ضمایر متصل کار فاعل را می‌توانند انجام دهند.



عنوان داستان : پس از باران

این داستان ویرایشی از داستان «پس از باران» می باشد.

مرد دراز کشیده، با بی میلی جدول حل می کرد و زن کار فر کردن دسته آخر موهایش را به پایان می برد. تیک تیک ساعت، صدای قدم های زن که از این اتاق به آن اتاق می رفت، بوی تعفن آور نا، از کف نم زده آشپزخانه، نور نارنجی رنگی که از پنجره بزرگ هال توی خانه پهن شده بود و تمام اینها آنقدر برایش کسالت بار بود که از دیدنشان احساس تنفر می کرد. تنها صدای گنگ بچه ای که داشت توی کوچه آواز می خواند کمی از رخوت دَرَش می آورد.
مرد همانطور خیره به بیرون ، سیگاری آتش زد و دوباره ولو شد روی کاناپه. دید که یک دسته ابر سیاه از سمت غرب می آیند و آسمان را می گیرند. هوای اتاق خفه و دم کرده بود اما هیچ کدامشان برای باز کردن پنجره تلاشی نمی کردند. ابرهای سیاه تقریبا تمام آسمان را گرفته بودند که زن بلاخره از فر کردن موها دست کشید و کار سوهان و لاک زدن انگشتهای دست راستش را شروع کرد. همانطور که سعی داشت ناخن ها یک اندازه و یک شکل دربیاید، شروع کرد به خواندن یک آهنگ قدیمی.
مرد عصبی به رفتار زنش چشم دوخته بود.
زن کمی با موبایلش ور رفت و بی هواس گفت: « فکر می کنی پوست پیازی به بنفش بیاد؟»
بعد نا امیدانه ناخن های مربع شکلش را زیر ورقه ای از لاک پوست پیازی مخفی کرد و باز گفت: « هر رنگی که فکر نکنم، ولی ....راستی راستی پوست پیازی به بنفش نمیاد!»
او پیراهن بنفشش را پوشید و جلوی آیینه قدی زرکوب، اندام موزونش را برانداز کرد. لباس طرحی از یک مدل اروپایی بود که او قبلا در مجله مد آن را دیده بود. هرچند خیلی ناشیانه دوخته شده بود اما همین که نشانه ای از مد داشت، راضی اش می کرد.پشت به آیینه کرد و سر چرخاند تا هیکلش را از زاویه های مختلف ببنید. خنده ای ریز روی صورت استخوانی اش نقش بست که نشانه رضایت بود. بعد کفش های پنج سانتی اش را پوشید و قدم زد.
با خودش حرف زد: « پاشنه بلند بپوشم یا کوتاه؟»
صدای آواز بچه توی خیابان هنوز شنیده می شد.
مرد صفحه نیازمندی های روزنامه را که دایره های قرمزی روی آن کشیده بود، پرت کرد توی سطل زباله و به قامت کشیده زنش نگاهی انداخت. به نظرش هر روز جوان تر می شد و از شفافیت پوست و ابری شدن چشمهای آبی اش شک می کرد که چه طور ممکن است یک زن هر سال مثل مار زنگی پوست بیاندازد!؟
زن گفت: « صدای قشنگی داره، چه شعری رو می خونه؟»
مرد حواسش جای دیگری بود. نگاهش سر خورد روی عکس خودش توی آیینه که با شکمی چین خورده، پهلوهایی آویزان و پشتی گوشت آلود درست مثل خمیری بود که شکلش داده باشند. یک دسته موی فر و خاکستری از یقته هفتی ربدوشامبر اش بیرون ریخته بود، شقیقه ها تا پشت سر، خطی از سفیدی داشت و زیر چشمها به اندازه سالها کم خوابی پف کرده و بالا آمده بود.
رفت سمت دست شویی و توی آینه و از نزدیک به عکس خودش خیره شد. انبوه ریشهای درآمده را لمس کرد و کمی زیر گلوی تازه نیش زده اش را خاراند. سیب آدمش بالا و پایین شد. لحظه ای فکر کرد تیزی تیغ چقدر می تواند سوزش داشته باشد و چند لحظه طول می کشد که کل اعصاب آدم از کار بیافتد.
دسته ابر سیاه حالا تمام آسمان را گرفته بود و صدای جرقه هایی که بی شباهت به آسمان غره نبود به گوش می رسید.زن کار لاک زدن پاهایش را هم تمام کرده بود و آن ها را طوری جدا از هم گرفته بود و آویزان توی هوا تکان می داد که به نظر مرد خیلی مسخره آمد.او بی رمق هیکلش را کشاند توی هال. سیگاری آتش زد. فیلترش را انداخت بین شش تای دیگر و دراز کشید روی کناپه. همسرش محو گوشی اش بود و احتمالا از خواندن یا دیدن چیزی حسابی به وجد آمده بود چونکه لبخند کمرنگی لپش را چال انداخته بود.
زن شماره ای گرفت و به سمت در رفت. پرسید: «هنوز هم مطمئنی نمی خوای بیای؟!» بعد ابروهای نازکش را در صورتی غرق آرایش بالا و پایین کرد و همانطور که پشت تلفن ریز می خندید، بیرون زد. هر چند سعی می کرد آرام صحبت کند اما باز هم صدای خنده هایش پیچیده بود توی راهروی خالی و ساکت ساختمان.
صدای آواز دوباره بلند شد و پرزور تر، صدای خنده های زن را کنار زد. تصنیف قدیمی ای که پسر می خواند، خیلی شلخته اما ملایم به گوش مرد می خورد که برایش دوست داشتنی تر از هر صدایی بود.او سرش را از پنجره بیرون کرد و زنش را دید که آن طرف خیابان به طرف پژویی بژ رنگ می دود.
تلفن چند بار زنگ خورد. مرد با بی حوصلگی تکمه پخش را زد.
صدای درمانده ای از آن طرف خط گفت:
« شما دو تا کجایین؟»
مرد آب دهانش را قورت داد.
«چند روزه نیومدین خونه؟»
مرد همچنان ساکت بود.
«کی برمی گردین ؟کی؟ ... یکم گوشت تو یخچال هست. میای برام یک چیزی درست کنی؟ هوس سوپ داغ کردم. سوپ می خوام.»
پیرزن گوشی را گذاشت و مرد بی رمق به روبرویش خیره شد. چند نفس عمیق کشید و ریه هایش را پر کرد از بوی نم. خیابان خالی بود. دانه های باران مثل نت های موسیقی یکهو اوج گرفتنه بودند و حالا صدای ضرباهنگ تندشان بلند بود. همان پژوی بژ رنگ کناری ایستاد و صدای ترمزش آهنگ لطیف باران را خراش داد. زنش بود که می دوید این سمت خیابان و آرنجش را طوری حایل صورتش کرده بود که صدای گریه اش را خودش هم نمی شنید. مردی که ماشین را می راند عمدا روی گودال آب چرخید و گل و لای را پاشید روی هیکل زن. مرد، به تصویر پژویی که خیابان را با گودال های آب می شکافت و راه خود را باز می کرد، نگاه کرد. ماشین بژ رنگ تا آنجایی که از تیررس نگاهش خارج می شد آب گل آلود را به اطراف پاشید و بلاخره در انتهای خیابان محو شد.
یکهو سرش گیج رفت. از جیب اش قرص های خواب را بیرون کشید و با یک جرعه آب قورتشان داد. بی اختیار به لیوان دهن دریده خیره شد و تصویر کج و معوجش را توی آن شناور دید. دستش کشیده شد سمت بقیه قرص ها و یکی یکی آنها را ریخت توی آب. بعد به لیوان و محموله غرق شده اش چشم دوخت. با یک حرکت تند، نصف لیوان را سر کشید. هنوز می خواست نفس بگیرد و آخرین جرعه را سر بکشد که صدای کفش زنانه ای تق و رق به گوشش رسید. صدای پاشنه های پنج سانتی مثل زنگ ساعت سر صبح بود. کسی کلید انداخت و یک جفت پای خوش تراش و آشنا در آستانه در ظاهر شد. زنش به خاطر ورم قوزک پا، می لنگید و پاشنه شکسته کفش دستش بود. روی کاناپه ولو شد. چشمهایش پف کرده بود و رنگ های آرایشش با هم قاطی شده بود. طوری عادی گفت: «چه بد شانسی مزخرفی!» که انگار واقعا اتفاقی برایش نیفتاده.
مرد به دستهایی که می لرزید و لبهایی که به کبودی می زد نگاه کرد.
زن دوباره سعی کرد عادی باشد. گفت: «همیشه تو یک بدشانسی باید دنبال یک اتفاق خوب بود!...هوم.. چه حرف مزخرفی!یادم نمیاد اینو کجا و از کی شنیدم! »
صدایش را بلند کرد: «آهای پسر بیا تو.»
پسر بچه ای ریز نقش در آستانه در پیدا شد. لباس های خیس به تنش دوخته شده بود و صورتش بی احساس و رنگ پریده بود.
«چرا خشکت زده؟ بیا تو.»
رو کرد به مرد: «این بیچاره زیر بارون سرپناهی نداشت.گفت میتونه پاشنه کفشمو تعمییر کنه».
مرد ساکت ماند.
« این بی نوا داشت زیر بارون آواز می خوند، خیس شده بود، این طفلی...»
زن از ور رفتن به کفشش دست برداشت، به صورت پسر بچه نگاه کرد و با صدای گرفته ای گفت: «دلم به حالش سوخت!»
غم چهره اش را مچاله کرده بود، نتوانست احساساتش را کنترل کند و چشمهایش نمناک شد. بعد خیلی گیج و بی ربط پرسید :«" ادوارد نیسون" اهل کجا ست؟»
شوهرش چیزی نگفت. تف کرد تا تلخی زبانش کمتر شود. هنوز سرش کمی گیج می رفت.
پسر مشغول تعمیر پاشنه شد و همانطور بنا کرد به خواندن یک تصنیف قدیمی و محلی.
زن لحظه ای از ور رفتن به موهای خیسش دست کشید. داشت به صورت پسرک نگاه می کرد و بغض کرده بود.
مرد قاب عکس را دوباره برگرداند سر جایش و باقی مانده لیوان را توی سینک ظرف شویی خالی کرد.
زن خیره شد توی چشمهای مرد. «خیلی قشنگ می خونه نه؟»
با صدای پسر آرام آرام سرش را تکان می داد و سینه اش تندتر از قبل می تپید.
مرد گیج و لی لی کنان رفت سمت پنجره و آن را نیمه باز گذاشت. هوای ملایم خورد توی صورتش. توده ابرهای سیاه رفته بودند. بوی نم ریه هایش را پر کرد. نگاهش خزید روی چهره زنش و همانجا ماند. انگار سالها او را ندیده بود. احساس می کرد چقدر پوست پیازی به بنفش می آید.آرام گفت: «حق با تویه.»
نقد این داستان از : احسان عباسلو
این پشت هم گفتن کنش‌ها خیلی متن شما را زیباتر کرده. این‌ها به مانند یک سلسله کنش‌هایی هستند که یک زنجیره واحد با کارکرد واحد را شکل داده‌اند. فقط هنوز هم می‌شود ادغامی داشته باشیم. این عبارت شما "بوی تعفن آور نا، از کف نم زده آشپزخانه،" را می‌شود این گونه هم نوشته " بوی تعفن آور نای کف نم زده ی آشپزخانه،" این ادغام، سلاست خوانش را برهم نزده و اتفاقا نوعی ریتم نیز به این کنش‌ها داده است.
در بند اول زبان بسیار بهتر شده، و در عین حال روان و مفهوم به نظر می‌رسد. کماکان بر اغلاط تایپی دقت نکرده‌اید با وجودی که نمونه هم داده بودم : "بلاخره" غلط است و "بالاخره" درست. و البته اغلاط دیگری هم دارید. حتماً باید اصلاح می کردید.
از لحاظ دستوری هم باید بازبینی‌هایی داشته باشید. در جملاتی نظیر "او پیراهن بنفش را پوشید" کلمه "او" اضافی است. در بافت کلام مشخص است که چه کسی پیراهن پوشیده. یا در این جا " او بی رمق هیکلش را کشاند توی هال" بهتر بود می‌گفتید "هیکل بی‌رمقش را کشاند توی هال".
در ترسیم فضای بیرون، شباهت دو جمله‌ی "ابرهای سیاه تقریبا تمام آسمان را گرفته بودند" و "دسته ابر سیاه حالا تمام آسمان را گرفته بود" آن‌ها را تکراری نشان داده که برای ایجاد فاصله میان این دو جمله که خیلی هم شبیه و تکراری نباشند اولی را به گونه ای بگوئید که مقدمات ورود ابرها باشد. توجه داشته باشید که این‌ها زمان داستان را هم می‌سازند. حرکت ابرها حرکت کنش و زمان است. آمدن ابرها کاربردهای مختلف دارند. یکی همین گذشت زمان است. دیگری دادن فضای تیره به داستان خواهد بود. این فضا برای داستان شما می‌تواند مناسب و متناسب باشد.
آن تکه تلفن از طرف مادر را حذف کنید. دغدغه‌های مرد تا همین اندازه هم برای تراژیک کردن داستان کافی است. تمرکز را از روی شخصیت مرد بر می‌دارد. مادر هم به طور اتوماتیک، بخشی از حس و دلسوزی مخاطب را به خود اختصاص می‌دهد در حالی که بهتر است ما روی مرد متمرکز بمانیم. البته از این جهت که متوجه شویم او باید در چنین شرایطی نگران مادرش هم باشد خوب و این تکه منطق‌پذیر خواهد بود اما اگر چنین هدفی را دنبال می‌کنید مرد نباید گوشی را بردارد. بهتر است جواب تلفن را ندهد و صدای مادر در پیغام‌گیر پخش شود. شما به گونه‌ای متن را نوشته‌اید که همزمان که مرد دکمه پخش را زده مادر هم دارد صحبت می‌کند. بهتر است مرد جواب ندهد اصلا و پیغام‌گیر خودش صدا را پخش کند.
اگر حذفیات را به درستی انجام دهید یک داستان بسیار خوب خواهید داشت که شبیه داستان‌های سلینجر خواهد بود و به طور شاخص "یک روز خوش برای موز ماهی " او را تداعی می‌کند.
پیشنهاد صریح من اصلاح مکالمه تلفنی مادر ، و حذف بخش مربوط به ماشین پژوست. بخش ماشین کماکان تکه ای نچسب به نظر می‌رسد.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
نسیم سهیلی » یکشنبه 14 مهر 1398
ممنون از نقدتون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت