ریزه کاری ها کار را پایدار و باقی می کند



عنوان داستان : او

می‌دانست که "او" عاشقش است.
می‌دانست از همان اول هم دیوانه‌وار عاشقش بوده، بدون اینکه حتی ببیند و بداند و بفهمد.
زیاد پیش می‌آمد که با "او" کج خلقی می‌کرد و بیخودی جر و بحث راه می‌انداخت، چون می‌دانست "او" اصلا ناراحت شدن و قهر کردن بلد نیست.
بیشتر وقت‌ها نسبت به "او" کم‌توجهی می‌کرد و سر قرارهایش یا نمی‌آمد، یا دیر می‌کرد. اما "او" همیشه با لبخند گرم و مهربانی پذیرایش می‌شد.
خیلی وقت‌ها می‌فهمید چقدر "او" دلش گرفته و چقدر آرزو دارد بنشیند کنارش. بنشیند موهایش را نوازش کند، و دلِ سیر برایش حرف بزند. حتی "او" پیش قدم هم می‌شد، اما خودش حوصله‌ نداشت و به بهانه‌ کار یا چیز دیگری شانه خالی می‌کرد.
گاهی پیش می‌آمد که می‌دید "او" با تلفن همراهش تماس گرفته و شماره‌اش افتاده، اما زود فراموش می‌کرد زنگ بزند و ببیند چه کار داشته. چون می دانست به احتمال زیاد فقط می‌خواسته حالش را بپرسد و ابراز دلتنگی کند، و از همین حرف‌های تکراری بزند.
تمام طول هفته را مشغول کار بود، و فقط روزهای تعطیل فرصت داشت با "او" باشد. اما اغلب، بیرون رفتن و تفریح کردن با دیگران را ترجیح می‌داد؛ چون می‌دانست "او" آنقدر عاشق است، آنقدر صبور است، آنقدر بزرگ است، آنقدر مهربانی‌اش بی‌انتهاست، که قطعا تا جمعه هفته بعد منتظر و چشم‌به‌راه فرزندش خواهد ماند.
نقد این داستان از : الهام فلاح
دوست عزیز نوجوانم دست مریزاد. داستانتان را تا خط آخر کلمه به کلمه درک کردم و جنسشان به شدت آشنا و ملموس بود. تمام این داستان را تا قبل جمله آخر، هر کسی به نوعی چشیده است. کسی که همیشه هست، صبور و بزرگ و مهربان اما همین که خیالمان راحت است که هست و نخواهد رفت، او را می‌توانیم به راحتی نادیده بگیریم. و اما جمله آخر همان شمشیر برنده‌ای بود که کارش را کرد. اینکه بدانیم این عاشق خسته و صبور و نرفتنی کسی نیست جز مادر یا پدر. در هر صورت والدین هر بچه‌ای تا آخرین نفس دست از این عشق خودآزارانه برنخواهند داشت و همه ما این را به خوبی می‌دانیم. اما یک نکته خیلی ظریف در این داستان هست که می‌توانست از این هم کار را بهتر و عالی‌تر کند. این فلش فیکشن را باید با کمترین کلمات ممکن بنویسید. من منتقد هستم و موظفم داستان را تا آخرین کلمه بخوانم چه آن را بپسندم و چه باب میل و سلیقه‌ام نباشد و حتی حالم را بد کند. اما مخاطبی که برای لذت و حظ متنی داستان را می‌خواند و قبل هرچیز دیده این داستان چند خطی کوتاه بیشتر نیست حوصله نمی‌کند که تا جمله آخر منتظر بماند. حجم جملات و متنی که در راستای نشان دادن پایندگی و تداوم او در این عشق و خواستن و در عین حال پس زدن و ظلم و بی‌وفایی معشوق در حق او بسیار زیاد است. از یک جایی به بعد آدم خیال می‌کند نکند این یکی از همان دلنوشته‌های پر سوز‌و‌گداز برآمده از عشق‌های آتشین و شکست‌های عشقی سال‌های بلوغ و نوجوانی باشد و چیزی جز ناله‌های بی‌فایده نیست. باید قبل اینکه خواننده به خودش اجازه بدهد این فکر را بکند، او را با یک ضربه از پا در آورید. باید بدانید دقیقا حجم متنتان برای حفظ مخاطب و در عین حال ثابت کردن عمق دردناک این عشق یک‌طرفه و ظالمانه و باورپذیر شدن آن برای خواننده کجاست. و بعد آن بر این ماجرا مداومت نکنید و اصل حرف را بزنید و بعدش کار تمام است. اصولا کار داستان مینیمال همین است که در اسرع وقت حجت را بر خواننده تمام کند. و ضربه آن چنان عمیق باشد که تا مدتی اثر آن بر ذهن و قلب خواننده باقی بماند. داستان شما به خوبی این کار را می‌کند. اما هنوز نیاز به اندکی چکش‌کاری و ریزه‌کاری در بازنویسی دارد. حذف سختگیرانه هر کلمه‌ای که زائد است شما را به داستانی استاندارد رهنمون می‌کند. این را بدانید نوشتن داستان‌های مینیمال به مراتب از نوشتن رمان‌های پرحجم سخت‌تر است. موفق باشید و در این راه ثابت‌قدم و استوار. من امید دارم در آینده نه چندان دور کتابتان را در ویترین کتابفروشی‌های شهر ببینم.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت