نحوه‌ی روایت داستان کوتاه




عنوان داستان : خیار شور
نویسنده داستان : امید قریب

با اینکه صندلی کنارش خالی بود، هیچ کدام از کسانی که وسط اتوبوس ایستاده بودند نمیخواستند کنار او بنشینند، از ازادی تا ملارد الان که ساعت هفت عصر بود دوساعتی طول میکشید، به صندلی خشک اتوبوس دست کشید، سرش را پایین برد و خود را روی دو صندلی پهن کرد، به مسافرها نگاه کرد که اکثرا با تلفن هایشان بازی میکردند، صورتهای دود خورده و وارفته و درهم، بعضی چشمهایشان را بسته بودند، بعد از یک روز کاری به خانه برمیگشتند.



شلوارم ابی کمرنگم حالا که نصفش خیس شده دو رنگ را بازتاب میدهد، خانمی که شاید بین چهل و پنجاه ساله است تازه سوار شده، جمعیت ایستاده را که میبیند ناامید میشود از پیدا کردن جای نشستن! ولی سرش سمت انتهای اتوبوس که میچرخد من و جای خالیم را میبیند، شتابان میاید و ناگهان می ایستد، شاید از خودش پرسیده چرا کسی نمی نشیند؟
اما نزدیک میشود انقدر که خیسی و بوی شلوار حسدمیشود، او هم برمیگردد و اخم میکند،

بوی گند همه را کلافه کرده بود، ولی کسی صدایش را بلند نمیکرد، کسی دنبال دردسر نبود، چند نفری تقلا کردند پنجره ها را باز کنند اما نتوانستند، ده دقیقه دیگر هم گذشت، و اتوبوس در ترافیک توقف کرد، یک نفر از ردیف های جلو داد زد؛ اقای راننده خفه شدیم، این بوی چیه؟
ردیف های عقب تر برگشتند تا به مرد نگاه کنند، و مرد بیشتر در صندلی فرو رفت. کم کم صداها بلند شد و مرد مستقیم مورد خطاب قرار گرفت: اقا باید با سواری یا آژانس میرفتی!
:بخاطر چند تومن کرایه کمتر مزاحم شصت هفتاد نفر شدی! : بخدا سردرد گرفتیم، ..


توی وانت فقط یک دبه خیارشور باقی مانده بود، و هوا هنوز روشن بود، از پنجاه دبه ی صبح فقط یکی مانده بود، همیشه چندتایی باقی میماند ولی امروز فقط یکی مانده بود، قبل از فرستادن پولها باید این اخری را هم رد میکردم چند مغازه سر میزدم و یک نفر عاقبت میخرید، میخواستم بار را صفر کنم.


مرد جواب نمیدهد، افکارش درگیر است به زن پا به ماه ش فکر میکند،به اقساط سنگینی که باید هر ماه پرداخت کند، به شغل مامور پخش خیارشور که سه ماه بود شروع کرده بود، از پنجره ترافیک سنگین مثل باتلاق اتوبوس را میخکوب کرده بود، مرد خمیازه کشید، صدای یک نفر بلند شد؛ لااقل خودتو پوشک کن! ولی کسی نخندید، انها که به تلفنشان نگاه نمیکنند از پنجره به ماشین های جور واجور خیره شده اند، فقط یک نفر که در حال مکالمه ی تلفنیست بر سر مخاطبش فریاد میزند، حتی مردی که بو میدهد هم مجبور است حرفهای او را بشنود، زنی سی و چند ساله که دختر دبستانی اش کنارش نشسته، بلند میشود، افراد ی که ایستاده اند نگاه میکنند، زن از صندلی اش جدا نمیشود، و همانجا بلند میگوید: اقا بیا پیاده شو! میخوای با این بو مریض مون کنی؟
اقای راننده اگه کاری نکنی من شکایت میکنم!

من جواب نمیدم، محلشون نمیزارم، اخراج شدم کتک خوردم ، خیس شدم و بوی گند میدم، تازه باید حالا حالاها بدوم تا سفته هامو از شرکت بگیرم، با چه رویی برم خونه؟ بچه تا چند روز دیگه میاد و کلی خرج رو دستم میمونه! باید فردا برم دفتر و التماس کنم برگردم سر کار! مگه تقصیر من بود؟ مغازه داره اعصاب نداشت، در دبه رو باز کرد و پرتش کرد روی من! بهم حمله کرد بعدش هم زنگ زد دفتر و کلی دروغ گفت! اوناهم جوابم کردن! حتی نپرسیدن چی شده!

راننده کنار جاده توقف کرد، بالای سر مرد ایستاد ولی مرد متوجه نشد، تا صدای راننده بلند و واضح شنیده شد: عمو جان بیا پیاده شو، کرایه هم نمیخواد بدی، همه صداشون درومده! با زبون خوش برو پایین داستان درست نکن، بیا برو داداش.
مرد سرش را بلند کرد ارام از جایش بلند شد،و بسمت جلوی اتوبوس راه افتاد وسط راهرو چند نفر خیز برداشته بودند جایش را بگیرند و عقب نمیرفتند که او رد شود، عاقبت رد شد و زیر نگاه مسافران پیاده شد. ترافیک سبک شده بود و ماشین ها با سرعت رد میشدند!
برای اولین ماشین دست بلند کرد ولی با سرعت گذشت. مرد با خودش گفت فقط سه تا ،فقط سه تا
دومی سرعتش را کم کرد ولی رد شد ، مرد با خودش زمزمه کرد اخریشه! خدایا اخریشه فقط یه بار دیگه
اما ماشین توقف نکرد!
مرد عقب رفت با اینکه بعد از ازدواج هرگز سیگار نکشیده بود حالا بدجور دلش میخواست! اخرین سیگار!
ماشین بعدی شاسی بلند بود و سرعت زیادی داشت، مرد گفت همینه! و دوید وسط خیابان.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
ناگزیر هر داستانی را باید کسی روایت کند. این راوی هر کسی می‌تواند باشد؛ شخصی که بیشترین نقش را در داستان دارد، یا شخصی دیگر غیر از شخصیت اصلی. راوی می‌تواند شخص سوّمی باشد و این شخص نویسنده ‌یا راوی قصّه‌گوست که برون و بیرون یکی یا دیگرانی را می‌داند و بر همه چیز از قبل آگاهی دارد یا نمی‌داند و خود دنبال‌گر و نظاره‌گر است یا می‌داند و بنا دارد تنها آنچه را بگوید که به نظر می‌آید. گاهی راوی کسی نیست بلکه رشته‌ی روایت دست نامه‌است یا ابزارهایی که به واسطه‌ی آنها می‌شود داستانی را تعریف کرد یا روایتی را بازگفت.
داستان‌هایی هم هستند که روایت آنها نه توسّط یک راوی که بواسطه‌ی روایت دو یا چندین نفر و حتّی با آمیزش ابزار روایتی دیگر و در هم آمیختن آنها روایت می‌شوند. این استفاده از چند راوی امتیازها و منافع قابل توجّه‌ای دارد که امکان‌های روایتی را توسعه می‌دهد و از جمله‌ شگردهای نوین روایت مورد توجّه پس از شیوه‌ی روایتگری در عصر کلاسیک است. داشتن چند راوی می‌تواند مواضع و نظر اشخاص را پیرامون یک روایت واحد بیان کند یا ابعاد و وجوه مختلف یک روایت را به ما بازنمایاند. وجود چند راوی طبیعتاً می‌تواند ما را از محدودیت‌های انتخاب یک راوی برای روایت نجات دهد و دست ما را برای یک روایت گسترده و دقیق از یک ماجرا باز بگذارد. استفاده از چند راوی برای نقل ماجرا می تواند به شکل استفاده از چند راوی اوّل شخص یا آمیخته‌ای از راوی سوم شخص با یک یا چند راوی اوّل شخص نیز انجام شود.
شیوه‌ی استفاده از چند راوی به هر شکلی که باشد، توجّه به یک نکته بسیار مهم و اساسی است. استفاده از راویان متعدّد بیشتر مناسب داستان‌های بلند و رمان است چرا که مجال روایت، صحنه‌های متعدّد، اشخاص گوناگون و رخدادهای مختلف، زمینه‌ای مساعد برای استفاده از راویان متعدّد فراهم می‌کند در حالی که در داستان کوتاه به جهت داشتن زمان و مکان محدود و شخصیت واحد و ماجرای واحد و لزوم تأثیرگذاری واحد، استفاده از چند راوی و راویان مختلف نمی‌تواند داستان را بهتر و دقیق‌تر از اتّخاذ یک راوی واحد بیان کند. بنابراین با وجود نمونه‌هایی انگشت‌شمار از داستان‌های کوتاهی که به این روش نوشته شده، نوشتن داستان کوتاه با استفاده از چندین راوی توصیه نمی‌شود و حتّی نمونه‌های خلق شده با استفاده از چندین راوی مربوط به داستان‌های کوتاهی هستند که حجمی بیشتر از هشت تا ده هزار کلمه دارند.
«خیارشور» داستانی است که نویسنده برای روایت آن از دو راوی سود جسته است؛ راوی اول‌شخص که خود شخصیت اصلی داستان است و راوی سوّم شخص که همان راوی قصّه‌گوست که می‌توان آن را نویسنده یا راوی دانا به ماجرا دانست. از آن جهت که داستان «خیارشور» نیاز دارد تا افکار و تصوّرات اشخاص متعدّد را نسبت به شخصیت اصلی بازگو کند، استفاده از راوی سوم شخصی که بتواند بازگوکننده‌ی ذهنیت اشخاص دیگر نیز باشد، می‌تواند برای نقل ماجرای «خیارشور» مناسب باشد. اکتفای نویسنده به یک راوی قطعاً می‌تواند این داستان کوتاه را زیباتر و تأثیرگذارتر از آنچه هست جلوه دهد. البته نویسنده می‌تواند با بررسی و تجدید نظر در نحوه‌ی پایان‌بندی داستان و دگرگونی آن از این جهت که مقدّمات داستان نتوانسته است تصمیم یکباره و ناگهانی راوی را کاملاً پذیرفتنی کند، داستان را ارتقا بخشد. بی‌شک نویسنده‌ای اهل مکاشفه و ریزبین و توانمند چون نویسنده ی داستان «خیارشور» خواهد توانست با بکارگیری آنچه گفته شد، داستانش را به شکلی مؤثّر و گیراتر از آنچه هست، به مخاطب عرضه کند.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۱
امید قریب » سه شنبه 19 شهریور 1398
ممنونم جناب شرفی، نکاتی که پیرامون راوی فرمودید کاملا صحیح است،خصوصا استفاده از راوی سوم شخص بجای دانای کل، درباره ی استفاده از یک راوی بجای دو راوی با توجه به حجم نوشته منطقی است، اما نتوانستم از وسوسه ی نمایش درون ذهن مرد دست بردارم، باز هم سپاسگزارم؛ کاش باقی ایرادها و ضعف های کار را نیز بیان می‌کردید. چون بعید است تنها ایراد نوشته راوی ان باشد، اگر منتقدان عزیز درباره ی کشش و جدابیت روایی آثار ارسالی هم نکاتی را برمیشمردند. بسیار می‌توانست برای صاحبان اثر مفید و راه گشا باشد. باز هم ممنونم.

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت