در داستان گاه علت مهمتر از معلول است.




عنوان داستان : عکس
نویسنده داستان : احمد ساروج

مریم حیاط خانه‌ی پدریش را به یاد اورد.چه خانه‌ی بزرگی بود.همیشه فکر می‌کرد که چه خوب می‌شد؛ خودش هم در خانه‌ای مثل ان خانه خانواده‌ای تشکیل دهد و حتی بچه‌هایش هم در ان خانه بزرگ شوند و طعم زندگی در چنینی خانه‌ ای را بچشند.
اما حالا دیگر می‌دانست که این ارزو هرگز رنگ واقعیت را نخواهد دید.خانه‌ای در کار نبود واو هرروز این واقعیت را به یادش می‌اورد که ان خانه رفته‌است.اما محو شدن ان خانه و ظاهر شدن یک برج چند طبقه به جای ان برای مهناز تنها بخش کوچکی از غم انگیز بودن ما جرا بود.
ان روز که مهناز در اتاق کوچک خود نشسته‌بود به عکس مادرش نگاه می‌کرد.یاد دوران کودکیش افتاد.همیشه این مادرش بود که در فصل بهار زمانی که درخت توت وسط حیاط سنگین می‌شد؛ برای او توت می‌چید و بعد با همسایه‌ها درخت توت را می‌تکاند.اما حالا که می‌دید نه خانه‌ای مانده وعلاوه بر این مادرش هم چندین سال پیش مرده است این فکر به سرش خطور می کرد که عکس‌ها را اتش بزند.
مریم دور اتاق کوچک اپارتمانش راه می‌رفت؛ درحالیکه عکس مادرش را درخانه قدیمی در دستش چماله کرده‌بود
به سمت اشپزخانه رفت .شعله‌ی گاز را روشن کرد اما همینکه خواست عکس را اتش بزند.صدای گریه‌ی پسرش به گوشش خورد.عکس را در گوشه‌ای گذاشت و چنددانه توت از ظرف توتی که دیشب از میوه‌فروشی خریده‌بود برداشت و به اتاق پسربچه‌اش رفت.ارام چنددانه توت دردهان پسرش گذاشت تا اینکه ارام شد.به اشپزخانه برگشت و گازرا خاموش کرد و عکس ماردش را درکشو گذاشت.
نقد این داستان از : احسان عباسلو
سلام بر شما. داستان شما متکی بر یک شخصیت است اما به نظر این شخصیت دو اسم پیدا کرده. من هر چه دقت کردم راهی برای این که دو شخصیت را در داستان ورود دهم پیدا نکردم و به نظر آمد این بایست خطای نگارشی شما باشد. اگر در صدد بوده‌اید روایت دو نفر را داشته باشید که باید گفت این ایده اصلاً درنیامده اما اگر همان یک نفر مورد نظر شما بوده پس باید حتماً دقت می‌کردید تا اشتباهی مثل این نداشته باشید. بدترین نکته برای نویسنده این است که شخصیت داستان خود را گم کند. پس یا مهناز و یا مریم، فقط یکی باید بماند.
داستان اگر جذابیت نداشته باشد مخاطب از آن لذت نمی‌برد و مخاطب اگر به لذت نرسد دیگر سراغ داستان‌های شما نخواهد آمد. راه‌های ایجاد لذت، یا هیجان‌های کنشی هستند و یا هیجان‌های احساسی و فکری. این‌ها وقتی در داستان به اوج می‌رسند موجب لذت خواننده می‌شوند. اما مهم مهارت رساندن این‌ها به اوج است. هر داستانی به هر حال هیجان دارد اما میزان آن و توانایی نویسنده در بالابردن این میزان است که داستان را قابل خواندن و لذت بخش می‌کند. توصیفات صرف به خواننده چیزی نمی‌دهند. این که کسی بوده که آرزویی داشته و اینک آرزویش برباد رفته موجب ارضای حسی و عاطفی نمی‌شود. خواننده دوست دارد بداند چرا و چگونه این طور شده و آرزویی از دست رفته است و شما در بیان چگونگی از دست رفتن این آرزوست که باید خلق حادثه و هیجان بکنید. چگونه آرزوی مهناز یا مریم به تحقق نرسیده؟ موانع چه بوده‌اند؟ درگیری خانوادگی برای فروش ملک پدری یا مشکل دیگری سبب شده تا شکل خانه و زندگی عوض شود؟ در داستان تنها معلول مهم نیست، گاه علت مهم‌تر است. علت‌ها هستند که به ما دلیل داستان‌گوئی می‌دهند. داستان می‌آید تا به ما علت این گونه شدن چیزی را نشان بدهد و الا وضعیت فعلی را که خودمان داریم می‌بینیم. اما علت چرا این گونه‌شدن است که گاه نمی‌دانیم یا از آن غافلیم و باید به نسل بعد نشان دهیم تا او هم این گونه نشود..
آتش زدن عکس مادر که دلیل درستی در داستان شما ندارد. بهتر بود دلیل مهمتری ذکر می‌کردید. دلیلی که می‌توانست با از دست رفتن رویاهای مهناز (یا مریم) ارتباط پیدا کند.
داستان خلأهای زیای دارد. فاصله ساخت رویا تا از دست رفتن آن پر نشده.
از حیث ایجاد هیجان و برهم خوردن نرم روایت، دو کنش نصف و نیمه در داستان داریم که خیلی عمق پیدا نکرده‌اند. یکی تصمیم به آتش زدن عکس مادر است که کنش مهمی است اما همان طور که گفتم دلیل محکمی می‌خواهد و دیگری گریه ناگهانی پسر او که آن هم چیز خاصی ندارد و راحت تمام می‌شود. این دو می‌توانستند در داستان هدفمندتر استفاده شوند. ارتباطی میان این‌ها برقرار کنید. داستان شما نیازمند برقراری ارتباط میان مادر، مهناز (یا مریم)، پسر او و خانه ای است که از دست رفته.
علاوه بر این ارتباط از فلش‌بک هم می‌توانید برای ادبی‌تر شدن متن‌تان و گریز به گذشته استفاده ببرید و از این طریق عنصر دیالوگ را هم وارد داستان کنید. بگذارید داستان تنوع پیدا کند و از یکنواختی توصیفی دربیاید. از ذهن مهناز سراغ مادر و خاطرات گذشته خانه بروید تا ریشه‌ی از دست رفتن خانه را خواننده هم بفهمد. جایی که تلاش کرده‌اید تا با اشاره به خریدن توت از میوه فروشی این نکته را برسانید که زمانی در حیاط‌ها توت مجانی بوده و اینک نه حیاطی هست و نه درخت توتی و ما مجبوریم توت را حتی بخریم، قابل ستایش می‌باشد اما می‌توانید همین را بهانه کنید و به سراغ درخت توتی بروید که می‌توانسته در خاطرات گذشته مهناز و خانواده‌اش نقش مهمی داشته باشد.
گاهی نمی‌شود برخی چیزها را در چند خط خلاصه کرد. داستان‌هایی هستند که نیازمند پیدا کردن حجم‌اند و این یکی از آن‌هاست. خواننده زمانی از تصویر فعلی ناراحت می‌شود که تصویر قبلی را داشته باشد و از زیبایی آن لذت ببرد و از تصویر فعلی دلش به درد بیاید. قیاس دو تصویر گذشته و حال است که خواننده را به نتیجه مورد نظر و هم احساسی و همدردی با خواننده می‌رساند.
این نوشته بیشتر در حد یک طرح است تا داستان. مثل بومی است که چهارچوبش تعیین شده اما جزئیات زیادی هنوز در آن مانده‌اند تا رسم شوند. مهم نیست که داستان چقدر بشود مهم این است که سئوالی را بی‌پاسخ باقی نگذارید. در متن نقطه ابهام نداشته باشید.
جدای از این‌ها سعی کنید اغلاط نگارشی خود را هم اصلاح کنید.

منتقد : احسان عباسلو

متولد تهران فوق لیسانس ادبیات انگلیسی داور جایزه کتاب سال داور جایزه جلال داورحایزه پروین داور جایزه نقد داور کتاب فصل ...



دیدگاه ها - ۱
احمد ساروج » چهارشنبه 20 شهریور 1398
ممنون جناب عباسلو

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت