عدمِ اِشرافِ کامل به نقطه‌ی ثقل داستان




عنوان داستان : دلتنگی به وقت پایتخت
نویسنده داستان : هدا لزگی

سعید رو کرد به خانم رسولی و گفت: خانم همه ی قرارای ملاقات عصر رو کنسل کنید. ساعت ۵ جایی قرار دارم. هیچ تلفنی رو هم وصل نکنید. حوصله ی کسی رو ندارم.
خانم رسولی: چشم دکتر فقط...
سعید با دستمال صورتی کمرنگی شیشه های عینکش را پاک میکرد. همانطور که سرش پایین بود گفت: فقط چی؟
خانم رسولی: مهتاب خانم زنگ زدن. گفتن یادآوری کنم واسه آخرین جلسه دادگاه. فردا ساعت ۱۰ صبح یادتون نره. سعید چند ثانیه سکوت کرد. انگار چیزی نشنیده بود. عینکش را رو به نور پنجره گرفت. به شیشه هایش نگاه کرد. دوباره دستمال کشید. انگار انتقام مهتاب را از غبارهای روی شیشه عینک میگرفت. با خونسردی ادامه داد: تلفن دیگه ای نداشتیم؟
خانم رسولی: نه، فقط یه چیز دیگه...
سعید عینک را روی صورتش گذاشت و گفت: خب؟
خانم رسولی: خیلی ببخشیداااا من نمیخواستم بگم ولی مهتاب خانم اصرار داشتن که
سعید: میشنوم خانم
خانم رسولی سرش را پایین انداخت و گفت:
گفتن فک نکن با اون ننه من غریبم بازیات دلم برات میسوزه. من حقمو میخوام. فردا تکلیفمو یه سره میکنم. آمادگیشو داشته باش.
خانم رسولی اینها را گفت و لب پایینش را گاز گرفت.
سعید بدون هیچ واکنشی پشتش را به خانم رسولی کرد و به اتاق رفت.
سرش را به پشت صندلی تکیه داد. به خودش قول داده بود به هیچ چیز فکر نکند. نه به مهتاب، نه ساعت ۵ و نه به فردا
گوشی موبایلش زنگ خورد. جواب نداد. پیامک آمد. برداشت و خواند.
افضلی بنگاه: امروز چکتو برگشت زدم. هم آبروتو میبرم هم مطبتو میبندم.
به عکس متین نگاه کرد. توپ قرمز محبوبش جلوی پایش بود. دست های کوچکش را سایبان چشم هایش کرده بود. انگار به سعید زل زده بود. بدجوری توی ذوق میزد. تضاد موهای عسلی اش با رمان سیاه کنار قاب عکس. دوباره گوشی زنگ خورد. دکتر سپهری بود.
سعید: الو، دیگه داشتم نا امید میشدم دکتر.
دکتر سپهری بعد از مکث کوتاهی گفت: مطمئنی پسر؟
سعید: مطمئن تر ازین نمیشم. فقط دکتر قول دادی همه چی آروم و بی سر و صدا باشه. میدونم توقع زیادی ازت دارم. ولی تو از همه چی باخبری. به هیچ کس جز تو نمیتونستم اعتماد کنم.
دکتر سپهری: بازم فکراتو بکن. واسه اینکار همیشه فرصت هست.
سعید: دکتر میدونی که اگه انجامش ندی میرم سوئیس. پس ادامه نده. میبینمت دکتر.
سعید گوشی را قطع کرد. دیگر نتوانست توی چشم های متین نگاه کند. احساس ضعف و حقارت کرد. صندلی را پشت به عکس چرخاند. بسته ی قرصش را توی سطل آشغال انداخت.
عقربه ها با قدم های بلند به ساعت ۵ نزدیک میشدند. سعید کتش را برداشت. از اتاق بیرون آمد. خدانگهدار خانم رسولی
خانم رسولی: دکتر قرارای فردا سر جاشه دیگه؟ آخه خانم صداقتی میان همون که
بقیه کلمات خانم رسولی به در بسته مطب خوردند و سرگیجه گرفتند. تا به خودشان بیایند لا به لای ذره های هوا گم شدند.
خیابان های پایتخت مثل هر روز بود. همان آلودگی، همان سر و صدا، همان روزمرگی های کشدار تکراری.
نقد این داستان از : معید داستان
سرکارخانم لزگی سلام. اوّلین داستان ارسالی شما به پایگاه نقد داستان با عنوان "دلتنگی به وقت پایتخت" را خواندم. امیدوارم با توجّه به مواردی که در این نقد اشاره خواهد شد مسیر داستان‌نویسی و در معرض نقد قرار دادن داستان‌هایتان را همین‌طور جدّی پِی بگیرید تا در ادامه داستان‌های فوق‌العاده‌ای از شما بخوانیم.
اوّلین نکته جدّی گرفتن فرم نگارش است. به عنوان مثال تفکیک دیالوگ‌ها و نقل قول‌ها از قبل و بعدشان در متنِ داستان، از اهمیت بالایی برخوردار است. این تفکیک با نشانه‌هایی همچون گیومه می‌تواند انجام شود که در داستان شما رعایت نشده است.
"خانم رسولی: مهتاب خانم زنگ زدن. گفتن یادآوری کنم واسه آخرین جلسه دادگاه. فردا ساعت 10 صبح یادتون نره. سعید چند ثانیه سکوت کرد...."
عدم رعایت این نکته سوءبرداشت‌هایی را ممکن است برای خواننده ایجاد کند. هرچند ممکن است متوجّه این نکته بشویم که "سعید چند ثانیه سکوت کرد" جزئی از روایتِ راوی است و ربطی به دیالوگِ خانمِ رسولی ندارد امّا به هر حال نویسنده موظّف است متنِ خود را در درست‌ترین حالت ممکن‌اش به مخاطب ارائه دهد. یا مثلاً مواردی مانند "رمان سیاه کنار قاب عکس" به جای "روبان سیاه کنار قاب عکس" که احتمالاً سهوی بوده است. غرض آن‌که خوانش چندباره‌ی متنِ خام توسّط خودِ نویسنده و اصلاح چنین مواردی پیش از انتشار یا ارائه به مخاطب بدون شک به درست خوانده شدن متن یا داستان شما کمک خواهد کرد.
داستان "دلتنگی به وقت پایتخت" برش کوتاهی از زندگی مردی است به نام سعید که با درگیری‌های ذهنی و مشکلات خاصی دست و پنجه نرم می‌کند. همان‌طور که از عنوانِ داستان نیز برمی‌آید دو عامل "دلتنگی" و "پایتخت" قرار است صحنه‌ی مبارزه با این مشکلات را برای سعید فراهم آورند. توجّه داشته باشید که در داستانِ فعلی، شهر و مشخّصاً پایتخت هیچ نقش کاربردی در جریانِ داستان ایفا نمی‌کند و دلتنگی‌ها نیز آن‌چنان که مدّنظرِ شما بوده است درنیامده‌اند که در ادامه به این مورد دوم خواهیم پرداخت.
این را به یاد داشته باشید که داستان همیشه در ذهنِ نویسنده ساخته و پرداخته می‌شود و درواقع طرحِ خام تا زمانِ روی کاغذ آمدن و تبدیل شدن به یک داستانِ قابل فهم برای مخاطب، راهِ زیادی در پیش خواهد داشت. داستانِ شما نباید برای فهمیده شدن زمانِ زیادی از مخاطب بگیرد یا باعث شود که خواننده مُدام در تلاش برای کلنجار رفتن با متن باشد تا بلکه مفهوم موردِ نظرِ شما را پیدا کند. شما شاید به زعمِ خودتان نشانه‌های کافی و واضح در متن قرار داده باشید امّا یکی از وظایفِ نقد همین است که شما را با واقعیتِ متن‌تان روبرو کند و شما را از نقص‌های احتمالی آگاه سازد. داستانِ فعلی فاصله‌ی زیادی با داستانِ یک خطّیِ ذهنِ شما دارد. من به عنوانِ یک مخاطب و در مواجهه با این داستان، دریافتِ یک خطّی‌ام را چنین خواهم نوشت:
سعید پس از فوتِ تنها فرزندش و مواجهه با مشکلات زندگی در آستانه‌ی طلاق از همسر قرار گرفته است و درنهایت تصمیم به خودکشی می‌گیرد!
مشکل اوّل این است که مخاطب لزوماً همین مقدار دریافت را نیز از داستانِ شما ممکن است نداشته باشد. نشانه‌های خودکشی به سختی خودشان را به مخاطب نشان می‌دهند چه برسد به اتانازی یا خودکشیِ کمکی! مشکل دوم این است که اگر قصد پرداختن به این نوعِ خودکشی را دارید نمی‌توانید صرفاً با اشاره به "سوئیس رفتنِ سعید" مخاطب را متوجّهِ آن سازید. هم‌چنین آگاهی به تمامِ جوانبِ این پدیده از ملزوماتِ طرح کردنِ آن است. حتّی در سوئیس نیز فردِ سالم امکان خودکشیِ کمکی را ندارد و اتانازی صرفاً محدود می‌شود به افراد علیل یا صعب‌العلاج و از همین منظر داستان شما دچار نقص در منطق روایی و باورپذیری خواهد شد. مواردی مانند "پیامک افضلی بنگاه" یا "روبان سیاه کنار قاب عکس" نیز خیلی نمی‌تواند توجیه‌کننده‌ی تصمیم نهایی شخصیت سعید باشد. هم‌چنین "انداختن بسته‌ی قرص داخل سطل آشغال" و یا اشاره به "سوئیس" خواننده را به مفهومِ مدّنظرِ شما راهنمایی نخواهد کرد. خطّ داستانی فعلیِ شما بدون شک نیاز به نشانه‌های بیشتر و دقیق‌تری دارد. داستان تا پیش از پاراگراف آخر از راوی سوم شخصِ محدود به سعید استفاده می‌کند و این در حالی است که در انتها تبدیل به یک راوی سوم‌شخصِ نامحدود یا دانای کل می‌شود. پس اگر قصد بازنویسی این داستان را داشتید با رعایت مواردی که ذکر شد دست به نوشتن دوباره‌ی آن بزنید. هرچند پیشنهاد بنده ساختِ یک طرحِ جدید البته با همین ایده و نوشتنِ داستان از نقطه‌ی صفر است. مشتاقانه منتظرِ ارسال آثار بعدی شما به پایگاه خواهیم بود. با احترام

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت