از دیدِ یک خردسال داستانِ کودک بخوانید




عنوان داستان : صبح روز اول مدرسه
نویسنده داستان : امید ایرانمنش

معین! باید از خواب بیدار شوی. صدای مامان مانند یک نوازش , شیرین است. معین با چشمان بسته, قادر به بلند شدن از خواب نیست. معین, معین! سرور من باید بلند شوی, برای اینکه امروز, روز اول مدرسه ات است. چشمهای معین یکدفعه باز می شوند, او از تختخواب بیرون می پرد. برای او یک کلمه ی جادویی کافی است که کاملا از خواب بیدار شود. مدرسه, چه ماجراجویی است! معین صورتش را می شوید و شروع به لباس پوشیدن می کند. خوشبختانه مامان آنجاست: پادشاه بزرگ من, دقت کن, تو لباست را برعکس پوشیدی. نگاهی به برچسب لباست بکن که در طرف اشتباهی قرار گرفته است! معین با زرنگی خیلی خوبش, به تنهایی همه کارها را سر و سامان می دهد. اما امروز مثل هر روز دیگری نیست . معین آرام و قراری ندارد.
آه! یک چیز دیگر, او همزمان یک لنگه جوراب سبز و یک لنگه جوراب قرمز پوشیده است! معین همه را به خنده می اندازد. مامان شروع به خندیدن می کند: اگر اینکار را ادامه بدهی معلمت به تو تذکر می دهد که مدرسه جایی برای دلقک بازی نیست! در این لحظه او صدای به هم خوردن درب را می شنود. آیا پدر سر کار رفت؟ بدون اینکه من را در آغوش بگیرد؟ اما نه, دوباره بر می گردد! او به نانوایی رفته بود. معین می گوید: مامان! من حس عجیبی دارم! معین به طرف آشپزخانه می دود, جایی که پدرش دستانش را برای او به حالت پرواز باز کرده است و او را از روی زمین بلند می کند و بالای سرش روی هوا می برد و او را می بوسد. بابا می گوید: بنابراین, آیا مرد من برای رفتن به مدرسه آماده است؟ تو به زودی مثل من بزرگ می شوی! در واقع او باید روزهای زیادی را به مدرسه برود تا مرد شود. معین دوباره خنده اش می گیرد. بابا در مقابل یک کاسه شیرینی نشسته و ... معین فریاد می زند, شیرینی! همزمان از بابا و مامان می پرسد: آیا این شیرینی ها برای جشن گرفتن است؟ آیا این شیرینی یرای روز اول مدرسه است؟ معین با لبخندی که تمام دندانهایش معلوم می شود می گوید: من مثل گیاهان در حال رشد هستم.
کمی بعد, لحظه ی بزرگ فرا می رسد. به طرف مدرسه! به محض ورود, معلم ها به کودکان خوشامد گویی می کنند. برخی از کودکان با خنده, بعضی دیگر با تعجب نگاه می کنند, و بعضی دیگر با فریاد بلند گریه می کنند. معین از مامانش می پرسد: آنها برای چی گریه می کنند؟ مامانش می گوید: آنها خجالتی اند. آنها یک کمی از مدرسه می ترسند, برای اینکه هنوز با مدرسه آشنایی ندارند. تو هم می ترسی؟ نه, مامانش می گوید: به زودی, آنها دیگر نمی ترسند. باید به تنهایی عادت کنند. معلم می گوید: سلام معین. به مدرسه خوش آمدی. مامانت تو را تا داخل کلاس همراهی خواهد کرد. معین می گوید: مامان! داخل راهرو, بوی خوبی می آید. یک بوی کاملا جدید, بوی مدرسه می آید!
خانم خندانی که در درب ورودی کلاس ایستاده است می گوید: سلام معین, من خانمی هستم که به معلم در مراقبت از شما کمک می کند. آفرین , تو از آمدن به مدرسه خیلی خوشحال هستی! تو می توانی کفشهایت را درآوری و کفشهای راحت تری که در قفسه گذاشتند بپوشی. معین کفشهایش را در یکی از قفسه های کوچک می گذارد. سپس جلیقه اش را که فقط اندازه ی خودش است را آویزان می کند. حالا دیگر او آماده است! آه نه, بلکه کاملا آماده است. کشف دنیای جدید چیز مهمی است که قبل از ورود به کلاس باید آن را انجام دهد! معین می گوید: مامان دوستت دارم.
نقد این داستان از : معید داستان
سلام جناب ایرانمنش. دو داستان از شما را تقریبا همزمان خوانده‌ام. مشکلاتی که در این دو داستان وجود دارند با هم اشتراکاتی خواهند داشت که سعی می‌کنم در حدّ امکان موارد مربوط به هر داستان را در نقد ذیلِ همان داستان اشاره کنم. به دلیل همین اشتراکاتی که دیده می‌شود تکرارِ تذکّرِ برخی نکات غیرقابل اجتناب خواهد بود. "صبح روز اول مدرسه" همانند دیگر داستان‌های ارسالی‌تان به پایگاه نقد داستان برای مخاطب خردسال نوشته شده است. از تعداد داستان‌های ارسالیِ پیش از این به پایگاه-که همگی در حوزه کودک بوده‌اند-می‌توان فهمید که بین داستان بزرگسال و داستان کودک، دومی را انتخاب کرده‌اید. همان‌طور که بارها برای دوستان علاقمند به این حوزه‌ی داستان‌نویسی نوشته‌ام مسیر داستان کودک جدّیت و ممارستی مثال زدنی می‌خواهد. نویسنده مادامی که در این حوزه قصدِ خلقِ اثر دارد باید جهانِ زیسته، جنسِ تفکر و دغدغه‌هایش را با وجودِ بزرگسال بودنش به جهان و دغدغه‌های یک کودک تقلیل دهد و نزدیک کند. کار سختی است. امّا برای آن که این مسیرِ نوشتن را انتخاب کرده بدون شک شیرین و دلپذیر هم خواهد بود.
"صبح روز اوّل مدرسه" همان‌طور که از عنوانش نیز برمی‌آید قرار است داستان اوّلین روزِ مدرسه رفتنِ پسربچّه‌ای(معین) باشد که برخلاف معمول از مدرسه نمی‌ترسد و ازقضا نسبت به آن از خودش اشتیاق هم نشان می‌دهد. در داستانِ کودک همذات‌پنداریِ مخاطب با شخصیت اصلی داستان که منطقاً شخصیتی خردسال یا فانتزی است از اهمیت بالایی برخوردار است. کودکانِ مدرسه اوّلی معمولاً روزِ اول مدرسه دچارِ چنان ترس یا اضطرابی می‌شوند که ممکن است همین ترس، اشتیاقِ آن‌ها را برای ورود به مدرسه کم کند. پس اگر داستانِ کودکی تعریف شود که از رفتن به مدرسه هراس دارد و بعد با تکیه بر جزئیاتی داستانی در متنِ داستان، این ترس به اشتیاق تبدیل شود، مخاطبِ کودک بیشتر جذب خواهد شد و داستان برایش قابل پذیرش‌تر خواهد بود. هم‌چنین توجّه داشته باشید که داستان ماضی(که در گذشته رخ داده است) برای کودک مفهوم‌تر است و مخاطبِ خردسال به سادگی پذیرای آن خواهد بود. امّا داستان "اوّلین روز مدرسه" در زمان حال رخ می‌دهد. اگر به نمونه‌های خوب داستان کودک مراجعه کنید حتما اهمیت این انتخابِ زمان را بیشتر درک خواهید کرد. نکته‌ی دیگری که حتّی ممکن است برای بزرگسالانی که داستان را برای مخاطبِ خردسال می‌خوانند مشکل ایجاد کند عدم رعایت نشانه‌گذاری در داستان خصوصاً برای دیالوگ‌ها است. حتماً با گذاشتن گیومه، گفت‌وگوها را از باقی متن تفکیک کنید تا در خوانشِ داستان مشکل ایجاد نشود. در کلّیت زبان، نثر و جمله‌بندی‌های شما نیز مواردی دیده می‌شود که شاید با خواندنِ آثارِ خوب این حوزه به مرور و با تمرینِ خودتان اصلاح شوند. من سه مورد را به اختصار ذکر می‌کنم و از شما درخواست می‌کنم با توجّه بیشتری این جملات را بخوانید. ببینید آیا به نظر خودتان از نظرِ ادبی ایرادی به این‌ها وارد هست یا نه:
"مدرسه, چه ماجراجویی است!"
"معین با زرنگی خیلی خوبش...."
"حالا دیگر او آماده است! آه نه, بلکه کاملا آماده است!"
به نظر می‌رسد اگر از دیدِ یک خردسال در خواندنِ داستان‌های کودک مداومت داشته باشید خیلی از نکاتی که گفته شد ناخودآگاه در آثار شما رعایت خواهند شد. با احترام

منتقد : معید داستان

متولّد 1367. کارشناس ارشد مهندسی پزشکی از دانشگاه علوم پزشکی شهیدبهشتی. عضو هیئت تحریریه مجله ادبی الفیا. مدیر اجرایی دوره‌های آموزش داستان‌نویسی آل‌جلال از سال 1396. برگزاری دوره‌های آموزش پیشرفته داستان کوتاه و رمان از سال 1397. کارشناس دفتر داستان بنیاد شعر و ادبیات داستانی ایرانیان.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت