داستان عناصر خود را می‌خواهد.




عنوان داستان : دختر مهاجر
نویسنده داستان : آراد رخ شاد

چه برتو گذشت ای دختر مهاجر که چنین آشفته‌ای؟ که دیگر وقتی باد زلفت را به‌هم می‌ریزد نمی‌خندی؟. درخشش چشمانت را به چه بهایی فروختی و فروریختی؟.
چه برتو گذشت ای دختر مهاجر که زنی شمالی شدی در کشتزار برنج با چادری به کمر و ابروانی در‌هم کشیده, خسته...
از مرواریدهای جاری بگو از دوست داشتن.
دختر مهاجر دستانت,دستانت چگونه پینه بسته‌اند؟.بارهایت را چگونه آورده‌ای؟ این‌همه اندوه سنگین است!.
آه نگاهت گریان است اما چشمانت نه! انگار پیر شده‌ای! ده سال نه,گویی هزارسال است که نخوابیده‌ای!.
بگو برادرانت کجایند؟ شعر و رقص و غزل؟. چین‌های دامنت را کجا پنهان کرده‌ای که دیگر وقتی چرخ می‌زنی آواز نمی‌خوانند؟. حرفی بزن.سخنی گو.
از کجا گذر کرده‌ای ای دختر مهاجر؟. چند خان را تحمل کرده‌ای؟. چند بار شکستی؟. چه کسی مهرت را دزدید و قلبت را فشرد که این چنین خمیده‌ای؟.
آه اگر صدای عزاداریم را می‌شنیدی ای دختر مهاجر, آنگاه برای بار آخر شروع می‌کردی به خندیدن. آنموقع چین‌های دامنت را از صندوق اتاق شیروانی در می‌آوردی و چرخ می‌زدی و آواز می‌خواندی تا من و آسمان دست از باریدن برداریم.
اما تو هنوز برنج کشت می‌کنی و من هنوز خیالت را....
نقد این داستان از : احسان عباسلو
متن شما را می‌باید یک نثر منظوم در نظر گرفت یا یک شعر منثور. جملات عمدتاً دارای وزن و آهنگ هستند به خصوص سه سئوال ابتدایی متن که کاملاً تداعی کننده یک شعر هستند. متن به نظر شکوائیه‌ای است از خود و تقدیر خود و از موقعیت خود. درست است که گوینده، تقدیر را مخاطب مستقیم قرار نداده اما نمی‌شود دست تقدیر را در این راستا نایده گرفت. متن از همان ابتدا با تقابل گذشته و حال شروع می‌کند و این یعنی یا نقدی بر تقدیر و یا نقدی بر خود و تصمیمات غلط خود در زندگی. این گفته که "درخشش چشمانت را به چه بهایی فروختی و فروریختی؟." نشان از تصمیم نادرست دارد چرا که "فروختن" فعلی اختیاری است و لذا نویسنده مخاطب خود را مورد هجمه قرار داده که چیزی را با چیزی دیگر به ضرر سودا کرده است و این یعنی تقصیر و گناه. استفاده زیبایی از دو فعل "فروختن" و "فروریختن" بعمل آورده‌اید.
از محتوای نوشته متوجه می‌شویم که مخاطب گویا اهل شمال نبوده و این را در جایی متوجه می‌شویم که گفته شده "ای دختر مهاجر که زنی شمالی شدی". با توجه به اشاره ای که به برادران شده و غزل و موسیقی و رقص شاید باید او را در نقطه مقابل شمال یعنی جنوب قرار بدهیم. اما چه جنوب یا هر مکان دیگری که باشد زن از مکان فعلی خود در رنج است.
او زنی بوده با علاقه‌ی به شعر و شاعری که اینک موج زندگی به ساحل غربتش افکنده و به جای نوشتن از زیبایی‌های طبیعت از سختی‌های آن سخن می‌گوید. این یکی از جنبه‌های زیبای نوشته شماست که زن به جای پرداختن به زیبایی طبیعت و لذت بردن از آن باید سختی‌های کار را متحمل شود و صورت خشن طبیعت را پیش رو ببیند. تقابل این زشتی واقعی و زیبایی مجازی از نقاط قوت متن شده است.
در جایی گفته‌اید: "از مرواریدهای جاری بگو از دوست داشتن." مرواریدهای جاری کدام‌اند؟ این عبارت کمی گنگ است. اگر منظورتان اشک بوده که خیلی ناگهانی به آن رسیده‌اید و در عین حال همنشینی این اشک با عبارت "از دوست داشتن" خیلی نامتناسب می‌آید البته منظور در آن محل از متن است، بماند که در ادامه و چند خط جلوتر گفته‌اید "آه نگاهت گریان است اما چشمانت نه" پس نمی‌تواند این مرواریدها به اشک اشاره داشته باشند چرا که دچار تناقض گوئی می‌شوید.
تکه آخر نوشته بسیار زیباست. جایی که دعوت می‌کند تا لباسش را از صندوق بیرون بیاورد و به خودش بازگردد که البته چون زن شمالی این نوشته را نمی‌خواند و صدای نویسنده را نمی‌شنود کماکان بر روی زمین باید کار کند تا بر روی کاغذ و شعر و موسیقی.
از این‌ها که بگذریم ما یک متن ادبی داریم که البته داستان نیست. توصیف است. شکوائیه‌ای است بر خود. فاقد موقعیت و حادثه است و لذا به شعر نزدیک‌تر.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
آراد رخ شاد » چهارشنبه 20 شهریور 1398
بسیار بسیار ممنونم. حتما سعی خواهم کرد تا از نکات استفاده کنم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت