نمایش اسلاید‌های پراکنده




عنوان داستان : زایش
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

امشب باز هم قبل از خواب عباس آقا به سراغم آمده . دوباره گریه می کند و دست به دامن من گرفته .التماس می کند. میگوید نمی خواهد بمیرد.صدایش را کامل نمی شنوم چون جیغ های وحشتناک بچه ها توی سرم می پیچد. زینب دستپاچه پولک های قرمز را روی زمین می ریزد و با نخ و سوزنش سعی می کند شاهرگشان را بدوزد . گوسفند کوچکی بع بع کنان دور حوض پر از خون می چرخد و از آن می نوشد. طاهره وسط حیاط چمپاتمه زده بیل را بغل گرفته و زار می زند. دختربچه چادر مادرش را ول می کند و سمت من می دود. بستنی اش را به سمتم می گیرد.خون از سرش فواره زده و روی سفیدی بستنی می ریزد. سرم را می چرخانم تا اورا نبینم .
آن طرف قبرستان شوهری زن میانسالش را دفن می کند. پشه ها دور سرشان می چرخند .به مهمان جدیدشان خوش آمد می گویند و سراغ اسکلت هایی می روند که از زیر خاک بیرون می آیند. پسربچه ای لنگان لنگان پیش می آید.پوتین پاره را بر میدارد و می پوشد. و بعد روی استخوان ها میرقصد. کمی ان طرف تر احمد و مهوش روی قبر افسانه ایستاده‌اند. چشمانم را می بندم و از قبرستان فرار می کنم. صدای هلهله و شادی و رقص رنگ ها به کوچه ی پر درخت می کشاندم . علی و آسیه با دهان باز وسط مهمانان‌اند و داماد کباب توی دهنشان می گذارد. نور پولک های لباس عروس کورم می کند. چیزی نمی بینم. سرم را از توی لاکم بیرون می آورم ولی اشک های درخت توی صورتم می خورد. سلانه سلانه به آن طرف جاده می روم. سعید با چشمان وق زده از آسمان جلوی پای من می افتد. می ترسم و سرم را می دزدم. همه جا تاریک وخونی است . چند قلب دور و برم تاپ تاپ می کنند . می خواهم فرار کنم اما بندی که به شکمم وصل شده مرا به آنجا محکم کرده است.
پهلو به پهلو می شوم. صدای عباس آقا بلند شده نامه را از کف اتوبوس برداشته و دنبال پسرک می دود.گرمم شده. خیس عرق هستم. صدای تیک تاک ساعت و زنگ در عذابم می دهد دو طرف سرم را محکم فشار می دهم. یک لشکر آدم بدون چهره از هزاران جاده به سمتم می آیند. از سر و کول هم بالا می روند. التماس می کنند برایشان چهره بکشم و آن هارا زودتر بزایم.
خودم را به زور از دستشان خلاص می کنم و به پشت بام می رسم. صدای قار قار کلاغ ها مستم می کند. چشمانم را بیشتر بهم فشار می دهم .خودم را هل می دهم و خوابم می برد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه سلطانی سلام

هم «زایش» را خواندم و هم پیامی که برای منتقد گذاشته بودید اما این متن، داستان نیست. همانطور که خودتان اشاره کرده‌اید، وصف حال نویسنده‌ای است که با شخصیت‌های شکل گرفته در جهان داستان‌هایش و یا با شخصیت‌هایی که هنوز از دنیای ذهنی او وارد جهان داستانی نشده‌اند، درگیر است. مدام آن‌ها را می‌بیند و با او حرف می‌زنند و به نسبت پراکندگی و تفاوت شخصیت‌ها و به نسبت تفاوتی که هر کدام از داستان‌ها با یکدیگر دارند، متن دچار پراکندگی است. متنی است پر از تصویرها و آدم‌های مختلف که هیچ ربطی به یکدیگر ندارند. هیچ نوع ارتباط داستانی منسجم میان این آدم‌ها و این صحنه‌ها برقرار نیست. مثل این است که چند پلان مختلف را از چند فیلم مختلف بریده باشیم و بی ربط و باربط آن‌ها را کنار هم بچینیم و همه را با هم در یک زمان کوتاه مثلا یکی دو دقیقه‌ای به نمایش بگذاریم. خوب یک چنین نمایشی برای پیش‌درآمد برنامه‌ای سینمایی خوب است اما خودش به طور مستقل و به عنوان یک اثر سینمایی مورد ارزیابی قرار نمی‌گیرد. حکایت این متن هم همین است. آدم‌هایی می‌آیند و کارهایی می‌کنند و می‌روند و این اسلایدهای منقطع و پراکنده داستان مستقلی نمی‌سازند و دست مخاطب را نمی‌گیرند تا او را به جای معینی برسانند. معمولا از شخصیت‌های داستان‌های بلند می‌توان برای داستان بلند دیگری استفاده کرد آن هم در شرایطی و نه همیشه؛ اما در داستان کوتاه چنین کاری نمی‌کنند. آن هم به این شکل که از چند شخصیت به طور یک جا استفاده کنند و همه را به اصطلاح می‌نی‌بوسی و بدون هیچ قانون و قاعده‌ای در اثر پیاده کنند. ببینید، شما باید فرض را بر این بگذارید که خواننده داستان هیچ کدام از آثارتان را نخوانده و با هیچ کدام از شخصیت‌های داستانی شما آشنا نیست؛ بنابراین هیچ پیش‌فرض ذهنی نسبت به آدم‌ها یا جهان داستانی‌تان ندارد و نمی‌داند چی به چی است و کی به کی. گذشته از این حتی اگر همه را هم بشناسد، این متن نتوانسته آن آدم‌ها را در ماجرایی واحد دورهم جمع کند یعنی نتوانسته برای آدم‌های مختلفی که از داستان‌های مختلف آمده‌اند داستان یکپارچه‌ای تعریف کند تا هر کدام از این آدم‌ها در آن داستان نقش درست و درمانی داشته باشند و به هم چفت شوند و سرنوشت‌شان به یکدیگر ارتباطی داشته باشد. شما از جمله نویسنده‌های پرکار پایگاه نقد داستان هستید که تلاش و پرکاری‌تان قابل تحسین است و همینطور با تنوع سوژه‌ها و فضاها نشان داده‌اید که در زمینه انتخاب سوژه دچار تنگنا و مشکل نیستید پس متن‌های این چنینی را بگذارید برای دست‌گرمی و فرصت و انرژی‌تان را روی انتخاب سوژه‌های داستانی بگذارید. داستان‌هایی با پیرنگ‌ قوی و طراحی‌های قدرتمند و پرداخت‌های هنرمندانه. مطالعه کنید و به تمرین و تلاش صبورانه ادامه دهید. منتظر داستان‌های فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت