نویسنده‌ی حرفه‌ای نیز هیچ‌گاه از خواندنِ مُدامِ داستانِ دیگران بی‌نیاز نخواهد شد.




عنوان داستان : عروس سلحشور
نویسنده داستان : پروانه دلدار

شهرخالی از سکنه، بی روح، بی انگیزه و بدون عشق و هدف روزهایش را سپری می کرد. از آن دورهمی های خانواده که تا پاسی از شب ادامه داشت با حضور گرم پدر بزرگ و مادربزرگ که قلیان بر لب، استکان چای در دست و التماس های پی درپی بچه ها برای گفتن یک متل از دهان لبریز ازصفا و عشق مادر بزرگ که بشنوند و به خوابی شیرین وخوش تبدیل شود...خبری نبود. چرا که حملات هواپیمای دشمن درآن روزها بر فراز آسمان آبی شهر، عربده کشان چنان خود نمایی می کرد که آمال و آرزویی برای مردم باقی نمی گذاشت. به خاطر اوضاع نابسامان ایجاد شده عده کثیری مجبور به مهاجرت, عده ای به شهادت و عده ای نیز درهمان شهر رویاهای خیالی، آن چنان تقلایی می کردند که شاید بتوانند زندگی را دوباره به شهر برگردانند. از جمله آن افراد پروانه؛ پروانه دختری نترس وشجاع که بعداز چند سال زندگی توام با چاشنی پرتاب (توپ,خمپاره,خمسه خمسه,موشک) آبدیده و به بیانی بی خیال هر صدای دهشتناکی و هر ویرانه ای به راهش ادامه می داد. در یک ظهر گرم تابستانی همراه خانواده مشغول خوردن نهار بودند که توپخانه دشمن دست بکار شد و با هرلقمه ای، شلیک یک توپ به همراه داشت. شروع به شمارش توپ های شلیک شده توسط عراقی ها 5، 10، 30و... پدرش گفت: ای بابا دست بردار! ولی پروانه برعکس به شمارش ادامه داد تا به شصت عدد رسید و تمام. به پدرش گفت: بابا این لعنتی ها شصت توپ راسرازیر شهر مادر مرده کردند! او بدون هیچ واهمه و ترسی تصمیم داشت عشق به زندگی را به دیگران ترویج کند، راضی نمی شد چهره زندگی را افسرده و خموش در یک گوشه کزکرده و منتظر نابود شدن توسط بعثی های عراقی بنشیند و نظاره گر این مهم باشد. پروانه به زندگی گفت: نترس تورا نجات خواهیم داد.
محل کار پروانه شهرستان شوش درسی و پنج کیلو متری دزفول بود که می بایست روزانه هفتاد کیلومتر رفت و برگشت این مسیر را طی کند. او که معلمی دلسوز و عاشق به کارش بود چیزی به نام خستگی و یا فرسودگی در او معنایی نداشت. تنها نگرانیش این بود که روزی نتواند به موقع سرکلاس درس و درکنار دانش آموزانش حضورداشته باشد که متاسفانه آن اتفاق شوم برایش رخ داد. یک روز عصرهنگام برگشت از محل کارش، اتوبوس حامل مسافران در آخرین ایستگاه توقف و پروانه نیز مثل همیشه باعشق به شهر و خانواده و دانش آموزانی که منتظر برگشتنش بودند و هر روز با دعای آنها بدرقه می شد (خانم معلم ان شااله براتون خطری پیش نیاد و فردا منتظرت هستیم) سر از پا نمی شناخت. با شور عجیبی که آشوبی به همراه داشت راهی منزل شد. هرچه نزدیکتر می شد انگار قرار بود با یک رخداد عجیب دسته وپنجه نرم کند. با خود کلنجار می رفت: چرا دلم آشوبه؟! انگاری دستی چنگ زده به قلبم...
در این افکار بود که صدای وحشتناکی او را از حرکت وا داشت. چون نزدیک به صدا بود اول احساس کرد دو ماشین بهم برخورد کرده و آن صدای کذایی را تولید نموده ولی یهو همه جا تاریک و صدای ریختن شیشه، پاره آجر، آهن، خاک، دود وگاز، پرتاب اشیاء تمام محله را در بر گرفت. بعداز لحظه ای که به خود آمد سریع به طرف منزل دوید ولی انگار پای دویدن نداشت. هرچقدر سریعتر می دوید، برعکس کندتر پیش می رفت. ازمحل حادثه تا منزلش دو دقیقه می شد ولی نمی رسید. درطی مسیر تاریکی مطلق، خاک و بوی سوختگی، امان را ازپروانه و هر رهگذری گرفته بود. اوضاع و مقدار خرابی بیانگر هدیه صدام که همانا موشک... آری نوبتی باشد نوبت جنوب شهر، مسجد امام حسین جنوبی باید هدف موشک ویرانگر صدام می بود. خلاصه درطی مسیر پا روی اجساد گذاشتن خیلی جرات می خواست که برای پروانه خیلی سخت و سنگین بود. ازطرفی صدای شیون و گریه و جیغ وداد بر پریشانی پروانه می افزود. جوان همسایه که پیکر کودکی غرق به خاک و خون را بر دستانش داشت می دید که به حالت شوک ایستاده و هیچ نمی گفت. درآن لحظه پروانه به طرف او رفت و بدون توجه به پیکر کودک دستان مرد جوان را گرفت و به حالت التماس خبری از خانواده اش می خواست و با تکان دادن او، جوان به خود آمد و به پروانه پریشان احوال گفت برو! ازاینجا دور شو! این درحالی بود که پروانه مثل دیوانه ها سراسیمه و مملو از آشوب و وحشت به هرطرفی می دوید. باهرقدم که جلو می رفت به چالش جدیدی برمی خورد. با دیدن زنی که چادر گلدار سفیدش، کفنش شده بود، مادرش جلو چشمانش مجسم شد. هم ترسیده بود و هم نمی خواست باور کند آن زن مادرش باشد. آهسته بر بالینش رفت و چادر راکنار زد... دید که زن همسایه چه راحت خوابیده... به هرطرف می نگریست دود و خاک اجازه نفس کشیدن را ازش گرفته بود. باهرسختی و عذابی خود را به منزل رساند و باصحنه ای دلخراش روبرو شد. پدر و مادر غرق به خاک درکوچه گریه می کردند و زیر لب دعا گویان انتظار فرزندشان را می کشیدند. ( آخه ساعت رسیدن دخترشان همزمان با اثابت موشک بود... همیشه درهمین ساعت به منزل می رسید.) خلاصه پروانه پدر و مادرش را در آغوش کشید. زار زار گریست... به طوریکه نفس درسینه اش حبس و صدایش درگلو خفه. بعداز لحظه ای دید که منزلشان جایی برای نشستن ندارد. از طرفی نگران بقیه همسایه ها بود. به مادرش گفت: خدا را شکر شما سالم هستین... باید بروم شاید کمکی باشم...!
سریع به محل اثابت موشک براه افتاد. درآن شلوغی برادرش رادید سر تا پا خاک آلود. اول ترسید. فکر کرد او هم مجروح شده ولی به پروانه گفت: چرا اینجا؟ تو اینجا چیکار میکنی؟ هرلحظه ممکنه موشک بعدی رو پرتاب کنه!
البته به فاصله ده الی پانزده دقیقه موشک بعدی رانیز پرتاب کرد. بازم در جنوب شهر نزدیک بیمارستان یا زهرا در آن اوضاع وخیم پروانه سراغ دوستش را دائم می گرفت. متاسفانه برادرش گفت همزمان ترکش های موشک به کولر آبی منزلشان اثابت و افتادن کولر بر روی او و در دم به شهادت رسید. باشنیدن این خبر آن چنان شوکه شد که نای رفتن و ازمحیط دور شدن رانداشت. یک چشمش اشک و یک چشم به دنبال پیدا کردن منزل دوستش. آخه منزل به تله خاکی تبدیل شده بود که بوی مرگ از ذره ذره خاک تلنبار شده به مشام می رسید ودوستش را می دید که به او می گفت: نگران نباش...! دارم به جایی میرم که عدالت و دوست داشتن انسان ها زبانزد و صدای مظلومیت ما مردم شهر دزفول رو جوابگو خواهد شد...خدا...
بله پرواز نوعروسش راپیش خدا نظاره می کرد.
همان شب برادر که دید خواهرش وضع روحی مناسبی ندارد او را تا منزل همراهی کرد و به مادرش گفت مواظبش باشد که درشوک بدی بسر می برد. همان شب توسط شوهر خواهرش به جای تقریبا امنی منتقل شدند. رفتند... بابغض، گریه و درد از دست دادن سرمایه چندین و چند ساله که همانا دوستان، عزیزان و خاطره سازان زندگیشان، تا فردا برگردند جانی ونیرویی دوباره و ایستادگی و تلاشی مجدد در مقابل حملات ناجوانمردانه دشمن با این مفهوم که باید زندگی کرد و به پیش رفت... چگونه اش مهم نبود! باید انتقام خون زنان، مردان و کودکان بیگناه گرفته می شد. تلاش جهت ساختن ویرانی های این جنگ لعنتی که سبب شده، شاهد پر پر شدن بهترین انسان ها، عزیزترین عزیزان خود باشند.
خبرپرتاپ موشک سریع به همه رسید ازجمله به همکاران مدرسه پروانه درشوش. فردای آن روز وقتی همکاران در دفتر آموزشگاه حاضر شدند، ازموشک روز گذشته حرف ها به میان آمد. همگی منتظر ورود پروانه تا اخبار را برایشان بگوید. ولی هرچه منتظر ماندند، خبری از همکارشان نشد. مدیر که وارد شد سراغ معلمش را گرفت که متاسفانه هیچکس خبری ازهمکار پرجنب وجوش خود نداشت. حتی تلفن منزلش قطع و بی پاسخ...که به نگرانی آنان می افزود (اخه باخبر شدن که موشک درمحله ونزدیک منزل او اثابت کرده) یه جورایی بی دلیل نبود و تقریبا چند روزی از آن اتفاق شوم می گذشت... بدون اینکه خبری از دوست و همکاراشان داشته باشند. تا اینکه یک روز زنگ تلفن مدرسه به صدا درآمد. مدیر مدرسه که در انتظار خبری ازهمکارش بود، سریع خود را به تلفن رساند و باصدایی لرزان و امیدوار گفت:
- الو...!
( ازآن طرف صدایی آشنا ولی سرد و غمگین گفت)
-الو منم پروانه وزد زیر گریه.
(مدیرش که منتظر چنین لحظه ای بود گفت)
- الو ... الو... تو، تو زنده ای؟؟؟ خداراشکر...همگی نگرانت بودیم...
پروانه بعد از لحظه ای سکوت گفت:
- بله متاسفانه زندم ولی ببخش که حالم مساعد نیست...
ولی مدیرش باخوشحالی از اینکه همکارش را دوباره در مجموعه خود دارد، گفت:
- همینکه الان هم خبردادی عالیه! نگران نباش! هرموقع که حالت مساعد شد، منتظرتیم! حالا باید خبر خوش رو به همه مدرسه بخصوص دانش آموزات بگم که بی صبرانه مشتاق دیدارتن.
روزگار سخت و دشواری راسپری می کرد. او هر روز شاهد از دست دادن دوستان، همسایه ها، فامیل و همشهری هایش بود. چاره ای جز استقامت و پایداری نداشت. درآن برهه از زمان تنها دلخوشی هر شهروند صدای دو رادیو بود (صدای ایران، صدای بغداد) ازاین طریق پیام های جنگ، حملات دشمن، آمار و اسامی شهدا را به سمع مردم می رساندند.در این ایام توام باغم، اضطراب ودلهره که هر لحظه آن چندین تشییع بهمراه داشت و زندگی سرد و بی حال جایگزین زندگی پرشور ونشاط شده بود. معلم سخت کوش ما تصمیم گرفت هر چند غمی به بزرگی کوه روی قلبش سنگینی می کرد، به ظاهر باعث تغییری در روند زندگی خانواده که سنگر را ترک نکرده بودند، هدیه دهد. پاسخ مثبت به خواستگاری از جنس خودش که قبول داشت باید زندگی را به شهر آرزوها تزریق کرد. درنتیجه هدیه او مجوز ازدواج بود. آری! در یکی از همین روزهای پرطلاطم که گوینده رادیو بغداد مدام و پشت سرهم پیام می داد.(اهالی دزفول شهر را ترک کنید! حملات شدیدی در راه است!) مراسم عروسیش را بر پا کرد! درعین سادگی ولی بسیار پر دغدغه و اضطراب. ماشین عروس باتنها ماشین همراه که فقط پدر، مادر، خواهر و برادر جمعا هشت نفر بیش نبودند، درشهر آرزوها براه افتادند. شب درسکوتی غمبار و ترس گونه بر اندوه پروانه می افزود. سر چهارراه خیابان اصلی شهر نانوای تمام وقت که برای جبهه نان می پخت، توجه او را جلب کرد و بلافاصله به راننده که خواهرزاده همسرش بود گفت که اینجا بایست وبرایشان بوق بزن تا بدانند دراین وقت شب، اوضاع وخیم شهر ارواح، دیوانه ای قصد دارد زندگی را به شهرش هدیه دهد و به کارگران زحمتکش نانوایی بگوید ماهم درکنار شما هستیم. خلاصه باحفظ ظاهر و ترس عمیقی که تمام جانش را گرفته بود راهش را ادامه داد و رفت تا درکنار همسرش به دشمن دون بفهماند، زندگی در این شهر عاشق هرگز نمی میرد! که برعکس ادامه دارد...
نقد این داستان از : معید داستان
خانم دلدار سلام. به نظر می‌رسد "عروس سلحشور" حاصل مکتوب شدن خاطرات تصویری شخصی شما در سال‌های دور و یا بازسازی خاطرات شفاهی دیگران است که در هر دو صورت باز هم فاصله‌ی زیادی تا داستان شدن دارد. هرچند تصمیم شما مبنی بر ارسال داستان در پایگاه نقد داستان نشان از انتخاب مسیر داستان‌نویسی دارد امّا باز هم جا دارد تا در تفکیکِ فرم و محتوای خاطره‌نویسی، یادداشت‌نویسی و داستان‌نویسی، از جانبِ شما مداقّه‌ی جدّی‌تری انجام شود. اگر هم‌چنان قصد دارید تا در مسیرِ نوشتنِ داستان باقی بمانید رعایت نکات زیر غیرقابل اجتناب خواهد بود:
پیش از هر چیز به زبانِ داستان‌نویسی اشاره می‌کنم. با تامّل در نثر "عروس سلحشور" می‌توان متوجّه شد که مسئله‌ی اصلی نویسنده زبان است. امیدوارم با خواندنِ مُدام و تمرین و ممارست در بازخوانی داستان‌های اُلگو مشکلات زبانِ نوشتاری‌ و نگارشی‌تان را رفع و رجوع کنید. جمله‌های طولانی در متن ممکن است باعث شود ارتباط ظاهری و حتّی معنایی ارکان یک جمله از دست برود وگیج شدنِ خواننده را به همراه داشته باشد.
"عده کثیری مجبور به مهاجرت, عده ای به شهادت و عده ای نیز درهمان شهر رویاهای خیالی، آن چنان تقلایی می کردند که شاید بتوانند زندگی را دوباره به شهر برگردانند."
عده کثیری مجبور به مهاجرت "شدند"؟! عده‌ای به شهادت "مجبور شدند"؟! می‌بینید که ممکن است برای خواننده چنین ابهاماتی به وجود بیاید و از این دست حذف فعل‌های بدون قرینه زیاد دیده می‌شود که بدون شک به متن ضربه خواهد زد. یا مثلاً جمله‌های ناقص زیر را ببینید:
"اوضاع و مقدار خرابی بیانگر هدیه صدام که همانا موشک... آری نوبتی باشد نوبت جنوب شهر، مسجد امام حسین جنوبی باید هدف موشک ویرانگر صدام می بود."
یا مثلا:
"به طوریکه نفس درسینه اش حبس و صدایش درگلو خفه."
در استفاده از "صفت‌ها" هم باید با دقّت و وسواس بیشتری عمل کنید. آن‌قدر داستانِ خوب فارسی یا ترجمه بخوانید تا خودتان بتوانید به صورت ناخودآگاه در مقابلِ به کارگیری صفت‌های غیرداستانی مقاومت کنید. خیلی از صفت‌ها اشتباه محسوب نمی‌شوند و ممکن است در مکالمات روزمرّه نیز استفاده شوند امّا نکته آن است که کارآیی داستانی ندارند و متنی که با هدفِ داستانی بودن نوشته شده است را به یک یادداشت یا گزارش تقلیل می‌دهد.
"(آخه ساعت رسیدن دخترشان همزمان با اثابت موشک بود... همیشه درهمین ساعت به منزل می رسید)"
"(اخه باخبر شدن که موشک درمحله ونزدیک منزل او اثابت کرده)"
مواردی نیز مانند مثال‌های بالا در متن دیده می‌شود که به لحن داستانی ضربه زده است. اطلاعاتی که شما سعی دارید در داخل پرانتز به مخاطب بدهید اطلاعاتی هستند که باید به جای گفتنِ صرف در داخلِ پرانتز و نه حتّی در متنِ داستان، نمایش داده شوند. نویسنده موظّف است تا با تکنیک‌های گوناگونی که ممکن است طرّاحی کند همزمانی اصابت(املای صحیح به جای اثابت) موشک با رسیدنِ دختر یا این‌که همیشه در همین ساعت به منزل می‌رسد را در لابه‌لای روایت داستانی‌اش بگنجاند و آن را نمایش بدهد، بدون این‌که از متن بیرون بزند.
خانم دلدار پیشنهاد من برای ادامه‌ی این راه فقط خواندن است. آثار قابل توجه ادبیات داستانی‌مان را به مراتب بخوانید. داستان‌ها را بخوانید و پس از عبور از مرحله‌ی رسیدن به یک زبان ساده امّا درست و تاثیرگذار سعی کنید عناصر داستانی مانند پیرنگ، شخصیت، زاویه دید و غیره را در یک فرآیند خودآموزشی در داستان‌ها پیدا و بررسی کنید. امیدوارم با علاقه‌ای که دارید بیش از پیش در این مسیر موفق باشید. هم‌چنان در کنار این خواندن‌ها بنویسید و مراوده‌ی مثبت‌تان را با پایگاه نقد داستان حفظ کنید. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت