ماجرای مبهمِ مردی کت و شلوارپوش با صورتی استخوانی



عنوان داستان : وقتی روح پدر را قسم می‌خورد

وقتی روح پدر را قسم می خورد، یعنی حرفش راست بود. یعنی داشت تمام تلاش خودش را با همین قسم به اثبات برساند. قسم دادن به روح پدر را از مادر یاد گرفتم. مادربزرگ هم به روح پدربزرگ قسم می خورد. تهوع دارم. انگار قرار است همه ی نخورده های چند روز را با یک بغض مزخرف بالا بیاورم. بوی بغض بدتر از تهوع حالم را بد می کند. این را نه می شود توضیح داد و نه می شود عکس اش را گرفت. فقط می توانی ببینی و بوی اش کنی. خیلی دقیق. طوری که تمام وجودت پر شود از این بو. کم کم داشت حالم خوب می شد. خیلی وقت بود که به روح پدر قسم نمیخوردم. کار بدی هم انجام نمی دادم. من بلد نبودم مثل مادر قسم بخورم. وقتی می خواست قسم دروغ بخورد، جان خودش را می گفت. من روح پدر را می گفتم. قسم هایم را فقط مادر باور می کرد. آنروز اصلا قرار نبود که ببینم. آنروز قرار نبود که از خوشی هایم دست بردارم. آمد و وادارم کرد به دیدن. الهام گفت که برگردیم. مگر می شود برگشت؟ الهام رفت. من ماندم. برای اولین بار هم ماندم. بلند تر از من بود. تا عمق نگاه اش را می توانستم بخوانم. از ظاهر کت و شلواری اش بدم می آمد. حتی آن صورت استخوانی اش. برگشتم خانه. برای مادر از شلوغی بازار و دست فروش ها حرف زدم. او هم چند جمله تحویلم داد. گفت که هر سال عید همین می شود. گفت زیاد بیرون نمانم. مگر می شود جمعیت باشد و من خانه نشینی کنم؟ نمی شود. خواندن آدم ها را بیش تر از کتاب هایی که خوانده ام دوست دارم. این ها را می شود خواند و کمی احساس خوب قاطی اش کرد و طعم اش را برای همیشه در ذهن چشید. دلم تنگ شد برای جمعیت. مانتو قهوه ای را با شال زرشکی پوشیده ام. می روم طرف چهارراه. دلم می خواست دست فروش ها را ببینم. بعد بروم بازار طلافروشان. آنقدر طلا از پشت ویترین ببینم که درد چشمم را احساس کنم. پلک هایم را روی هم فشار دهم و به طرف پارچه ها برگردم. دوربین را بر می دارم و دلتنگی خودم را می گذارم کنار پارچه ها تا برایم لبخند بزند. اینطوری نه. کمی بهتر. به جای لبخند، پوزخند می زند و دلم را می گیرد. می فشارد. انگار نمی توانم نفس بکشم. دلم می خواهد آسمان را ببینم. بازار سرپوشیده را بیرون می آیم و آسمان را می بینم. دست دراز میکنم به طرف آسمان. یکی می خندد. دیگری می گوید: تنهایی برای احمق ها خوب نیست. نگاه اش می کنم. مهین بود. برایش لبخند زدم. گفت مراقب خودم باشم. مخالف جهت من رفت. دوربین که دستم باشد، کیف دستی ام را میگذارم خانه. به ندرت می شوم آدم حسابی و کیف برمیدارم. اصلا کیف برای چه؟ دستم را می گذارم جیب هایم و شانه هایم می افتد. دلم می خواهد بروم از دستفروش کنار خیابان، یک دسته سنبل بگیرم. روح بابا را قسم بخورم که پولش را می آورم. نزدیک تر می روم. هوس داشتن یک دسته سنیل زرد، بیش تر ترغیبم می کند. نگاه اش کردم. چند احساس خوب قاطی اش کردم. برایش رویا بافتم. کسی که سنبل بفروشد، آدم بدی نیست. احساس دارد. می فهمد. شب ها خواب مزرعه می بیند. کلاغ ها را خواب می بیند و نصف شب هراسان از خواب بیدار می شود. کاش الهام برنمی گشت خانه. کاش آن صورت استخوانی از یادم می رفت. آن کت و شلوار خاکستری بد ریخت درست به تن او نشسته بود. می گوید؛ مزاحم نشوم و کنار بروم. عکسش را می گیرم. خوب نمی افتد. یک جا بند نیست. سرش که گرم شد، از پشت یک دسته از سنبل را بر میدارم و نمی فهمد. روح پدر را قسم خوردم. دروغ نبود. میخواستم فردا پولش را بیاورم. شاید اگر روح پدر خودش را قسم میخوردم، یک دسته سنبل خوب برایم انتخاب می کرد و یک ژست خوب هم برایم می گرفت. حرف های بی ربط تحویل خودم می دهم و قانع می شوم که کارم اشتباه نیست. دورش را با چسب های رنگی بسته بودند. زرد بود. از آنجا دور شدم و دسته سنبل را دادم دست دختر بچه و گفتم می خواهم عکسش را بگیرم. خوشحال بود. از رنگ چشم اش بدم آمد. سنبل را گرفتم و گفتم برو. غم اش گرفت. پشت سرم جا ماند. امروز نمی توانم احساس خوب قاطی آدم ها بکنم. بغض ام را بالا می آورم. چشمانش. کاش می توانستم عکسش را بگیرم. نگه دارم. ببینم. شاید رفته است کوه. و یا شاید یک روستای پرت و دوست داشتنی. و حتما با دوستانش نشسته است و می خندد. بچه نیستم. میفهمم. وقتی بغض میکنم، یعنی میفهمم. حواسم هیچ کجا پرت نمی شود. می رود سراغ اش. گفت که برو. رفتم. نتوانستم. برگشتم. گفتم نتوانستم بروم. نتوانستم حواسم را پرت کنم. نتوانستم حرف هایت را فراموش کنم. نمی شود. نمی تواند بد ذات باشد. گفته است که نمی تواند. هست. دستم را گرفت و گفت که دوست دارد دستانم برای او باشد. عصر پنجشنبه ها بوی جمعه می دهد. جمعه ها با من خوب نیست. دلم را می گیرد و می بندد به غم دنیا. شاید هم همه ی روزها اسم او باشد. دلم بگیرد و بغض ام را بالا بیاورم.
حواسم را جمع میکنم. مرور می شود. آنروز با الهام چهارراه را می گشتیم و با صدای بلند می خندیدیم. آمد. از خودم جدا شدم. اولین بار بود که می دیدم. صدایش خوب بود. این صدا را دوست دارم. میدانستم که نمی ماند. برای من نیست. چند روز برای هم بودیم. برای هم جشن گرفتیم. شاد شدیم. دستم را گرفت. مثل همه نبود. شبیه خودش هم نبود. دقت میکرد. خوب حرف میزد. بلد بود که خوب حرف بزند. بلد بود قلبم را بگیرد. یک روز که حالش خوب بود، یک روز که کباب خورده بود، یک روز که خوب فکر کرده بود، دلش به حالم سوخت. قلبم را رها کرد. گفت بروم. رفتم. برگشتم. گفتم که نمی توانم. نتوانستم. شب است. رسیده ام خانه. تهوع دارم. انگار قرار است همه ی نخورده های چند روز را با یک بغض مزخرف بالا بیاورم. بوی بغض بدتر از تهوع حالم را بد می کند. روح پدر را قسم می خورم. حالم خوب است. مادر باور می کند.
نقد این داستان از : معید داستان
سلام
"وقتی روح پدر را قسم می‌خورد" نهمین داستان ارسالی شما به پایگاه نقد داستان است. پیش از این نیز با نثر و زبانِ داستان‌های شما آشنایی داشته‌ام و با اطمینان خاطر می‌توانم ادّعا کنم که خوشبختانه با داستان و داستان‌گویی بیگانه نیستید امّا آثارِ مختلفِ شما در برهه‌های زمانی گوناگون نشان می‌دهد که آثار شما به تفکیک از قوّت و ضعف‌های متفاوتی برخوردار هستند. نویسنده، مشخصاً داستان‌نویس و هر آن کس که در مقامِ نوشتنِ مُدام برمی‌آید معمولا و به همین سادگی‌ها نمی‌تواند از ذات و سبکِ نوشتاری‌اش عُدول کند. داستانِ "وقتی روح پدر را قسم می‌خورد" با قسم آغاز می‌شود، به تهوّع اشاره می‌کند و با بغض قصد دارد که واردِ ماجرا شود. اجازه بدهید همین ابتدا سرکی بکشیم به انتهای داستان. راوی می‌خواهد همه‌ی نخورده‌های چند روز را با یک "بغض" بالا بیاورد. "تهوّع" دارد و در انتها روح پدر را "قسم" می‌خورد. اگر بخواهم در ارتباط با این فُرمِ اجرا شده مثالی بیاورم به "دلی که به کهنگی می‌رود" از داستان‌های پیشینِ خودِ شما اشاره خواهم کرد. البته که این تکرارِ برگشت‌پذیر از لحاظِ فرمی در داستان و کوتاه نیامدن از یک سبکِ احتمالاً موردِ علاقه‌ی نویسنده، نه عیب محسوب می‌شود و نه حُسن و چه بسا که بتواند محتوای مدّنظرِ نویسنده را هم در بهترین شکل ممکن‌اش ارائه بدهد. امّا واقعیت این است که این داستان از این قابلیت بهره‌ای در راستای تسهیل روایت نمی‌بَرَد. همان‌قدر که زبان شما در داستان قابل توجّه است و نمره‌ی قبولی می‌گیرد، متاسّفانه خطّ روایی در نقاط کلیدی داستان دچارِ گسستی جدّی است. این ناپیوستگی‌ها به جد می‌تواند مخاطب را سردرگم و فهم‌اش از قصّه‌ای که قصد دارید برایش تعریف کنید را مخدوش کند. به این برش از داستان توجّه کنید:
"آنروز اصلا قرار نبود که ببینم. آنروز قرار نبود که از خوشی هایم دست بردارم. آمد و وادارم کرد به دیدن. الهام گفت که برگردیم. مگر می شود برگشت؟ الهام رفت. من ماندم. برای اولین بار هم ماندم. بلند تر از من بود. تا عمق نگاه اش را می توانستم بخوانم."
استفاده از جمله‌های کوتاه در کلّیت می‌تواند به روان شدنِ روایت کمک کند امّا در این داستان با حذف برخی نهادها در جمله‌هایی کوتاه موجبات سردرگمی خواننده فراهم آمده است. راستی عدمِ همخوانی ارکانِ جمله نیز در همان ابتدای داستان خیلی توی ذوق می‌زند:
"یعنی داشت تمام تلاش خودش را با همین قسم به اثبات برساند"
که یا باید به "یعنی سعی داشت...." تبدیل شود و یا به ".....با همین قسم به اثبات می‌رساند".
حضورِ هر چند کمرنگ الهام و مهین در داستان را شاید بتوان درک کرد، یا دستفروش کنار خیابان و دختربچّه‌ای که قرار است از او عکاسی شود را می‌توان به هر مشقّتی که هست فهمید، امّا اصلِ ماجرا با فردِ دیگری در حالِ رخ دادن است. فردی که هیچ روایت دقیق و شایسته‌ای از او در هیچ کجای متن داستان نمی‌خوانیم به جز یک توصیف صورت استخوانی و یک ظاهر کت و شلواری. بدون هیچ پرداختِ اضافه‌ای که اسمش شاید اضافه باشد امّا بدون شک لازم است. درختی خوش میوه را تصوّر کنید که تنه و شاخه‌های نحیفی دارد. درختی که اگر بار بدهد بارش بهترین است امّا شرطِ ثمردهی‌اش آن است که از ابتدا به آن رسیدگی شده باشد و به اندازه‌ی کافی هرس شود تا تناوری‌اش را به دست آوَرَد. داستانِ شما از حجمِ ناچیزِ قصّه رنج می‌برد. از شما داستان‌های بهتر و دقیق‌تری خوانده‌ایم و می‌دانیم که توانمندی شما بیش از این است پس شاید بتوانید در یک بازنویسی جدّی با تناور کردنِ طرح و افزودنِ جزئیاتی برای پرداخت شخصیت‌های اصلی حقّ این داستان را آن‌چنان که باید ادا کنید. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۱
سمانه سلطانی » جمعه 05 مهر 1398
سلام. راستش من هم چند بار خواندم و نتوانستم رابطه ی بین الهام و مرد کت و شلواری و راوی و اتفاقی را که افتاده بفهمم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت