکم گرفته!
_گوش بده!!صدا رو می شنوی؟
_صدای هیاهوی مردمه!
_نه ..نه... صدای هو هوی باد رو می شنوی؟
_نه.... فریاد مردم رو می شنوم
_پس هنوز برای آزادی آماده نیستی ، باد ترو صدا میزنه ؛ هر موقع صداشو رو شنیدی ؛ تلاش کن!
گنجشک این را به بادبادک گفت ؛ بعد اوج گرفت و از چشهمای سیاه بادبادک محو شد‌.
آن روز آسمان را بادبادک ها تسخیر کرده بودند ؛ هر کدام که بالاتر میرفت احساس برتری می کرد و گوشواره هایش را می رقصاند. هر کس نخش بلندتر بود اوج گرفتنش بیشتر بود .
روز آخر پاییز و جشن بادبادک ها بود.
پارک پر از بچه هایی شده بود که برای بازی و تفریح و بادبادک هوا کردن آمده بودند.
آسمان پر از پچ پچ بادبادک های به اوج رفته بود.
پسرک نخ بادبادکش را محکم گرفته بود و مدام نخ را کم و زیاد می کرد.
هرازگاهی به وسایل داخل کارتونِ کنار درخت نگاه می کرد. به کفشهایش نگاه کرد؛ کتانی های پدرش بود که دیشب تا دیر وقت دستمالشان کشیده بود تا رنگ و روی بگیرند ؛ بندهایش را دور مچ پایش بسته بود تا وقت راه رفتن از پایش در نیفتند، به آسمان نگاه کرد؛حالا بادبادکش از همه بالاتر بود . با تن سبز رنگش و گوشواره های سفید و قرمزش از همه بالاتر می رقصید.
یکی کنار بساطش ایستاده بود و سر میچرخاند .
خودش را آنجا رساند.
_چیزی می خواستید؟
_ یه نخ سیگار بده !
سیگار را دست مرد داد و پولش را
توی جیبش گذاشت.
_این بادبادک رو از کجا آوردی؟نکنه دزدیدی ؟
بند بادبادکش را محکمتر گرفت .
_ نه اینو پدرم برام درست کرده... ببین از همه بالاتره!!
_من که چشمم آب نمیخوره....ولی به هر حال بپا ، نپره..
_با نخش محکمه ؛ هر چی هم بالا بره ، نخش پاره نمیشه!
_باد آمد، بیارش پایین
مرد این را گفت دور شد.
بادبادک خودش را بالا و پایین می برد . به همه جا سرک می کشید. گوشوارهایش را می چرخاند میخواست صدای باد را بشنود و بعد برای آزادیش تلاش کند. به نخ سفیدی نگاه کرد که او را در دست های پسرکی اسیر کرده بود.
هر چه تلاشش را بیشتر می کرد ؛ نخش محکمتر می شد . دم درازش را روی بادبادک های دیگر می کشید .
پسرک مشترهایش بیشتر شده بود؛باد از لابلای شاخه های عریان درخت ها هو هو کنان آمد.
آخرین نخ سیگار را فروخت . پولش را بوسید ؛ ناگهان باد پول را از دستش قاپید..
پسرک به دنبال پول می دوید ...بادبادک صدای باد را شنید شروع کرد به تلاش برای آزادیش...پول در دست های باد بود و پسر به دنبال آن می دوید؛ اشک هایش روی صورت کودکانه اش سرُسرُه بازی می کردند، بادبادک توی دستش سنگینی میکرد. باد گاهی پول را زمین می گذاشت و تا پسر سرمی رسید بلندش می کرد و بازهم می دوید. یه لنگه از کفش هایش جا مانده بود ، چند باری زمین خورد ، درزِ دوخت های سرزانویش باز شده بود .آب بینیش را با سرآستین های نخ نمایش پاک می کرد و چشم از پول برنمی داشت و پشت سر باد می دوید اما بادبادک تمام قدرتش را جمع کرده بود و مخالف باد پرواز می کرد ، دمش را به دور نخ پیچانده بود و با تمام قدرتش نخ را می کشید .
پسر نگاهی به بادبادک و بعد به پول انداخت .
بادبادک به پشت سرش نگاه کرد از بادبادک های دیگر دور شده بود ،باد دستش را زیر بادبادک انداخت و او را روی دوشش سوار کرد.
پسرک با صدای بلند گریه می کرد و دویدنش را سرعت بخشید ، باد با چموشی پول را بین بوته ایی انداخت و با خنده دور شد ، پسرک پول را گرفت ؛ اشک هایش را پاک کرد و آسمان را نگاه کرد ؛ قرقره نخی که توی دستش جامانده بود را زمین انداخت و پول را توی جیبش گذاشت ، کفشش که روی زمین افتاده بود را پوشید بندش را اینبار محکمتر دور مچ پایش پیچاند و با گام های بلند به سمت بساطش راه افتاد.
بادبادک در آسمان می چرخید و می چرخید. آزادانه سوار بر باد شده بود.
بادبادک های دیگر با حسرت به او و بعد به نخ هایشان نگاه می کردند.
همراه با باد شد. با لذت آدم هایی را نگاه می کرد که با اوج گرفتنش کوچک و کوچکتر می شدند ‌از خیابانها گذشت.
از صبح پرواز کرده بود . خسته روی شاخه ی درختی آرام نشست ، نخش را به شاخه ها پیچاند.
_ تو را باد آورده؟؟ نمیدانم این باد چرا اینقدر بیرحم است ، اصلا به اون بچه ایی که بادبادکش را دزدیده فکر کرده؟
_نه !!!نه !!!درخت جان اشتباه نکن من خودم با باد همراه شدم...یعنی خودم نخ را از دست آن پسرک بیرون کشیدم...من بادبادکم ...دوست دارم در اوج پرواز کنم.
_ پس آزادی را دوست داری؟؟؟اما به چه بهایی!!
_آن پسر دیگر باید بزرگ می شد ؛ باید پول سیگارها رو برای تعمیر ویلچر پدرش می برد.
_گول ظاهر باد رو نخور! دل بی رحمی دارد. پایین را نگاه کن!!
بادبادک به برگهای زرد رنگی که اطراف درخت را پوشانده بودن نگاه کرد .
_اوه چه زیبا!!
_زیبا؟؟ شاید بنظر دیگران زیبا باشه !!! اما آنها پاره های تن من هستند . آنها را باد بی همه چیز گول زد و از من جداشون کرد!! به آنها قول پرواز داده بود...حالا ببین کجا هستند!! اون فقط بادهواست از خودش چیزی نداره ، کارش فقط گول زدنه!!
با حرفهای درخت بادبادک دمش را روی برگ ها کشید و نوازششان کرد.
درخت خوابش برده بود. بادبادک چشم های خسته اش را بست. ستاره ها هم انگار پرده های اتاقشان را کشیده بودند . ابرهای سیاهپوش سوار بر باد رسیدند. به هر چه که سر راهشان بود تازیانه می زدند ، صدای تازیانه شان آسمان را می لرزاند . بادبادک از ترسش بین شاخه های درخت پنهان شده بود . قطرات باران تن کاغذیش را قلقلک می دانند . باران خنک بود اما جای پایشان روی تن بادبادک ذوب می شد. گوشوارها و دم درازش را زیر تنش پنهان کرده بود . از ترسش نخش را محکمتر به شاخه پیچاند ، نخ کوتاه بود و برای محکم نگهداشتنش کافی نبود، باران داشت به تنش نفوذ می کرد. درخت را صدا زد ، از او کمک میخواست اما درخت خوابِ خواب بود. دلش پسرک چموش را می خواست . باد بلندش کرد ، میخواست از دست باد فرار کند اما باران به درونش نفوذ کرده بود . تالاپ از همان بالا ، پای درخت افتاد . گوشوارهایش کنارش افتاده بودند . یکی از چشمهایش با باران رفته بود . کاغذ تنش دیگر سبز نبود.
چشم چرخاند اطرافش پر از برگ های زرد بود ، برگ هایی که روزی اشتیاق پرواز داشتند ... دمش از تنش جدا شد و همراه باد رفت . همان یک چشمش هم داشت روی تنش سُر میخورد و او تمام توانش را جمع کرده بود تا چشمش را حفظ کند اما باد و باران بی رحم تر بودند .
نرگس نادری
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم نرگس نادری سلام

«همراه باد» را خواندم. این اثر با داستانی که پیش‌تر از شما خوانده بودم به کلی متفاوت است. «همراه باد» با توجه به سوژه، محتوا و سن شخصیت می‌تواند اثری در حوزۀ داستان کودک باشد و یا حتی نوجوان اما توجه به چند نکته در خلق آثار بعدی به شما کمک خواهد کرد. یک اینکه تکلیف را با خودتان روشن کنید و بدانید که می‌خواهید داستان‌نویس کودک باشید و یا می‌خواهید داستان بزرگسال بنویسید. البته ما نویسنده‌‌هایی داشته‌ایم که هم در حوزۀ داستان نوجوان موفق بوده‌اند و هم در حوزۀ داستان بزرگسال نمونه موفقش محمدرضابایرامی است و یا محمدکاظم مزینانی که اصلا شاعر موفق کودک بود و بعدتر چند رمان بزرگسال فوق‌العاده نوشت و از جمله رمان‌نویس‌های موفق بزرگسال هم هست اما دست‌کم در این مقطع که در حال حاضر شما در آن قرار دارید، بهتر است برای خودتان تعیین تکلیف کنید که می‌خواهید در زمینۀ داستان کودک و نوجوان کار کنید و یا در حوزۀ داستان بزرگسال. نکتۀ دوم اینکه برای نوشتن داستان کودک و نوجوان، انتخاب سوژه بکر و خلاقانه عمل کردن بسیار دشوار است. می‌دانید که اغلب سوژه‌ها در این زمینه تکراری هستند پس اندکی غیرحرفه‌ای عمل کردن به معنی درافتادن به دام کلیشه‌هاست. در اینجا هم سوژه نه تنها خلاقانه نیست بلکه به شدت دم‌دستی و نخ‌نما به نظر می‌رسد ضمن اینکه پرداخت پرکشش و هنرمندانه‌ای هم ندارد. در واقع چنین سوژه‌ای آنچنان پرمایه نیست و قلمرو چندان گسترده‌ای در اختیار شما قرار نمی‌دهد مگر اینکه در گسترش دادن سوژه و پرداخت عناصر بسیار متفاوت عمل کنید که در اینجا چنین اتفاقی نیفتاده است. نکتۀ دیگر گم شدن نقطۀ ثقل اثر است. در اینجا دو داستان کاملا مجزا داریم. داستان خود پسرک و داستان بادبادک او. داستان پسرکی که دستفروشی یا سیگارفروشی می‌کند و کتانی‌های پدرش را به پا می‌کند و لباس‌هایش پاره هستند و پولی که در می‌آورد می‌بوسد و کنار می‌گذارد؛ خوب این پسرک با این اوصاف داستان مجزا و ناتمامی است که بخشی از انرژی و تمرکز کار بر روی او قرار گرفته است اما بادبادک هم بادبادکی است که می‌خواهد آزاد باشد و گنجشک به او راهکار می‌دهد و باد کمک می‌کند تا خودش را رها کند که این خودش داستان دیگری است پس مرکزیت داستان گم شده است و نقطۀ تمرکز از میان رفته است. پیشنهاد می‌کنم این اثر را به عنوان دستگرمی کنار بگذارید و با توجه به علاقمندی‌تان یکی از حوزه‌های کودک یا بزرگسال را انتخاب کنید بعد در همان زمینه به مطالعه و تمرین تخصصی و گسترده بپردازید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت