سوژه‌ها و اسامی تک‌وجهی، معمولاً فرصت ماندگار شدن در ذهن مخاطب را به دست نمی‌آورند



عنوان داستان : پیامی برای آلمان

برف می‌آید. از آن برف‌های تنبل و تپل. شبیهِ بچه‌هایی هستند که سرِ صبح به زور بیدارشان کرده‌اند تا بروند مدرسه. شُل‌ووِل و بی‌حال تلوتلو می‌خورند و از آسمان پایین می‌آیند. کنارِ خیابان منتظرِ مینی‌بوسِ مدرسه ایستاده‌ام. سعی می‌کنم به صداهایی که از شکمم می‌آید محل نگذارم. بابا دوباره خواب مانده بود. آن‌قدر تکانَش دادم تا بیدار شد. دیر بود، وقت نشد صبحانه بخوریم. بابا هول‌هولکی لباس پوشید و به‌خیالِ خودش کمک کرد من هم لباس بپوشم. البته من قبل از او آماده بودم. روی مبل نشستم و نگاهش کردم که داشت دنبال جوراب‌هایش می‌گشت. کنار و زیرِ تخت را گشت، کمدِ لباس‌ها را زیرورو کرد، هال را گشت، حتی حمام را هم نگاه کرد. ده دقیقه‌ای نگاهش می‌کردم و به این فکر می‌کردم که چرا به‌جای چشم، از دماغَش استفاده نمی‌کند؟! اگر بو می‌کشید، حتماً زودتر جوراب‌هایش را کنارِ درِ یخچال پیدا می‌کرد. وقتی حسابی ناامیدم کرد، از روی مبل بلند شدم، به آشپزخانه رفتم، گوشه‌ی جوراب‌ها را گرفتم و بردم به اتاق. بابا که من و جوراب‌ها را دید، مثلِ بچه‌ی خنگی که کارنامه‌اش را ببیند سرش را زیر انداخت. جوراب‌ها را پوشید و رفت سرِ یخچال و با همان دست‌ها برایم ساندویچ درست کرد. نانِ یخ‌زده را گذاشت در ماکروفر و دکمه‌اش را یک بار فشار داد، سی ثانیه. یک بار هم من فشار دادم، یک دقیقه. سی ثانیه برای باز شدنِ یخِ نان کم است، یک دقیقه هم زیاد. باید سرِ چهل و پنج ثانیه دکمه را زد و نان را برداشت. مامان همیشه همین کار را می‌کرد. من چند بار برای بابا انجام دادم، ولی او انگار متوجه نمی‌شود. او می‌گذارَد سی ثانیه تمام شود، بعد نان را برمی‌دارد و می‌بیند هنوز سرد است، و دوباره سی‌ ثانیه دیگر... و این‌بار نان از بس داغ شده است زود خشک می‌شود. کره و مربا را روی نان مالید. کره آب شد و همراه با مربا از سوراخ‌های نان بیرون زد و کِش آمَد. درست شبیه وقتی سرما می‌خورم و آن چیزهای زرد از سوراخ‌های دماغم بیرون می‌زنند و کِش می‌آیند. گرسنه‌ام، ساندویچ کره و مربا در کوله‌ام است، اما گمان نمی‌کنم دلم بخواهد بخورمش. دهانم را باز می‌کنم، زبانم را بیرون می‌آورم و سرم را بالا می‌گیرم. دانه‌برفِ خپلی را نشان می‌کُنم و به طرفش می‌روم. موفق می‌شوم. ملچ‌ملوچ می‌کنم. خودم را یادِ مارمولکی می‌اندازم که مگسِ بزرگی را شکار کرده باشد. بابا می‌گفت مامان خیلی مارمولک بوده، می‌گفت آن دکتره را با زبانش شکار کرده است. وقتی از آن ساختمانِ بزرگِ شلوغِ ترسناک برگشتیم این‌ها را گفت. پای پله‌های سنگیِ زشت، جلوی پایم زانو زد و دست‌هایم را گرفت. از پُشتِ عینکِ ته‌استکانی‌اش چشم‌های ورقلمبیده‌اش را می‌دیدم. چشم‌هایش شبیه چشمِ قورباغه‌ای شده بود که ساعت‌ها با موبایل بازی کرده باشد، قرمز و خیس. بعد موبایلش زنگ زد. گوشی را به من داد. مامان بود. چیزهایی درباره‌ی آلمان گفت و این‌که دوستم دارد و برمی‌گردد می‌بَرَدم. به صدایش گوش کردم که می‌لرزید. آن‌وقت بابا گوشی را گرفت و قطع کرد. سرش را به سینه‌ام فشار داد و درباره‌ی مامان و مارمولک و شکارِ دکتر و آلمان حرف زد. او هم صدایش می‌لرزید. کله‌ی طاسش درست جلوی چشمم بود. دلم می‌خواست تُف کنم کفِ دستم و بکوبم وسطِ کله‌ی تخم‌مرغی‌اش، ولی فکر کردم حتماً خوشش نمی‌آیَد
برگشتیم خانه. بابا بندِ کفش‌هایم را باز کرد و کمک کرد آن‌ها را دربیاورم. گمانم یادش رفته بود آدمِ زنده برای ادامه‌ی زندگی به غذا نیاز دارَد. باید ناهار می‌خوردیم. به دهانم اشاره کردم، نفهمید. شکمم را نشانش دادم، فهمید. زنگ زد پیتزا بیاورند. دلم کباب می‌خواست، ولی حوصله نداشتم برایش اَدای کباب دربیاورم، چون احتمالاً نمی‌فهمید. اگر مامان بود زود می‌فهمید. ناهار را که خوردیم بابا بُردم به اتاقم و روی تخت خواباندم. گفت دیگر بزرگ شده‌ام و باید همه‌چیز را درک کنم. پرسید دوستَش دارم؟ سرم را پایین و بالا کردم یعنی «بله». پیشانی‌ام را بوسید. دوباره پرسید از دستِ مامان ناراحتم؟ سرم را به چپ ‌و راست تکان دادم یعنی که «نه». لبخند زد و رفت. نمی‌خواستم بخوابم. بلند شدم و از لای درِ اتاقِ مامان و بابا نگاه کردم. نشسته بود روی تخت. دورش پُر بود از عکس و آلبوم. چند تا عکسِ پاره کنار تخت افتاده بود. یک عکسِ بزرگ دستش بود. رفتم تو. عکس را ازش گرفتم و گذاشتم لای آلبوم. بقیه عکس‌ها را هم یکی‌یکی جمع کردم، حتی آن‌ پاره‌ها را. بابا نشسته بود نگاهم می‌کرد. من هم با اخم نگاهش کردم. بعد همه را بردم گذاشتم زیرِ تختم. هنوز همان‌جا هستند. شب‌‌ها بعد از این‌که بابا بهم شب به‌خیر می‌گوید و می‌رود، یواشکی یکی را برمی‌دارم، تماشا می‌کنم و زیرِ بالشم می‌گذارمش. مامان در عکس‌ها از همه قشنگ‌تر است.
آلمان پُر است از مامان‌های قشنگ. همه مثلِ مامان موهایِ زرد و قدِ بلند دارند. خودم در تلویزیون دیده‌ام. ولی خودِ آلمان قشنگ نیست. قشنگ نیست که هیچ، خیلی هم زشت است. سرد است و همیشه برف می‌آید. نمی‌دانم مامان‌های به آن قشنگی چرا می‌روند جای به این زشتی که با زبان‌ِ‌شان شکار کنند! دارم دانه‌برفِ دیگری را با زبانم شکار می‌کنم، که مینی‌بوسِ مدرسه می‌رسد. سوار می‌شوم. راننده لبخند می‌زند و سلام می‌کند. سرم را تکان می‌دهم. امروز حوصله ندارم برایش لبخند بزنم. قیافه‌اش مثلِ بستنی عروسکی‌ای که آب شده باشد وامی‌رود. یکی از بچه‌ها از پُشتِ سرم می‌گوید «لالی امروز دَمَغه». به‌طرفش برمی‌گردم. اخم می‌کنم و با انگشت گوشم را نشان می‌دهم. رویَش را برمی‌گردانَد. می‌روم تهِ مینی‌بوس کنارِ پنجره می‌نشینم. با انگشتم دایره‌ای روی بخارِ شیشه می‌کشم و داخلش را پاک می‌کنم. مراقبم از خط بیرون نزنم. درونِ دایره خیابان است، و در خیابان ماشین‌های کثیف و پُر از گِل، و برف. همه‌جا شبیهِ آلمان شده است. آدم‌ها هم هستند. در پیاده‌رو آدم زیاد است، اما آدم‌ها مثلِ آلمان قشنگ نیستند. بینِ آدم‌ها می‌گردم، شاید مامان را ببینم. می‌دانم سرویس از این‌جا تا مدرسه می‌رود، اما بعداز مدرسه معلوم نیست چه‌کار می‌کند. از کجا معلوم، شاید هم برود آلمان. می‌رسیم. پیاده می‌شوم و کنارِ مینی‌بوس می‌ایستم. مینی‌بوس پُر از گِل است. روی گِل‌ها با انگشت می‌نویسم «مامان دل تنگــــــــــ» مینی‌بوس راه می‌افتد. ردِ انگشتم تا تهِ مینی‌بوس کشیده می‌شود. نشد اسمم را بنویسم. حالا وقتی مامان پیامم را ببیند، از کجا بفهمد من نوشته‌ام؟!
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم.
یکی از دلایلی که این قدر به انتخاب و تنظیم اسمی که متفاوت، تأویل‌پذیر و مکمل روایت باشد، اصرار دارم، ارتباط مستحکم سوژه با اسم انتخابی است که موجب برنامه‌ریزی دقیق برای شکل‌گیری روایت می‌شود. شاهد مثال این مسئله هم، خصوصیات منحصر به فرد اسمِ همان داستانی است که قبلاً برای نقد ارسال کرده بودید، واقعیت این است که اسم آن داستان، به قدری هوشمندانه، محاسبه‌شده و تأویل‌پذیر بود که مخاطب را (آن هم بدون این که موضوع برایش برملا شده باشد.) به راحتی در مسیر جریان منطقی روایت قرار می‌داد و گرچه در پاراگراف آخر داستان، اسم کارکردی نهایی خود را به دست می‌آورد، اما به دلیل حضور پررنگ، تأثیرگذار و شاه‌کلیدگونه‌اش به عنوان اسمی ساده، اما نافذ و نیرومند در ذهن مخاطب ثبت می‌شد؛ اتفاقی که متأسفانه در چند اثر ارسالی بعدی شما تکرار نشده است.
اسم انتخابی این داستان «پیامی برای آلمان»، گرچه در چند جای داستان از «آلمان» نام برده شده است، اما چندان هم متفاوت، تأثیرگذار و تأمل‌برانگیز نیست و کاملاً مشهود است که صرفاً برای بخش پایانی متن، انتخاب و تنظیم شده‌ است: «...، حالا وقتی مامان پیامم را ببیند، از کجا بفهمد من نوشته‌ام؟!» و اما یک سؤال خیلی مهم، اصلاً چرا نویسنده‌ای که قادر به انتخاب‌هایی هوشمندانه و منحصر به فرد برای اسم داستان‌هایش است، گاهی از اوقات انتخاب‌هایی تک‌وجهی را مد‌نظرش قرار می‌دهد؟
واقعیت این است که مشکل صرفاً در انتخاب اسم نیست، بلکه مشکل اصلی در انتخاب سوژه است، البته منظورم این نیست که سوژه‌های انتخابی شما قابلیت روایی شدن را ندارند، بلکه ایراد به وجود آمده، ناشی از این است که نویسنده محترم، سوژه‌هایی را مدنظرش قرار می‌دهد که فقط دارای پایانی قدرتمند، غافلگیرانه و احیاناً طنزآمیز باشند و به هنگام نوشتن داستان، تمام تلاش او برای رسیدن به سطر پایانی اثر است تا پیام مورد نظرش را (اعم از مستتر و یا حتی مستقیم) به مخاطب منتقل کند؛ ولی داستان فقط برای بخش اختتامیه‌اش نوشته نمی‌شود.
به طور مثال، اگر شیوه اجرایی همین داستان را در نظر بگیریم، می‌بینیم که اتفاقاً پایان خیلی خوب و باورپذیری دارد: «...، درونِ دایره خیابان است و...، همه‌جا شبیهِ آلمان شده است...، می‌دانم سرویس از این‌جا تا مدرسه می‌رود...، شاید هم برود آلمان...، روی گِل‌ها با انگشت می‌نویسم «مامان دل تنگــــــــــ» مینی‌بوس راه می‌افتد. ردِ انگشتم تا تهِ مینی‌بوس کشیده می‌شود...»، پایانی روایی و منطقی (البته منظور منطق ناشی از شیوه نگرش کاراکتر اصلی است.) که با اندکی بُرش و ویرایش تأثیرگذارتر هم می‌شود؛ اما از سوی دیگر می‌بینیم که کلیت داستان، فقط بهانه‌ای گذرا برای رسیدن به همین بخش اختتامیه اثر است.
البته منظورم اصلاً این نیست که شما در کل داستان هیچ نوع عملکرد صحیح روایی را اجرایی نکرده‌اید، اتفاقاًً شما در این داستان، از توصیف پویا و جزءپردازی‌هایی ملموس ( و البته متمایل به طنز) بهره گرفته‌اید، به گونه‌ای که حتی گاهی از اوقات کاراکترهای درون روایت را به شخصیت‌پردازی قابل‌ قبولی نزدیک کرده‌اید: «...، برف می‌آید. از آن برف‌های...، چرا به ‌جای چشم، از دماغَش استفاده نمی‌کند؟!...، گوشۀ جوراب‌ها را گرفتم و...، همراه با مربا از سوراخ‌های نان بیرون زد و کِش آمَد...، به دهانم اشاره کردم...، ولی حوصله نداشتم برایش اَدای کباب دربیاورم...، قیافه‌اش مثلِ بستنی عروسکی‌ای که آب شده باشد وا می‌رود...، روی بخارِ شیشه می‌کشم و داخلش را پاک می‌کنم...»، فقط منظورم این است که وقتی با سوژه‌ای متفاوت مواجه می‌شوید، لطفاً آن را سریع، شتابزده و صرفاً تک‌وجهی ننویسید، بلکه آن قدر به زوایای دیگرش فکر کنید که بتوانید برایش کارکردی چند وجهی پیدا کنید، وگرنه داستانی خواهید نوشت که به ظاهر مشکل تکنیکی چندانی ندارد، اما دورۀ ماندگاریش در ذهن مخاطب سخت‌پسند چندان طولانی نخواهد بود.
دوست نویسنده گرامی، از این که به توصیه‌های تقدیمی توجه می‌کنید، صمیمانه تشکر می‌کنم. با آرزوی موفقیت روزافزون و با احترام فراوان

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت