شخصی‌سازی یا تاثیرپذیری؟



عنوان داستان : سایه

سرانگشتان خورشید چون سوزن‌هایی داغ از میان مو‌های کج و معوجم می‌گذشت و پوست سرم را می‌سوزاند. گونه‌هایم گر گرفته بود. نفس‌هایم به سینه‌ چنگ می‌زدند و سخت بالا می‌آمدند. پیراهن سفید با تنم یکی شده بود. باد گرم در آغوش خیابان می‌پیچید و بر اندام بی‌بنیه‌ام تازیانه می‌زد. سایه‌ باریکی در سینه خیابان همپایم می‌خزید. هر چند دهانش را نمی‌دیدم اما حتم که زبانش بیرون افتاده بود و له‌له می‌زد. کم مانده بود از پا بیفتم که درِ شیشه‌ای مغازه سلمانی را با پاشنه دست راست چرخاندم . پله‌ها را بالا رفتم و وارد سلمانی شدم. سایه گویی توانش تمام شده باشد، بیرون در جا ماند. بخار شد.
روی صندلی زهواردرفته‌ای یله دادم و بالاترین تکمه پیراهن را از مادگی بیرون کشیدم. خنکای باد کولرِ گازی روی هیکلم پخش شد. یقه چرک‌تاب پیراهن را کمی کشیدم تا باد روی سینه نمورم بنشیند. سرما همراه با پیچ و تاب قطره‌ای، از زیر بغلْ تا پهلوی چپم سرید و مرا در خلسه‌ای کوتاه اما عمیق فرو برد.
پیرمردی زیر دست استاد سلمانی گرفتار شده بود و در سینه‌ آینه، شاخ و شانه‌ کشیدن شانه و قیچی روی مو‌های جوگندمی‌اش را می‌پایید. دو مرد دیگر، سی و چند ساله، سرشان روی سینه افتاده چنان غرق در تلفن همراه خویش که بعید می‌دانم ملتفت شده بودند دیگری هم به انتهای صف انتظار اضافه گشت.
دلم که نا آمد، خیالم کیفور شد و چموش. به قصد مهارش «سلوک» را گشودم و ورق زدم تا رسیدم به آنجا که یکدیگر را رها کرده بودیم. به قهوه‌خانه ایتالیایی و فنجان قهوه و دست نوشته‌های‌ بی‌تاب یک مرد. به «شنیع، شنیع، شنیع. تصویر شنیع. ... شناعت!!». چشمانم در سینه کتاب خزید و شیره کلمات را مکید؛ اما چنان عطشِ مرداد ذهنم را زایل کرده بود که سطور را باید چندین بار مرور می‌کردم،¬¬ شاید طعم کلمات در ذهنم بنشیند.
خنکای مغازه که عادت شد، چیزی درونم جوشید و مرا بی‌تاب کرد. نگران سایه سیاهی شدم که پشت در شیشه‌ای جا مانده بود. جا گذاشتمش. سایه‌ای که بخار شد. سایه‌ای که چون خزنده‌ای دست‌آموز، در تیغ آفتاب خود را می‌کشاند تا از گام‌های فراری من عقب نماند. چه بر سر سایه آمده بود؟ رهایش کرده بودم؟ رهایم کرده بود؟ گرما زده شده بود؟ سوخته بود؟ چه داستانی!
در گوشه نگاهم سایه‌ای روی پله‌ها خزید و خود را داخل سلمانی کشاند. گمان بردم سایه من است اما او نبود. نمی‌توانست باشد. من در صندلی فرو رفته بودم، پس او نبود که نعشش بر زمین افتاده خود را می‌کشاند. درِ شیشه‌ای همراه با ضجه‌‌ چهارطاق باز شد. سایه از پله‌ها پایین رفت و تنها بالاتنه‌اش روی سنگ‌های سفید کف سلمانی باقیماند. صدای قیچی خفقان گرفت. نگاهم از میان کلمات پر گشود، پرواز کرد و روی صورت استاد سلمانی نشست. دهانش باز مانده بود. مژه نمی‌زد. دست‌هایش بالای سر پیرمرد، بی‌حرکت معطل مانده‌بودند. خواستم سر بچرخانم تا امتداد نگاهش را وارسی کنم که گرفتگی عضلات گردنْ افسارم را کشید.
صدایی پیر، کلافه و ناامید از میان چارچوب در جوشید.
-کجاست آقا رضا؟ مگه قرار نشد مراقبش باشی؟ تو این ضل گرما با اون حال خرابش کجا رفت دوباره؟
استاد سلمانی انگار با یک جفت کشیده نر و ماده به خودش آمده باشد، اغراق آمیز چند مرتبه پلک زد. دهانش را بست. آب دهان فرو برد و سیبک گلویش بالا و پایین شد. پیرمرد را به حال خود رها کرد. چشم‌های پیرمرد در سینه آینه پشت سر استاد کشیده می‌شدند. وقتی التفاتی ندید، گره به ابرو‌ها آورد و سر جنباند و در آینه به تماشای خویش سرگرم شد. استاد روی سر و سینه سایه ایستاد.
-سلام حاج خانم.
درنگ کرد. با مردمکان دستپاچه چشمانش خیابان را کاوید. انگار پی معجره‌ای باشد. ناامیدی از چشمانش چکید. سر تکان داد. صدایش کلافه بود و رنگ و بوی اعتراف و التماس برای اثبات بیگناهی داشت.
-رفت حاج خانم. به هر دری زدم بیشتر از یه ساعت نموند. همین پیش پای شما هم رفت. هر چی به گوشش خوندم با این حالت نرو زیر تیغ آفتاب مگه به خرجش رفت؟ به جون جفت بچه‌هام که می‌خوام دنیا نباشه، اون یه ساعت هم با هزار جور ترفند نگهش داشتم. خودتون که اخلاقش دستتونه. یه جا بند ....
سایه تار و پود کلام استاد سلمانی را با ناله‌های خویش از هم گسیخت.
-ای داد بر من. این هم شد زندگی؟ خسته شدم از بس برا پیدا کردنش تو هر سوراخ سنبه‌ای سرک کشیدم. هر صبح اون میشه جن و من میشم بسم‌الله. قبل اینکه از خواب بیدار شم یا هر وقت حواسم بهش نباشه، دارم ظرف می‌شورم، جارو می‌کشم، شما جای برادر من، حمام می‌میرم یا دستشویی، غیبش می‌زنه. دیگه تا غروب که مثل گاوی که برگرده سر آخورش، خبری ازش نمی‌شه. شام خورده نخورده کپه مرگش رو می‌زاره تا فردا صبح، دوباره روز از نو یا روزی از نو.
استاد سلمانی نوک قیچی را از میان موهای سفید گذراند و پوست سر را خاراند. چند خورده موی سیاه، خود را از آرواره‌های براق قیچی رها کردند و در موج‌های سفید فرو رفتند. هرچه تقلا ‌کردند پنهان شوند، سفیدی موها به حدی بود که ناچیزترین سیاهی در میانشان چون تکه‌ای ذغال در سینه برف می‌درخشید. استاد این پا و آن پا کرد. کلماتش را گم کرده بود،‌ من و من می‌کرد. سایه انتظار را بیش از این تاب نیاورد.
-زله شدم آقا رضا. زله. اگه از دستش دق مرگ نشم یا کار دست اون می‌دم یا دست خودم.
این‌بار بغضی که چون پیچک در صدای سایه پیچ و تاب می‌خورد، امان نداد تا برگردم و سودای دیدنش را خاموش کنم. صدایش بغض داشت. می‌لرزید. کلماتش رنگ می‌باخت و رنگ می‌گرفت.
-به خدا عاجز شدم. دیگه بنیه ندارم هر روز تو کوچه خیابون پِیِش بگردم. یکی بیاد جمش کنه. دیگه از من ساخته نیست.
سایه زیر پای رضا جابجا شد. بغضش ترک خورد. رضا سرش را روی سینه انداخت و به چپ و راست جنباند. نگاهش به سایه گره خورد.
-به اینجام رسیده آقا رضا. ایوب هم اگه بودم تا الان صبرم تموم شده بود.
پیرمرد با ولع سرش را چرخاند. قصد کرد سایه را ببیند. نتوانست. هیکل درشت رضا بین او و سایه چون دیواری سفید مانع بود. به جثه کوچکش کش و قوسی داد بلکه چیزی دستگیر چشمانش شود اما توفیق نداشت. دلخور به حالت پیشین بازگشت و خود را به تماشای خویش در آینه مشغول کرد. دست از زیر پیشبند بیرون آورد و بین موهایش برد و آنها را بالا کشید تا اندازه‌شان دستش بیاید. دو مرد دیگر، همچنان غرق در تلفن‌‌های همراهشان بودند. حتی تکان هم نمی‌خوردند. رها از هر قید. فقط گاه پلک می‌زدند و گاه نفس می‌کشیدند. من هم چشمانم را در صفحات کتاب رها کردم. کلمات در چشمانم می‌افتاد اما نمی‌خواندمشان. نمی‌دیدمشان.
-آخه کی جمعش کنه حاج خانم. سری قبل هم که زنگ زدی 110 اشتباه کردی. این همه سال آبروداری کردی، با یه تلفن هم خودت هم اون بنده خدا جلو در و همسایه بی‌آبرو شد. اصلا به پلیس ربطی نداره.
-پس به کی ربط داره آقا رضا؟ اصلا چرا گذاشتی بره برادر من؟ شما که می‌دونی با این حالی که برای خودش درست کرده، نیم ساعت تو این گرما بمونه فشارش می‌افته و رنگش میشه رنگ گچ. تازه اگر مثل هفته گذشته تپش قلب نگیره.
رضا سری تکان داد و نفسش را پف کرد.
-مگه نمی‌شناسیش؟ وقتی کاری بخواد بکنه هیچکس جلودار نیست. هر چی بهش گفتم هوا گرمه، حالت خوب نیست، حاج خانم نگران میشه، بلا نسبت انگار یاسین به گوش خر خوندم.
-کارد به استخونم رسیده. دیگه طاقت ندارم. هر کس جای من بود تا الان سر به بیابون گذاشته بود.
بی‌آنکه دراختیار من باشد سر و صورتم چرخید. انگار تمنای دیدن خنجری شکسته در میان استخوانی خرد شده را داشتم. اما درد از میان راه سر و صورتم را برگرداند. با شتاب روبرویم را نگاه کردم. دست بر پهلوی چپ گردن بردم و مالاندمش تا درد خاموش شود.
-دو روز دیگه که افتاد کنار خیابون سَقط شد، کار از کار گذشته آقا رضا. اون موقع من چه خاکی باید سرم بریزم.
-خدا نکنه حاج خانوم. زبونت رو گاز بگیر. نفوس بد نزن. خدا قهرش میاد. حتما رفته آژانس عباس آقا. اونجا نشسته، یک سیگاری بکشه، اختلاطی کنه. یه دست تخته بازی کنه. تو این گرما جایی نمی‌تونه بره. جایی نداره که بره.
-چرا خدا نکنه آقا رضا؟ چرا خدا باید قهرش بیاد؟ یه نگاه به حال و روز من بکن. اگر از ترس روز محشر نبود یا خودم رو می‌کشتم یا اون رو.
حتی بانگ مرگ و قتل نفس هم نتوانست تغییری در خطوط چهره مشتریان بیندازد. این وسط پیرمرد خمیازه‌ای عمیق و طولانی کشید و سیاهی دهانش را بیرون ریخت. تنها واکنش در صورت آن سه مشتری همین خمیازه سیاه بود.
-شیطون رو لعنت کن حاج خانم. از دلت خبر دارم اما این حرف‌ها رو نزن. به خدا، خدا قهرش میاد. شیطون رو لعنت کن. صلوات بفرست.
رضا چیزی را نجوا کرد و نفس عمیقی را که انگار پیشتر درون سینه به بند کشیده بود، رهانید. سایه با صدایی که تا به گوش‌هایم برسد سر و شکل نجوا می‌گرفت، تکرار کرد «خدا قهرش میاد». از کوره در رفت.
-قهرش می‌یاد که بیاد. یه دختر جوون تو خونه دارم. یه دختر دم بخت که بختش به خاطر این الدنگ کور شده. یکی بیاد جمع کنه این مرتیکه رو. آقا رضا، برو به اون حاج ممد که هی سنگ رفیقش رو به سینه می‌زنه بگو بیاد این رفیق شفیقش رو جمع کنه. بگو بیاد با خودش ببرتش همون گرمابه و گلستان که دائم ازش حرف می‌زنه. من دیگه خسته شدم. خسته. به همین خدایی که پاش رو وسط می‌کشی، بریدم.
آخرین جمله‌اش را چنان گفت، گویی برای زنده ماندن التماس می‌کرد. پس و پیش رفت و خود را از زیر پای رضا بیرون کشید. رضا در پی صدای قدم‌های سایه که دور می‌شد بیرون رفت. لختی دگر بازگشت و در شیشه‌ای مغازه را بست. تا برسد پشت صندلی سلمانی یک بند سر تکان می‌داد. قیچی را دو بار روی کمر شانه کوفت. موهای پیرمرد را شانه زد و شروع کرد به بریدن سر آنهایی که از بین دندان‌ها بیرون می‌ماندند. چند قیچی اول را به آرامی زد. معلوم بود حواسش به دست‌هایش نیست. چند بار که صدای قیچی در فضای سلمانی پیچید، آرام‌آرام آواز قیچی‌اش طنین پیش را به خود گرفت. مانند زمانی که سایه نیامده بود.
«عشق را از عشقه گرفته‌اند و آن گیاهی است که در باغ پدید آید در بُن درخت، اول بیخ در زمین سخت کند، پس سر برآرد و خود را در درخت می‌پیچد و همچنان می‌رود تا جمله درخت را فرا گیرد، و چنانش در شکنجه کند که نم در درخت نماند، و هر غذا که به واسطه آب و هوا به درخت می‌رسد به تاراج می‌برد تا آنگاه که درخت خشک شود. ...»
کلمات که در چشمانم آهسته آهسته خوانده می‌شد، ملتفت شدم صفحاتْ ورق خورده‌ بی‌آنکه چیزی خوانده باشم. شرم روی صورتم دست کشید. لب پایین را به نیش گزیدم. اطراف را ورانداز کردم. دو مرد همچنان غرق در تلفن همراه، حتی برای نجات خویش دست و پا نمی‌زدند. استاد سلمانی هم گرفتار در موج مو‌های پیرمرد و پیرمرد محو در تماشای تیغ خوردن موهای خویش. نفسی عمیق کشیدم و آرام آرام بازگشتم از جایی که شروع کرده بودم. پیدا کردنش آسان نبود. اما یافتمش.
«شنیع، شنیع، شنیع. تصویر شنیع. ... شناعت!!»
صورت پیرمرد که تراشیده شد، کار استاد سلمانی با او به انتها رسید و پیشبند از دور گردنش باز کرد. موهای پیشبند را کف مغازه ریخت. پیرمرد از روی صندلی بلند شد و سمت آینه مقابلش خمید. با دقت سرو صورتش را ورانداز کرد. به صورتش دست کشید. بالاخره توانست عیب و ایرادی بیابد.
-آقا رضا، زیر دماغم یه مو رد خورده. اینجا.
صورتش را نزدیک رضا برد. رضا چشمانش را جمع کرد تا موی بازیگوش را بیابد. یافت. با دست چپ نُک دماغ کوفته پیرمرد را عقب راند و با دست راست، تیغ بر پشت لب‌هایش کشاند. دماغ را رها کرد. پیرمرد دوباره مشغول وراندازی صورتش شد. استاد منتظر نماند و تیغ را از دهان دسته تیغ بیرون آورد و کف سلمانی انداخت.
-آقا بفرمایید، نوبت شماست.
منتظر بودم یکی از مردها بلند شود اما انگار صدای استاد سلمانی به گوش‌هایشان نمی‌رسید.
-عمو جان، با شما هستم. نوبت شماست.
بالاخره صدا رسید. یکی از مردها سرش را بالا آورد. دیگری همچنان غرق بود. آن که سرش را بالا آورده بود با اکراه از روی صندلی انتظار جدا شد و در آغوش صندلی سلمانی فرو رفت. پیرمرد دو اسکناس جلوی آینه گذاشت و بیرون رفت. هنوز در را نبسته بود که سر و کله سایه دوباره پیدا شد. استاد سلمانی پیشبند را دور گردن مرد، گره نخورده رها کرد و سمت سایه گام برداشت.
-پیداش کردی؟
مرد فرصت غنیمت شمرد و تلفن همراه را از زیر پیشبند بیرون ‌آورد و خود را مشغول ساخت. انگار آب پاکی را روی دست‌های سایه ریخته باشند. صدایش لت و پار و ناامیدتر شده بود. انگار تکلیفی را با خود مشخص کرده باشد. تکلیفی تلخ.
-نشسته بود سر کوچه. سایه دیوار خونه‌ای که دارن خرابش می‌کنند. تک و تنها. داشت با گربه‌ها حرف می‌زند.
صدایش چنان دردآلود، گویی سنگی سنگین را با نفس‌هایش جابجا می‌کرد. صدایش طعم تنهایی گور می‌داد. بیشتر «تک و تنها» گفتنش.
رضا نفسی عمیق کشید. لبخند روی لب‌هایش نشاند. انگار می‌خواست با لبخند پیکر سایه را از روی زمین بردارد.
-خدا رو شکر. گفتم همین دور و براست. حالا چرا دستش رو نگرفتی بیاریش؟
سایه پاسخی نداد. کمی جم خورد. لبخند از روی صورت رضا محو شد. دوباره نگرانی از آتشفشان چشمانش فوران کرد.
-می‌خوای برم باهاش حرف بزنم یه جوری راضیش کنم بیارمش خونه؟
دست می‌برد پیشبند را از دور گردن باز کند که صدای سایه بلند می‌شود. صدایی چون صدای محکومی به مرگ که مرگ را پذیرفته است، کمی پیش از مراسم اعدام.
-نمی‌خواد آقا رضا. امروز آوردیش، فردا رو چه خاکی سرم بریزم؟ امروز تو این کوچه بود. فردا که رفت جای دیگه چی؟ نمی‌خواد آقا رضا. اینجوری نمیشه. کار یک روز دو روز نیست که. باید یه فکر اساسی کنم. مرگ یه بار شیون یک بار.
صدا گویی نبش قبر می‌شد. بوی جنازه‌ تازه‌ای می‌داد که شروع کرده بود به فاسد شدن. هق‌هقش را فرو خورد اما ته مانده‌هایش در صدا باقی ماند.
-باید فکر یه چاره باشم. یک فکری که همه راحت شن. خودش هم راحت بشه. بیشتر از همه خودشه که داره عذاب می‌کشه. دیگه بسشه. مگه این زندگی چقدر ارزش داره که آدمیزاد این همه عذاب رو تحمل کنه.
دهان رضا مهر و موم بود. چشم‌هایش در حدقه جم نمی‌خورد. مژه نمی‌زد. تنها توانست آب دهانش را فرو برد. سایه خود را از زیر پاهای رضا بیرون کشید. رفت. رضا زیر لب چیزهایی می‌گفت که من نمی‌شنیدم. گوش نمی‌دادم که بشنوم. حواسم پی سایه رفته بود.
مردی که در صندلی سلمانی فرو رفته بود، تلفن همراهش را در جیب فرو برد و صدایش در آمد.
-عموجان، ما رو راه نمی‌ندازی؟
رضا برگشت پشت سر مرد. بی آنکه چیزی بگوید آب‌پاش را برداشت. فضای سلمانی بوی نم گرفت. باد کولر چند قطره‌ای را روی صورتم نشاند. «سلوک» را بستم. برخواستم.
-آقا رضا الساعه برمی‌گردم.
منتظر پاسخ نماندم. گمان نمی‌برم او هم قصدی برای پاسخ داشت. هنوز روی موهای مرد را آب می‌پاشید.
از مغازه بیرون زدم. دو سمت خیابان را نگاه کردم. نشانی از سایه نبود، حتی سایه‌ای. زن‌هایی که می‌کوشیدند در پناه سایه دیوارها گام بردارند را تماشا کردم؛ اما دلم گواهی نمی‌داد هیچکدامشان سایه‌ای باشند که من در پِیَش بودم. چیزی درونم مرا به سمتی کشاند. دویدم. خنکای وجودم بخار شد. دوباره دستان خورشید پی من افتادند. انگشانش دانه‌های عرق را از زیر پوستم بیرون کشید. تازیانه‌های داغ باد صورتم را فشرد. سایه‌ام بازگشت. کنارم، خود را روی آسفالت سیاه و تشنه خیابان می‌کشاند تا از گام‌هایم عقب نماند. به انتهای کوچه که رسیدم گرما امانم را بریده بود. قلبم امان نمی‌داد تا خونم نفسی تازه کند. یک دم می‌تپید و بر سینه‌ام می‌کوفت. تا به دیوار خانه در حال ویرانی برسم، از میان راه چشمانم در دل سیاهِ سایه‌اش پِی چیزی نامعلوم می‌کاوید. دست چپْ روی سینه دیوار گذاشتم و نفس تازه کردم. بوی تندی چشمانم را به زیر کشید. سیگاری که به انتهای راهش چیزی باقی نمانده بود، ناله‌اش از دیوار بالا می‌رفت و پیش از آنکه به گربه‌ای که روی یال دیوار لم داده بود برسد، نیست می‌شد.
نقد این داستان از : معید داستان
سلام. اوّلین داستان ارسالی شما به نام "سایه" را خواندم. با وجود این‌که سابقه‌ی داستان‌نویسی‌تان را کمتر از یک سال ذکر کرده‌اید امّا داستانِ "سایه" خیلی هم نشان از نویسنده‌ای تازه‌کار ندارد. حرفِ آخر را اوّل بزنم که ما با یک نویسنده‌ی بالقوّه توانمند مواجه هستیم و البته که امیدواریم با ممارستِ شما در نوشتن، ظرفیت‌های خلّاقه‌ی دیگرِ شما را نیز کشف کنیم. البته به شرطِ آن‌که نویسنده‌ی "سایه" بیش از این‌ها تلاش کند تا در نوشتن، سبکِ خودش را بسازد و خودش باشد. خودِ خودِ خودش، آن‌چنان که تجربه و زیست کرده است. اگر ابتدای راه هستید سعی کنید از توصیف‌های ساده‌تری بهره ببرید. به مرور زمان و با خواندنِ آثار متعدّد خودتان به این نکته خواهید رسید که همیشه نیاز نیست از تعابیری مانند "سرانگشتان خورشید"، "آغوش خیابان" و یا "تازیانه زدن بر اندام بی‌بنیه" استفاده کنید. "لختی دگر بازگشت" می‌تواند خوب یا درست باشد امّا نه برای چنین متن و داستانی. "صدای قیچی خفقان گرفت" یا "نگاهم از میان کلمات پر گشود" نیز لزوماً روایت سیّال ذهن را تقویت نمی‌کند.
"سایه" داستانی است که قصد دارد در بازه‌ی زمانی ورود به یک سلمانی و خروج از آن تعریف شود. رفت و آمدی که با مواجهه‌ی راوی با کتاب "سلوک" محمود دولت‌آبادی نیز همراه است.
"دلم که نا آمد، خیالم کیفور شد و چموش. به قصد مهارش «سلوک» را گشودم و ورق زدم تا رسیدم به آنجا که یکدیگر را رها کرده بودیم."
در "سایه" جریانِ سیّالی جریان دارد که باقی ماجرا خصوصاً دیالوگ‌های واقع‌گرایانه‌ی بین رضا و زن را تحت تاثیرِ خودش قرار داده است. امّا مشکل فقط عدمِ هماهنگی بین جنسِ حضور راوی در داستان و پریشان‌خاطری‌اش در جریان سیّال ذهن نیست. مشکل اصلیِ "سایه" همان تلاش برای بازخوانی و اشاره به "سلوک" است؛ یعنی همانی که به زعمِ نویسنده احتمالاً قرار است نقطه‌ی قوّت اثر باشد یا حدّاقل به وزانتِ آن کمک کند. فارغ از این‌که ارجاعات فرامتنی نویسنده به رمان "سلوک" (ارجاعاتی مانند تکرار چندباره‌ی شنیع، شنیع، شنیع، تصویر شنیع،....شناعت!) مخاطبِ ناخوانده‌ی آن رمان را از داستانِ شما دور خواهد کرد باید مدّنظر داشته باشید که اجرای درست این شکل از ارجاع و تاثیرپذیری کار ساده‌ای نیست و نیاز به تمرین و آزمون و خطاهای بیشتری از جانب شما دارد و "سایه" فقط می‌تواند یکی از همین آزمون‌ها باشد.
مقوله تاثیرپذیری در ادبیات و مشخصاً داستان‌نویسی مقوله‌ی مهم و مفیدی است، تا آن‌جا که مانعی برای خلاقیت ایجاد نکند و به رشد ذهن و زبان نویسنده یاری برساند. غرض آن‌که داستان در درجه‌ی اوّل باید با مخاطب ارتباط برقرار کند. هرآن‌چه در مسیر ارتباط خللی وارد کند پذیرفته نیست و باید اصلاح شود. سایه با سر و شکلِ فعلی‌اش هرچند می‌تواند حرفی برای گفتن داشته باشد که دارد امّا کلامش به درستی منعقد نمی‌شود و ممکن است مخاطب آن را پس بزند. اگر سایه اوّلین کار شماست پیشنهاد می‌کنم فعلاً داستان‌هایی با خطِ رواییِ ساده‌تری را مشق کنید و البته که آن‌ها را برای پایگاه نقد داستان هم بفرستید که حقیقتاً مشتاق خواندن‌شان خواهیم بود. اجازه بدهید گذرِ زمان، زمانِ دقیقِ بازنویسی سایه را مشخّص کند. احتمالاً پس از گذشتِ مدّت زمانی خودتان با رجوع به "سایه"، مواردی را در آن تغییر خواهید داد که در راستای قصّه‌گوییِ یکدست‌ترِ آن به متن کمک خواهد کرد. خوشحال هستیم از این که به پایگاه نقد داستان پیوستید چرا که به جد می‌توان به آینده‌ی شما امیدوار بود. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت