فقدان منطق درست داستانی، فرو ریختن ساختار




عنوان داستان : بچه
نویسنده داستان : سپیده رمضان‌نژاد

آخرین جمعۀ شهریور بود. زن، برخلاف جمعه‌های قبل، زود از اتاق بیرون زد. توی آشپزخانه سروصدا راه انداخت. چای دم کرد. دنبال کارتن ظرف‌ها گشت. تند و تند جمع کرد و چپاند توی کارتن‌ها. اطرافش پر از روزنامه باطله بود. با صدای باز شدنِ درِ اتاق، سرِ زن به سمت صدا چرخید. لبخندی زد و تا خواست سلام بدهد، خنده روی لب‌هاش رنگ باخت.
- چه خبرته سر صبح. خونه رو گذاشتی رو سرت.
- مرد که انگار دنبال بهانه می‌گشت، این‌ها را گفت و با موهای جوگندمی بلند و درهمش، برگشت توی اتاق. درِ کمد دیواری را محکم کوبید و با صدای گرفتۀ خواب‌آلودش فریاد زد: کجا انداختی این لباسارو باز؟
زن، مثل کسی که انگار بی جهت چند سیلی پیاپی خورده باشد، با لب و لوچۀ آویزان رفت سمت اتاق. مرد ولی لباس‌های چروکیدۀ روی بندکس را پوشید. از راهروی تنگی که اتاق را به پذیرایی وصل می‌کرد گذشت و از خانه بیرون زد. شانه‌های پهن و خشنش چنان محکم به بازوی زن خورد که دردش تا چند دقیقه کش آمد. زن همان‌جا نشست روی موکتِ کفِ راهرو و چنگ انداخت لای موهای فرِ زیتونی‌اش. اشک نریخت... بغض نکرد... تلخ شد... شکست... فرو پاشید...
«تو خیلی بیشتر از زنای دیگه باید حواست به شوهرت باشه. بچه نداشتن کم عیبی نیست مادر. اونم برا عروس سید کمال. تا می‌تونی به شوهرت محبت کن. نکنه یه وقت بدخلقی کرد، زبون‌درازی کنی. به خودت برس. به خونه زندگیت برسون. بذا بچه نداشتنت کمتر به چشمش بیاد». حالِ زن از دورۀ نصیحت‌های مادرش به هم خورد.
صدای نون خشکی مثل سوت منزجرکننده‌ای توی گوشش پیچید. چشم دوخت به ساعت شماطه‌دار روی دیوار که 11 را نشان می‌داد. از جاش بلند شد. چند بار فاصلۀ آشپزخانه و اتاق خواب را، که در امتداد هم بودند، رفت و آمد. دستِ آخر، با خودش گفت: آره خب. یکی‌یه‌دونۀ سید کمال اجاقش کور باشه؟
صدای دخترک واحد روبه‌رو توی راهروی آپارتمان پیچید: مامانی بستنی هم می‌خری؟
زن مانتواش را از توی کمد برداشت و رفت از سوپری سر کوچه کارتن خالی بگیرد. چند تا پسربچۀ 8- 9 ساله توی کوچه فوتبال بازی می‌کردند. توپ محکم خورد به کتف زن. یکی از پسربچه‌ها، که ریزه‌تر از بقیه بود، دوید سمت توپ. زن اخم تندی کرد. پسربچه چند قدم عقب رفت.
زن کارتن‌ها را گذاشت روی اپن. بوی سوختگی توی آشپزخانه پیچید. زن دوید سمت گاز. شعلۀ زیر کتری استیل را، که از بی‌آبی سوخته بود و رنگش به زردی می‌زد، خاموش کرد. ضعف کرده بود. ماکارونی ماندۀ دیشب را گذاشت توی فر.
ناهارش را نصفه و نیمه خورد و خزید توی اتاق. نه خوابش می‌برد و نه حس بلند شدن داشت. هوا کم‌کم داشت تاریک می‌شد. خبری از مرد نبود. غروب جمعه با سکوت محضی که آپارتمان را بلعیده بود به‌نظر دلگیرتر از همیشه می‌آمد. هر صدایی گوش‌های زن را تیز می‌کرد. ماشینی توی کوچه پارک کرد. زن سریع دوید سمت پنجرۀ پذیرایی که رو به کوچه باز می‌شد. مردی از ماشین پیاده شد و چرخید سمت آپارتمان بغلی. زن پرده را کشید.
سر شب بود که درِ ساختمان باز شد. زن توی دلش غوغا بود. صدای گام‌های آرامی توی پله‌ها پیچید. زن، که انگار جان تازه‌ای توی رگ‌هاش دوانده باشند، از پشت چشمیِ در، به راه‌پله چشم دوخت. صدا نزدیک‌تر شد. زن چشم‌هاش را بست و نفس عمیقی کشید. آماده بود در را باز کند. دستش ولی روی دستگیره خشکید. آقای امیدی بود. خسته و آرام، از پله‌های طبقۀ اول گذشت و رفت بالا. آقای امیدی دو هفته پیش بچه‌دار شده بود. زنش را، بعد از بیمارستان، یکراست برده بود خانۀ مادرش. خودش هم آنجا بود. فقط شب‌ها برای خواب می‌آمد خانۀ خودش. یک روز که توی پارکینگ به او رسیده بودند زن آرام توی گوش مرد گفت: امیدی هم این روزا حسابی آلاخون والاخون شده ها. مرد جواب داد: آلاخون کدومه؟ یه جماعت الان توی دلش بندری می‌رقصن. زن پله‌ها را دو تا یکی بالا آمد. رفت توی دستشویی و بی‌صدا یک دل سیر اشک ریخت. بعضی حرف‌ها صد سال هم از عمرشان بگذرد باز هم گزنده‌اند.

زن شقیقه‌اش را بین دست‌هاش فشرد. سردردش دوباره عود کرده بود. رفت سمت یخچال. یک لیوان آب و یک مسکن برداشت و آمد روی کاناپه ولو شد. آنقدر همان‌جا نشست و زل زد به در که همان‌طور نشسته خوابش برد. بدون بالش. بدون پتو. تنهای تنها. توی خانه‌ای که حالا از در و دیوارش بدش می‌آمد. توی خانه‌ای که به‌جز صدای یک بچه، حالا صدای یک مرد را هم کم داشت. میلی به صبحانه نداشت. صاف رفت سراغ کارتن‌ها و جمع کردن مابقی ظرف‌ها. تا ظهر، به‌جز چند تکه ظرف دمِ دستی، هرچه خرده‌ریز در آشپزخانه بود جمع کرد. بعد، لابه‌لای کارتن‌ها ایستاد. دست‌هایش را مشت کرد و روی کمرش فشرد. صدای قروچ قروچ کمرش بلند شد. راه افتاد سمت اتاقِ کارِ مرد، دنبال چسب پنج سانتی. کشوهای میز کار مرد را گشت. چند تا کتاب داستان توی کشوی بالایی میز بود. کتاب‌ها را برداشت و یکی یکی نگاه کرد. تولد باب اسفنجی، حسنی میره به بازار، سفرهای سندباد. کتاب‌ها را توی دست راستش لوله کرد و چند بار محکم کوبید به کف آن یکی دستش. بعد، پرتشان کرد توی کشو و به‌سرعت از اتاق خارج شد. همیشه، توی خانه‌شان چند تا کتاب کودک بود. توی این چند سال، پیش نیامده بود بچه‌ای بیاید خانۀ آن‌ها و دست‌خالی برود. همه می‌دانستند آقا رضا عاشق بچه‌هاست. نیمۀ شعبان چند سال پیش که سید کمال و زن خدا بیامرزش را برای شام دعوت کرده بودند، رضا دیر به خانه برگشت. وقتی هم که آمد بیست سی تا کتاب قصه توی بغلش بود. خندیده بود و گفته بود کتابفروشی سر کوچه کتاب‌هایش را حراج کرده است. زن سید کمال کلی قربان صدقه‌اش رفته بود و سه بار محکم به سینه‌اش کوبیده بود که الهی به حق این روزای عزیز، دامن زنت سبز بشه. زن هم رفته بود توی آشپزخانه و سرش را گرم کرده بود؛ مبادا کسی لب‌های کج‌وکوله‌شده‌اش را ببیند.
روز دوم هم داشت به سر می‌آمد. زن، کلافه، ابرویی بالا داد و پشت چشم‌هایش را مالید. گوشی تلفن همراهش را برداشت. نه تماسی داشت و نه پیامی. انگار کنج آپارتمان کوچکش از یاد همه رفته باشد. اوف بلندی کشید و گوشی را پرت کرد روی مبل.
تند و تند، اسباب خانه را جمع می‌کرد. به ظهر روز سوم که رسید، فقط مانده بود کمد لباس‌ها و کتاب‌های توی جاکتابی. از لباس‌های خودش شروع کرد. یکی یکی تایشان کرد و چید توی چمدان. لباس یشمی نامزدی‌اش را هم که برداشت دوسوم کمد خالی شد. بعد، رفت سراغ لباس‌های مرد. شلوار کتان قهوه‌ای مرد را که کف کمد افتاده بود برداشت. همان که مرد روز آخر وقت رفتن دنبالش می‌گشت. پاچه‌های شلوار را روی هم انداخت و از وسط تا کرد. توی جیب شلوار یک جفت جوراب نشسته هم بود. مرد همیشه عادت داشت جوراب‌هایش را توی جیب شلوارش فرو کند. زن یکبار با نوک انگشت شست واشاره‌اش جوراب کثیف را از جیب شلوار بیرون کشیده و جلوی چشم‌های مرد گرفته بود: اَه رضا، بچه که نیستی تو. چهل سالته ناسلامتی. مرد این همه شلخته هم نوبره والا. مرد خندۀ بلند کشداری تحویل داده و گفته بود: باز خوبه من یکی‌ام همبازی ندارم.
زن جوراب کثیف را پرت کرد سمت سطل زبالۀ کنار میز تحریر. یک لنگه روی دیوارۀ سطل آویزان شد. زیپ چمدان را کشید و به کتاب‌های توی جاکتابی و تنها کارتن باقی‌مانده نگاه کرد. خدا را شکر کرد که کارتن کتاب‌های خودش از اسباب‌کشی قبل همان طور مهروموم‌شده توی انباری گوشۀ پارکینگ مانده بود. پنج تا کتاب قطور قفسۀ بالا را یکجا بغل کرد و تا بگذارد توی کارتن، یکی‌شان زمین افتاد. کتاب از وسط باز شده بود و یکی از ورق‌هاش تا خورده بود. پاکت‌نامه‌ای کاهی از لای کتاب‌ افتاده بود روی زمین. زن کتاب‌ها را دوباره گذاشت توی قفسه. چشم‌هایش را تنگ کرد و خم شد. سریع نامه را برداشت. درِ پاکت باز بود. تکه کاغذِ کوچکِ توی پاکت را بیرون کشید. روی کاغذ با قلمی آبی که رنگش کمی پخش شده بود نوشته بود: «اسمِش رضاست. تو رو به جدت قسم سید، مثل اولاد نداشته‌ت بزرگش کن». زن یک لحظه احساس کرد خون توی رگ‌هاش یخ بسته است. پاهاش تاب ایستادن نداشت. همان‌جا کف اتاق نشست. قلبش به تندی می‌زد. نامه را چندین بار پشت ‌و رو کرد. پاکت را دوباره گشت. هیچ چیز دیگری توی پاکت نبود. جز همان تکه کاغذ و دو خط نوشتۀ رویش. چند بار طول و عرض کوتاه اتاق را طی کرد. آخرش دست ‌انداخت روی آویزِ لباس و مانتو و شالش را برداشت و ‌پوشید. خانۀ سید دو تا کوچه بالاتر بود. زودتر از همیشه ‌رسید. تند و تند زنگِ در را زد و هم‌زمان به در ‌کوببد. سید شلنگ آب را گذاشت پای درخت انجیر توی باغچه و در را باز کرد.
- خیره ایشالله بابا جان.
زن نفس نفس زنان سلامی کرد و نامه را نشانش داد.
- رضا سه روزه غیبش زده. امروز اینو لای کتاباش پیدا کردم.
سید دستی به محاسن سفید بلندش کشید و با آرامشی که برای زن غریب نبود گفت: رخصت بده آروم بگیره. خودش برمی‌گرده.

شمعدانی‌های‌ دور باغچه حسابی جان گرفته بودند. سید شیر آب را بست. حسن یوسف‌ها را از روی پله برداشت و دورِ باعچه چید. یکیشان وارفته و پژمرده بود. سید بهش اشاره کرد و گفت: جاشو عوض کردم قهر کرده. زن خندید و گفت: لوسشون کردین دیگه. حاجی دستی به گلبرگ‌هایش کشید: چه کنم. دردونۀ سید خانومن دیگه. مثل همیشه فلاسک چای و یک استکان کوچک کمرباریک روی تخت چوبی کنار حوض بود. زن برای سید چای ریخت. بوی چای توی فضا پیچید.
زن برگشت. کمی آرام شده بود. حالا مجال فکر کردن داشت. وارد اتاق شد. دستش را گذاشت روی سینه‌اش. آشفتگی چندروزه‌ را پیچید توی نفس حبس‌شده‌اش و با تمام وجود بیرون داد. چشمش به لنگه جوراب آویزان روی سطل زباله افتاد. لبخندی زد و جوراب‌ها را برداشت. انگار هوای اتاق دم کرده بود. پرده را کنار کشید و پنجره را باز کرد.
کلید توی قفل چرخید. کسی وارد خانه شد. زن نامه را لای کتاب گذاشت و انداخت توی کارتن.
- کجا غیبت زد یهویی؟ گوشیت چرا خاموشه؟ عصر کامیون میاد وسیله‌ها رو ببره. فرش و پرده‌ها دیگه با تو. / سپیده رمضان‌نژاد- 8 مهر 1398
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سپیده رمضان‌نژاد سلام

«بچه» را خواندم. خوشحالم که همچنان می‌نویسید و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. تلاش کرده‌اید داستان زنی را بنویسید که سالهاست ازدواج کرده است و با وجود علاقۀ شدید همسرش به بچه، هنوز بچه‌دار نشده است و از طراف اطرافیان به ویژه خانوادۀ شوهرش تحت فشار است و کنایه‌ها و طعنه‌ها را تاب می‌آورد. آنچه در اینجا به طور مشخص مطرح شده و به نمایش درآمده است رفتار بد خانواده شوهر نیست بلکه رفتار نامناسب و ناامیدکننده‌ای است که خود همسر با این زن دارد. مرد، به زن بی‌اعتناست و پرخاشگری می‌کند که این‌ها در یکی از صحنه‌ها به نمایش گذاشته شده‌اند. زن هم بر اساس همان الگوی قدیمی بسوز و بساز در حال سوختن و ساختن است خوب تا اینجای کار درست. بعد چه اتفاقی می‌افتد؟ زن از ابتدای داستان در حال جمع کردن وسایل منزل است و به نظر می‌رسد اسباب‌کشی در پیش‌خواهند داشت اما یکدفعه و به طور کاملا اتفاقی یادداشتی قدیمی پیدا می‌کند به این مضمون : « «اسمِش رضاست. تو رو به جدت قسم سید، مثل اولاد نداشته‌ت بزرگش کن». اسم همسر این زن رضاست و یادداشت خطاب به پدرشوهر زن نوشته شده است. خوب به این ترتیب رازی قدیمی و سربه‌مهر گشوده می‌شود. زن به سراغ پدرشوهرش می‌رود و متوجه می‌شود شوهرش بعد از دیدن همان یادداشت غیبش زده است؛ بنابراین خیالش آسوده می‌شود و به خانه برمی‌گردد و بعد سر و کله شوهرش پیدا می‌شود و تمام. می‌دانید اولین پرسش جدی در اینجا چیست؟ اینکه این یادداشت چطور یکدفعه از لای کتاب بین قفسۀ کتابها سردرآورده است؟ خوب فرض را بر این می‌گذاریم که یادداشت را رضا خوانده و لای کتابش گذاشته است، اما خود رضا چطور یادداشت را پیدا کرده است؟ بعدش خانم به سراغ پدرشوهرش می‌رود تا از چند و چون ماجرا سردربیاورد اما در آنجا هم اتفاقی نمی‌افتد. پدرشوهر در کمال خونسردی عروس را دعوت به خویشتن‌داری می‌کند و عروس را از پریشانی به در می‌آورد و به خانه می‌فرستد؛ اما اینکه میان این پدر شوهر و این عروس چه گذشته است که زن متقاعد شده و ماجرا فیصله یافته بر مخاطب روشن نیست. عجیب اینکه بعد از برگشتن رضا هم روشنگری در کار نیست انگار نه انگار که اتفاقی افتاده است. این همه را نوشتم برای اینکه بگویم وقتی اتفاقی به این بزرگی در دل داستان می‌نشانید اما برای منطق اتفاق‌ و چینش درست روابط علت و معلولی پشت حوادث طراحی درستی ندارید، ساختار به شدت لق می‌زند و خواه ناخواه فرو می‌ریزد. فریبا وفی داستان کوتاهی دارد به اسم «کاربرد نمادین در»که در آنجا هم زن و شوهری داریم که بگو مگویشان شده است و مرد از خانه رفته است و زن دارد ماجرا را بعد از رفتن مرد روایت می‌کند. بخوانید و ببینید چگونه نویسنده توانسته اتفاقی به شدت تکراری و پیش‌پا افتاده را از سطح به عمق بکشاند و پنهان‌ترین لایه‌های احساسات و افکار شخصیت‌ را به ما نشان بدهد. به مطالعۀ آثار داستانی قوی و تمرین و تلاش ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت