شخصیت یا دکور صحنه؟




عنوان داستان : کولوسئوم
نویسنده داستان : محمدحسین افشاری نیا

همه نگاهت می‌کنند اما کسی چیزی نمی‌گوید. جلو می‌آیم و می‌پرسم :" چی شده خانم مهندس؟"

_ گوشیم. گوشیم افتاد...
دستشویی را نشان می‌دهی و سرت را پایین می‌اندازی. از شرمت خوشم می‌آید اما خنده‌ام می‌گیرد. سرم را پایین می‌اندازم و خنده‌ام را می‌خورم. دوباره نگاهت می‌کنم. نشسته‌ای روی صندلی و دست راستت را روی پیشانی‌ات گذاشته‌ای. شبیه یک مجسمه شده‌ای که می‌خواهد در عین زییایی، درماندگی و کلافگی را نشان بدهد. زیبایی و ٱرام. آنقدر آرام که اگر صدایت به گوشم آشنا نبود، باور نمی‌کردم صدای جیغی چنددقیقه قبل از دهان تو خارج شده باشد.

_ چی شده خانم مهندس؟
نگاه می‌کنم. خودش است. انتظارش را داشتم اما زودتر از اینها. جوابش را نمی‌دهی. نمی‌دانم نشنیده‌ای یا اینکه نخواسته‌ای جوابش را بدهی. نمی‌خواهم دوباره امتحان کند؛ قبل از اینکه دوباره صدایت کند، می‌گویم :" گوشی خانم مهندس افتاده داخلِ..."
و دستشویی را نشانش می‌دهم. خنده‌اش نمی‌گیرد. حتی سرش را پایین نمی‌اندازد که توی دلش بخندد. انگار نه انگار که این اتفاق موضوع خنده‌داری است. حتم دارم دارد تظاهر می‌کند. کاری که همیشه به‌خوبی انجام می‌دهد. حالا که کنارم ایستاده، می‌توانم به‌خوبی براندازش کنم. قدش از قد من کوتاه‌تر است، و شانه‌هاین پهن‌تر. اما موههای پرپشتی دارد. موههای پرپشت پرکلاغی. می‌ترسم اگر قرار باشد از بین ما کسی را انتخاب کنی، بخاطر همین موههایش که شده، او را انتخاب کنی.
در باز می‌شود. پدرت سراسیمه وارد می‌شود. برمی‌گردم و سلام می‌کنم. نمی‌شنود. به سراغ تو می‌آید و می‌گوید: " نگران نباش دخترم. درستش می‌کنم."
چیزی نمی‌گویی. پدرت کلافه است. کمی اینطرف وآنطرف می‌رود تا اینکه آرام می‌گیرد، رو به ما می‌کند و بعد از کمی مکث می‌گوید :" من الان باید بگویم چرا اینجا جمع شده‌اید. و برگردید سرکارتان. اما نمی‌گویم. می‌دانید چرا؟ چون این جمع شدن هم جزئی از کار امروزتان است. گوشی دخترم افتاده است آن داخل. و بیرون آوردن آن کار شماست. نمی‌گویم کار کدامتان. فرقی نمی‌کند.اما باید انجامش دهید. یک مرد پیدا شود و مردانگی کند. من هم از خجالتش در می‌آیم. "

_ چرا زنگ نمی‌زنید لوله کش بیاید؟
این را خانمی از میان جمعیت می‌گوید. دختر جوانی که همین چندهفته پیش اینجا استخدام شد. زیاد نمی‌شناسمش اما از شجاعتش خوشم می‌آید. پدرت اما نه، عصبانی می‌شود و می‌گوید‌ :" زنگ بزنم لوله کش؟ زنگ بزنم چه بگویم؟ عاشق چشم وابروی من است یا شما؟ فرض بگیریم قبول کند. مگر شما برای من کار نمی‌کنید؟ چرا باید کارگر جداگانه‌ای بگیرم؟ من چند دقیقه بیشتر فرصت نمی‌دهم. زود تصمیم‌تان را بگیرید."
از حرف‌های پدرت خوشم نمی‌آید. شکی ندارم اگر کسی که پیشنهاد لوله کش را داده بود، خانم نبود، وادارش می‌کرد خودش این کار را انجام دهد. نگاهت می‌کنم. هیچ‌کاری نمی‌کنی. همان مجسمه‌‌ی قبلی هستی. اینکه نگرانی را درک می‌کنم. چیز مهمی داخل گوشی‌ات بوده و داری آن را از دست می‌دهی. این را درک می‌کنم اما این پدر تو‌است که دارد ما را وادار به کاری می‌کند که نمی‌خواهیم، آن هم بخاطر تو، و تو هیچ کاری نمی‌کنی. سرت را بلند کن. اینجا یک شرکت تبلیغاتی‌است. چند زن و مرد جوان و میانسال، و یک سرایدار پیر که جای پدرِ پدرت است. کدام یک از ما برای دست کردن داخل کثافت استخدام شده‌ایم؟ چرا به پیشنهاد آن دختر جوان واکنشی نشان ندادی؟ اصلا پیشنهادش را شنیدی؟ نگرانی. درک می‌کنم. ولی خب حداقل می‌توانستی سرت را بلند کنی وبگویی :" پدرم حرف‌های خوبی نزد، معذرت می‌خواهم، اما..."
همین کافی بود. . خودم حرفت را قطع می‌کردم و می‌گفتم:" این حرف‌ها دیگر چیست خانم مهندس . من انجامش می‌دهم."

نمی‌دانی چقدر دوستت دارم و حاضرم بخاطر تو چه کارهایی انجام دهم. بعید می‌دانم کسی در این جمع پیدا شود که حتی از روی اجبار هم حاضر به انجام این کار شود. هرچند نه. یک نفر دیگر را می‌شناسم که ممکن است این‌کار را انجام دهد. چشم‌هایم را می‌بندم.

چند نفر بیشتر نیستیم. داخل یک راهروی سرد. اطرافم را نگاه می‌کنم. پسر مو پر کلاغی را می‌بینم. خبری از نگرانی در چهره‌اش نیست. یک نیزه برمی‌دارد و بادقت خاصی براندازش می‌کند. رویم را برمی‌گردانم. به اسلحه‌ها نگاه می‌کنم. شمشیر را انتخاب می‌کنم. شمشیر اسلحه‌ی باشرفی است. یک سپر هم برمی‌دارم و کلاهخودم را روی سر می‌گذارم. آماده‌ی رفتن می‌شویم. صدای دیوانه‌وار و کرکننده جمعیت به گوش می‌رسد. این قرار است مسابقه‌ی پایانی باشد. مسابقه‌ای در حضور تو و پدرت که پادشاه‌است. کسی که بتواند زنده بماند، به حضور پادشاه شرف‌یاب می‌شود و سند آزادی‌اش را از دست پادشاه می‌گیرد.
به انتهای راهرو رسیده‌ایم. درب آهنین بالا می‌رود. هیاهوی جمعیت بیشتر می‌شود. داخل می‌شویم. دیوانه کننده ا‌ست. دور تا دور آدمهایی نشسته‌اند که با تمام وجود فریاد می‌زنند. این تماشاخانه تنها جایی‌‌است که می‌تواند این‌همه آدم را در خود جای دهد. چشم می‌چرخانم و پیدایت می‌کنم. در جایگاه نشسته‌ای. کنار پدرت. آرام و پرابهت. مثل یک مجسمه‌ی زیبا. به تو و پدرت ادای احترام می‌کنیم و نبرد را شروع می‌کنیم. قاعده‌ی خاصی ندارد. فقط باید زنده بمانی تا بتوانی باقی مبارزها را بکشی. البته این تنها هدف من نیست. می‌خواهم به حضور پادشاه برسم. باید تو هم کنارش باشی. می‌توانم تو را از نزدیک ببینم. آنوقت بجای پاداش تو را از پدرت می‌خواهم. احتمالا پدرت از اینهمه گستاخی من خشمگین شود اما دوست دارم آنجا باشی و شجاعت من را ببینی. متعجب شوی و دهانت باز بماند، بعد لبخند کوچکی شودکه می‌خواهد از پدرت پنهان بماند. می‌توانم امیدوار باشم که پدرت را قانع کنی. من کشتن را دوست ندارم اما بخاطر تو هرکاری می‌کنم. شمشیر می‌چرخانم و آن را در نزدیک‌ترین جایی که می‌بینم، فرود می‌آورم. همه‌جا پر از خون است و سر و دست قطع شده. همه افتاده‌اند. حالا فقط من مانده‌ام و او.

سرم را بالا می‌آورم. کسی چیزی نمی‌گوید. همه سرشان پایین است، بجز او. پسر مو‌ پر‌کلاغی زل زده‌است به تو. نه، نمی‌تواند دوستت داشته باشد. نمی‌تواند بخاطر تو دست بکند داخل کثافت. اگر هم این‌کار را بکند، بخاطر تو نیست. می‌خواهد خودش را پیش پدرت عزیز کند. حتی می‌تواند برای ارتقای موقعیت شغلی‌اش، تو را از از پدرت خواستگاری کند. زبان چربی دارد. و ظاهر خوبی. می‌تواند به‌راحتی پدرت را گول بزند. حتی تو را. بگوید که دوستت دارد. تظاهر کاری‌است که بخوبی انجامش می‌دهد. بخاطر موههای پر‌کلاغی‌اش هم که شده، فریب او را می‌خوری.

خسته می‌شوم. حرکاتش خیلی سریع است. هرچه شمشیر می‌چرخانم، نمی‌توانم کوچکترین جراحتی روی او بیندازم. بجایش او توانسته چندین زخم کاری روی بازو و پاهایم بیندازد. هیچ شانسی مقابلش ندارم. مبارزه کاری‌است که به‌خوبی انجامش می‌دهد. حمله‌ی دیگری می‌کند، بازوی چپم یک زخم دیگر برمی‌دارد. دیگر نمی‌توانم سپر را در دستهایم نگه دارم. می‌افتد.. نگاه می‌کنم به تو. نه، نمی‌توانم تو را از دست بدهم. بدون سپر حمله می‌کنم. با سپرش ضربه محکمی به صورتم می‌زند. شمشیر از دستم رها می‌شود و می‌افتم زمین. جمعیت یکصدا تشویقش می‌کنند. جلو می‌آید. سپرش را پرت می‌کند روی زمین و پایش را روی سینه‌ام می‌گذارد. نیزه‌ را روبرویم می‌گیرد و به پادشاه نگاه می‌کند. منتظر دستور پدرت می‌ماند. نگاهم را می‌اندازم به تو. همانجا مثل یک مجسمه نشسته‌ای و فقط نگاه می‌کنی. باید جلوی پدرت را بگیری. نمی‌توانی بنشینی و هیچ‌کاری نکنی.

پدرت از دفترش بیرون می‌آید و می‌پرسد :"چی شد؟ بالاخره چه کار می‌کنید؟"
یک قدم جلو می‌آیم و می‌گویم :" من این‌کار را می‌کنم."

دوباره نگاهت می‌کنم. هیچ واکنشی نشان نمی‌دهی. همه منتظر دستور پادشاه هستند. پادشاه دستش را جلو می‌آورد و به نشانه تایید می‌چرخاند. چشم‌هایم را می‌بندم. نیزه را می‌گذارد روی گلویم. وفشار می‌دهد.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
آقای محمدحسین افشاری‌نیا سلام

«کولوسئوم» را خواندم. اسم خوبی برای داستان انتخاب نکرده‌اید اگرچه این عنوان، عنوانی است که به محتوا مربوط است اما عنوان خوبی نیست. حیف است برای اثری که ظرافت‌ها و برجستگی‌های قابل تأملی دارد اسمی انتخاب کنید که نه تنها جاذبه ندارد بلکه ممکن است دافعه هم ایجاد کند؛. این اسم علاوه بر اینکه برای مخاطب عام بیگانه است در عین حال خوش‌آهنگ هم نیست و همین ‌عنوان نامناسب که بر پیشانی داستان گذاشته‌اید ممکن است سرنوشت آن را به کلی تغییر دهد. اما گذشته از عنوان، داستان خوبی نوشته‌اید با نثر روان و تعدادی ویژگی‌های قابل توجه. شاید یکی از موفق‌ترین ویژگی‌هایی که اثر به آن دست پیدا کرده است، ترکیب صحنه‌های مبارزه رم باستان است که در ذهن راوی اتفاق می‌افتد با صحنه‌هایی که موقعیت فعلی راوی را به ما نشان می‌دهند. در واقع مونتاژ موازی این دو صحنه در داستان خوب جا افتاده است و در روند کار اختلال، گسست یا پرش ایجاد نکره است. گوشی دخترِ صاحب شرکت در دستشویی افتاده است و راوی می‌خواهد در این موقعیت ویژه که اتفاقا رقیب هم در آن حضور دارد، عشق و علاقه‌اش را به دخترخانم و یا ارادتش را به پدر او، به بهترین شکل ممکن به نمایش بگذارد. راوی مدام میان جهان اطرافش و دنیای ذهنی‌اش و تصوراتی که از دهنیت یا احساسات دیگران دارد، در رفت و برگشت است و این آمد و شدها درست و منطقی پیش‌می‌روند؛ کنش‌ها هم تا اندازه‌ای با منطق روایی کار هماهنگ و جور هستند و مخاطب رفته رفته دارد با شخصیت‌ها آشنا می‌شود اما بخش مهمی از شخصیت‌پردازی لنگ می‌زند و میان اثر و مخاطب فاصله ایجاد می‌کند که به آن اشاره می‌کنم. شخصیت مدیر شرکت و دختر او پرداخت نشده‌اند. باورپذیری رفتار مدیر شرکت به شدت ضعیف است. تحقیر آشکاری که مدیر نسبت به کارکنانش روا می‌دارد به این شکل و با این شیوۀ پرداخت باورپذیری ندارد. می‌خواهم بگویم ممکن است در جهان عینی بدتر از این هم وجود داشته باشد اما مهم این است که در جهان داستان پذیرفتنی باشد که نیست. دیگر اینکه دختر خانم هم عملا هیچ کنشی ندارد. انگار اصلا وجود ندارد. مثل بخشی از دکور صحنه است که نویسنده برای پرکردن فضا مثلا گوشه‌ای گذاشته باشد. مشکلی که ایجاد شده به طور مستقیم به او مربوط می‌شود اما خود او جز همان جیغ اولیه و ژست مجسمه‌واری که وصفش در داستان آمده، هیچ کار دیگری نمی‌کند. شخصیتی که در محور داستان قرار می‌دهید به پویایی نیاز دارد این انفعال شخصیت را نابود می‌کند. شخصیت‌ها نمی‌بایستی تا حد دکور صحنه تنزل پیدا کنند. بعد از طراحی اتفاق‌ها و موقعیت‌ها، برای شخصیت‌هایتان کنش‌ها و دیالوگ‌های درست و پیش‌برنده طراحی کنید. به مطالعه و تمرین ادامه دهید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۳
آناهیتا آروان » چهارشنبه 20 شهریور 1398
منتقد داستان
سلام. این نثر روان است و آزاردهنده نیست اما برای رسیدن به نثر نفیس داستانی مطالعه و تمرین کنید. برای رسیدن به شخصیت‌های ماندگار و باورپذیر هم می‌توانید به آدم‌های اطرافتان دقیق شوید اما کپی همان آدم‌ها را در داستان نگذارید. یک بار در جایی گفتم شخصیت‌ها در واقع فرانکشتاین‌های شخصیتی هستند به این معنی که ممکن است هر جزء یک شخصیت ازجایی آمده باشدمثلا سیگار کشیدنش شبیه یک نفر است راه رفتنش شبیه یک نفر دیگر، حرف زدنش از یک جا آمده و عادت‌هایش از جایی دیگر...همه کلاژهای شخصیتی هستند. پس گاهی در آدم‌های اطرافتان دخل و تصور ایجاد کنید تا شخصیت منحصر به فرد جهان داستان خودتان را بسازید. به یک اسم جایگزین برای داستان شما فکر نکرده‌ام؛ بنابراین پیشنهاد ویژه‌ای ندارم اما عنوان‌هایی مثل «مشترک مورد نظر»، یا «بوق اشغال» یا «عاشقی به وقت گلادیاتورها»و چیزی شبیه به این‌ها بهتر هستند البته می‌توانید به عنوان‌های بهتر فکر کنید. همیشه برای انتخاب اسم داستان وقت و انرژی بگذارید. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.
محمدحسین افشاری نیا » چهارشنبه 20 شهریور 1398
ممنون خانم آروان
محمدحسین افشاری نیا » چهارشنبه 20 شهریور 1398
ممنون خانم آروان. من کلاس‌های صوتی شما رو تهیه کرده بودم و گوش داده بودم و می‌دونستم چقدر روی نثر داستان تاکید دارید. خوشحالم نثر داستانم خوب بوده. خانم آروان تصور می‌کنم مشکل اصلی من همین شخصیت‌پردازیه، بخصوص شخصیت‌پردازی شخصیت‌هایی که راوی داستان نیستن. تو داستان‌هام راوی خیلی پررنگ میشه و باقی شخصیت‌ها زیر سایه‌ش قرار میگیرن. اینم بگم من از تیپ‌سازی خیلی بدم میاد و فکرمی‌کنم بعضی وقت‌ها این وسواس باعث می‌شه حتی به تیپ هم نرسم چه برسه به شخصیت. میشه لطف کنید یه راهنمایی کوچیکی تواین مورد بکنید؟ و چندتا اسم داستان مناسب‌تر اگه میشه برای این داستان پیشنهاد بدید بازم ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت