یک طنز موفق و ماندگار، صرفاً برای غافلگیری و تمرکز در بخش پایانی اثر، برنامه‌ریزی و تنظیم نمی‌شود



عنوان داستان : ارزش معنوی

امروز صبح کارگری از روی داربست افتاده است. سنگ‌کار بوده. داشته در طبقۀ پنجم کار می‌کرده. احتمالاً سرش گیج رفته، و همراه با سنگی که می‌خواسته آن را در نمای ساختمان کار بگذارد، سقوط کرده. این اتفاق در یکی از ساختمان‌هایی که پدرم می‌سازد افتاده است. از صبح که جریان را فهمیده‌ام، عمیقاً غمگین و افسرده شده‌ام. با خودم می‌گویم «این هم شد شانس؟ لعنت به این زندگی».
پدر خیلی سعی می‌کند آرامم کند، اما نمی‌تواند. مدام می‌گوید: «دخترم حالا که طوری نشده!»
«طوری نشده؟! دیگر چه‌طور باید می‌شد؟!»
خودم را در اتاقم حبس کرده‌ام و فقط گریه می‌کنم.
بله، البته برای پدر طوری نشده، چون ساختمان بیمه بوده. اما از بختِ بدِ منِ بیچاره، همین امروز ماشینِ پدر روشن نشد و او هم با ماشینِ من رفته بود سرِ ساختمان. آن خدابیامرزِ بی‌احتیاط هم با سنگش مستقیم افتاده روی سقف ماشینِ نازنینم. پدر می‌گوید یک نواَش را درست مثل همان قبلی برایم می‌خرد. ولی آن ماشین برایم ارزش معنوی داشت. خیلی دوستش داشتم؛ کادوی تولد ۱۸ سالگی‌ام بود.
نقد این داستان از : کیوان سلحشوری‌مهر
عرض درود و ادب دارم
شما هم به لحاظ رسمی بودن و هم به لحاظ کارکرد امروزی واژگان، زبان تعریف شدۀ داستانی را به خوبی رعایت کرده‌اید، اما در چند جایی از داستان، ترتیب ارکان جمله را به خوبی رعایت نکرده‌اید: «...، رفته بود سرِ ساختمان...، افتاده روی سقف ماشینِ نازنینم.» که بایستی مطابق جایگاه تعریف شدۀ ارکان جمله، چنین نوشته می‌شدند: «...، سرِ ساختمان رفته بود...، روی سقف ماشینِ نازنینم افتاده است.» و در بخش‌هایی از متن هم (به لحاظ ضرورت قرار دادن تک‌تک ارکان ضروری)، جمله‌ها را منعقد نشده، تمام کرده‌اید: «...، امروز صبح کارگری از روی داربست افتاده است. سنگ‌کار بوده. داشته در طبقۀ پنجم کار می‌کرده. احتمالاً سرش گیج رفته و همراه با سنگی که می‌خواسته آن را در نمای ساختمان کار بگذارد، سقوط کرده.»، پیشنهاد می‌کنم که این بخش را (به جهت زیبایی و مفهومی‌تر شدن) با چنین رویکردی بنویسید.: « امروز صبح کارگر سنگ‌کاری که مشغول نصب سنگ نمای طبقه پنجم بود، سرش گیج رفت و از روی داربست سقوط کرد.».
البته کاملاً مشخص است که هدف شما از این کار، «حذف به قرینه» (حذف یکی از اجزای جمله، به دلیل احتراز از تکراری شدنش که «حـذف به قرینۀ لفظـی» نامیده می‌شود و البته چنانچه مخاطب از معنای جمله به بخش حذف شـده پی ببـرد، به آن «حذف به قرینۀ معنوی» می‌گویند.) و بهره بردن از جمله‌های «مکمل» (جمله‌ای که کامل‌کنندۀ جمله ناقص است) بوده است؛ اما شما آن قدر این جمله‌ها را به صورت پیاپی آورده‌اید که مفهوم و زیبایی متن، نسبتاً دچار آسیب شده است.
متأسفانه کلیت داستان شما از پیرنگ چندان نافذ و نیرومندی برخوردار نیست و تمامی رابطه علت و معلولی این روایت، بر روی بخش نهایی متن متمرکز شده است؛ آن هم به دلیل این که انتخاب سوژه و همین طور برنامه‌ریزی برای نوشتن کل متن، صرفاً برای رسیدن به پاراگراف پایانی اثر و تأثیرغافلگیرانه‌اش تنظیم شده است: «...، ولی آن ماشین برایم ارزش معنوی داشت. خیلی دوستش داشتم؛ کادوی تولد ۱۸ سالگی‌ام بود.».
البته کاملاً مشخص است که شما در آثارتان، تمایل زیادی در به کار بردن طنزی تلخ و تأمل‌برانگیز (نوع خاصی از آثار ادبی که اشتباهات یا جنبه‌های نامطلوب رفتار بشری و...، را به شیوه‌ای خنده‌دار به چالش می‌کشد. محمدرضا اصلانی، «فرهنگ واژگان و اصطلاحات طنز» انتشارات کاروان ۱۳۸۵، ص 140) دارید که خیلی هم خوب و تحسین‌برانگیز است، اما در نظر داشته باشید که یک طنز موفق و ماندگار، صرفاً برای غافلگیری و تمرکز در بخش پایانی اثر، برنامه‌ریزی و تنظیم نمی‌شود.
از طرف دیگر داستان شما تقریباً فاقد «توصیف پویا» (پرداخت جزءپردازانۀ وقایع، به گونه‌ای که برای مخاطب کاملاً ملموس، باورپذیر و قابل تصور کردن بشوند.) است و بیشتر داستان را از طریق «توصیف ساکن» و به شیوه‌ای گزارشی بیان کرده‌اید: «...، عمیقاً غمگین و افسرده شده‌ام...، خیلی سعی می‌کند آرامم کند، اما نمی‌تواند...، خودم را در اتاقم حبس کرده‌ام و فقط گریه می‌کنم.»؛ البته گاهی پیش می‌آید که در بعضی از داستان‌ها، روایت با همین شیوه هم پیش می‌رود و منظور نویسنده هم منتقل می‌شود (البته به سختی و به بهای سنگین از دست دادنِ بخش مهمی از مخاطب‌های حرفه‌ای)، اما به طور معمول، این توصیف پویا است که همیشه به کمک ارائه قدرتمند روایت و نشان دادن سیر منطقی وقایع می‌آید.
دوست نویسنده گرامی، شما از استعداد تحسین‌برانگیزی برای نوشتن در زمینه‌های متفاوتِ ادبیات داستانی برخوردار هستید، اما به نظرم، گاهی از اوقات آن قدر داستان‌هایتان را به سرعت و بدون تأمل می‌نویسید که فرصت بازنگری و ترمیم آن‌ها را ازدست می‌دهید؛ پس مشتاقانه منتظر داستان بعدی شما (که آن را اندکی صبورانه‌تر خواهید نوشت.) هستم. با سپاس و احترام بسیار

منتقد : کیوان سلحشوری‌مهر

کیوان سلحشوری مهر/ متولد تهران 1351 خورشیدی/شاعر،نویسنده،منتقد،مدرس 1- همراهی و همکاری با انجمن شعر و داستان حوزه هنری گیلان از سال 1370 به بعد. 2- مجری و عضو هیئت امنای داستان حوزه ی هنری گیلان از سال 1377 و برگزار‌کننده و عضو هیئت داوران مسابقه ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت