عبور از کلیات



عنوان داستان : چهلم

چه خوب شد که بالاخره موفق شدم خودم رو به این مجلس آخری برسونم. دلم می خواست توی مجالس قبل هم بودم، ولی اون موقع تازه وارد بودم و هنوز راه و چاه رو نمی شناختم. اما الان که اینجا واسه خودم دوست و رفیق و چند تا پارتی از بچه های قدیمی پیدا کردم، تونستم تا جلوی در بیام. وعده دادم برگشتم واسشون گوشی هوشمند بیارم تا اون ها داشتن سر این که چه بِرندی براشون بیارم فکر می کردن، من تیز فلنگ رو بستم و زدم بیرون. چون هنوز درست و حسابی به شرایط عادت نکردم، مدتی حیرون و سرگردون وایستاده بودم منتظر تاکسی دربستی، هواپیمایی، موشکی چیزی، که یهو دوزاری کجم جا افتاد و تو یک چشم به هم زدن خودم رو رسوندم.
نمی دونم مجالس قبلی رو چطور گرفتن، ولی این یکی انصافا آبرومند بود. کلی آدم اومده بودن و خیلی ها رو دیدم؛ از آدم هایی که قبلا حتی سالی یک بار هم نمی دیدمشون، تا دوست و آشنا و فک و فامیل، همه بودن.
همسرم بهم گفته بود نرو. گفته بود حالت گرفته می شه. گفته بود خودش هم وقتی اومده بوده و دیده بوده من قبل از یک سال، بیوه ی صمد آقا خدابیامرز رو گرفتم حالش گرفته شده. بهش حق می دم و کاش به حرفش گوش می کردم، چون وقتی دیدم پسر من و همسرم با دختر های من و بیوه صمد آقا خدابیامرز دارن واسه ارث و میراث دعوا می کنن حالم گرفته شد. حتی وقتی دیدم رئیسم همین جور که داره چلوگوشت به اون خوشمزگی رو می لمبونه، با گوشی موبایلش قول پُست من رو تو اداره به پسرِ دختر خاله ی زنش می ده، بازم کفری شدم. از همه بدتر وقتی حسابی دمق شدم و از تالار زدم بیرون، دم در دیدم یک مستحقی داره با خودش دل دل می کنه که بره تو و یک کم غذا بخواد یا نه؟ بهش گفتم:
"برو که درست اومدی عمو. بخور بخوره. فقط ارواح امواتت یه فاتحه ای هم واسه ما بخون. اون عکس منم که گذاشتن وسط تاج گل بگو عوض کنن، هیچ ازش خوشم نمیاد."
داشتم دور می شدم که چیزی یادم اومد. برگشتم و ازش پرسیدم:
"راستی این دوروبر موبایل فروشی کجاست؟"
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام

در این اثر برخلاف اغلب آثار مشابه، ماجرا را از زاویۀ تازه‌تر و متفاوت‌تری دیده‌اید. معمولا وقتی نویسنده از شخصیتی که مرده است استفاده می‌کند به دام صحنه‌ها و تصاویر تکراری و اغلب سانتی‌مانتال می‌افتد و معمولا اثر پر می‌شود از لحظه‌های غم‌انگیز و یا وحشتناک و حسرت‌آلوده اما در اینجا برخلاف کلیشه‌های رایج نوعی نگاه طنازانۀ ظریف وجود دارد که از تلخی ماجرا کم می‌کند و به طور کلی نوع نگاه و شیوۀ برخورد با چنین سوژه‌ای در اینجا، فضای داستان را تلطیف کرده است. روح مردی که از دنیا رفته است تصمیم می‌گیرد به مراسم چهلم خودش برود و جالب اینجاست که به توصیه‌های همسر مرده‌اش که پیش‌تر چنین تجربه‌ای داشته است، توجهی نمی‌کند و هر طور شده خودش را به مراسم می‌رساند و آنجا با بی‌تفاوتی نزدیک‌ترین و عزیزترین اطرافیان و آشنایانش مواجه می‌شود. حفظ رگه‌های طنز در نگاه و برخورد راوی با ماجراها و واقعیت‌هایی که می‌بیند، کار را خواندنی‌تر کرده است. یکی از قشنگ‌ترین صحنه‌ها جایی است که راوی با آدم مستحقی که دم در ایستاده رو‌ در رو می‌شود و در حد یکی دو جملۀ کوتاه با او حرف می‌زند و پیغامی را از طریق او به خانواده‌اش ‌می‌رساند یعنی از خانواده‌اش می‌خواهد عکس وسط دسته‌گل را عوض کنند چون اصلا از آن عکس خوشش نمی‌آید. این اشاره‌های کوچک و به ظاهر کم‌اهمیت‌ هستند که باعث می‌شوند داستان زنده‌تر شود و همین‌ها خواننده را با متن درگیر می‌کنند. اگرچه طولانی کردن داستان و یا زیاده‌گویی‌های بیهوده به اثر آسیب می‌زند اما این داستان می‌توانست کمی با صبوری و درنگ بیشتری پیش برود تا فرصتی برای چینش صحنه‌های بیشتر، دقیق‌تر و رسیدن به لایه‌های معنایی عمیق‌تر داشته باشد. راوی فقط کلیات شتابزده را در اختیار مخاطب گذاشته است که مثلا فلانی و فلانی داشتند اینطوری غذا می‌خوردند و یا با تلفن حرف می‌زدند و همین. داستان نه از این کلیات عبور کرده و نه در ماجرا عمیق‌تر شده است. به مطالعۀ جدی و تمرین و تلاش ادامه دهید. منتظر آثار فراوان شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت