همه غافلگیری ها درست نیستند




عنوان داستان : غریب آشنا !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

تکه های خورد شده جگر را نمک پاشید و با دودست بهم ریخت و یک سیخ برداشت چهارتکه به سیخ کشید و تکه ای برای توله سگی که دور برش می چرخید پرتاب کرد و توله سگ در هوا جگر راقاپ زد . دوباره چهار تکه به سیخ اًضافه کرد و سیخ را داخل سینی قرار داد و دستش را بطرف توله سگ تکان داد و حیوان به بالا پرید اما چیزی گیرش نیامد . پرسیدم :(( از آزار دادن حیونا لذت می بری ؟)) یک سیخ برداشت و بطرف من برگشت .
- گاهی باید به سگهای دوربرت یک لقمه بدی و گاهی فقط نشون بدی که میخواهی لقمه ای بهش بدی اینطوری همیشه محتاج دست تو می مونن اگر مرتب بهشون بدی عادت می کنند و هربار میخوان دهنشون بجنبه .گرفتی ؟
-- بعله حالا بگو چی شده منو دعوت کردی به جگر خوران؟
مشغول سیخ کردن جگر ها شد
-- یک مسافر استثنایی دارم باید ردش کنی .
-- چرا من تو که برای اینکار آدمای زیاد را می شناسی ؟
-- این مورد فرق می کنه ، به کسی جز تو اطمینان ندارم و تو اونو خوب می شناسی و حاضری بمیری ولی او سالم برسه.
-- جالب شد ، اگر قبول نکنم ؟
بطرفم برگشت و سیخی که دردست داشت را به حالت تهدید بطرفم تکان داد .
-- انوقت اربابم غمگین میشه تو را بجرم رد کردن آدمها میفرسته زندون .
-- منو تهدید می کنی؟
-- من اسم تو دادم یعنی کار تمومه ۵۰ هزارتا نقد به حسابت واریز شده فردا هم راه میفتین.
-- کی می بینمش
تکه های آخر جگر را به سیخ کشید و تکه ای هم برای توله سگ پرتاب کرد و سیخها را روی منقل قرار داد و بادبزن را بدست گرفت مشغول باد زدن روی جگرها شد.
-- دوساعت دیگه میرسه ، دردسر نمی خوام یادت باشه سفارش شده باید بره، فیلت یاد هندوستان نکنه یکوقت که برای تو گران تمام میشه .
-- این کیه ، چرا مرموز حرف میزنی
-- میخوام سورپرایزت کنم . آبدار باشه ؟
-- نه
سینی نونو بیار ، روی تخت پشت سرته .
سینی نان را برداشتم و نزدیک شدم و او سیخهای جگر کباب شده را داخل نان گذاشت .
-- بشین الان میام .
سینی را به تخت رساندم و نشستم یک سیخ را برداشتم تکه ای جگر از سیخ بیرون کشیدم و در دهان گذاشتم .
"جمشید "روی منقل را گذاشت و بادبزن را کنار منقل قرار داد و خودش را به من رساند و نشست.
-- خوبه یا هنوز آبداره؟
-- نه خوبه ، اگه طرف سفارشیه مبلغ کمه دوبرابرش کنین.
-- اگر بدونی کیه حاضری با خرج خودت ببریش بچه.
-- مرد ، زنه یک راهنمایی کن
-- زنه
-- زنه و من می شناسمش ؟
--البته در حسرتش بودی
-- در حسرتش ؟! ...... فهمیدم
تکه ای جگر از سیخ بیرون کشیدم و برای توله سگ پرتاب کردم حیوان لب نزد
-- چرا نخورد ؟
-- اون فقط جگر و گوشت خام میخوره . پس شناختیش؟
-- بعله ، خانم مشهور و معروفی که من عاشقش بودم منو تحویل نگرفت و یکبارم داد حسابمو رسیدن .
-- درسته خودشه ، امشب میاد گذشته را فراموش کن او مهمان تو است تا برسه به مقصد . اگر هم حرفی باهاش داری وقتی رسوندیش بهش بگو . بخور سرد شد.
-- ازجا بلند شدم به اطراف چشم چرخاندم .
-- این ویلا مال اربابته؟
-- بعله ، بهش بخشیدن.
-- عجب ! برای آدمای قبلی اخ بود برای اینا مشگل نداره چه دوره زمونه ای شد .
-- سرت بکارت باشه این ویلاها و زمین ها همش امانته دست آدما . فردام ممکنه یکی بیاد و این ویلا رو بده به کس دیگه در که روی یک پاشنه نمی چرخه
-- موافقم تا بوده همین بوه . اما من اونو نمی برم
نه بخاطر گذشته برای اینکه مطمئنن این رفتن او بعدا برا ی من داستان میشه تو میدونی و منم میدونم . از بابت جگر ممنون .
-- نمی تونی بر ی چون موضوع را میدونی . یا قبول می کنی و میبریش یا حرفش با خودت اینجا چال میشه بچه .
-- شوخی نکن انوقتا که سمبت پر بود گذشته ، یا ۲۰۰ میدین میبرمش یا بی خیال من باش ، دیگه هم منو تهدید نکن واسه خودت خوب نیست پیرمر د . وگرنه فردا صبح عالم و آدم میفهمه که کی بودی و چیکارا کردی و چیکار داری میکنی . هنوزم پدر و مادارایی هستند که دنبال اینن که خبرچینای تو اوین کیا بودن و واسه ساواک چه خوش خدمتیا کردن . برای اربابت هم خوب نیست اونم لجن مال میشه .
بفکر فرو رفت .به من نگاه کرد .
-- تواینارو از کجا میونی؟
-- داستانش مال یک مهمونه وقتی عکسای منو تو رو تو درکه پای قلیون دبد گفت " اینو میشناسم از قدیما باما توزندون بود .افتاد ؟ یا باقیشو بگم؟
- کی بود ؟
-- بماند
-- باید باهاش تماس بگیرم بعیده ۲۰۰ تا بده شاید با صدتا راضی شد .
-- دویستا ، راضی میشه اون بیشتر از اینا از بغل این هنرمند اونطرف در میاره .
تکه ای جگر در دهانش گذاشت از جابلند شد وارد راهرو شد . روی تخت نشستم و مشغول خوردن شدم توله سگ زل زده بود به من دقایق گذشت .برگشت و کنارم نشست .
-- قبول کرد صدتا اینجا صدتام رسوندیش اونطرف می گیری اگر بپرونیش هم منو به کشتن میدی هم خودتو فهمیدی ؟
-- معلومه مگه مغز خر خوردم اون زمانی برای من ارزش داشت الان فقط یک مسافر محترمه که باید بره همین .
سینی ها رابرداشت داخل هم گذاشت .
-- میرم بشورم و یک چایی درست کنم .
بعداز گفتن این حرف رفت بداخل ساختمان ، توله سگ روی زمین دراز کشید و نگاهش را دوخت به من . صدای زنگ در بلند شد طولی نکشید در روی پاشنه چرخید و ماشین زرد رنگی وارد ویلا شد و تا چند قدمی ایوان پیش آمد ماشین متوقف شد و " شهلا "که عینک دودی به چشم زده بود و شال سورمه ای رنگی روی سرش کشیده بود از ماشین پیاده شد و بطرف صندوق عقب ماشینش رفت در صندوق را باز کرد و ساک سیاه رنگی از آن بیرون کشید و در صندوق را بست و قدم بداخل ایوان گذاشت . چشمش که به من افتاد ایستاد و ساک از دستش رها شد و عینک از چشمش برداشت . زل زد به من، بروی خودم نیاوردم که اورا می شناسم ، قیافه اش تغییر کرده بود پیرتر شده بود و لاغرتر اما نگاه مته مانندش مثل قبل بود. قلبم طپشش تندتر شد .سلام کردم و از جابلند شدم .
-- بفرمایید "جمشید" داخله الان میاد شماباید مسافر من باشید ؟
با قدم های کوچک نزدیکم شد لبخند سردی روی لبش نشاند و سرتکان داد
-- باورم نمیشه ، شما قراره منو از مرز رد کنین ؟
-- ایرادی داره ؟ از قیافه من خوشتون نمیاد میتونین با کس دیگه ای برین خانم .
"جمشید" از راهرو بیرون زد و سلام کرد .
-- خوش اومدین خانم ، می بینم که باهم آشنا شدین.بفرمایید داخل اتاقتون آماده است ، فردا آفتاب نزده راه میفتین .
"جمشید "بعد از گفتن این حرف خودش را به ساک "شهلا " رساند و ساک را برداشت و به من نگاه کرد .
-- شمام بفرمائید داخل چایی حاضره . در ضمن پول بحسابت واریز شد ه. هردو بفرمائید خونه خودتونه .
"جمشید " بعد از گفتن این حرف ساک بدست وارد راهرو شد و در راهرو را باز گذاشت. شهلا برورر من را نگاه می کرد .
باورم نمیشه چندسال گذشته ؟
نمی فهمم ، از چی ؟
-- چراخودت را به اون راه میزنی آقای عاشق سینه چاک همیشه پای برنامه های من در گذشته ؟
-- عاشق شما ، من؟! من فقط عاشق یک زن بودم اونم مادرم بود که عمرش را داد به پدرم و رفت . نمیدونم شما چی میگین .
سرتکان داد
-- باشه اگر تا آخر سفر دوام آوردی می فهمم واقعا فراموش کردی .
بعد از گفتن این حرف رفت و وارد راهرو شد . دلم می خواست بگویم نه فراموش نکرده ام من هنوزم عاشقت هستم مثل همون وقتها که روی سن بودی و من مجبور بودم هرشب کلی پول میز بدم و آخر شب با رویاء تو بخانه برگردم و تا صبح توی باتو تو خیالم حرف بزنم . من فراموشت نکردم شهلا . اما دیگه گذشته ها گذشته بود او دیگر در اوج نبود ، ستاره نبود ، هیچی نبود جز یک زن که به کمک کسی قصد فرار داشت تا خودش را به آنسوی مرزها برساند و دوباره شانسش را روی سن آزمایش کند . خودم را به داخل ویلا رساندم "شهلا و جمشید " درحال حرف زدن هم بودند . جمشید متوجه ورودم شد .
بیا بنشین برات چایی بیارم
من چایی نمی خورم خیلی وقته . دورتر از آنها نشستم و سرم را بامجله ای که روی میز عسلی بود گرم کردم چشمام به مجله بو د اما حواسم به "شهلا " او هم گاهی زیر چشمیوبه من نگاهومی کرد .هردو آهسته حرف میزدند حدس میزدم در مورد چی حرف میزنند و" جمشید" چه سفارشاتی را به او می کند . جمشید از جابلند شد و بطرف من آمد
من میرم بیرون برگشتم شام می گیرم بچه خوبی باش ، چیزی نمی خواهی ؟
نه ، فقط باید تلفن بزنم رابط هام آماده ورود ماباشند من ده مسافر دیگر هم دارم که به تدریج باید برن مرز تا ردشون کنم .
-- باشه تلفن اینحا هست بالا هم هست تو اتاق آخر راهرو من رفتم . او سالن را ترک کرد ." شهلا " از جا بلند شد وارد اتاقی در کنار راه پله شد در را پشت سرش بست . خودم را به تلفن رساندم شماره گرفتم منتظر شدم تا مخاطبم گوشی را برداشت. آهسته گفتم:(( الو ))
-- سلام علیکم
--سلام
--حاجی پرنده غریبه نیست میبرمش بخاطر دل خودم دوست ندارم پرنده ام تو قفس باشه آشنااست بعدش را نمی دون چی پیش بیاد . ما که رفتیم خوددانی با قاتل پسرت .
گوشی تلفن را گذاشتم . خودم را پشت در اتاقی که" شهلا " وارد آن شد رساندم به در ضربه ای زدم و گفتم: (( باید حرکت کنیم)) در را باز کرد
-- کجا ؟
راه بیفت باید زودتر بریم مامورا قراره بیان سراغ "جمشید"
-- قرار مون فردا بود ، نکنه کلکی توکارته؟
-- نه باید بریم من ساعت حرکتم را تعیین می کنم نباید . خواهش می کنم . زودتر . دودل بود
-- ببین" شهلا" اون سالها بهم اطمینان نکردی به عشقم ایمان نداشتی . دوباره اشتباه نکن من نصف پولم را گرفتم
برام مهم نبودی الان میرفتم تا تو هم در کنار "جمشید" بدام بیفتی .
-- اما من که جرمی مرتکب نشدم فقط ممنوع الخروجم همین. کاری بکارم ندارن.
-- میایی یا برم ؟
-- میام با تو اون زمون اختیارم دست خودم نبود باورکن اما الان اختیارم دست خودمه فعلا، تا بعد چی پیش بیاد ساکم را بر میدارم.
نقد این داستان از : الهام فلاح
آقای ترنجی سلام. ذهن شما مالامال از سوژه‌های داستانی است در فضاهای مختلف و متنوع. هیچ داستانی مانند دیگری نیست و این انبوه سوژه‌های داستانی بدون شک ناشی از کسوت، تجربه زیستی پربار و نگاه ذات قصه‌گوی شما به پیرامونتان است. این نکته مثبتی است. این انبان پر از داستان و ماجرا از هر قشر و طیفی، از هر جنس و اقلیمی چیزی نیست که بتوان به این راحتی آن را نادیده گرفت. این حجم از سوژه و طرح داستانی باید که در همراهی با پیاده‌سازی فنون و تکنیک‌های علمی داستان‌نویسی به بهترین شکل ممکن بروز یابند تا جاودانه و ماندگار شوند و الا بدون شک هدر رفته و نابود شده‌اند. این داستان در ابتدا با ریتمی آرام و پر طمانینه شروع می‌شود. نگاه جزئی‌نگر راوی به پیرمرد و سیخ زدن جگر و توله‌سگ و جایی که داستان در آن وقوع می‌یابد آنقدر داستان را تصویری و مجسم پیش می‌ر‌ود که بدون شک خواننده را همانجا ایستاده کنار آن دو مرد و توله‌سگ به تماشا نگاه می‌دارد. اما درست از لحظه ورود زن ریتم قصه دچار سرعت مخرب می‌شود. راوی داستان که من راوی است و از زبان مرد قاچاقچی انسان روایت می‌شود، تا آن لحظه هیچ چیزی از راز خود بازگو نمی‌کند و این اشکال داستان است. وقتی من راوی را برای روایت برمی‌گزینید، کسی که داستان را از نگاه خود روایت می‌کند موظف است که از پنهان‌کاری خودداری کند. دست کم درباره خودش و اموری که خود از انها اطلاع دارد نباید خواننده را اغفال کند. این‌که یکباره دست خود را رو کند به معنی پایان غافلگیرکننده نیست. بلکه دقیقا به معنی اغفال خواننده است. و اینکه ریتم داستان آنقدر تند و سیل‌آسا می‌شود که از شکل منطقی و معقول اول داستان خارج شده و شبیه فیلم‌های فارسی دیالوگ‌‌های دم دستی و توجیه‌کننده و پر آب و تاب در دهان شهلا و مرد راوی قرار می‌گیرد و داستان اصطلاحا بقچه‌پیچ می‌شود. باید به ریتم ملایم و پرتوصیف داستان خود پایبند باشید. چرا شهلا اصلا شبیه یک ستاره صحنه‌ها که حالا می‌خواهد از مرز فرار کند رفتار نمی‌کند؟ بیشتر شبیه یک زن ترسوی توسری خورده است. چه لزومی دارد عشق این مرد را به رویش بیاورد آن‌هم وقتی خاطره این عشق چیزی عینی نبوده جز اینکه مرد به تماشای اجرای او می‌رفته و هرگز دستش به او هم نرسیده؟ چطور این عشق آن‌قدر آتشین بوده که به گوش همه رسیده و آن‌وقت حالا برخوردی این‌قدر تصنعی و نمایشی و سرد روی می‌دهد؟ روی دیالوگ‌های نیمه دوم داستان تامل بیشتری بفرمایید. فضا را همان‌طور با طمانینه و آرام بسازید و نگذارید داستان خوبتان در اثر شتابزدگی و دودست‌شدگی از بین برود. پیروز باشید.

منتقد : الهام فلاح

متولد بهار ۶۲ در بوشهر. مهندس کامپیوتر . تا کنون شش کتاب در حوزه بزرگسال و دو کتاب رمان نوجوان منتشر کرده‌است و با مطبوعاتی چون ایران، فرهیختگان، کرگدن، همشهری داستان،آرمان و ... به عنوان منتقد و داستان‌نویس همکاری دارد.



دیدگاه ها - ۱
لطف الله ترنجی » سه شنبه 19 شهریور 1398
سلام حق با شما است . ممنون

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت