دسته‌بندی و برخورد با ایده‌ها



عنوان داستان : تا آخرین نفس

صبح زود زنِ میان‌سالی با لباس‌فرمِ آبی وارد اتاقم می‌شود. قیافه‌‌ی عبوسی دارد، اما به نظر می‌رسد اخمش نه از روی بدخلقی، که از زورِ فلاکت است. کیسه‌ی سوند و ملافه‌ها را عوض می‌کند، چیزهای کثیف را در سطل بزرگ چرخدارش می‌چپانَد و لِخ‌لِخ‌کنان می‌رود. بعد یکی دیگر با لباس‌فرمِ خاکستری و دمپایی می‌آید. قیافه‌ی این یکی از بی‌خوابی درهم است. اتاق را جارو می‌کند و تی می‌کشد و می‌رود. آخرِ سر هم پرستارِ سفیدپوش می‌آید و سِرُم‌ را عوض می‌کند و محتویاتِ آمپولی را در سِرُم می‌ریزد و می‌رود. دیگر دستِ‌کم تا ظهر کاری به کارم ندارند. گمانم امروز از صبحانه خبری نیست. شاید برای ناهار سوپ آبکی‌ای بهم بدهند. شاید هم یک سرم دیگر. هنوز هیاهوی ملاقات‌کننده‌ها شروع نشده است. صداهای ملایمِ اولِ صبح را که نشانِ بیدار شدن دنیاست دوست دارم. دیروز چکاوکی روی درختِ پشت پنجره نشسته بود و آواز می‌خواند. عجب صدایی داشت، آن‌قدر دل‌نشین بود که من هم دلم خواست آواز بخوانم. مثل سال‌های دراز عمرم که با آواز زندگی کرده بودم. مثل سال‌های دور که شاد و دل‌خوش می‌خواندم. یا حتی مثل سال‌های نزدیک که در زیرزمین خانه‌ام به جوان‌ها مشقِ ساز و آواز می‌دادم. معمولاً به دخترها آموزش نمی‌دادم. دخترها اول بدشان می‌آمد، ولی بهشان می‌گفتم «می‌خواهید آخرش چه بشوید؟ این آتش اگر به جان‌تان افتاد، اگر مثل من مبتلا شدید، اگر کارتان به جایی کشید که نتوانستید آواز بخوانید و خفه شدید و دق کردید، آن‌وقت من جواب ناله و نفرین مادر و پدرتان را چه بدهم؟! بروید دنبال زندگی‌تان. بروید و شر به جان خودتان نخرید. می‌دانید چند بار آمده‌اند خانه‌ام را زیرورو کرده‌اند و صفحه و نوارها و سازهایم را برده‌اند؟ می‌دانید چه‌قدر حساب پس داده‌ام به جرمِ این عاشقی؟». بچه‌ها می‌گفتند «همیشه که در روی یک پاشنه نمی‌چرخد مونس خانم». می‌گفتند «گریه نکنید، ما صدایتان را و خودتان را دوست داریم».
حالا کجا هستند آن جوان‌های پرشور که می‌خواستند با صدایشان دنیا را فتح کنند؟! من هم می‌خواستم دنیا را فتح کنم، اما تنها چیزی که فتح کردم این تخت بود که پرستار یادش رفته است پشتی‌اش را کمی بالا بیاوَرَد. مجبورم صبر کنم تا کَسی سروکله‌اش پیدا شود. کمر و گردنم درد گرفته است. می‌خواهم بنشینم و از پنجره نگاه کنم، شاید چکاوک باز بیاید. امروز به گنجشک هم قانعم. اما ابرهای سیاه و بادی که شاخه‌های نیمه‌لخت را می‌جنباند، فقط از آمدن کلاغ‌ها خبر می‌دهد.
همهمه‌ی ملاقات‌کننده‌ها کم‌کم شروع می‌شود. صداها در راهروی بیمارستان حجم عجیبی پیدا می‌کنند. درِ اتاقم غژ‌غژ آرامی می‌کند. مرد جوانی آهسته می‌آید داخل. در دستش جعبه تار است. می‌آید نزدیکِ تخت. نگاهم که می‌کند چشمانش برق می‌زند و چانه‌اش می‌لرزد. می‌گوید «مونس خانم بالاخره مرغ سحر رو بی‌اشکال یاد گرفتم». روی صندلی کنار تخت می‌نشیند. تارِ دسته‌صدفی را از جعبه‌اش بیرون می‌آوَرَد و زخمه را آرام روی سیم‌ها می‌کشد. حرف که می‌زنم، گوشش را نزدیک دهانم می‌آوَرَد. می‌گویم «سیمِ هنگام فا است!» راست می‌نشیند. لبخند می‌زند و ذوق‌زده می‌گوید «بله استاد. ببخشید. دیشب شور کار می‌کردم». دوباره می‌خندد و ساز را کوک می‌کند. این‌بار زخمه را که می‌کشد روی سیم‌ها، کوک ماهورش درست شده است. "دو سُل دو دو". نرم‌نرمک می‌نوازد و می‌خوانیم «سُل دو دو دو، دو لا سی دو...». «مرغ سحر، ناله سر کن...».
لب‌هایم با صدای سازش می‌جنبند. نمی‌دانم صدایم آن بیرون چه‌طور به گوش می‌رسد، ولی درونم غوغایی برپا شده است. روحم دارد چرخ می‌زند و می‌رقصد و پرواز می‌کند. انگشتانش که روی پرده‌های تار بالاوپایین می‌روند، انگار جانم را نوازش می‌کنند.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
دیدن یک منظره، خواندن یک گزارش یا خبر، ملاقات با یک شخص و یا شنیدن نقل و روایت یک زندگی، آشنایی و ملاقات با یک شخص با ویژگی‌های خاص خودش و... همواره الهام‌بخش نویسندگان در پیدا کردن و شکار ایده‌های داستانی و نوشتن داستان های جدیدشان بوده‌است. نویسندگانی هم هستند که هر چیزی را در اطرافشان به چشم یک ایده‌ی داستانی می‌بینند و از صبح که چشم به جهان بازمی‌کنند و حتّی آن زمان هم که چشم برجهان بسته‌اند و خوابند، طرز تماشا و شیوه‌ی نگرشی دارند که خاص یک داستان‌نویس است و مناسب خلق ایده‌های بی‌شمار. این میان آنچه اهمّیت دارد، تبدیل یک ایده به داستانی خواندنی و جذّاب است. تبدیل ایده به داستانی جذّاب بستگی به نحوه‌ی برخورد نویسنده با ایده‌ی داستانی دارد.
ایده‌ها را می‌توان از منظر قابلیت و محتوای الهام‌بخش آنها دسته‌بندی کرد. ایده‌هایی را که بر اساس یک شخصیت جذّاب و خصوصیات او به ذهن نویسنده متبادر می‌شوند می‌توان ایده‌های شخصیت‌محور نامید و ایده‌هایی را که مکان و منظره‌ای با خصوصیت خاص آنها را به ذهن نویسنده متبادر می‌کند، می‌توان ایده‌های مکان‌محور و ایده‌هایی را که رخدادی خاص آنها را به ذهن می‌آورد می‌توان ایده‌های رخداد‌محور و ایده‌هایی را که برآمده از یک مفهوم یا محتوایی خاص هستند، ایده‌های مفهوم‌محور نامید. در همه‌ی اقسام ایده‌ها لازم است که نویسنده برخوردی مناسب آن ایده داشته باشد.
در ایده‌های رخداد‌محور کار کمی آسان است، چون رخداد که مهم‌ترین بخش طرح است در خود ایده نهفته است، امّا روی سخن با ایده‌هایی است که شخصیت‌محور، مکان‌محور و مفهوم‌محورند. باید در نحوه‌ی برخورد با این ایده‌ها نویسنده نخست به دنبال فراهم آوردن رخدادی مناسب ایده باشد و با گنجاندن آن در دل طرحی که می‌اندیشد، قابلیت تبدیل ایده به طرح و داستان را در آن فراهم کند. گاهی نویسندگان آنچنان شیفته‌ی ایده‌ی خود می‌شوند که پرورش آن ایده را فقط در مسیر ماهیّت خود آن ایده پی‌گیری می‌کنند و از گنجاندن رخداد در ایده‌ی خود غفلت می‌کنند.
«تا آخرین نفس» یک ایده‌ی شخصیت‌محور دارد چرا که به خوبی روشن است نویسنده شیفته‌ی شخصیتی است که به پرورش و نمایان کردن آن در متنش اقدام کرده است. شخصیت «تا آخرین نفس»، به خوبی بازنمایانده می‌شود و نویسنده در نمایش شخصیت مورد نظر خود خوب عمل کرده است. با این حال فقدان رخدادی که بتواند ایده‌ی شخصیت‌محور این داستان را تبدیل به طرحی قوام یافته و آنگاه داستانی کامل کند، در آن حس می‌شود. قطعاً نویسنده‌ی «تا آخرین نفس»، نویسنده‌ای است قصّه‌گو با ذهنی خلّاق و ایده‌یاب که ثابت کرده است توانایی شکار ایده‌های متنوّع را از جهان پیرامون خود دارد. چنین نویسنده‌ای خواهد توانست با بررسی شخصیتش و نگرشی دقیق نسبت به ایده‌اش و گنجاندن رخدادی درخور آن، «تا آخرین نفس» را از متنی صرفاً نمایشگر و روایتگر شخصیت، بیرون بیاورد و داستانی خلق کند که شخصیت معرّفی شده‌اش در یک رخداد نقشی تعیین‌کننده و اثرگذار داشته باشد. از این منظر قطعاً «تا آخرین نفس» تبدیل به داستانی جذّاب و گیرا خواهد شد.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت