نگرش نویسنده به ایده‌های داستانی



عنوان داستان : دست ها

محل کارِ جدیدم شهرکِ صنعتی‌ای خارج از شهر است. هر روز صبحِ آفتاب‌نزده در اولین ایستگاه سوارِ مینی‌بوس می‌شوم، و آخرین ایستگاه پیاده می‌شوم. بیشترِ روزها آن‌قدر خسته‌ و خواب‌آلوده‌ام که در ردیف‌های نزدیک به آخر می‌نشینم و تا مقصد می‌خوابم. آن روز هم روی یکی از صندلی‌های‌ سَمتِ راننده و پهلویِ پنجره نشستم، و چشم‌هایم را بستم. بیرون هوا سرد بود ولی داخلِ مینی‌بوس گرم بود و چُرت‌زدن می‌چسبید. چند ایستگاه بعد که ماشین پُر شده بود و کم‌کم داشت از شهر خارج می‌شد، یک‌لحظه چشم باز کردم و خواستم از پنجره بیرون را نگاه کنم. دیدم نفرِ پُشتِ‌سرم دستش را از کنارِ صندلیِ من رد کرده و روی لبه‌ی پنجره گذاشته است. دستش تا صورتِ من کمتر از یک وجب فاصله داشت. انگشتانِ کشیده و پوستِ سفیدی داشت. پوستش کمی چروکیده بود. نه از آن چروک‌هایی که در اثرِ پیری ایجاد می‌شود، از چروک‌هایی که از زیاد ماندن در آب، یا زیاد ماندن در دست‌کش‌‌هایِ کار روی پوست می‌اُفتَد. موی‌رگ‌های ظریف از زیرِ پوستِ نازُکش دیده می‌شد. ناخن‌هایش کمی بلند بود و لاکِ صورتی خورده بود. معلوم بود لاک مالِ چند روز قبل است، چون انگشتِ شست و وسطی لاک‌شان خراشیده شده، و گوشه‌ی ناخنِ انگشتِ کوچک شکسته بود. دست می‌توانست مالِ دختری بیست ساله، یا زنی چهل ساله باشد. هیچ انگشتری نداشت.
نَفَسم را با دهان به‌طرفِ دست «ها» کردم. با خودم گفتم اگر دستش را اتفاقی آن‌جا گذاشته باشد، با این کار حتماً آن را برمی‌دارد. اما دست همان‌جا ماند. فقط خیلی خفیف لرزید. بعد انگشتِ شست حرکت کرد. بالا آمد و شروع کرد آرام‌آرام کنارِ انگشتِ اشاره را نوازش کردن. دیدم که کُرک‌های طلاییِ روی دست سیخ شدند. همین‌وقت مینی‌بوس در دست‌انداز افتاد و تکانِ شدیدی خورد. حالتِ بدی بود، چون لب‌هایم برای یک‌آن به دست مالیده شدند. گفتم حالا دیگر حتماً دستش را برمی‌دارد. اما دست فقط یک‌لحظه مُشت شد و بعد آرام‌آرام باز شد. مُشتَش را جوری باز کرد که این‌بار کُفِ دست به‌طرفِ صورتم بود. دوباره نَفَسم را به کَفِ دست «ها» کردم. چهار انگشت کمی جمع، و بعد باز شدند. به روبه‌رویم نگاه کردم. گونه‌ام را کمی نزدیک‌تر بردم و منتظرِ تکانِ بعدیِ ماشین شدم. در اولین دست‌انداز گونه‌ام را به کفِ دست چسباندم و چند ثانیه نگه ‌داشتم. کفِ دست گرم بود. وقتی گونه‌ام را برداشتم، دست شروع کرد با کنارِ انگشتِ اشاره‌اش صورتم را نوازش کردن. اول خیلی نامحسوس با تکان‌های ماشین بالا و پایین می‌رفت. بعد با سَرانگشتانِ سه انگشتش گونه‌ام را ناز کرد. قلبم شروع کرد به تند زدن. انگشتانش روی ته‌ریشِ چندروزه‌ام کشیده می‌شدند. بعد گوشم را ناز کرد. نفسِ خیلی عمیقی کشیدم. وقتی انگشت‌هایش را روی گردنم گذاشت، شاه‌رگم زیرِ انگشتانش مثلِ اسبی که چهارنعل بتازد بالا و پایین می‌پرید. مینی‌بوس ایستاد. به ایستگاهِ کارخانه‌ی نساجی رسیده بودیم. دست رفت. چند زن و دختر با هم پیاده شدند و من نگاه‌شان کردم. چهره‌ی همه‌شان خسته و خواب‌آلود بود. در صورتِ هیچ‌کدام نشانه‌ای از آشنایی ندیدم. صاف نشستم و دستم را به صورتم کشیدم. به دست‌های زبر و زمختم که سیاهیِ روغن لای تَرَک‌های ریز و درشتش نفوذ کرده بود نگاه کردم. تا کارخانه راهی نمانده بود. دستم را روی گردنم گذاشتم و چشم‌هایم را بستم. دلم می‌خواست مدتِ خیلی خیلی طولانی بخوابم.
نقد این داستان از : محمدرضا شرفی خبوشان
نگرش نویسنده به ایده‌های داستانی
برخی ایده‌ها آمادگی آن را دارند تا تبدیل به ناب‌ترین داستانی شوند که می‌توان از آن ایده پدید آورد. تبدیل شدن یک ایده به داستانی ناب بسته به این است که نویسنده با ایده‌ی خود چه برخوردی داشته باشد؛ دریابد که چه چیزی را باید نقطه‌ی کانونی داستانش قرار دهد، بداند که این ایده را چگونه تبدیل به طرحی استوار و بی‌خلل کند و آنگاه در این طرح، خط داستانی چگونه باید باشد و مشخّص کند که تکیه‌ی طرح بر شخصیت باشد یا ماجرا و اگر بر شخصیت باشد چه جنبه‌ای از سرشت و درون شخصیت را این ایده می‌تواند به خوبی برملا کند و... بنابراین ظرایف بسیاری وجود دارد که یک ایده را می‌تواند تبدیل به داستانی ناب کند و این ظرایف جدای از نثر و لحن و استفاده از ابزار نوشتن داستان، مربوط به نگاه و جهت دید نویسنده از جنبه‌ی فکری و فلسفی به ایده است؛ اینکه ایده چه مفهوم متعالی را می‌تواند فرایاد آورد و بر اساس چه نگرشی می‌تواند واجد تأثیری شگفت بر خواننده باشد.
داستان «بوسه» را در نظر بگیرید. داستان بسیار معروفی از چخوف که ایده‌ی آن بوسیده شدن ناگهانی سربازی در اتاقی تاریک است و آنگاه سرگشتگی سرباز در بازشناسی فردی که چنین کرده است. در داستان چخوف ایده مسیری را می‌رود که اندیشه‌ی چخوف می‌خواهد. دید و بینش چخوف می‌طلبد که نقطه‌ی کانونی داستان را از رخداد بر جهان درونی شخصیتش قرار دهد و آنگاه داستان را تبدیل به داستانی در باب شخصیت کند. در داستان چخوف رخداد تنها بهانه‌ای می‌شود برای سرکشی و نمایش پیچیدگی‌های درون آدمی و نمایش لایه های پنهان و برملا نشده‌ی او و همچنین احوالات تعریف نشده و ظریفی که ممکن است در نهاد هر یک از خوانندگان هم وجود داشته باشند.
داستان «دست‌ها» نیز ایده‌ای همانند ایده‌ی داستان چخوف دارد. در داستان «دست‌ها» امّا تکیه بر رخداد است تا واکاوی و برملا کردن شخصیت. در «دست‌ها» توصیف در خدمت رخداد داستان است تا احوالات درونی شخصیت و بر این اساس داستان بلافاصله پس از رخداد تمام می‌شود در حالی که در داستان چخوف رخداد بهانه‌ای است برای ادامه‌ی داستان چرا که چخوف بیشتر با پیامد رخداد کار دارد تا خود رخداد.
داستان «دست‌ها» نشان‌دهنده‌ی استعداد قابل تحسین نویسنده‌ای است که توانسته از ایده‌ای مشهور و تکراری داستانی نو و جدید خلق کند و نگاه و دید خود را نسبت به ایده به نمایش بگذارد. بر این اساس توانمندی و مهارت نویسنده‌ای که ذاتی قصّه‌گو دارد قابل تحسین است. تجربه‌ی خوبی خواهد بود اگر نویسنده یک بار دیگر داستانش را در مقام مقایسه با داستان چخوف از نظر بگذراند و این بار تکیه‌ی خود را بر درون شخصیت قرار دهد و در داستان مجالی بیشتر فراهم کند به نگریستن سرشت شخصیت و آنچه به‌واسطه‌ی این رخداد قرار است از نهاد شخصیت دستگیر ما شود. البته که نویسنده همپای این نگرش تازه به چرایی گوشه‌ای از طرح خواهد اندیشید و بر مبنای آن اندیشه سعی خواهد کرد خواننده را قانع کند که چرا دریافتن و شناختن و دیدن صاحب دستی که در روز روشن و در مینی‌بوس و در صندلی عقب ما نشسته است امکان‌پذیر نیست.

منتقد : محمدرضا شرفی خبوشان

محمدرضاشرفی‌خبوشان نویسنده،شاعر و کارشناس ارشد و مدرس زبان و ادبیات فارسی و متولد بیستم مهر ۱۳۵۷ است.چندین مجموعه داستان، رمان و مجموعه‌شعر و زندگی‌نامه و پژوهش از او منتشر شده است. در کارگاه‌های آموزشی و کلاس‌های داستان نویسی متعدّدی درس گفته ...



دیدگاه ها - ۰

برای ارسال نظر وارد پایگاه شوید.

امارگیر وبلاگامارگیر سایتتقویم و ساعت