آغاز خوب، پایان ناپیدا



عنوان داستان : قالیچه

اولین باری که اتفاق افتاد، احمد -شاگرد حجره حجت خان- با شاگرد حجره کناری دعوایش شد. احمد ادعا می‌کرد میلاد ناهارش را خورده و هر‌چه میلاد قسم می‌خورد کار او نبوده، باورش نمی‌شد. آخر کس دیگری آن‌وقت ظهر در حجره نبود که بخواهد تمام غذا را بخورد و ظرف خالی‌اش را همانجا بگذارد. بالاخره میلاد برای خواباندن شر گفت با این‌که بی‌تقصیر است، ناهار خودش را به احمد می‌دهد. دفعه بعد خود حجت خان انتهای حجره روی تخته‌های پهن شده قالیچه‌ها نشسته بود و داشت چای می‌نوشید، که بی‌هوا استکان از دستش افتاد و چای ریخت روی قالیچه‌ای که از زن بافنده غریبه‌ای به شرط امانت قبول کرده بود تا بفروشد. شتاب‌زده احمد را صدا کرد که بیاید زودتر قالیچه را خشک کند، اما وقتی شاگردش رسید اثری از چای نبود. فقط دید حجت خان دارد به قالیچه خشک دست می‌کشد و ماتش برده به قند‌دان خالی، و زیر لب زمزمه می‌کند "بسم ا... بسم ا...".
روز بعد متوجه شدند حتی از پوست دانه‌های ارزن، که همیشه از کف قفس قناری‌ها می‌ریخت روی تخت قالیچه‌ها، و احمد باید هر‌روز تمیزشان می‌کرد هم دیگر خبری نیست.
حجت خان عاقل مرد جاافتاده‌ای بود و به حرف‌های احمد که می‌گفت: "اوستا به خدا مغازه جنّی شده! حتما طلسمی چیزی براتون نوشتن اوستا!" می‌خندید. اما یک روز که بازار حسابی خلوت بود و احمد هم برای وصول چکی به بانک رفته بود، حجت خان به سرش زد و سیبی برداشت و گذاشت روی قالیچه. نشست پشت میزش و زیر چشمی آن را پایید. بعد از چند دقیقه به سادگی خودش خندید و در دل گفت:
"اینم از تاثیرات کسادی بازاره. خل شدیم عقلمون رو دادیم دست این یه الف بچه خرافاتی. یکی طلبت احمد."
همسایه روبرویی حجره وارد شد و کمی از این در و آن در گپ زدند. وقتی رفت، حجت خان می‌خواست آب قناری‌ها را عوض کند که در جا خشکش زد. اثری از سیب نبود. با خودش گفت شاید قل خورده و افتاده زیر تخت‌ها. ولی هر‌چه بیشتر گشت، کمتر پیدا کرد. وقتی از یافتن سیب ناامید شد، گوشه سبیل سفیدش را تاب داد و عینکش را به نوک بینی سراند; دستی به خواب قالیچه کشید و چیز‌هایی زیر لب زمزمه کرد. بعد گوشه قالیچه را بالا داد و با دقت تمام گره‌های ریز را تماشا کرد.
غرق در افکار و خیالات خودش بود که صدای سرفه آرامی از پشت سر شنید. به سرعت برگشت و از دیدن قامت چادر به سر و پوشیه زده زن، چنان وحشت برش داشت که دست روی قلبش گرفت و روی تخت افتاد.

-خواهر سکته‌ام دادی که!

+ببخشید شما رو به‌ خدا. من از جلو در صدا کردم ولی شما جوری محو قالیچه ما شده بودید که متوجه نشدین.

-قالیچه شما ...؟!!!

+همین که نگاهش می‌کردید دیگه. هنوز هم که فروش نرفته.

-آها! بله بله. یعنی نه، هنوز فروش نرفته. راستش قالیچه شما ...

+حاجی آقا من که گفتم به هر قیمتی بفروشید راضی هستم. دست‌مزد هیچی، لااقل پول نخش که از شکم خودم و بچه‌ام زدم بهمون برگرده.

-نه مساله این نیست خواهرم. البته بازار که کلا کساد هست، ولی این قالیچه ...

+مشکلی هست؟ طرح و نقشش بده؟ نخش مرغوب نیست؟

-نه نه ... والله نمی‌دونم چطوری بگم. این قالیچه ... راستش ...

حجت خان نمی‌خواست حرف بی‌ربطی زده باشد، ولی آخر چیز‌هایی بود که با دو چشم خودش می‌دید. برای همین ماجرا را برای زن تعریف کرد.
در تمام مدتی که داشت من من کنان و با ردیف کردن وقایع و کلمات، سعی می‌کرد جوری جریان را بگوید که در نظر زن احمق جلوه نکند، زن سرش را پایین انداخته بود. حرفش که تمام شد، زن لبه تخت روی قالیچه نشست. پوشیه را از روی صورت زیبایش بالا زد و در حالی شبیه به جذبه گفت:

شوهر خدابیامرزم به ما قالی بافی یاد داد. همیشه می‌گفت " بافتن قالی فقط یک حرفه نیست، فقط صنایع دستی نیست، یک هنره. پیوند دست با روح و روان و احساسه. یک عشقه. باید وقتی کسی قالی رو می‌بینه بفهمه وقت بافتنش، بافنده چه حسی داشته. باید روحت رو گره به گره به این نخ بی‌جون ببخشی و پیوند بزنی تا قالی هم روح و جون داشته باشه." می‌دونید حاجی آقا! وقتی اون خدابیامرز رفت، من و دختر چهارده ساله‌ام مقداری از پول کمی که داشتیم کردیم نخ و بیشتر وقت‌ها با شکم گرسنه نشستیم پای دار تا زودتر این قالیچه رو بیاریم بالا .
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
سلام

«قالیچه» را خواندم و همه چیز به خوبی و خوشی جلو می‌رفت که یکدفعه کات! و داستان به این خوبی پیش از آنکه تمام شود به پایان رسید. چرا داستان ناتمام است؟ درست مثل این است که یک سوم ابتدایی داستانی را بریده و برای ما فرستاده باشید؛ در هر حال اگرچه برای گفت‌وگو دربارۀ یک اثر به متن کامل آن نیاز است اما می‌توان به تعدادی نکات برجسته و قابل تأمل در همین بخش‌ها اشاره کرد. شاید یکی از ویژگی‌های این داستان نیمه‌تمام، شناخت نقطۀ طلایی آن یعنی آغاز داستان است. داستان را از بهترین جای ممکن و با جملاتی قدرتند آغاز کرده‌اید بی آنکه فرصت طلایی را از دست بدهید صاف رفته‌اید سر اصل مطلب و نکته اینجاست که بذر ماجرای اصلی و محوری یا در واقع گره و عدم تعادل را در همان جملۀ اول کاشته‌اید. داستان با این جمله آغاز می‌شود: «اولین باری که اتفاق افتاد...» بنابراین خواننده به محض خواندن این جمله می‌داند اتفاقی افتاده است و احتمالا اتفاق آنقدر مهم هست که نویسنده آن را در رأس همۀ سطرهای اثرش گذاشته است پس می‌خواهد بداند این اتفاق مهم چیست. ویژگی مهم دیگر نثر روان است. نثر دست‌انداز ندارد و نثری هم نیست که ادا و اصول دربیاورد و خودش را به دام فلسفه‌بافی‌های بیهوده بیندازد بلکه سرراست و درست و به روشنی دارد داستانش را تعریف می‌کند. امتیاز دیگر فضاسازی بسیار خوب است. مکان داستانی که تا اینجا با آن سر و کار داریم، حجرۀ قالی‌فروشی است. نویسنده به جای اینکه بگوید حجره چنین و چنان بود و سمت راستش فلان وسیله را گذاشته بودند و سمت چپ‌اش این شکل را داشت و یا به جای اینکه تمام عناصر را یک جای فدای توصیف و تصویرسازی مستقیم مکان بکند، با چینش درست عناصر پویا، فضاسازی قابل قبولی ارائه کرده است. حال و هوای حجره و تمام اشیاء و آدم‌ها را می‌شود دید و اصلا می‌توان حجره را با تمام جزییات آن ترسیم کرد برای اینکه زنده‌اند و حضوری باورپذیر و پذیرفتنی دارند. شاید یکی از دلایل دست یافتن به این مسألۀ مهم، توجه به محیط زندگی است. شما در شهری زندگی می‌کنید با تمدنی چندین هزارساله که بازارچه‌ها و حجره‌های دیدنی دارد و هر تیمچه و هر راسته هم تاریخ دارد و هم آدابی ماندگار. اگر بتوانید از ظرفیت‌های جغرافیای بومی‌تان در داستان‌هایتان استفاده کنید، به یکی از رگ‌های حیاتی ایجاد زندگی و جاذبه در آثارتان دست خواهید یافت. ضرباهنگ هم بسیار خوب است و گفت‌وگوها منطق درست و پیش‌برنده‌ای دارند.به مطالعه و تمرین خستگی‌ناپذیر ادامه دهید. امیدوارم خوانندۀ داستان‌های فراوان و خواندنی شما باشیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت