ساده زیباست.



عنوان داستان : پس خودم کو؟

به زحمت بیش از بیست سال داشتند، تقریباً همان سن‌وسالی که ما ازدواج کرده بودیم. دست در دست هم وارد مغازه شدند. پسر برای خودش تی‌شرت زرد رنگی انتخاب کرد و پوشید. به‌نظر من که قشنگ بود، ولی دختر گفت: «تو هم با این سلیقه‌ات...»
پسر خندید و تی‌شرت را درآورد. خیال کردم الان می‌گوید: "عزیزم تو انتخاب کن برام." ولی تی‌شرت زرد رنگ را به من داد و گفت آن را می‌برد. دختر لب‌ولوچه‌اش را کج کرد و رو برگرداند. پسر یک شلوارک هم انتخاب کرد و قبل از این‌که به من بدهد، نظر دختر را پرسید. دختر که دست‌ها را روی سینه‌اش گره کرده بود، حرفی نزد و از مغازه بیرون رفت. پسر باز لبخند زد. یاد خودم افتادم وقتی هم‌سن پسر بودم. چه‌قدر دلم می‌خواست ریش بگذارم و موهایم را بلند کنم، ولی زنم بدش می‌آمد، و من هر روز چپه‌تراش می‌کردم. زنم مبل سلطنتی و دکوراسیون کلاسیک دوست داشت، و من عاشق کاناپه و قالیچه‌های رنگ به رنگ و دکوراسیون فانتزی بودم. یادم افتاد منی که تمام نمایشگاه‌های کتاب را می‌رفتم و با دو دستِ پُر برمی‌گشتم، سال‌های سال است حتی یک کتاب هم نخریده‌ام. یادم آمد این همه سال توی خانه به‌جای "شجریان" و "ناظری" و "باب مارلی" و "ری چارلز" و...، موسیقی‌های بابِ روزی مثل "حمید هیراد" و "تتلو" و نمی‌دانم چی‌چی بَند گوش داده‌ام. چیزهای زیاد دیگری هم یادم آمد. به پسر که همچنان لبخند می‌زد گفتم: «تی‌شرت رو مهمون من باش. کادوی ازدواج‌تون. خوشبخت بشید.»
بعد چشمکی بهش زدم و احساس کردم دلم می‌خواهد ریش بگذارم، و موهایم را بلند کنم. هرچند دیگر ریشم سفید و موهایم کم‌پشت شده است.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
داستانی با زبان خوشخوان و ایده‌ای ساده و در عین حال قابل تامل که دارای احساس عمیقی هم هست.
داستان با ورود دو شخصیت آغاز می‌شود که نه تنها وضعیت عادی درون مغازه را از لحاظ آمدن مشتری تغییر می‌دهند بلکه وضعیت درونی فروشنده را هم که راوی داستان است بر هم می‌ریزند. ورودشان برای فروشنده هم جلب نظر می‌کند. یکی از لحاظ فیزیکی چون هم به قول او به زحمت بیست سال دارند و یکی هم از جنبه خاطرات شخصی چرا که او را یاد گذشته خودش انداخته‌اند. افرادی که آدم را یاد خودش می‌اندازند جالب نظر هستند. این‌ها کلید ورود به جهان شخصیت هستند.
اما چیزی که بیشتر این دو شخصیت را به چشم می‌آورد اختلاف سلیقه و نظرشان است. همراهی و هم‌رأیی بچه‌گانه و کلیشه‌ای را ندارند و همین آن‌ها را به چشم می‌آورد. از طرفی همین تضاد است که توجه فروشنده را جلب کرده و قیاس بین خودش و پسر را سبب می‌شود.
گاهی داستان‌ها به همین سادگی روی می‌دهند. یک عنصر وارد می‌شود و تمام آرزوها و آرمان‌ها و علائق سرکوب شده را بیرون می‌کشد. یک رفتار ساده این پسر باعث شده تا بهانه‌ای برای راوی پیدا شود و به گذشته خودش برگردد و ما از این راه با او بیشتر آشنا شویم، متوجه شویم که از درون خوشبخت نیست و به نوعی با حس اندوه درونی او شریک شویم.
این داستان به نوعی شبیه داستان‌های زویا پیرزاد است. با زبانی بسیار ساده و با کنش‌هایی بسیار ابتدایی ما مسائل عمیق و مهم زندگی را مرور می‌کنیم. چیزهایی که به سادگی در ما رسوب می‌بندند و بعد در زمانی بهم خورده و بالا می‌آیند و ما طعم‌شان را حس می‌کنیم تا دوباره در ما به رسوب بنشینند.
ورود این دو شخصیت هم درون مرد را به هم زده و رسوبات بالا آمده‌اند. مرد واقعیت زندگی و شخصیت خود را بیرون می‌ریزد و ما با بسیاری خصیصه‌های فکری و رفتاری او آشنا می‌شویم. با علائق اصلی‌اش در هنر و ادبیات و جالب این که با آن علائق اینک دارد لباس می‌فروشد.
کنش پایانی هم زیباست. این که دوباره دلش خواسته برگردد به دل خودش و آن و همانی باشد که که دلش می‌خواسته حتی اگر گذشت زمان این امکان را برای او کمرنگ‌تر کرده باشد. اگر این کنش و ایده پایانی نبود شاید داستان چندان به چشم نمی‌آمد. فقط کمی فاصله سنی را کمتر کنید. لرزومی ندارد فروشنده این اندازه پیر شده باشد که از موی سفید بگوید. ده پانزده سال اختلاف سن کافی است. بگذارید این احساس علائق سرکوب شده کمی ملموس‌تر باشد.
تنها نکته‌ای که جای سئوال شاید برای مخاطب داشته باشد این است که فروشنده از کجا فهمیده آن دو زن و شوهر هستند؟ می‌شود این را به عادت نسبت داد و یا به همان برداشت اولیه‌ای که راوی داشته و قیاس از زندگی خودش کرده است اما در هر حال برای برخی شاید این نکته یک سئوال بماند. البته خیلی مهم نیست و با رجوع به همان قیاس قابل توجیه است.
در مجموع داستان ساده و قشنگی است و هر چه می‌خواسته را خیلی راحت گفته.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت