بگذارید شخصیت‌های داستان، خودشان باشند




عنوان داستان : آب انبار قدیمی
نویسنده داستان : محمدعلی کاظمی نصرآبادی

از این داستان ویرایش جدیدی تحت عنوان «آب انبار قدیمی» منتشر شده است.

مدتها بود که شکل و نمای آب انبار روستای نصرآباد همچون یک هیولای وحشتناک برای بچه های روستا تجسم می شد .سوراخ های موجود بر روی دیواره ی آب انبار همیشه این سوال را برای بچه ها ایجاد می کرد که اگر به دورن این سوراخ ها نگاه کنند چه هیولای عجیب و غریبی در مقابل چشمانشان نمایان می شود
.مجید پسر حاج اکبر یک پسر هفت ساله شر وشوری بود که تمام محله و روستا از دست او شاکی بودند.اوبه در خانه هر روز با سنگ می کوبید و فرار می کرد ،بیشتر وقت ها با بچه های مدرسه دعوا می کرد واز آن ها تغذیه شان را به زور می گرفت . خلاصه یک روستا از دست او در عذاب بودند.
یک روز مجید برای گرفتن نفت،به مرکز فروش نفت که در پشت آب انبار قرار داشت، رفت.و هنگامی که نفت را از مش حسین نفتی گرفت.تصمیم گرفت که از کنار آب انبار به سمت خانه برود.یک تصمیم عجیب و غریب برای یک بچه هفت ساله .مجید از مردم روستا شنیده بود که داخل آب انبار یک روح سرگردان وحشتناک وجود دارد که کارش این است که بچه ها را به درون آب می اندازد.ترس و وحشت عجیبی بر مجید حاکم شده بود.ولی حاج اکبر بهش گفته بود که نفت را سریع بیار.مجید مجبور شد از کنار آب انبار عبور کند تا سریعتر به خانه برسد چون اگر می خواست از کنار آب انبار عبور نکند باید کل روستا را دور می زد.گام های مجید سست تر و سست تر می شد. ولرزه به اندام او افتاده بود و نمی توانست با سرعت حرکت کند چون پیت های نفت سنگین بودند.هنگامی که به کنار آب انبار رسید مدام به دیواره های آب انبار نگاه می کرد و آب دهانش را قورت می داد.آرام از کنار آب انبار عبور کرد حدود چند قدم به سمت جلو رفت.کمی خیالش راحت شده بود که اتفاقی نمی افتد.همین طور که می رفت یکهو صدایی هولناکی شنید( هاهاها،آهای پسر،کجا می روی؟وایسا ببینم ؟اومدم! اومدم)مجید که بسیار ترسیده بود در حالیکه پشتش به آب انبار بود به لکنت زبان افتاده بود می گفت: چچچچچه کککارم دااری؟پیت های نفت را روی زمین انداخت و با سرعت به طرف خانه دوید.وقتی به خانه رسید پریشان و مضطرب گفت:بابا ببخشید پایم به یک سنگی گیر کرد و پیت های نفت از دستم افتاد.حاج اکبر هم به شدت ناراحت شد و گفت:پسر،من یک کار از تو خواستم نتونستی انجام بدی. الان من چیکار کنم آبروم پیش مهمان ها رفت مادرت می خواست برای مهمان ها گوشت لوبیا(غذای محلی نصرآباد)درست کند.
غرور بیجای مجید او را از گفتن حقیقت باز می داشت.ترسی که مجید از آب انبار قدیمی داشت به نوجوانی و جوانی مجید هم سرایت کرده بود.مثلا وقتی در تاریکی شب در کوچه ها قدم می زد ترس از اون موجود خیالی آب انبار او را وادار می کرد که چشم هایش را ببندد و با تمام سرعت بدود تا به نور لامپ های چراغ برق در سربالایی کوچه برسد. یا مثلا وقتی شب تنها در خانه بود همواره خود را در کنار یک موجود خیالی عجیب وغریب تصور می کرد.
یک روز مجید که حدود بیست سال سن داشت به خانه ی آقا حمید شوهر خواهرش رفت. و پس از کلنجار های زیادی که با خود داشت به آقا حمید گفت:عمو جان من می خواهم یک موضوعی به شما بگویم ولی راستش از گفتن آن خجالت می کشم.آقا حمید گفت:بگو مجید جان، چی شده؟ مجید هم تمام جریان را برای آقا حمید تعریف کرد. آقا حمید یک چهره متعجب و نگران به خود گرفته بود و یک دفعه زیر خنده زد و گفت:بابا این کار حاج قلیه،برای اینکه بچه ها داخل آب انبار آشغال نریزند و آب خوردن مردم را کثیف نکند این کار را میکنه.مجید که انگار یک دیگ آب جوش روی سرش خالی شده بود.با حالت خشمگین گفت:وای یعنی من این همه سال است یک ترس کاذب و بیخودی دارم.مجید به حمید آقا گفت:من باید این کار حاج قلی را تلافی کنم.این همه سال است بچه های مردم را میترسونه هیچکس هم جوابگو نیست.عوض اینکه به بچه هامون یاد بدهیم که اگر آشغال در آب انبار بریزند چه مشکلی برای خودشان و خانواده هایشان ایجاد می شود.همش از عنصر ترس استفاده می کنیم.
آقا حمید گفت:مجید جان سالهاست مردم شهر به حاج قلی تذکر می دهند که این کار را انجام ندهد ولی اون هم دلایل خودش را دارد.می گوید بچه ها حرف گوش کن نیستند و با زبان نرم نمیتوان جلویشان را گرفت.اگر آب ِآب انبار آلوده شود و مردم بخورند چه کسی به جز من جوابگو است؟مجید گفت:باشه عمو ،ولی این دلیلی نیست که بچه های مردم را به این شکل بترساند.آقا حمید هم گفت:درسته،حرفت را قبول دارم ولی دیگه چاره ای نیست.
حدود یک ماه از این موضوع گذشته بود و مجید هر وقت حاج قلی را می دید.یک حس نفرت عجیب و غریبی در وجودش شعله ور می شد. و همش در ذهنش این موضوع رد می شد که چه طور می تواند کار حاج قلی را تلافی کند.
روزی آقا حمید به مجید تلفن زد و گفت:مجید جان من امروز برای آبیاری زمین -ریش بابا-(طالبی ) و پنبه به کمک نیاز دارم.میای کمکم؟مجید گفت:بله عمو حتما.برای ساعت چند بیام؟حمید آقا هم گفت:ساعت شش عصر بیا.ساعت شش عصر مجید با آقا حمید با موتور به سمت دشت دایی حق(نام یکی از دشت های روستا نصرآباد در کاشان )حرکت کردند. تقریبا ساعت هفت به دشت رسیدند.هوا تاریک شده بود و سرمای عجیبی بر دشت حاکم شده بود.به همین خاطر مجید آتشی درست کرد و قوری چای را بر روی آن گذاشته بود تا یک چای آتشی دبش با آقا حمید بخورند.آقا حمید به آبیاری سر زمین می پرداخت و مجید هم به آبیاری قسمت انتهایی زمین مشغول بود.که ناگهان نوری کوچک از راه دور موجب جلب توجه مجید شد.نور نزدیک و نزدیکتر میشد موتوری بود که نزدیک می شد.مجید صدای آقا حمید زد و گفت:عمو، این کیه؟ داره نزدیک میشه؟عمو حمید گفت: حاج قلیه،بعد از ما ، نوبت آبیاری حاج قلی است.مجید گفت:عمو،الان وقتشه که به حاج قلی یک درس حسابی بدهیم.آقا حمید گفت:مجید جان ول کن.حاج قلی سنی ازش گذشته
واحترام او بر ما واجبه.بنده خدا سکته میکنه ها! ولی مجید دست بردار نبود و می گفت:عمو بخدا همین یک دفعه است.می خواهم بدونه وقتی یک نفر را میترسونه چه حسی بهش دست میده.خلاصه آقا حمید راضی شد.در همین حال و احوال یکهو مجید وسط جاده اومد.ذغال های آتش را شوت کرد،کفش هایش را در دستش کرد و جیغ زنان به سمت حاج قلی حمله کرد.حاج قلی بنده خدا که دست و پایش را گم کرده بود داد می زد،حمید این کیه؟ داره به سمت من میاد.میخواد چیکار کنه! آقا حمید هم گفت:مجیده،به نور حساسه،هر جا نوری را میبینه به سمتش می دوه. و آن را شوت میکنه.چراغ موتورت را خاموش کن و چراغ خاموش به سمت ده(روستا)برو.حاج قلی بینوا چراغ خاموش تا ده رفت و در راه دو،سه بار با موتور به زمین خورد.دست و دو پایش زخمی شده بود و احساس درد بسیار شدیدی می کرد.آن شب وقتی حاج قلی به خانه رسید.به آن بچه هایی که در این همه سال ترسانده بود فکر می کرد.متوجه کار اشتباهش شده بود و با خود تصمیم گرفت که دیگر چنین کاری انجام ندهد.فردای آن روز آقا حمید به مجید گفت:مجید می دونی چیه؟دیشب کارمون خیلی اشتباه بود پیرمرد داشت سنگ کوب می کرد.حتما امروز بیا بریم از دلش در بیاوریم.مجید هم گفت:آره عمو.دیشب خیلی به کارم فکر کردم.الان پشمیونم.حتما میام تا با هم به دیدن حاج قلی برویم .مجید و آقا حمید به همراه یک دسته گل و شیرینی به خانه حاج قلی رفتند.هنگامی که رسیدند ابتدا آقا حمید صورت حاج قلی را بوسید و عذر خواهی کرد.و بعد مجید هم از حاج قلی عذرخواهی کرد.حاج قلی گفت:عزیزانم نیازی به عذر خواهی نیست من از شما ممنونم.که بعد از این همه سال باعث پایان ترس بچه ها شدید.
نقد این داستان از : احسان رضایی
داستان شروع خوبی دارد: یک فضای ایرانی و آشنا که خواننده خیال می‌کند در ادامه به نمونه‌ای از ماجراهای ترسناک نظیر اجنّه ختم می‌شود. اما این‌طور نیست و فقط پاراگراف ابتدایی متن جذاب از کار درآمده. داستان البته طرح (پلات) دارد و طبق آن پیش رفته، در ابتدا ماجرای تلخی برای شخصیت اول داستان (مجید) اتفاق می‌افتد، بعد او متوجه عامل این ماجرا (حاج قلی) شده و انتقام می‌گیرد. داستان از فضاهای آشنا برای خودش هم استفاده کرده که بیشتر روی این فضا مسلط باشد. اما باز هم داستان جذاب نشده. چرا؟ مهمترین چیزی که باعث افت این داستان است، نپرداختن به جزئیات است. داستان در شکل فعلی‌اش فقط یک سری خطوط کلی است، مجید پیت‌های نفت را جا می‌گذارد و به خانه می‌آید، پدرش او را دعوا می‌کند و تمام. اگر خودتان چینین متنی را بخوانید، فکر نمی‌کنید که پس جریان پیت‌های نفت چی شد؟ مادر که می‌خواسته با این نفت‌ها غذا بپزد، چه کار کرده؟ پدر گفته «مجید من از دست تو چکار کنم؟» و بعد راهش را گرفته و رفته؟! این فقط یک نمونه بود و باقی اجزای داستان هم همین‌طور است. دلیلی که برای رفتن مجید به آ‌ب‌انباری که از آن می‌ترسیده بدون جزئیات و غیرباورپذیر است، ترسیدن او بدون جزئیات است، دلیل که او را ترسانده‌اندبدون جزئیات است، نقشۀ انتقام او هم بدون جزئیات و حتی خنده‌دار است. ما فقط می‌خوانیم مجید ترسیده، اما نمی‌بینیم که ترسیده. ما لرزش دستهای او را نمی‌بینیم، پریدن رنگ او را نمی‌بینیم، ول شدن پیت نفت از دست او را نمی‌بینیم، تردیدش بین بردن نفت یا نجات جان خودش را نمی‌بینیم، دویدن و زمین خوردن و بی‌اعتنایی‌اش به زانوی دردناک و شلوار پاره‌شده را نمی‌بینیم، ... فقط راوی به ما می‌گوید «مجید که بسیار ترسیده بود در حالی که پشتش به آب‌انبار بود به لکنت زبان افتاده بود... پیت‌های نفت را روی زمین انداخت و با سرعت به طرف خانه دوید.» و این نشستن راوی به جای شخصیتها، به بخش‌های دیگر داستان هم سرایت کرده. جایی که معما برای مجید حل می‌شود، با همان خونسردی روایت می‌شود که قسمتهای دیگر داستان. چرا؟ چون راوی که همه چیز را از قبل می‌داند، دارد توضیح می‌دهد. اما اگر مجید را می‌دیدیم، او وقتی داشت ترسش را تعریف می‌کرد باید مضطرب می‌شد، نگران بود، من و من می‌کرد ... و وقتی می‌فهمید ترسش الکی بوده، باید عصبانی می‌شد، دستش مشت می‌شدف صورتش قرمز می‌شد، چه بسا چندتایی بد و بیراه هم می‌گفت. اما الان بخش اصلی و گره‌گشایی داستان همان طور پیش رفته که باقی قسمتها. یک نشانۀ دیگر غیرطبیعی بودن این روایت، دیالوگهای آن است. مجید وقتی عصبانی می‌شود، به جای اینکه از زور عصبانیت نتواند درست حرف بزند، خیلی هم فصیح و شیوا می‌گوید: «وای یعنی من این همه سال است یک ترس کاذب و بیخودی دارم؟» شما هیچ بچه‌ای دیده‌اید بگوید «من ترس کاذب دارم»؟ قاعدتاً یک بچه شر و شور روستایی این‌قدر کتابی حرف نمی‌زند. اما چون راوی جای روایت نشسته و همۀ داستان را او دارد تعریف می‌کند، لحن کاراکترها هم این‌طوری شده. خودتان را از داستان بکشید بیرون. بگذارید شخصیتها با زبان واقعی خودشان حرف بزنند و واکنش‌های واقعی خودشان را داشته باشند. داستان، نمایشی از زندگی است. بگذارید به اندازۀ زندگی پر از جزئیات و واقعی باشد داستانتان.

منتقد : احسان رضایی

متولد ۱۳۵۶ تهران، داستان‌نویس و منتقد ادبی. پزشکی خوانده است، ولی اغلب او را به مطالبش در هفته‌نامه «همشهری جوان» می‌شناسند. در نشریات دیگر مثل «همشهری داستان» یا «کرگدن» هم می‌نویسد. مجری-کارشناس برنامه‌های تلویزیونی و رادیویی مختلف دربارۀ کتاب (کتاب باز، کاغذ رنگی، الف، شهر قصه) بوده. تألیفاتش در زمینه تاریخ و ادبیات است.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت