اهمیت زمان تقویمی در باورپذیری رویدادها




عنوان داستان : بزرگ مرد کوچک !
نویسنده داستان : لطف الله ترنجی

ده ، دوازده ساله بود زیرپوش رنگ و رورفته ای پوشیده بود و یک لنگ نیمدار به دور خودش پیچیده بود موهای فرریز بلندی داشت و چهره ش را آفتاب سوزانده بود . می لرزید و چشمهایش را به کف اتاق دوخته بود . گفتم :(( سردته ؟)) سربلند کرد و به کولر چشم دوخت و گفت :(( کاندکشن اینجارو یخچال کرده مو عادت نداروم )) درجه کولر را کمتر کردم و گفتم :(( حرفهای گروهبان نقدی را شنیدم حالا خودت بگو داستان چی بوده ، چرا ریختین سر اون انگلیسیه؟ )) گفت :(( حقش بود اون اینجا تو بوشهر کار می کنه نون از سفره ما می خوره نباید به مو لگد میزد و توهین می کرد)) گفتم ؛(( اصل داستان و بگو حاشیه نرو بچه )) به من چشم دوخت و گفت؛(( آمد سربساطوم و شلوار میخواست ، همه را زیرو رو کرد و بهم ریخت . بهش گفتوم سایز تو ندارم . چشمش افتاد به مجله توی دستوم که نقشه ایران روی جلدش بود که زیرش نوشته بود خلیج فارس ، پوزخند زد و گفت " خلیج " گفتوم هی خالو خلیج فارس . او حرفش را تکرار کرد موم گفتوم گوه نخور مرتکه برو در اما او با لگد زد زیر بساطوم انگار فهمید فحشش دادوم موم از جا بلند شدیم و یقه اش را گرفتوم او به مو سیلی زد و موم پریدوم بهش . خو چند بچه هم قد موهم اونجاها ولو بودند آمدند کمک مو و ریختن سرش . اوهم پلیس و خبرکرد و بچه ها فرار کردن و مو گیرافتادوم . نباید می گفت خلیج سرکار )) گفتم :(( حالا باید بری زندان مگر اینکه اون انگلیسیه رضایت بده )) گفت :(( یعنی بچه هارو هم زندان می کنین ؟)) گفتم :(( معلومه شاکی داشته باشن میرن زندان ،پدرت چیکاره است؟ )) گفت :(( حمالن پای لنجون ، بهش میگن ناخدا جواد یک روزی صاحب لنج بودن تا بابار قاچاق گرفتار شد و همه چی ازبین رفتن . موم مو دق کردن وقتی مو پنج سالمون بودن سرکار مو حالا دست فروشی می کنوم .خودشم چند وقت ناخدای لنج کسون دیگر بودن اما حالا چشمو چال حسابی ندارن دیگه نمی تونه بره دریا .)) گروهبان نقدی را صدا زدم وارد اتاق شد و پا چسباند . گفتم:(( نقدی بابای این بچه را پای لنج پیداکنین میگه اسمش ناخدا جوادباهاش برو بیمارستان سراغ اون انگلیسیه شاید دلش برحم آمد . رضایتشو بگیرین تا بیاد این بچه را ببره )) نقدی دوباره ادای احترام کرد و از اتاق بیرون رفت . پسرک هنوز می لرزید کولر را خامو ش کردم و پرسیدم :(( گفتی بقیه دوستات کی بودن که ریختن سر انگلیسیه ؟)) گفت :(( مو گفتوم ؟ مو گفتم اونجا ول بودن دوستای مو نبودن سرکار )) با پرونده ای که روی میزم بود سرم را گرم کردم و گاهی زیر چشمی به پسرک نگاه می کردم . از ش خوشم آمده بود یاد خودم افتادم تو سن و سالهای او که بودم پر شر و شور بودم از کسی حرف نمی خوردم . حتی از بچه های بزرگتر از خودم .
نیم ساعتی گذشت در اتاقم باز شد و نقدی وارد شد بعد ادای احترام روبه داخل راهرو کرد و گفت :(( ناخدا بیا تو)) پیرمرد نحیف و سیاه چهره ای که عینک ته استکانیش را با کش بدور سرش بسته بود و لنگی به کمر بسته و لنگی به سر و زیرپوش چرک نیمداری برتنش بود وارداتاق شد سلام کرد و چشم دوخت به پسرک و بعد به من . لانگشتی کهنه ای به پاش بود که سریکی از آنها کنده شده بود و انگشتای پیرمرد از آن بیرون بود . نقدی گفت :(( ناخدا جواد قربان ، بااو رفتیم سراغ انگلیسیه ناخدا هرچه زارو التماس کرد قبول نکرد گفت " بشرطی رضایت میدم که ۵۰۰ دلار بهم بدی ." قربان این ناحدا گور نداره که کفن داشته باشه . به پسرک نگاه کردم و پرسیدم :(( داری ۵۰۰ دلار بدی؟ می بینی تو چه دردسری خودت و این بابای پیرت را انداختی ؟ حداقل بگو بقیه کین شاید یکی از اونا یا پدراشون بتونه پول را بده و رضایت بگیرین)) از جا بلند شد و ابرو بهم کشید و گفت :(( داشتم هم نمی دادوم سرکار حاضروم بروم زندان اما اگر من مقصروم اون انگلیسیه‌‌م مقصره او هم باید بره زندان دعوا را او شروع کرده )) ناخدا جواد ساکت ایستاده بود و چشم دوخته بود به کف اتاق . پرسیدم :(( تو چی داری بگی پیرمرد ؟)) ناخدا سربلند کرد و عینک ته استکانیش را روی چشمش جابجا کرد و گفت :(( مو چیزی ندارم سرکار نون شب و بزحمت در میاروم )) بفکر فرو رفتم و به پسرک و ناخدا نگاه کردم و روبه نقدی کردم و گفتم :(( برو صرافی حاج رضا تنگستونی بگو من گفتم ۵۰۰ دالار بده بگیر ببر بده به اون مرد انگلیسیه و پای رضایت نامه اش را امضا بزنه و بیار )). پسرک گفت :(( نه سرکار اینکار و نکنین . من نداروم این پولو برگردونوم الان صرف میدونی چنده من چندسال باید دستفروشی کنوم تا برگردونوم ؟ )) گفتم :(( هرچند سالی، این قرضه بیشتر کارکن برگردون )) به نقدی اشاره کردم و او رفت و به پسرک و ناخدا گفتم :(( شمادوتا هم برین زود دیگه نبینم شمارا تو کلانتری )) ناخدا تشکر کرد و دست پسرک را گرفت و با خودش کشید و برد . دردل گفتم :(( اینم واسه خودش یک زیارت بود . انشالله یک فرصت دیگه ، فقط باید فکرکنم جواب عیال را چی بدم ))
ساعتی نگذشت که نقدی برگشت و رضایت نامه انگلیسیه را روی میز گذاشت و گفت :(( ببخشید قربان انگلیسیه آدم طماعی بود کل لباسش که پاره شده بود ۵۰ دلار هم نمی ارزید .دوتا زخم کوچیک هم روی صورتش بود همین )) سرتکان دادم او از اتاقم رفت . ساعت ۵ بعداز ظهر وقت خروج از کلانتری نوجوان باریک اندامی که یک پایش می لنگید و موهای سرش را از ته زده بود و شلوار قهوه ای رنگ و رورفته و یک پیراهن زرد گلدار نیمدار برتن داشت وارد کلانترشد و چشم چرخاند تا چشمش به من افتاد بطرف آمد و سلام کرد و پاکتی را که دردست داشت بطرفم گرفت و گفت :(( سرکار اینم قرض شما .بچه ها پول تهیه کردند تا قرض رسول را بدن ممنون)). پاکت را توی دست من گذاشت و لنگ لنگان رفت . در پاکت را باز کردم و دلار های داخل آنرا شمردم ۵۰۰ دلار بود . تعجب کردم و در زیرلب گفتم ؛(( یعنی به این سرعت ؟! چه اتحادی)) سوار ماشین شدم و از کلانتری خواستم خارج شوم که نقدی وارد کلانتری شد صدایش زدم او خودش را به من رساند . پاکت را بدستش دادم و گفتم :(( زحمت اینو بکش بده به حاجی تنگستونی و تشکر کن )) نقد ی به پاکت نگاه کرد و پرسید :(( انگلیسیه آورد جناب سروان ؟)) پرسیدم :(( چطور مگه ؟)) نقدی گفت :(( آخه همون پاکته که به انگلیسیه دادم روش علامت داره نگاه کنید یک ضرب در قرمزه . خودشه )) پرسیدم :(( مطمئنی ؟)) گفت :(( شک ندارم ، عرض کردم که )) تو فکر فرو رفتم به نقدی نگاه کردم و با صدای بلند خندیدم و سر تکان دادم در مقابل نگاه متحیر نقدی پا روی پدال گاز فشردم و از کلانتری بیرون زدم .خودم را به دست فروشهای کنار ساحل رساندم از ماشین پیاده شدم نگاهم به دریا افتاد دریا آرام بود جز چند قایق کوچک نزدیک ساحل که بروی امواج درحال پرسه زدن بودند چیزی دیده نمی شد. بعد از کمی جستجو رسول را پیدا کردم و خودم را بالای سرش رساندم . بادیدن من از جا بلند شد و گفت :(( سلام سرکار زود آمدین دنبال طلبتون ))
پرسیدم :(( این پسرکی که لنگ میزد دوست تو کجااست؟)) چشمهایش را گرد کرد و گفت :(( لنگ میزد مو چنین دوستی نداروم سرکار ، اصلا تا حال ندیدومش)) گفتم:(( پیداش می کنم رسول )) گفت:(( پیداش کنین به مو هم نشونش بدین مو که چنین دوستی نداشتوم و نداروم )) از او فاصله گرفتم سراغ چند دست فروش رفتم و مشخصات پسرکی که پاکت دلار ها را آورده بود را گفتم اما کسی اورا نمی شناخت . به سراغ چند مغازه دار در اطراف ساخل رفتم بی فایده بود .انگار چنین کسی وجود نداشت.
نقد این داستان از : معید داستان
جناب آقای ترنجی سلام. در مورد "بزرگ‌مرد کوچک" چند مورد را به اختصار خدمت شما عرض می‌کنم:
1-"بزرگ‌مرد کوچک" پیش از هر تغییری در ساختار داستانی یا محتوا، برای داستان شدن نیازمندِ حوصله‌ی بیشترِ شمای نویسنده در نوشتن است. از همراهانِ خوب و پرکارِ پایگاهِ نقد داستان، مانند شما انتظار داریم داستان‌هایی با غلطِ املاییِ کم بخوانیم. داستانی که با جاگذاریِ صحیحِ علائمِ نگارشی ما را در روان خواندنش یاری کند. بدونِ شک با صبر و طمأنینه‌ی بیشتر می‌توانید به این هدف دست پیدا کنید.‌ عجله نکنید و با آرامش بارها متن‌تان را مطالعه کنید و سعی کنید با اصلاحاتِ املایی، فرمی و نگارشی این پیامِ "سرسری نوشته نشدن" را به خواننده‌ی داستان برسانید که متن و نوشتنش چقدر برای نویسنده‌ که شما باشید با اهمیت بوده است.
2-در مواجهه‌ی بعدی با "بزرگ‌مرد کوچک" ناچار هستیم که حتماً در مورد نثر و زبان صحبت کنیم. با توجّه به تعدادِ آثارِ ارسالی‌تان که البته قابل توجّه و تقدیر است حدس می‌زنم منتقدان عزیزِ دیگر هم در نقد داستان‌های قبلی‌ به این نکته اشاره کرده باشند که یک زبانِ پخته به دست نمی‌آید مگر با خوانشِ آثارِ خوب در حوزه‌ی داستان کوتاه یا رمان. پس تاکید می‌کنم که آثارِ خوب را بخوانید و هیچ‌گاه از این کار دست نکشید. به همان میزان که می‌نویسید بلکه چند برابر بیش از آن بخوانید و در خواندن مداومت داشته باشید.
3-دو نوع ناپیوستگی در داستان به چشم می‌خورد؛ خصوصاً میانِ متنِ اصلی و توصیفات با دیالوگ‌ها. عدمِ یکدستی در محاوره‌نویسی و غیرمحاوره بودنِ واژه‌ها و هم‌چنین بین گویش محلّی و رسمی که در برخی قسمت‌های متن به وضوح مشهود است. هم‌چنین برای توصیفاتِ میانِ دیالوگ‌ها هم دقّت و وقتِ بیشتری به خرج دهید. توصیفاتِ شما باید چیزی فراتر از او رفت یا او آمد یا باز و بسته کردنِ در باشد.
4-جغرافیای داستان مشخّص است امّا نشانه‌ای از زمان در آن به چشم نمی‌خورد. با توجّه به مردِ انگلیسی که در بوشهر کار می‌کند و از سفره‌ی مردمِ شهر نان می‌خورد آیا داستان در سال‌های پیش از انقلاب 57 رُخ داده یا با توجّه به حساسیت‌ درباره عنوانِ خلیج فارس که بیشتر به دو-سه دهه‌ی اخیر بازمی‌گردد زمان داستان در محدوده اواخر 79 تا اکنون است؟ زمان در این داستان آن‌جایی بیشتر اهمیت پیدا می‌کند که حرفِ پانصد دلار به میان می‌آید. با توجّه به تغییرات اندک ارزشِ دلار در سالیانِ مختلف و در بازار جهانی و همچنین تغییرِ ارزش ارز در ایران، ارزشِ ریالی پانصد دلار در زمان‌های مختلف می‌تواند معانی مختلفی پیدا و چالش ایجاد شده در داستان را عمیق‌تر کند یا از حساسیتِ آن بکاهد.
جناب آقای ترنجی این چهار مورد بالا قابل اصلاح است امّا آن‌چه در گره افکنی و گره گشایی خط روایی این داستان اهمیت بیشتری پیدا می‌کند -که تغییر در آن نیز ممکن است کار مشکلی باشد- مربوط است به زاویه‌دید و انتخابِ "سرکار" به عنوانِ راوی اوّل شخص و هم‌چنین جنسِ مسئله‌ای که کشمکش حولِ آن قرار است شکل بگیرد. مخاطبِ داستانِ شما جایگاهی هم‌سطحِ راوی اوّل شخص دارد. همان‌قدر می‌بیند و می‌داند که سرکار می‌داند و می‌بیند. منطقاً چیزی بیش از آن‌چه را که راوی اوّل شخص متوجّه است، نمی‌توانیم به خواننده القا کنیم مگر آن‌که از تکنیک‌های خاصّی در روایت بهره ببریم. پسری که لنگ می‌زند همان پاکتی را برای سرکار آورده که پیش از آن به مردِ انگلیسی داده بودند. این چیزی است که برای سرکار مشخّص می‌شود. در نهایت امّا نمی‌تواند در اطرافِ ساحل پسر لنگ را پیدا کند و به رسول آن‌چه را که در ذهن مدّعی آن است، اثبات کند. خب همین؟ مای مخاطب هم تا همین‌جا با راوی همراه هستیم و داستان تمام می‌شود. فکر نمی‌کنید برای مخاطب چیزی بیش از آن‌چه در ذهنِ سرکار شکل گرفته باید نمایان شود؟ در داستانِ فعلی مسئله‌ای حل نمی‌شود. هم‌چنین از لحاظِ منطقِ روایی و باورپذیری، دعوای میانِ رسول و مرد انگلیسی به دل نمی‌نشیند. جبری است. به کلّیتِ داستان نیز نمی‌چسبد. انگار قرار بوده تا داستانی جشنواره‌ای با محوریتِ خلیجِ فارس نوشته شود. خب حالا این را می‌پذیریم. دعوا را مگر مردِ انگلیسی آغاز می‌کند؟ جواب منفی است چرا که به گفته‌ی خود رسول او ابتدا فحش می‌دهد و بعد هم رخ می‌دهد آن‌چه که نباید. مردِ انگلیسی مگر بدمنِ ماجرا نیست؟ این نیز به حقانیتی که مخاطب باید به رسول بدهد کمکی نمی‌کند؛ کمک که هیچ، آن را دچار امّا و اگر نیز می‌کند. این را هم بپذیریم مبلغِ ادّعا شده توسّطِ مرد انگلیسی قابل پذیرش نیست. مجموعه‌ای ازاین نکات است که چهارچوبِ منطقی داستان‌تان را در شکلِ فعلی دچار اشکال کرده است. امیدوارم اگر قصد بازنویسی داستان را دارید برای این موارد فکری بکنید. با احترام.

منتقد : معید داستان




دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت