به راوی سوم‌شخص اعتماد کنید



عنوان داستان : لب مرز جنون

می گفت دوستم دارد، اما دیگر باورش نمی‌کردم. آخر این چه دوست داشتنی بود که هر وقت دلش از تمام دنیا و آدم هایش زده می‌شد و می‌برید، با کوله بار تنهایی و کلافگی هایش می‌آمد سراغ من؟ می‌آمد و صاف توی چشم هایم زل می زد و با کلی اشک و آه می‌گفت دوستم دارد!

این بار که آمد و باز گفت دوستم دارد و دلش برایم خیلی تنگ شده، همین ها را جوابش دادم و گفتم:

-عزیز من! دوست داشتن که فقط به حرف نیست، دوست داشتن به زمان گذاشتن و اهمیت دادن است. مثل این که بگویی دانته را دوست داری، کُمِدی اش هم گوشه قفسه کتابخانه خاک بخورد، اما هر بار به حجم کتاب نگاه کنی و بگویی خواندنش کلی وقت می‌برد.

+تو که نمی‌دانی چقدر زندگی سخت شده، چقدر مخارج سنگین است. از صبح تا غروب هم که سگ دو بزنی باز عقب هستی و هشتت گرو نه. بالاخره باید یک ذره، به اندازه ی ورق زدن همان کتاب، فرصت باشد؟ ولی نیست. به خدا نیست. وگرنه مگر من بدم می‌آید تمام وقت و دربست با تو باشم.

-اگر واقعا دلت بخواهد زمانش را هم پیدا می کنی، من که توقع زیادی ندارم؛ فقط روزی یکی دو ساعت. شاید هم کمتر، اصلا تو بگو هفته ای یک نصف روز. همین کافیست که من احساس کنم کاملا فراموشم نکرده ای. اما تو هر وقت می آیی دنیای غم و ماتمی. یک لحظه هم فکرت پیش من نیست. کاملا احساس می کنم که داری به زن و بچه ات، به کار و کسبت، به هر چیزی غیر از من، می اندیشی.

+ببین باز داری زیاده خواهی می کنی. هر چیزی جای خودش. من می‌دانم که تو به یک ساعت در روز و نصف روز در هفته و این ها قانع نیستی، تو تمام من را می‌خواهی. اگر خودم را کنترل نکنم و اختیارم را بدهم دستت مثل یک جن زده همه هستی ام را تسخیر می‌کنی و بعد . . .

-بعد چه؟ لابد بعد کاخ آمال و آرزو هایت ویران می شود. هه! همان جایی که صبح تا شب داری در آن عرق می‌ریزی و جان می‌کنی و آخرش هم هیچ؟ ضمنا حالا دیگر من شدم همزاد اجنه و شیاطین!؟

+می‌دانی که دست کمی نداری. قبول کن اگر چیزی شیطانی در وجودت نبود، اینجور دیوانه وار دوستت نداشتم.

-دوستم داری و در بند و حبسم کرده ای، مثل توله سگی که بسته باشی گوشه ی انبار و گه گاه بیایی تکه نانی و ظرف آبی بیندازی جلویش که فقط از گرسنگی نمیرد.

+بحث کردن سر این مساله بیهوده است. وقتی پیش تو می‌آیم حالم بهتر می‌شود، همین. شاید حق با تو باشد، شاید من آدم خودخواهی هستم که هم بودن با تو را می‌خواهم و هم در کنار زن و بچه بودن را. اما نمی دانم چرا هر دو با هم نمی‌شود.

-داستانت چقدر شبیه داستان دو پادشاه و یک سرزمین است.

+شاید، شاید هم من دیوانه ام. نه! حتما دیوانه ام. حتما! دیوانه نبودم که یک ساعت جلوی آینه نمی ایستادم و با خودم سر این که خودم را دوست دارم یا ندارم، چانه نمی‌زدم.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم.
به نظر می‌رسد که شما علاقمند به نوشتن داستان‌هایی با محوریتِ راوی «اول‌شخص» (من‌گو) هستید که توانایی واقعیت‌نمایی مستقیم‌تری را دارند و به همین دلیل هم سریع‌تر با مخاطب ارتباط برقرار می‌کنند. اما این «زاویه دید» متکلم‌وحده همیشه هم موجب ارتباطی مستحکم با خوانندۀ اثر نمی شود، چون که فقط برای ارائۀ سوژه‌هایی که نیازی به نشان دادن تمامی زوایای روایت را نداشته باشند، قابلیت اجرایی مفیدی دارد؛ به طور مثال، دوربین مداربسته‌ای را تصور کنید که فقط بخش محدودی از یک مکان خیلی بزرگ را نمایش می‌دهد و سایر رخدادهای مهم خارج از محدوده خودش را پوشش نمی‌دهد و در نتیجه عملکرد چندان مفید و گسترده‌ای ندارد.
از طرف دیگر استفاده از راوی اول‌شخص (البته در صورتی که مطابق با نیازهای روایی سوژه انتخاب نشده باشد.) می‌تواند که موجب به وجود آمدن مشکلاتی جدی در ارائه صحیح روایت بشود. گاهی از اوقات ممکن است که راوی اول‌شخص، ناخواسته عامل اجرایی کردن نظرات شخصی (و غیرمرتبط با نیازهای روایی متن) نویسندۀ محترم بشود که طبعاً تعادل منطقیِ روابط، شخصیت‌ها و عملکردهای درون روایت را مختل خواهد کرد. درواقع یک راوی موفق و تأثیرگذار، بایستی که همواره مستقل از سلیقۀ نویسنده‌اش و صرفاً در جهت برطرف کردن نیازهای ضروری روایت عمل کند؛ پس انتخاب راوی متناسب با سوژۀ انتخابی، یکی از مسئولیت‌های مهم نویسنده است.
بنابراین پیشنهاد می‌کنم که حداقل برای تمرین و کسب تجربه هم که شده، برای مدت زمانی، جهت نوشتن داستان‌هایتان از راوی قدرتمند سوم‌شخص (دانای کل) استفاده کنید تا این فرصت مغتنم برای کاراکترهای درون آثارتان به وجود بیاید که به راحتی و مطابق عملکرد منطقی خودشان جریان روایت پیش ببرند.
برگردیم به سراغ نقد داستان «لب مرز جنون» که مطابق سایر آثار ارسالی شما و به شیوه‌ای غافلگیرانه نوشته شده‌ است: «...،دیگر باورش نمی‌کردم...، با کوله‌بار تنهایی و کلافگی‌هایش می‌آمد...، دلش برایم خیلی تنگ شده...»، به گونه‌ای که مخاطب تقریباً تا انتهای داستان متوجه اصل قضیه نمی‌شود که ترفند خیلی خوبی است؛ البته در نظر داشته باشید که بهترین ترفندهای روایی هم، کارکرد تعریف شده‌ای متناسب با نیازهای روایت دارند و اگر بیشتر از توان روایت به کار برده شوند، توان کاربردی خود را در جذب مخاطب سخت‌پسند و حرفه‌ای از دست می‌دهند.
درواقع این اتفاق در این داستان هم رخ داده است (و همین طور در چند داستان ارسالی قبلی شما)، هم سوژه، هم اسم انتخابی و هم برنامه‌ریزیِ کلیت داستان، صرفاً در خدمت این غافلگیری و جهت رسیدن به بخش پایانی روایت تنظیم و مدیریت شده‌اند: «...، شاید هم من دیوانه‌ام...، که یک ساعت جلوی آینه...، چانه نمی‌زدم...»، لطفاً مراقب باشید که تمام وزن روایت‌تان را فقط در بخش پایانی داستان متمرکز نکنید.
و یک مطلب دیگر، گاهی از اوقات شریک شدن در تجربه‌های نوشتاری سایر نویسندگان، می‌تواند که بهترین آموزگار برای کسب تجربه‌هایی ماندگار و ارزشمند باشد، از این رو پیشنهاد می‌کنم که کتاب «تصویر دوریان گری» اثر اسکار وایلد را با دقت مطالعه کنید (این کتاب به صورت اینترنتی هم قابل تهیه کردن است.) که اتفاقاً موضوع این کتاب جذاب و تأمل‌انگیر هم، شیفتگی کاراکتر اصلی نسبت به تصویر فریبنده‌اش است و نویسنده چیره‌دست به خوبی دست به شخصیت‌پردازی خارق‌العاده‌ای می‌زند که...، به نظرم بهتر است که خودتان این کتاب را مطالعه کنید.
دوست نویسندۀ گرامی، پشتکار و توانایی شما در یافتن سوژه‌های متفاوت و راحت ‌نوشتن، بسیار تحسین‌برانگیز است، با آرزوی موفقیت روزافزون و در انتظار داستان بعدی شما.

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت