چیستی و چگونگی غافلگیری در پایان داستان




عنوان داستان : تنهایی
نویسنده داستان : مصطفی خدامی

باد به درختها می خورد و شاخه ها طوری به صدا در می آیند انگار ارواح حمله کرده اند ، شب ها جرات بیرون آمدن از خانه را ندارم خواب به چشمهایم نمی آید وقتی هم خوابم می برد همه شب کابوس می بینم که ارواح خبیثه دنبالم کرده اند و توان فرار کردن ندارم صبح که از خواب بیدار می شوم مثل این است که اصلا نخوابیده ام بارها به پدرم گفتم که من از این خانه با حیاط بزرگ و پر درختش متنفرم خشک هم نمی شوند هرروز بزگ و بزرگتر ...
وقتی برگهایشان زرد می شد پدرم از گیاهپزشک مکملی گرفت به خاکش اضافه کرد هر روز به تنه و برگهایشان نگاه می کند شاخه های خشک شده را می برد خدا نکند روی یک برگی شته ببیند سمپاشی کردنش شروع می شود عاشق گلهای رزی است که مادرم قبل از مرگش در باغچه کاشته ، کسی جرات کندن یک شاخه از آنها را ندارد با اینکه بویی ندارند ولی همیشه آنها را بو می کند بعضی روزها آنقدر به آنها خیره می شود انگار مادرم هستند با آنها حرف می زند وقتی مرا می بیند ساکت می شود از اینها بدتر پدرام ومینا هستند آنها عین خیالشان نیست همیشه باهم اند حتی شب ها باهم در حیاط راه می روند پدرم عاشق آنهاست کار شان چاپلوسی است خودشان را برای پدر لوس می کنند اگر غذایشان را نخورند پدرم هم غذایش را نمی خورد با خودم فکر می کنم آنها از دنیا چه می خواهند! من در عمرم یک خواستگار هم نداشتم الان ازدواج نکنم پس کی ازدواج بکنم شوهر داشتن از هر نعمتی بالاتر است مگر من آدم نیستم ؟!پدرم اصلا به فکر من نیست شرکتش که کارمند مرد زیادی دارد فقط کافی است به یکی پست بالاتری پشنهاد کند .
وقتی در حیاط می نشینم پدرام و مینا بدون توجه به من از کنارم می گذرند مینا چقدر برای پدرام عشوه می آید صورتشان را به هم می مالند غذا که می خورند هرکدام منتظر هستند دیگری اول شروع کند تعجب می کنم هیچوقت از دست هم خسته نمی شوند اگر کاری میکردم پدرم اینها را بیرون می انداخت دلم خنک می شد شاید حداقل یک شب خوب می خوابیدم مینا حامله است پدرم غذای بهتری برایش خریده است تا تقویت شود نگاه کردن به آنها احساس تنهایی ام را دو برابر می کند پدرام ومینا خوش می گذرانند و بالای دیوار راه می روند فرصت خوبی است حیاط پر سنگ است درست به هدف می خورد وقتی مینا می افتد پدرام هم به هوای او به آنطرف دیوار پرت می شود و فقط صدای میومیو کردنش به گوش می رسد.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
بسیاری از داستان‌های کوتاه وجود دارند که بر اصل غافل‌گیری بنا شده‌اند. بخصوص آن دسته از داستان‌هایی که کوتاه‌ترند و حجم کم آنها شاخصه‌ای است که از بین باقی داستان‌های کوتاه متمایزشان می‌کند، به این اصل غافلگیری بیشتر توجّه می‌کنند.
ایجاد شگفتی و فراهم کردن فضایی که در پایان داستان مخاطب را در معرض دریافتی قراردهد که از آن غافل بوده، ترفندی است که باعث نمکین شدن و جذّابیت داستان می‌شود. ایجاد ملاحت به واسطه‌ی استفاده از پایانی غافلگیرکننده، خاص داستان‌هایی است که سویه‌ای طنزگونه دارند و ایجاد بهت و شگفتی و لذّت کشف و دریافت بر مبنای غافلگیری پایان داستان نیز خاص داستان‌هایی است که سویه‌ای معمّاگونه دارند. فضای هر کدام از این داستان‌ها از ابتدای داستان مشخّص است و خواننده در می‌یابد که با چه داستانی روبروست؛ آیا خوانش یک داستان طنزگونه را پی گرفته یا داستانی معمّاگونه، پلیسی یا داستانی وهم‌گونه و ترسناک را. هیچ مانعی ندارد که داستان کوتاه به سمت هر یک از این گونه‌ها میل کند و همچنین مانعی ندارد که نویسنده بخواهد برای هرکدام از این گونه‌ها از پایانی غافلگیرکننده سود جوید. امّا اصلی وجود دارد که نویسنده بایستی آن را در به کار بردن پایان غافلگیرکننده در هر گونه‌ای از داستان کوتاهی که می‌نویسد رعایت کند؛ نویسنده نباید طوری از پایان غافلگیرکننده استفاده کند که خواننده تصوّر کند به عمد توسط نویسنده اطّلاعاتی مخفی داشته شده و این مخفی نگاه داشتن یا دور از نظر داشتن اطّلاعات، تعمدّی و صرفاً به خاطر غافلگیرکردن خواننده بوده است. اگر خواننده در پاپان داستان به این نتیجه برسد که نگفتن پاره‌ای اطّلاعات توسّط نویسنده به خاطر اجرای پایانی غافلگیرکننده بوده‌است، احساس سرخوردگی و به تعبیری احساس فریب‌خوردگی می‌کند و این را پای عدم صداقت راوی یا نویسنده خواهد گذاشت و این شیوه در نهایت به جای تأثیرگذاری در خواننده او را از خواندن داستان پشیمان، سرخورده و ناامید خواهد کرد.
بنابراین پایان غافلگیرکننده باید طوری باشد که از اقتضائات روش روایت ناشی شود و ساختمان نقل طوری باشد که اشاره نکردن به برخی اطّلاعات، عمدی تلقّی نگردد و اگر نویسنده یا راوی مطلبی را ناگفته گذاشته یا بدان اشاره نکرده است، برای ناگفته گذاشتنش، دلیل قانع‌کننده‌ای وجود داشته باشد.
داستان «تنهایی» بر اصل غافلگیری بنا شده است. نویسنده داستان را طوری طراحی کرده است یا به تعبیری طوری خواسته است طراحی کند که ما در پایان داستان متوجّه شویم منظور نظر او از شخصیت‌هایی که تحت نام پدرام و مینا از آنها یاد کرده است دو گربه‌اند نه انسان و این باعث شگفتی و غافلگیر شدن ما شود. هر چند نویسنده در این پنهان داشت نیز موفّق نبوده است و ترفند او در میانه‌های داستان برملا می‌شود و این البته نباید به عنوان نشانه‌هایی برای حدس زدن مخاطب و اغلب حدس زدن و ایجاد گمانی اشتباه تلقّی شود که نویسندگان داستان‌‌‌های معمّاگونه در داستانشان طراحی می‌کنند.
غافلگیری داستان «پنهانی» از آن جهت که سویه و رویه‌ی تعمّدی آن بر خواننده آشکار است و خواننده برای این پنهان داشت دلیلی جز اجرای این ترفند نمی‌یابد، نتوانسته در وجود خواننده آن تأثیرگذاری مطلوب و به سامانی را که از این گونه از داستان‌ها انتظار می‌رود، ایجاد کند. با توجّه به علاقه و البته توان خوبی که نویسنده در روایتگری داستان «تنهایی» از خود نشان داده است می‌توان امیدوار بود که نویسنده بتواند و البته خواهد توانست با تأمّل در آنچه در این نقد گفته شد، موفّق به خلق داستان‌های تأثیرگذاری شود.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۱
مصطفی خدامی » شنبه 23 شهریور 1398
سلام استاد ممنون از نقد خوب و استادانه . نکاتی که فرمودید حتما رعایت می‌کنم

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت