پرداخت اتفاق مرکزی




عنوان داستان : به خاطر یک پرس شام
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

امروز از آن بعدازظهر های گرم بود که دست و دل بچه ها به بازی نمی رفت.کنار کوچه خاکی به دیوارهای ترک خورده و رنگ و رورفته تکیه داده بودند و توپ پلاستیکی را بدون هدف به سمت هم پاس می دادند.
احمد که مدام سعی می کرد انگشت کوچک پایش که از کنار کفش ورزشی بیرون زده بود را قایم کند با حرارت خاصی گفت: امشب عروسی دختر حاج رحیم هست.شام هم چلوکبابه.عصری که میومدم اینجا بوی کباب از رستوران سر خیابون پیچیده بود تو کو چه مون. آدم دلش ضعف می رفت به خدا. رضا پایه ای شبی بریم یه پرس چلوکباب مشتی با نوشابه بزنیم؟
رضا که از پاس دادن های الکی توپ خسته شده بود توپ رو سمت دیوار پرت کرد و گفت:حوصله داریا.مگه اخلاق این مردک رو نمیدونی؟ مامانم میگه اگر این همه خسیس نبود که به اینجا نمیرسید. پونصد تا مهمون از شهر دعوت کردند. همه هم باکلاس و با ماشین خارجی. مابریم قاطی اینا بشیم که تابلوییم دیوونه.
احمد که پای راستش را به دیوار تکیه داده بود به طرفش برگشت: دیوونه تویی. مگه خریم بریم قاطی اونا. دم در حیاط منتظر می مونیم تا شام رو بیارن. بعدشم میریم زیر درختای بلند رو حیاط میشینیم با خیال راحت می خوریم. تو اون شلوغی و سر وصدا میون اون حیاط درندشت و اون همه درخت کی حواسش به ما سه تاست؟ علی راستی کی بیام دنبالت؟
علی به پاهای خاکیش در دمپایی رنگ و رو رفته نگاه کرد و گفت: آخه ما که دعوت نشدیم. بابام میگه آدم نباید جایی که دعوت نشده بره. اگه بفهمه اومدم حسابی عصبانی میشه. خودش و مامانم یه مجلس روضه هم بی دعوت نمیرن. حالامن پاشم بیام عروسی دختر حاجی رحیم؟
احمد که حسابی کفری شده بود یک لگد محکم به توپ زد و گفت: اه که چقدر شماها ترسویید. بابای تو که تا دیروقت سرکاره چطور میخواد بفهمه؟دوازده سیزده سالتون شده هنوز دنبال سر ننه باباتون می دوید .میگم یه نیم ساعتی میریم و برمی گردیم. اگه هم بشه که نفری یکی دو تا بشقاب برای خونه میاریم.بچه ننه این به خدا. یک کلام میایین یا نه؟
علی و رضا نگاهی به هم کردند. بوی گوشت های برشته شده روی آتیش حالا به کوچه ی آن ها هم سری زده بود.
ساعت نه شب بود که به کوچه پر دار و درخت خانه ی حاج رحیم رسیدند. آن شب حتی جوی آب کوچه هم سرشار و درخشان بود و نور لامپ های رنگی را به زیبایی منعکس می کرد. هوا هم حتی خنک تر از محله ی آن ها بود. صدای دست زدن های مداوم و موسیقی ارکستر از سر کوچه هم می آمد. نزدیک تر که شدند همهمه ی خنده و شادی مهمانان ناخودآگاه وادارشان کرد سرکی بکشند. تمام حیاط بزرگ و سرسبز خانه پر از میزهای کوچک و صندلی های مخمل قرمز بود. دیس های شیرینی و میوه مدام پر و خالی می شد. تمام چراغ های داخل خانه روشن بود و صدای دست زدن و هلهله ی زن ها حتی از صدای ارکستر هم بلندتر بود.کسی دم در نبود . آن ها با خیال راحت دم در ایستاده و نظاره گر این همه خوشبختی بودند. هر کدام در رویای خود، خودشان را به جای پسربچه های کت و شلوار پوش با کفش های براق می گذاشتند که وسط مجلس با دختربچه هایی با لباس های پفی و توری می رقصیدند و داماد اسکناس های نو توی دهانشان می گذاشت. ولی در واقعیت آن ها نه حق داشتند و نه جرات نزدیکتر شدن به این دنیای رنگارنگ و زیبا. این دنیا برای آن ها نبود. سه بیگانه بوند میان آن همه آشنا. اصلا نفهمیدند چه مدت آنجا ایستاده بودند که صدای نیسان حاجی رحیم توی کوچه پیچید. شام را آورده بودند.
هرسه زیر نزدیکترین درخت حیاط قایم شدند. چند مرد از راه رسیدند و دو دیگ بزرگ مسی را دم در حیاط گذاشتند. یک نفرهم شیشه های نوشابه را که توی یخ خوابانده بودند زمین می گذاشت.
آشپز با یک کفگیر بلند و پهن از ماشین پیاده شد . بسم اللهی گفت و در سنگین دیگ ها را بلند کرد.بخار سفید معطری توی هوا پخش شد. نان های چرب را ازروی کباب ها برداشت و توی دیس های بزرگی چید. برنج ها را زیر و رو می کرد .عطر برنج زعفرانی و بوی لذیذ کباب سه پسربچه بیگانه را برای دقایقی مست کرده بود.شاگرد آشپز توی هر بشقاب دو سیخ کباب می گذاشت او هم یک کفگیر بزرگ برنج زعفرانی رویش می پاشید و توی سینی های بزرگ کنار دستش می چید.
این بهترین فرصت بود قبل از اینکه حاج رحیم و پسرش سر برسند. احمد اشاره ای کرد و آن ها دولا دولا از زیر درخت دستشان رابه طرف سینی بردند و نفری یک بشقاب برداشتند. آشپز دید ولی خودش را به ندیدن زد.
احمد با ولع زودتر از بقیه شروع کرد به خوردن. دهانش را پر می کرد و به سرعت قورت می داد و همزمان با هیجان حرف می زد: عجب کباب نرم و خوشمزه اییه. این مامان ما با سنگدون مرغ برامون کباب درست میکنه بعدشم میگه کباب همینه دیگه.بذار خلوت تر شه یه بشقاب از این غذا براش می برم که بدونه کباب یعنی چی.
رضا اینقدر مشغول خوردن بود که نه واگویه های احمد را می شنید نه وقت جواب دادن داشت. اما علی از گلویش پایین نمی رفت. با هر لقمه ای که می خورد مادرو خواهر کوچکش را میدید که سیب زمینی تخم مرغشان را میخورند. کاش بشه ببرم خونه و با هم بخوریم. آسیه کباب خیلی دوست داره.یه بار با چه شوقی عکسشو از تو یه کتاب آشپزی بهم نشون می داد.
انگار توی آن همه شلوغی و و غوغا نبود . هیچ چیز نه می دید و نه می شنید. به خودش که آمد احمد و رضا با سرعت بشقاب هایشان را در بغل گرفته و از در حیاط به کوچه می دویدند. همین لحظه سوزشی دردناک از گوش راستش در تمام بدنش پیچید با ترس نگاهی به عقب کرد. حاج رحیم با چشم های وق زده همانطور که در یک دستش تسبیح می چرخاند با دست دیگرش لاله ی نازک گوش او را می پیچاند. درد، دست هایش را بی حس کرده بود . بشقاب غذا جلوی پایش روی زمین افتاد.
_ تخم جن های گداگشنه حتما باید تو هر عروسی و عزایی آبروریزی کنید؟ بی پدر و مادرها. این وقت شب ولتون کردند دنبال مفت خوری؟
علی دیگر چیزی نمی شنید گوش هایش داغ شده بود با یک حرکت خودش را از دست های کلفت حاج رحیم خلاص کرد و از لای در حیاط به کوچه گریخت.
آن شب از درد گوش خوابش نمی برد ولی از ترس نگاه های شماتت بار پدر خودش را به خواب زد. صدای گریه ی آرام مادر را به خوبی می شنید.
_ مرتیکه ی حروم خور ببین چکار با بچه م کرده. گوشش سیاه و کبود شده.ببین چقدر ورم کرده . دستش بشکنه الهی.
علی هرچه گوشش را تیز کرد جوابی از پدر نشنید. عوضش صدای در حیاط را شنید. و از پشت پنجره پدرش را دید که لب باغچه ایستاده بود و تند تند به سیگارش پک می زد. او همیشه خیلی کم حرف می زد. یادش نمی آمد صدای بلندی از او شنیده باشد. ولی یک نگاه سنگین پدرش کافی بود تا حساب کار دستش بیاید.
فردا صبح علی زودتر از بقیه بلند شد . کیف و کتاب هایش را جمع کرد کفشش را می پوشید که پدر صدایش زد. رویش را برگرداند. چشم های پدر سرخ و خسته بود انگار او هم خوابش نبرده بود
_ ظهر که تعطیل شدی صبر کن خودم میام دنبالت.
علی نگاهش را دزدید زیر لب چشمی گفت و به سرعت دور شد.
ظهر پدر سر ساعت با موتور گازی آبی رنگش رسید. علی پشت سر پدر نشست . منتظربود سکوت بشکند ولی پدر همچنان در فکر بود و با سری افراشته به روبه رو نگاه می کرد. به خیابان اصلی رسیدند ولی توی کوچه خودشان نپیچیدند. پدر جلو کبابی ایستاد و پیاده شد موتورش را به درختی قفل کرد و داخل رستوران رفتند.علی جرات نداشت چیزی بپرسد روی اولین میز دم در نشست و نفهمید پدرش به صندوقدار چه می گفت. چند دقیقه ای طول کشید تا شاگرد رستوران پیدایش شد . یک بسته با چند نان و نوشابه توی نایلون دستش بود و یک بشقاب چلوکباب.
پدر بسته را توی دستمال نخی پیچید و جلوی موتور محکم کرد . بعد قفل را باز کرد و نشستند. با یک دستش موتوررا نگه داشته بودو با دست دیگر بشقاب غذا را.
به کوچه ی پر دار و درخت که پیچیدند دوباره درد و سوزشی عجیب توی تن علی پیچید.دهانش قفل شده بود. خدای من این دیگر چه تنبیهی بود؟
در حیاط حاج رحیم باز بود. چند نفر روی دیوار بودند و ریسه های چراغانی را باز می کردند . چند نفر هم اضافه های شام و میوه و شیرینی را توی پلاستیک های بزرگ می ریختند و میز و صندلی هار ا جمع می کردند. پدر از یکی از آن ها خواست تا حاج رحیم را صدا بزند.
همه ی کارگرها با تعجب به آن ها نگاه می کردند و منتظر بودند تا ببینید این گداگشنه ها سر ظهری چه کاری با ارباب میتونند داشته باشند.
علی که سایه ی سیاه و بزرگ اورا روی موزاییک های حیاط دید ، پشت سر پدر قایم شد و از ترس می لرزید. چشم های حاج رحیم پف کرده و متعجب به آن ها خیره مانده بود.
پدر بدون سلام و علیک بشقاب چلوکباب را به سمت او دراز کرد و با صدای بلند گفت: پسر من دیشب بدون دعوت به عروسی شما اومده و یه پرس شام شما را خورده. حالا من براتون پس آوردم.
حاج رحیم هاج و واج نگاهی به علی و گوش ورم کرده اش انداخت بعد متوجه کارگرهایش شد که سرجایشان میخکوب شده و به او نگاه می کردند. و به بشقاب غذایی که جلو رویش دراز شده بود خیره ماند.
حالا علی کنار پدرش ایستاده بود و دستش را محکم می فشرد. گوشش دیگر درد نمی کرد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه سلطانی سلام
«به خاطر یک پرس شام» را خواندم. این داستان به لحاظ سن شخصیت‌های محوری و همچنین سوژه، در حیطۀ داستان نوجوان قرار می‌گیرد که خیلی هم خوب است. از نظر نثر و زبان هم از قلمرو مخاطب نوجوان بیرون نرفته‌اید که از جمله امتیازهای اثر نوجوان به شمار می‌آید. چند پسربچه می‌خواهند به مراسم شام عروسی دختر حاج رحیم بروند و یواشکی چلوکباب عروسی بخورند و بالاخره می‌روند و شام را هم می‌خورند اما یکی از آنها گیر می‌افتد و پدر عروس که اتفاقا به ناخن‌خشکی در محل شهره است، حسابی گوشمالی‌اش می‌دهد. پدر پسرک وقتی از ماجرا خبردار می‌شود یک پرس چلوکباب می‌خرد و شام خورده پسرش را به صاحب عروسی پس می‌دهد. پیرنگ روشن و قابل پرداخت است و شخصیت‌ها هم آنقدر زیاد نیستند که نشود از پس آنها برآمد البته اگر مثلا به جای سه پسربچه دوتا هم بودند کار جمع و جور‌تر می‌شد چون در عمل و در صحنه‌های اساسی هر سه آنها حضور پررنگی ندارند و چندان قابل تشخیص نیستند یا از چنان تنوع و تفاوتی برخوردار نیستند که نشود از یکی‌شان چشم‌پوشی کرد. پس فقط یک پسر به عنوان پیشنهاد دهنده و یک پسر هم به عنوان کسی که بالاخره مجاب می‌شود و فریب دوستش را می‌خورد و با او می‌رود کافی است. البته لازم است روی تقابل و تفاوت این دو پسر و یقین نفر اول و تردید نفر دوم بیشتر کار کنید چون قرار است دو شخصیت کاملا متفاوت را به نمایش بگذارید. در بخش شخصیت‌پردازی موفق‌ترین شخصیت، پدر پسرک است. با اینکه اصلا حرف نمی‌زند و جز یک جمله کوتاه، دیالوگی از او نداریم و حضورش جز در سطرهای منتهی به پایان‌بندی دیده نمی‌شود اما در مقایسه با سایر شخصیت‌ها حضور زنده‌تر و قابل‌لمس‌تری دارد؛ چون جزییاتی از او در اختیار مخاطب قرار گرفته که حضورش را تثبیت کرده است. پدر فقط در صحنه‌ای وسط حیاط ایستاده و سیگار می‌کشد اما التهاب صحنه را می‌توان حس کرد؛ یا مثلا سکوت و صبوری معنادارش را وقتی که پسرش را ترک موتور می‌نشاند و به چلوکبابی می‌برد و بی‌هیچ توضیحی یک پرس چلوکباب می‌گیرد. این صحنه‌ها درک مخاطب را از شخصیت و موقعیتی که در آن قرار گرفته، بیشتر و عمیق‌تر می‌کنند اما حاج رحیم در مقایسه با پدر، اصلا شخصیت به حساب نمی‌آید بیشتر تیپ است. همان آدم گندۀ بداخلاق خسیسی که به تیپی کلیشه‌ای در اغلب آثار تبدیل شده است. در توصیف و تصویرسازی تعدادی از بخش‌ها هم موفق عمل کرده‌اید مثلا کوچه‌ای که در آن عروسی است و جوی آب و صدای شادمانی‌ها خیلی خوب درآمده اند اما در پرداخت اصل اتفاق یعنی رفتن به مراسم عروسی و برداشتن غذا که اوج ماجراست، شتابزده عمل کرده‌اید در حالیکه آن صحنه‌ها می‌توانستند با جزییات و تعلیق جاندارتری پرداخت شوند. به مطالعه و تمرین ادامه بدهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت