ارتباط تصویرهای منفرد




عنوان داستان : اشک اقاقیا
نویسنده داستان : سمانه سلطانی

اقاقیا به عمرش همچین بارانی ندیده بود.از روز قبل با تاریک شدن هوا بی وقفه باریده بود و حالا که خوشید سلانه سلانه خودش را از پشت کوهها و ابرهای سنگین بیرون می کشید,بساطش را برچیده بود.
با روشن شدن هوا اقاقیا مثل هر روز, اول به کناری اش نگاهی انداخت .برگ های سبز و خوشرنگ کاج زیر بارش شبانه ی باران تازه و شاداب می درخشیدند.از دیدن هیبت و شکوه او لرزشی دلچسب شاخه هایش را لرزاند. با هر طلوع خورشید به امید دیدن او روزش را سر کرده بود. چیزی نمانده بود تا شاخه هایش گرداگرد کاج حلقه شوند و یکی شدنشان را جشن بگیرند.
با صدای چرخ های ماشینی که با سرعت از خیابان می گذشت,به خودش آمد.به گودال آبی که زیر پایش جمع شده بود خیره ماند و در کمال ناباوری تصویر خودش را برای اولین بار در آب دید.
شاخه هایش با تک و توک برگ های خشکیده ی زرد و نارنجی,لخت و بی قواره,دورتادورش را احاطه کرده بودند.پوست تنه اش ترک خورده و از جا کنده شده بود.هیچ چیزی نبود جر چند تکه ترکه ی خشک و سیاه.
در کنار تصویرش قامت رعنای کاج روی سطح آب موج می خورد و انگار سرش تا آسمان بالا رفته بود.
تمام تن اقاقیا لرزید و برگ های باقیمانده اش روی زمین ریخت.نگاهش را از کاج دزدید و توی خودش مچاله شد.
پسر و دختر جوانی از کنارش گذشتند .دختر برای لحظه ای برگشت و دستش را زیر شاخه های خشکیده ی او گرفت. دانه های اشک اقاقیا مشتش را پر کردند.رو به پسر لبخندی زد و گفت: عاشق شبنم های پس از بارانم.
نقد این داستان از : آناهیتا آروان
خانم سمانه سلطانی سلام

خوشحالم داستان دیگری از شما می‌خوانم. پرکاری شما قابل تحسین است و از اعتمادتان به پایگاه نقد داستان سپاسگزارم. «اشک اقاقیا» را خواندم. داستان لطیفی است با نگاهی شاعرانه و عاشقانه و نثری روان که خواننده را آزار نمی‌دهد. راستش اگر آخرین سطر را نادیده بگیریم، یعنی سطری که دختر و پسر جوان از کنار اقاقیا می‌گذرند، داستان می‌تواند داستان نوجوان هم باشد؛ البته صحنۀ پایانی بر لطافت کار افزوده است. قطعا می‌دانید که در ادبیات کودک و نوجوان نمونه‌هایی از این دست فراوان است مثلا در «یخی که عاشق خورشید شد» نوشتۀ رضاموزونی، یخ عاشق خورشید است و آب می‌شود و در نهایت آفتابگردان یا مثلا در داستان «خزان برگک» نوشتۀ لئو بوسکالیا، برگ، عاشق درخت است و می‌ترسد از فروافتادن و داستان مرگ و زندگی است. دیده‌اید که انواع درخت‌ها و گیاهان و جانوران در داستان‌های کودک و نوجوان صاحب شخصیت‌های داستانی شده‌اند و زندگی کرده‌اند و البته ممکن است تعداد بسیار کمی از آن‌ها را به خاطر داشته باشیم. در اینجا هم اقاقیا عاشق کاج است اما پیر می‌شود و پژمرده می‌شود در حالیکه کاج همیشه جوان است. نکته اینجاست که متن فقط تصویر شاعرانه‌ای در اختیار ما گذاشته است اما هم درخت و هم گل، هر کدام در جزیرۀ خودشان هستند و مطلقا با هم ارتباطی برقرار نمی‌کنند. دست‌کم از اقاقیا چند حرکت کوچک داریم مثلا سرش را بلند می‌کند یا خودش را در اّب می‌بیند و یا مثلا افسوس و حسرت اقاقیا را دریافت می‌کنیم اما ازکاج کوچکترین کنشی به نمایش گذاشته نشده است انگار زنده نیست مرده است فقط سیخ ایستاده حتی تکان نمی‌خورد. بنابراین اصلا شخصیت پویای داستانی نیست و در این صورت میان اقاقیا و او هیچ درگیری و هیچ گفت‌وگو و هیچ چفت و بستی وجود ندارد. این دو شحصیت را در مواجهه با هم نمی‌بینیم. فقط اقاقیا دور کاج پیچیده است. تا وقتی این تصویرهای منفرد با هم یکی نشوند نمی‌توانند کنش‌ها و کشش‌های داستانی بیافرینند. کاج توی دنیای خودش است و اقاقیا در دنیای خودش. نکتۀ دیگر اینکه شما با نمونه کارهایی که برای ما فرستاده‌اید نشان داده‌اید که نویسندۀ تنوع‌طلبی هستید و مشتاق تجربه کردن مسیرهای تازه که خیلی هم خوب است اما می‌خواهم بدانید که بهتر است در نهایت یک ژانر را انتخاب کنید و روی همان متمرکز شوید و همه توان و انرژی‌تان را برای آموختن و تمرین و تجربه در همان مسیر مورد نظر به کار بگیرید. در این صورت در زمینۀ انتخابی دارای تخصص و اطلاعات منظم‌تری خواهید شد. البته انتخاب با خود شماست باید ببینید در کدام زمینه علاقمندی و توانایی بیشتری دارید و همان را انتخاب کنید. منتظر آثار فراوان و قابل بحث شما هستیم. برایتان آرزوی موفقیت می‌کنم.

منتقد : آناهیتا آروان

متولد 1354- تحصیلات: کارشناسی زبان و ادبیات فارسی محض- کارشناسی ارشد پژوهش هنر- آغاز فعالیت : 1379



دیدگاه ها - ۲
سمانه سلطانی » چهارشنبه 20 شهریور 1398
ممنونم استاد بزرگوار.راستش این تصویر را سال‌ها پیش در کنار یک بلوار دیده بودم و همچین تفسیری کرده بودم. تصمیم گرفتم شکل داستانی به آن بدهم تا فراموشش نکنم. حق با شماست باید کاج را هم وارد بازی کنم.سپاس
سمانه سلطانی » سه شنبه 19 شهریور 1398
ممنونم استاد بزرگوار.راستش این تصویر را سالها پیش در کنار یک بلوار دیده بودم و همچین تفسیری کرده بودم. تصمیم گرفتم شکل داستانی به آن بدهم تا فراموشش نکنم. حق با شماست باید کاج را هم وارد بازی کنم.سپاس

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت