گام اوّل: تبدیل خاطره به داستان




عنوان داستان : استخر آب گرم
نویسنده داستان : یدالله مظفری

استخر آب گرم
یکماهی می شد. اطراف آب گرم دهلران اردو زده و منتظر دستور حمله بودیم.سال شصت و یک بود از دوره سه ماهه ی اعزام بسیج دو ماهش را در اردو سپری کرده بودیم.یک ماه در اردوگاه شهید اشرفی اصفهانی در نزدیکی خرمشهر . یکماه هم اینجا نزدیک شهر جنگ زده دهلران بودیم.آنجا هیچگونه سر گرمی نداشتیم .اغلب اوقات حوصله مان سر می رفت .به همین خاطر بچه های گردان 101 به محض آمدن در اردوگاه جدید بیشتر اوقات بیکاریشان را در استخر آب گرم دهلران می گذرانند.چشمه آبگرم شنی با خواص درمانی و گوگردی در دامنه سیاه کوه که نزدیک به غار خفاش قرارداشت.نعمت بزرگی برای ما بود.
ماشاالله پسر محجوب اهرمی که در کودکی پدرش را از دست داده بود و تنها نان آور خانواده سه نفرشان بود.تک تیر اندازه گروهان ما بود او هر روز می آمد دنبال من تا با هم به استخر آب گرم برویم. من شانزده ساله بودم و ماشاالله هفده ساله . هر دو عاشق شنا بودیم. با ماشاالله مشترکات شخصیتی زیادی داشتم. آدمی خونگرم و بی شیله پیله ای بود و خیلی زود با دیگران ارتباط دوستی بر قرار می کرد. و در رفاقت بی نظیر بود. قبلا توی کلاسهای جبرانی که توی جبهه برای دانش آموزان رزمنده برپا شده بود.با هم دوست شده بودیم .ماشاالله اهل درس و مشق نبود.از کوچکی توی باغ خرمای دیگران کار کرده بود. و با در آمد اندکش زندگی گذرانده بود. و حالا موقعیتی گیرش آمده بود تا سیکل متوسطه اش را بگیرد.
ساعت نه صبح یکروز تعطیل حوله بدست در چادر ما ظاهر شد و گفت آمده ام با هم برویم استخر آب گرم.آسمان را نگاه کردم کمی ابری بود،باد ملایمی هم می آمد.هوا هم کمی به سردی می زد.گفتم: حال و حوصله اش را ندارم. ماشاءالله چیزی نگفت،سرش را انداخت پایین و سکوتش به درازا کشید.احساس کردم آزرده خاطر شده است.نمی خواستم دلش را بشکنم. به همین خاطر هم من خیلی سریع تغییر عقیده دادم و گفتم باشه بریم. خوشحال شد و لبخند ملیحی زد.
راه سنگلاخی و سختی بود و یک کیلومتر بعد مسافت داشت.تقریبا نیم ساعت زمان می برد.تا به آنجا برسیم .
نصف راه را نرفته بودیم.که ماشاءالله سر صحبت را باز کرد. گفت.: پدر خدا بیامرزم جاشو بود. با لنج دلواری ها سفر می رفت. حقوق کمی داشت ولی با همون چند گلاته از سهمش از جاشوی چرخ زندگی ما می چرخید. تا اینکه یکبار در برگشت از قطر، نزدیکای ساحل دلوار، یه طنابی آب آورده، رفت توی پروانه لنج و لفت کرد.به دستور ناخدا بابام پرید توی آب که طناب و باز کنه . اما از شانس بدش پروانه لنج زدش و همونجا غرق شد.تا صاحب لنج خبر دار بشه.دیگه برای بابام جونی نمونده بود و همانجا تموم کرد. کمی مکث کرد و بعد گفت : میدونوم سرنوشت مونم مثل بابامه. مونم یه روز غرق میشم.گفتم:خدا نکنه نفوس بد نزن.انشاءالله صد سال عمر پربرکتی داشته باشی و در کنار مادر و خواهرت سال ها زندگی کنی.خودت ازدواج کنی،خواهرت ازدواج کنه و به تمام آرزوهاتون برسین.گفت: انشاءالله .برای شما هم همین آرزوها رو دارم.
ساعت نه و نیم بود به محل استخر آب گرم رسیدیم.هوا بسیار مطبوع بود.بخار آب گرم تمام فضا را گرفته بود اما بوی گوگردی و مطعفن استخر مشام ما را آزار می داد.
لباسهایمان را گذاشتیم زیر یک درخت بنه و داخل استخر پریدیم.آب بسیار گرم بود.شاید دمای آب به چهل درجه می رسید. اولش خیلی سخت بود.کمی که شنا کردیم به گرمی آب و بوی بد آنجا عادت کردیم برای دقیقه ای گوشه ای ایستادیم.تا خستگی در کنیم. ماشاءالله دوباره سر صحبت را باز کرد.خرج خونه مون و عموم میده به همی خاطر هم انتطار داره دخترش و بگیرم، از کوچکی سر جای مو بوده .شایدم برگشتم ولات ازدواج کنم. حتما عروسیم دعوتت می کنم.دلوارمیای ؟ گفتم:انشاءالله.اگر خدا بخاد میام.
برای لحظه ای چشمم به آسمان افتاد. صحنه وحشتناکی دیدم.میگ 29جنگنده عراقی در ارتفاع خیلی زیاد چهار راکت بطرف ما شلیک کرد.و خودش در ارتفاع زیاد آرام از روی سر ما رد شد. قبلا صحنه بمباران زیاد دیده بودم اما اینبار صحنه واقعا غافلگیرانه بود. انگار از پشت خنجر بخوری چه حالی پیدا می کنی؟ فرصتی زیادی نداشتیم با تمام توان فریاد زدم راکت ،راکت ، راکت و بچه ها را خبردار کردم. در چشم بهم زدنی تمام بچه‌ها استخر را تخلیه کردند . هرکسی به یک طرفی دوید. عده ای از کوه بالا رفتند . افرادی پشت سنگ های بزرگ قایم شدند کسانی هم بودند که دستپاچه شده بودند و نمی دانستند چکارکنند معمولا در این جور مواقع افراد تمرکز خودشان را از دست می دهند یا قدرت فرارشان کمتر می شود ولی جز یکنفر که قبل از اصابت راکت ها کنار استخرتوی آب کم عمقی افتاده بود و دست و پا می زد . کسی آن اطراف نبود.
ماشاالله این صحنه را دید و فهمید که آن بنده خدا به بیماری صرع مبتلاست به همین خاطر شجاعانه برای نجاتش برگشت . باور کردنی نبود. او را از آب بیرون کشید و قبل از اصابت راکت ها خودش را توی آب پرتاب کرد و دیگر چیزی ندیدم .همه ما خودمان را برای یک انفجار مهیب آماده کرده بودیم اما هیچ صدایی نیامد. آرام از پشت تپه های مشرف به استخر سرم را بالا آوردم چهار راکت سه متری تا نصفه توی زمین فرو رفته بود. و هیچکدام منفجر نشده بود.بدنم می لرزید و قدرت بلند شدن نداشتم. چشمانم تار می رفت .ماشاالله از توی آب بیرون نیامد.دل نگرانتر شدم.مرتب برایش دعا می خواندم. اما جرئت نزدیک شدن به راکت ها را نداشتم.هر لحظه احتمال انفجار می دادم.همهمه بچه ها شروع شد.هر کس چیزی می گفت.یکنفر از فرماندهان آنجا بود.فریاد زد سر جایتان بمونید کسی به سمت استخر نره.کمی صبر کردم ماشاالله پیدایش نشد.چند بار صدایش زدم جواب نداد .مطمئن شدم اتفاقی برایش افتاده است. به همین خاطر با سرعت به سمتش دویدم.همه فریاد زدند نرو نرو ممکنه چاشنی راکتا عمل کنه.اعتنا نکردم. تندتر دویدم .وقتی کنار استخر رسیدم.ماشاالله دمرو توی آب افتاده بود و خون زیادی از او رفته بود.
یدالله مظفری
نقد این داستان از : معید داستان
سلام جناب آقای مظفّری. "استخر آب گرم" بیش از آن‌که نشانه‌هایی از عناصر داستانی با خود داشته باشد به خاطره‌نگاری نزدیک است. پس از خواندن "استخر آب گرم" ترغیب شدم آثار ارسالی قبلی شما به پایگاه را نیز بخوانم. وجه اشتراکی پررنگ در اغلبِ داستان‌های شما و خصوصاً در همین "استخر آب گرم" وجود دارد که خود به تنهایی اشکال محسوب نمی‌شود امّا اگر شمای نویسنده اراده کرده‌اید تا در مسیرِ داستان‌نویسی قدم بردارید و قصدِ ادامه دادنِ این راه را دارید پیشنهاد می‌کنم حتماً و پیش از عملی کردنِ هر توصیه‌ای مرزبندی خودتان را با این موضوع یعنی دوگانه‌ی داستان-خاطره مشخّص کنید. آن‌چه که قطعی است بی‌فایده بودنِ عمل به توصیه‌های فرعی است. تا زمانی که ذاتِ این متن از خاطره به داستان تمایل پیدا نکند هر تلاشی برای بهبودِ آن بی‌نتیجه خواهد بود. اصلاحِ برخی فرعیات بدونِ توجّه به ساختارِ غیرداستانیِ فعلی و عدمِ تمایل به داستان گفتن(در برابر خاطره‌گویی) نمی‌تواند پیشرفتِ جدّی‌ای را در مسیرِ شما رقم بزند. منتقدینِ محترم در نقد داستان‌های قبلی شما نیز به احتمال زیاد به این نکته اشاره کرده‌اند، ولی باز هم با توجّه به داستان "استخر آب گرم" تاکید و توجّه دادنِ چندباره‌ به این موضوع ضروری به نظر می‌رسد.
به این جمله دقّت کنید:
"چشمه آبگرم شنی با خواص درمانی و گوگردی در دامنه سیاه کوه که نزدیک به غار خفاش قرارداشت"
این جمله و اصولاً از این دست دادنِ اطلاعات به مخاطب خیلی به داستان ارتباطی ندارد و متن را بیشتر به یک گزارش شبیه می‌کند. خاطره‌نویسی امری است جوششی که ممکن است از قواعد و قانون خاصی نیز پیروی نکند امّا به هر حال این گزاره را به قطعیت در موردِ آن می‌توان گفت که «هر خاطره امکانِ تبدیل شدن به داستان را دارد به شرطِ رعایتِ قوانین و خلقِ توصیف‌ها، صحنه‌پردازی و شخصیت‌پردازی‌های داستانی».
تفاوت در نحوه‌ی روایت اوّلین و شاید مهم‌ترین وجهِ تمایزِ خاطره و داستان است. انتخاب راوی اوّل شخص در "استخر آب گرم" و تمام داستان‌های قبلی شما جدّی‌ترین ضربه را به داستان شدن متن‌های شما وارد کرده است. پس پیشنهاد اوّل تامّل بیشتر در انتخاب راوی برای داستان است. دوم این‌که سعی کنید حادثه را عین آن‌چه در ذهن دارید یا در خاطره‌ی شما ثبت شده است وارد متن نکنید. از حوادث اُلگو بگیرید. الهام بگیرید و تا جایی که ناخودآگاهِ داستان‌نویسِ شما بهتان اجازه می‌دهد تخیّل کنید تا عینِ واقعیّت را الزاماً روی کاغذ نیاورده باشید.
هم‌چنین جا دارد تا به املای صحیح کلمات و به کار بردنِ درست و به‌جای علائم نگارشی هم توجّهِ بیشتری نشان دهید. البته گمانِ من این است که شاید با چندبار خواندنِ متن‌ها توسطِ خودتان و اِعمالِ دقّتِ بیشتری در ویرایش، این مشکلات حل شوند. پس موردی و تک‌تک به آن‌ها اشاره نمی‌کنم امّا شما آن را جدّی بگیرید چرا که همین اشکالاتِ به ظاهر ساده می‌تواند در خوانشِ مخاطب اثرِ منفی بگذارد.
جناب آقای مظفّری پیشنهادِ من خواندنِ مُدام است. داستان بخوانید. داستانِ خوب بخوانید. ایرانی بخوانید. ترجمه بخوانید. از هر فرصتی برای خواندنِ داستان استفاده کنید. اگر نوشتن برای شما مسئله‌ای جدّی است پس جدّی هم مطالعه کنید. مطمئن باشید همین خواندن‌های همیشه‌ی شما یک روز ناخودآگاه، دیگر اجازه‌ی تخطّی از قوانین را به نویسنده‌ای که شما باشید نمی‌دهد. خود به خود شروع و میانه و پایان را آن‌طور که مناسب است رعایت می‌کند و از عناصر داستانی به شکلی غریزی بهره خواهد برد. لحن و زبان هم در داستانی‌ترین حالت ممکن‌اش ارائه خواهد شد. با جدّیت و تلاشی که دارید امیدوارم داستان‌های بعدی بهتری از شما بخوانیم. با احترام.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت